استراوس: از خود تا دیگری

انسان شناسی علمی است زنده و رو به رشد که پیش از این عمدتاً (و به ویژه در کشور) با نام مردم شناسی شناخته می شد.البته مردم شناسی هنوز هم در حوزه علمی اروپایی نامی است رایج و در بسیاری موارد نیز این دو واژه به صورت مترادف با یکدیگر به کار می روند. اما با کمی دقیق تر شدن در موضوع و در پیشینه تاریخی این علم می توان در تفاوت این دو واژه گفت که مردم شناسی عموماً خود را به جوامع دوردست غیر اروپایی، غیر صنعتی و غیر شهری محدود می کرد و یا بیشتر بر جنبه های فولکلوریک در فرهنگ ها تاکید داشت، در حالی که انسان شناسی افزون بر آن حوزه ها و بدون آنکه به هیچ رو از اهمیت آنها در کار خود بکاهد، با حرکت از محور انسان، این موجود شگفت انگیز را در ترکیب پیچیده ای که از زیست شناسی و فرهنگ در خود دارد، در همه زمان ها و مکان ها موضوع کار خود قرار می دهد و به این ترتیب چشم اندازی بسیار گسترده تر و جذابیتی بسیار پویاتر می یابد و در عین حال راه را بر مجموعه بزرگی از مطالعات بین رشته ای می گشاید. بین رشته ای شدن و فرهنگ مهم ترین محورهای مطالعات علوم انسانی در طول چند دهه اخیر بوده و از این رو، علم انسان شناسی بهترین زمینه را برای خروج از بن بست های معرفت شناختی این علوم و حرکت به سوی آینده ای جهانی که بی شک چند هویتی، چند فرهنگی و پیچیده خواهد بود، فراهم می آورد. تکه های انسان شناسی بر آن است که هر بار با ارائه بخشی از متون این گستره علمی پربار، در قالب یک نظریه، یک اندیشمند یا یک پژوهشگر، یک مفهوم یا یک واقعه تاریخی، خوانندگان را با این علم و قابلیت های عظیم آن آشنا کند. تکه ها بی شک همواره متنوع و گاه تا حد زیادی به دور از یکدیگر به نظر خواهند آمد اما این ظاهری است که باید از خلال آن به عمق انسان شناسی و رویکرد بسیار ویژه آن به انسان و جوامع انسانی پی برد.

کلود لوی استراوس، انسان شناس فرانسوی امروز ۹۵ سال دارد. هر چند استراوس را عمدتاً با سهم بزرگی که در پایه گذاری مکتب ساختارگرایی در فرانسه داشته است و از خلال آثار بنیادینی چون «انسان شناسی ساختاری» و «اسطوره شناسی ها» می شناسند، اما تاثیر فکری او بسیار فراتر از مرزهای انسان شناسی رفته است و کمتر روشنفکر و اندیشمند معاصری را می توان یافت که استراوس را در یکی از ریشه های فکری خود جای نداده یا لااقل او را دارای نفوذ قابل ملاحظه ای در دورانی از زندگی خود نداند. در ایران، لوی استراوس نخستین بار با زندگینامه ای درباره او به قلم ادموند لینچ با ترجمه حمید عنایت در دهه ۱۳۵۰ شناخته شد و از آن پس نوشته های متعددی درباره او، اما کمتر اثری از او به انتشار رسیدند. به خصوص این نکته ای تاسف آور است که هیچ یک از آثار اصلی لوی استراوس، شاید به دلیل پیچیدگی و مشکل بودن متن آنها، به فارسی برگردانده نشد. لوی استراوس که از فلسفه به سوی انسان شناسی آمده بود در تمام عمر خود درباره این انتخاب از خود سئوال می کرد. برای او رابطه پیچیده ای که خود را به دیگری پیوند می دهد همواره پرسش برانگیز بود و حتی هنگامی که در عمق جنگل های آمازون با مردمانی که هرگز در تماس با هیچ تمدنی قرار نداشتند، رودررو می شد، در مقابل خود این پرسش سهمگین را قرار می داد که در چنان جایی چه می کند؟ در متن زیر که از یکی از معروفترین کتاب های لوی استراوس که در آن واحد ارزش علمی و ادبی بالایی دارد، با عنوان گرمسیریان اندوهگین(۱۹۵۵)، برداشته شده است، استراوس بار دیگر شک و تردید خود را از این رودررویی خود و دیگری مطرح می کند و به خصوص درباره معنای عمیق آن به اندیشه می نشیند: چرا انسان شناس باید همواره میان دو غایت متضاد در چنین موقعیت متناقضی قرار بگیرد؟ چرا برای شناخت دیگری نیاز به فاصله گرفتن و کنار زدن خود وجود دارد و چرا این فاصله گرفتن به ناچار و به گونه ای ناگزیر کشش به سوی خود را برمی انگیزاند؟ آیا انسان شناس نیاز به اعتراف به این شکنندگی در خود ندارد؟ و بنابراین آیا هر نوشتار انسان شناختی کمابیش کشاکشی میان خود و دیگری به شمار نمی آید؟ «بیش از هر چیز این پرسش را پیش روی خود می گذاریم: اینجا به چه کار آمده ایم؟ با چه امیدی؟ با چه هدفی؟ به راستی یک پژوهش مردم نگارانه چیست؟ آیا باید چنین پژوهشی را کاری همچون همه کارها، هر چند با این تفاوت که دفتر و آزمایشگاه ما فاصله ای چند هزار کیلومتری با سکونتگاهمان گرفته است، دانست؟ و یا باید آن را پیامدی از انتخابی ریشه ای تر دانست که لازمه اش زیر سئوال بردن نظامی است که در آن زاده شده و پرورش یافته ایم؟ پنج سالی هست که فرانسه را ترک کرده ام و با این کار سرنوشت دانشگاهی خود را نیز کنار گذاشتم. در این مدت هم دوره ای های من، کسانی که عاقل تر از من بودند، از پلکان ترقی صعود کردند، آنهایی که همچون من به سیاست گرایش داشتند، امروز به وکالت مجلس رسیده اند و به زودی مقام وزارت در انتظارشان است و در این مدت من در بیابان ها در پی مردمانی به دور افتاده از انسانیت سرگردان بوده ام. چه چیز یا چه کسی سبب شد من جریان عادی زندگی خود را زیر و رو کنم؟ آیا این کار یک حیله و تردستی برای بازگشت به حالت نخستین و به دست آوردن امتیازاتی بیشتر در سرنوشت حرفه ای آتی خودم نبوده است؟ و یا برعکس تصمیمم گویای نوعی ناسازگاری عمیق میان من و گروه اجتماعی ام بوده است که به هر رو روزی ناچار می شده ام به گونه ای خود را از آن جدا کنم؟ تناقضی عجیب سبب شده که زندگی ماجراجویانه کنونی ام به جای آنکه دروازه های جهانی تازه را در برابرم بگشاید ، زندگی گذشته ام را به من بازگرداند و آنچه ادعای به دست آوردنش را داشتم از میان انگشت هایم فرو بریزد. به همان اندازه ای که آدم ها و چشم اندازهایی که به فتح شان آمده بودم، معنایی را که در امیدش بودم از دست می دادند، به همان اندازه جای این تصاویر حاضر اما نومیدکننده با تصاویری دیگر پر می شدند که از ذخیره گذشته هایم بیرون می آمدند، همان تصاویری که وقتی واقعیت محیطم را می ساختند هیچ ارزشی به آنها نمی دادم. در راهی که میان این سرزمین های ناشناخته زیر پا می گذاشتم، و در زندگی با مردمانی که فقر آنها بهایی بود که پیش از هر کس خود آنها ناچار به پرداختش بودند تا من بتوانم راه به هزاره های دور ببرم، دیگر هیچ چیز را نمی دیدم، جز تصاویری گریزان از مزارع فرانسوی که آنها را از خویش رانده بودم، هیچ چیز جز موسیقی و شعری که عادی ترین بیان تمدنی بودند که باید به ناچار انتخاب خود علیه آن را توجیه می کردم وگرنه انتخاب حرفه ام بی معنا جلوه می کرد. در طول هفته ها بر جلگه مانو گراسوی غربی، دیگر مسحور چشم اندازهایی که احاطه ام کرده بودند و دیگر هرگز آنها را نمی دیدم، نمی شدم، بلکه ملودی بازیافته ای شیفته ام می کرد که در خاطراتم رو به ضعف می رفت: اتود شماره ۳، اپوس ۱۰ از شوپن، و به نظرم می آمد این قطعه که لحن استهزا آمیز و تلخش برایم کاملاً محسوس بود، چکیده ای از همه چیزهایی بود که پشت سر گذاشته بودم.»
ناصر فکوهی دکترای جامعه شناسی و انسان شناسی از دانشگاه پاریس، عضو هیأت علمی دانشگاه تهران

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.