اروپای شرقی پس از فروپاشی دیوار آهنین

مردم کشورهای اروپای شرقی پس از رهایی از بند کمونیزم نیازمند زمانی برای اثبات هویت خود هستند در حالی که اروپای واحد مجدداً به آنها توصیه می کند که هویتهای ملی خود را کمرنگ کنند همچنین در بعد اقتصادی و رفاه اجتماعی برای کشورهایی که قرار است به جرگه اتحادیه اروپا بپیوندند یا پیوسته اند تغییرات شگرفی اتفاق افتاده و استانداردهای زندگی بسیار بالا رفته است اما باید دید در ازای چنین کمکی کشورهای قدرتمند اروپا چه انتظاری از آنان دارند.

اروپائیان چند قرن گذشته را با جنگ و درگیری و رقابت بر سر تصاحب مستعمرات بیشتر سپری کردند. این تنازع و تقابل نتیجه منطقی نگرش سودمحور و منفعت طلب و مادی گرایانه ای بود که اندیشمندان سیاسی غرب پس از دوران رنسانس از خود ابراز می نمودند. برای آنان سعادت در دنیایی دیگر آن نبود که کشیشان می گفتند بلکه سعادت در آخرت مخصوص کسانی بود که در این دنیا سعادتمند شده اند. سعادت این دنیایی هم به تولید و یافتن ثروت و کار وابسته بود. در این نظام فکری سودطلبی و منفعت جویی نه تنها مضامین منفی و مورد نکوهش نبودند بلکه در چارچوب ارزشهای یادشده نام لیبرالیسم و فعالیت اقتصادی بی حدومرز به خود گرفتند. انباشت سرمایه و دنیاداری نه تنها دیگر مذموم شمرده نمی شد بلکه اساس نظام سرمایه داری بود که در مکتب پروتستانتیزم معنا و مفهوم والایی یافته بود.

به موازات رشد و توسعهٔ این ارزشها در غرب و پیدایش نظام دولت-ملت در اروپا نظامهایی به وجود آمدند که برای قدرت یابی و دسترسی به منابعی که خمیرمایهٔ ارزشهای مذکور بود به سرزمینهای مستعمره روی آوردند و گاه برای تصاحب آنها با یکدیگر وارد جنگ شدند.

تاریخ اروپا را تا پایان جنگ سرد می توان اینگونه (ولی نه به صورت بسیار کلی) تفسیر کرد. از نظام موازنه قوایی که در اوایل قرن ۱۹ در اروپا به وجود آمد تا درگیری نیروهایی که در جنگ جهانی اول و حتی جنگ جهانی دوم اروپا و جهان را به آشوب و جنگ کشانیدند به اشکال گوناگون می توان تأثیرات نگرش سودمحور، مادی گرا و غیراخلاقی ارزشهای غرب را مشاهده کرد.

اروپائیان اما پس از جنگ دوم جهانی ظاهراً در صدد اصلاح نگرشهای خود برآمدند و ضمن تأکید بر حفظ ارزشهای یونانی و پاسداری از میراث رنسانس و دوران نوزایی در اروپا به دنبال راه کاری رفتند تا دیگر بار بر سر تصاحب منابع و مستعمرات با هم درگیر نشوند و بتوانند مانند ایالاتی متحده از کشورهای اروپایی عمل نمایند. این راهکار همان فکر تشکیل اتحادیه اروپا بود که در دوران جنگ سرد فرصت اندکی برای بروز و طرح یافت ولی پس از فروپاشی دیوار برلین و اضمحلال نظام کمونیزم در شوروی نمایان گردید.

کشورهای عمده اروپا که زمانی داعیه استعمار ممالک دیگر جهان را به بهانه های مختلف در سر داشتند اینک به این فکر افتادند که به جای تعدد سیاستها که ممکن است بار دیگر سر از جنگ و درگیری درآورند باید به دنبال وحدت سیاسی بوده و با یک زبان واحد با جهان غیر خود صحبت کنند. همچنین در بعد اقتصادی و دیگر ابعاد. اروپا که خود را داعیه دار تمدن نوین در جهان می دانست و ظرفیتهای بسیار بالایی برای زایش تمدنی چه در بعد علم و قدرت و یا ثروت داشت برای حفظ جایگاه خود به عنوان پایگاه و پایتخت تمدن نوین مجبور به اتخاذ سیاست وحدت گرا بود تا به جهان غیرغربی نظرات خود را اعلام و در نتیجه اعمال نفوذ و اقتدار کند.

در این روند تاریخی همهٔ کشورهای اروپایی سرنوشتی واحد نداشتند. اندیشه های مارکس و پس از او لنین یک نوع ایدئولوژی را بر روسیه و سپس کشورهای پیرامون روسیه حاکم گردانید که هر چند ریشه های آن در همان ارزشهای یونانی و رنسانسی اروپا تنیده شده بود اما توجیه و تفسیر آن از ارزشهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی کاملاً متفاوت بود. رشد این گونه نظریات سیاسی و به دنبالش تشکیل نظام های سیاسی سوسیالیست را در کشورهای غربی برخی نتیجه طبیعی زیاده روی نظامهای لیبرال و سرمایه داری می دانند. با پایان جنگ دوم جهانی تقابل و تفاوت این دو گروه از کشورها تبلوری عینی یافت و اروپا با یک دیوار بتونی به اروپای غربی و شرقی تقسیم شد. در یک سو اروپای غربی که به سوی وحدت رویه ها گام برداشت و در حالت ایده آل خود به سوی تبدیل شدن به ایالات متحده اروپا مانند امریکا بود و در دیگر سو اروپای شرقی که بر اساس آموزه های سوسیالیزم و کمونیزم نوع خاصی از سیاست و اقتصاد و فرهنگ را تجربه می کرد که ماهیتی کاملاً ایدئولوژیک داشت.

پایان جنگ سرد و فرو ریختن دیوار برلین به معنای این بود که اروپای شرقی به مفهوم سیاسی آن دیگر وجود خارجی ندارد و مرکز الهام بخش ایدئولوژیک آن سقوط کرده است. این کشورها از اوایل دهه ۱۹۹۰ سریعاً ایدهٔ پیوستن به اروپای غربی و ادغام در نظام لیبرال دموکراسی غرب و برخورداری از مواهب نظام سرمایه داری آزاد را جایگزین نظام فکری پیشین کردند. پیوستن به اتحادیه اروپا برای آنان ترجمان چنین ادغام و دستیابی به آن آمال و آرزوها بود.

اما اینک که بیش از ۱۵ سال از پایان جنگ سرد فاصله گرفته ایم می توانیم برآورد بهتری از میزان دستیابی به آن آرزوها را در بین کشورهای بلوک شرق به طور عام و اروپای شرقی به طور خاص داشته باشیم. این کشورها با اولین مشکل و مانعی که روبه رو شدند مشکل آزادی اقلیتهای قومی، نژادی و دینی حوزه هایشان بود. هر چند نظام بسته ایدئولوژیک پیشین جایش را به نظامهای مردم گرا داده بود اما همین مردم سلایق و گرایشهای کاملاً متضاد و مغایری داشتند که برخاسته از قومیت، نژاد و دین و آئین هر کدام از آنها بود که اینک به صورت جنگ در بالکان و دیگر جاهای اروپا خود را نمایان می ساخت. کشورهای اروپای شرقی که خود را در آستانه ورود به یک جامعهٔ ایده آل و برخوردار از ثروت و رفاه اجتماعی نظامهای غربی می دانستند به ناگاه با جنگهای قومی نژادی و مذهبی گسترده ای روبه رو شدند که نه تنها در تاریخ آن کشورها بلکه در تاریخ قرن اخیر هم بی سابقه می نمود.

از سوی دیگر منادیان وحدت اروپا به کشورهای غرب و شرق این قاره توصیه می کردند که برای آمادگی جهت پیوستن به یک اروپای واحد از هویتها و تعصبات ملی خود بکاهند و به عبارت دیگر اندیشه atio state را به مرور زمان از ذهنشان دور سازند تا بتوانند ارزشهای نظام برتر اروپای واحد را پذیرا شوند. روندی که هر چند سخن گفتن از آن آسان است اما عملی کردن آن نیازمند آموزش و زمانی طولانی است. برخی از مردم در این کشورها پس از رهایی از بند آموزه های ایدئولوژیک کمونیزم نیازمند زمانی برای اثبات هویت خود هستند در حالی که اروپای واحد مجدداً به آنها توصیه می کند که هویتهای ملی خود را کمرنگ کرده و به اروپای واحد فکر کنند. علاوه بر آن باید گفت هر چند در بعد اقتصادی و رفاه اجتماعی برای کشورهایی که قرار است به جرگه اتحادیه اروپا بپیوندند یا پیوسته اند تغییرات شگرفی اتفاق افتاده و استانداردهای زندگی بسیار بالا رفته است اما باید دید در ازای چنین کمکی کشورهای قدرتمند اروپا چه انتظاری از آنان دارند.

اینک محور پاریس لندن برلین سیاستهای عمده اتحادیه اروپا را تدوین و به نوعی اجرای آن را به عنوان یکی از شروط حضور در اتحادیه اروپا به دیگران پیشنهاد دهد. کشورهای کوچک و بزرگ اروپای شرقی در مناسباتشان با جهان خارج دچار تنشهای فراوانی شده اند به این دلیل که سیاست های ملی شان با سیاستهای اتحادیه اروپایی شان همسان نیست. حتی برنامه ریزی برای سیستمهای اقتصادی مانند الگوها و مدلهایی از آمریکا و دیگر کشورهای اروپای غربی به اروپای شرقی می آید و عیناً بدون در نظر گرفتن ظرفیتها و شرایط ملی آن کشور به مورد اجرا درمی آیند.

در برابر همهٔ این بدبینی ها می توان این استدلال را آورد که اروپای غربی و کشورهای عمدهٔ آن در عوض امنیت را برای دیگر اعضا که توانائیهای چندانی ندارند به ارمغان آورده اند. با این موضوع را یادآور شد که علی رغم همهٔ این موانع کشورهای شرق اروپا اکنون در مسابقه ای تنگاتنگ با هم به سر می برند تا هر چه زودتر به عضویت اتحادیه درآیند. یا حتی شاخصهایی را بتوان ارائه نمود که نشان دهندهٔ بهبود اوضاع از همه نظر در کشوری باشد که به اتحادیه پیوسته یا خواهد پیوست.

بحثی در این مورد نیست. آنچه در این نوشتار سعی بر طرح آن شد همان است که در ابتدای این مقاله به آن پرداخته شد. ارزشهای اتحادیه اروپا همان ارزشهای اروپا و غرب است که مرکزیت آن را مادی گرایی منفعت طلب و سود محور تشکیل می دهد. بحث در خوبی و بدی این نظام نیست. بحث بر سر این است که در این روند ادغام به دلایل ذکر شده بسیاری از شاکله های یک کشور ممکن است مورد رعایت و احترام واقع نشوند و خواست مردم جهت تأثیر بر سیاست های کلان آن نظامهای سیاسی نادیده گرفته شود. اتحادیه اروپا هر چند زندگی مادی مرفه تری با امنیت خاطر بیشتر برای مردم اروپای شرقی به ارمغان می آورد اما در عین حال بر تعمیم آنان جهت تعیین مسیر آینده شان تأثیری نامطلوب می گذارد. در آینده آنان باید صدای خود را جهت تأیید سیاست کشورهای بزرگ اروپایی بلند کنند. در غیر این صورت از مواهبی که نظام سرمایه داری غرب می توانند در اختیارشان بگذارند بی بهره خواهند بود.

دکتر رضا نظرآهاری

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.