خاورمیانه پس از صدام حسین

سیاست یک جانبه گرایی که کاخ سفید پیش از تهاجم به عراق اتخاذ کرد، باعث شد تا واشنگتن عملاً در اعمال سیاست های خود در خاورمیانه از همراهی برخی از مهمترین متحدان همیشگی اروپایی خود مانند فرانسه و آلمان باز ماند. در این میان انگلیس متحد ثابت قدم آمریکا بود که نیروهایش را به جنوب عراق گسیل کرد. با این حال، این جنگ خللی به روابط دو سوی اقیانوس اطلس وارد کرد که هنوز به طور کامل ترمیم نشده است.

فردهالیدی در مطلبی که از پی می آید و تلخیص سخنرانی وی در مؤسسه اقتصاد لندن در تاریخ ۱۷ اردیبهشت است، کاخ سفید را مسئول بحرانی می داند که با تهاجم به عراق و توجیهات نادرست این تهاجم ایجاد شده است. هالیدی معتقد است گروه رهبری آمریکا همچنان جهان را بر اساس اصول دوره جنگ سرد می بیند و بر پایه آن دست به تصمیم گیری های حساسی از این دست می زند. وی در ادامه می گوید اصولاً آمریکایی ها درک نادرستی از ساز و کار جهان در دوره جنگ سرد داشتند. وی وقایع عراق و خاورمیانه را در چارچوب آنچه «بحران غرب آسیای بزرگ» می خواند، تحلیل می کند. تبیین وضعیت برندگان و بازندگان جنگ عراق نیز از دیگر بخشهای سخنرانی هالیدی است. این استاد انگلیسی در پایان خواهان مشارکت فعال جامعه بین المللی و مشخصاً سازمان ملل در شکل گیری آینده عراق می شود.

روشن است که بحران عراق و بحران گسترده تر پس از ۱۱ سپتامبر که آن را دربرمی گیرد، سال ها طول خواهد کشید. این بحران بر عرصه های زیادی از زندگی تأثیر خواهد گذاشت: امنیت(بین کشوری، داخلی و شخصی)، اقتصاد (آثار آن بر بازار جهانی نفت، اعتماد تجاری و دگرگونی گسترده تر اقتصاد کلان)، سیاست داخلی و نیز روابط بین قومی و بین ادیانی در اروپا و خاورمیانه. آمیزه این پیامدها بر هلال وسیع کشور ملت ها- شامل جهان عرب- اسرائیل، ترکیه، ایران، افغانستان و پاکستان به پدیده ای می انجامد که سه سال پیش آن را «بحران غرب آسیای بزرگ» نامیدم.
به طور خلاصه، در بهار ۲۰۰۴، ما در بحبوحه یکی از بزرگترین، همه جانبه ترین و وسیع ترین بحران های عصر جدید هستیم. این بحران جنگ جهانی نیست، یعنی یک ستیز نظامی راهبردی بین کشورهای عمده، شکلی از نزاع که با دو جنگ جهانی و جنگ سرد، بر قرن بیستم سایه افکنده بود. یک بحران اقتصادی بین المللی عمده مانند بحران سال ۱۹۲۹ و (با شدت کمتر) سال ۱۹۷۳ نیست. اما در هر سطح از زندگی اجتماعی و سیاسی، ما با وضعیتی روبه رو هستیم که احتمالاً بر هر کسی روی کره زمین تأثیر می گذارد و پیامدهای جهانی جدی دربردارد.
وقایع دو سال اخیر پیش از هر چیزی از سال ۱۹۴۵ کشورهای ائتلاف غربی، دولتها و مهمتر از همه افکار عمومی آنها را دچار تفرقه کرده است. واشنگتن تنها ایستاده در حالی که انگلیس در کنار آن قرار دارد، اما در قاره اروپا دولت ها و افکار عمومی به شدت موضع خصمانه دارند.


در اروپای غربی و بخش های بزرگی از مردم انگلیس، دشمنی نسبت به آمریکا وجود دارد. در سطح رهبری سیاسی، این سؤال مطرح است که آیا رئیس جمهوری آمریکا یا نخست وزیر انگلیس از فشارها جان سالم به در خواهند برد یا خیر، سهل است آن که هیچ میراث سیاسی منطقی برای آیندگان به جا گذارند.
با توجه به این امر، باید به خاطر داشت که خاورمیانه مدفن آوازه های سیاسی بسیاری در دوره پس از ۱۹۴۵ بوده است. ماجراجویی سوئز در سال ۱۹۵۶ حیات سیاسی آنتونی ایدن، جانشین وینستون چرچیل در مقام نخست وزیر انگلیس را خاتمه داد. جنگ الجزایر(۶۲-۱۹۵۴) شهرت بسیاری از سیاستمداران فرانسوی و نهایتاً خود جمهوری چهارم را به باد داد. تحقیرهای از جانب ایرانیان(۸۶-۱۹۸۵، ۱۹۷۹) محدوده قدرت ریاست جمهوری در آمریکا را تعریف کرد.
نقش ایران و منطقه خلیج فارس را نباید دست کم گرفت: انقلاب ۷۹-۱۹۷۸ و پس از آن بحران گروگانگیری جیمی کارتر را در انتخابات سال ۱۹۸۰ نابود کرد، رسوایی کنتراگیت در سال ۸۶-۱۹۸۵ شهرت رونالد ریگان را مخدوش کرد و نقطه پایانی بر حیات سیاسی چندین نفر از زیردستان وی گذاشت و عدم تناسب بین دلمشغولی جورج بورش(پدر) نسبت به بحران کویت در سال۹۱-۱۹۹۰ و شکست های اقتصادی وی در داخل سرنوشت وی را مختومه کرد.
این عقب گردهای عمده راهبردی و روانی برای آمریکا نشان داد که ظرفیت قدرت نظامی، سیاسی و ایدئولوژیک آمریکا برای قبولاندن اراده خود به سایرین مطلق نیست.
اکنون فضای ژئوپلتیک بسیار متفاوت به نظر می رسد. واشنگتن که از بار مسئولیت های دوران جنگ سرد رها شده است، از این حقیقت ناآگاه نیست که امنیت ملی و جهانی نیازمند ائتلاف و همکاری است، بلکه وانمود می کند به آن اهمیتی نمی دهد. «یا با ماهستید یا علیه ما» ورد زبان همگان است.
روشن ترین توصیف این تفکر در راهبرد امنیت ملی سپتامبر ۲۰۰۲ دولت بوش دیده می شود. این سند بر اساس آنچه عموماً اندیشه نو محافظه کاری خوانده می شود، به نفع دکترین برتری آمریکا و ظرفیت یک جانبه ای استدلال می کند که مشورت با متحدان را غیر ضروری می داند. این امر به بیانیه های رسمی محدود نمی شود. یک وزیر خارجه اروپایی که اخیراً با دیک چنی ملاقات کرد، گفت: معاون رئیس جمهوری آمریکا بر خلاف حداقل هنجارهای دیپلماتیک مطلقاً علاقه ای به صحبت با وی نشان نداد.
پیامدهای این وضع برای اروپا بسیار جدی است. هزینه تفرقه سیاسی در اتحادیه اروپا در بلندمدت- در زمانی که ۱۰ عضو جدید به آن پیوسته اند، سیاست امنیتی و اطلاعاتی آن تدوین نشده و بر سر قانون اساسی آن توافق نشده است- قابل توجه است.
بمب گذاری های مادرید تمام این مشکلات را برجسته می کند. ۱۱ مارس ۲۰۰۴ اکنون به دومین فصل ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ تبدیل شده است. واقعه ای دهشتناک با پیامدهای سیاسی جدی در اسپانیا و واقعه ای که امکان ابهام فزاینده را در اروپا در خلال سال های آینده مطرح می کند: یعنی در سیاست انتخابات، اعتماد اقتصادی، روابط بین قومی(چرا که عده زیادی در اروپا به مانند اسپانیا تقصیر آسیب پذیری اروپا را متوجه آمریکا می دانند) و در روابط دو سوی اقیانوس اطلس.
۱۱ سپتامبر رخدادی وحشتناک بود، حتی فراتر از تلفات انسانی آن، چرا که عرصه های زیادی از زندگی را جابه جا کرد. این حادثه زلزله ای در روان جمعی بود، پایان ناگهانی دوره ای از خوشبینی لیبرالی که عده ای با دلیل معتقد بودند پس از پایان جنگ سرد در سال ۱۹۹۱ آغاز شده بود. ۱۱ مارس مادرید تمام اینها را تکرار کرد، اما با توجه به آن که خاورمیانه، نزدیکترین منطقه به اروپا، دچار بحرانی بزرگ است، این امر از ابعاد فزاینده استراتژیک و فرهنگی برخوردار است.

برندگان کیستند؟
یک سال پس از سقوط صدام حسین، چه کسی برنده است و چه کسی بازنده است؟

ایران
در این تردیدی نیست که ایران کشوری است که ۳۰۰۰ سال رابطه سیاسی و فرهنگی با عراق داشته است، کشوری که از قدری احترام فرهنگی، اگر نگوییم سیاسی، از جانب ۶۰ درصد جمعیت عراق برخوردار است و کشوری که در خلال دهه های اخیر در دو جنگ با عراق درگیر بوده است- جنگ ویرانگر ۸۸-۱۹۸۰ و جنگ مرزی کمتر شناخته شده سال ۷۵-۱۹۶۹.
این کشور ایران است. وقایع عراق باعث دلگرمی رسانه ها و نظام سیاسی آن شده است. آمریکا دشمن بزرگ ایران را نابود کرده است، در حالی که لطمه زیادی به اعتبار خود در منطقه زده است. متحدان سیاسی ایران در عراق در میان شیعیان و کردها به ساختار دولت جدید راه یافته اند و هیچگاه از این قوی تر نبوده اند. این کشور آماده ایفای نقشی عمده، اگر نگوییم تعیین کننده، در تشکیل هر گونه نظام جدید سیاسی و اجتماعی در عراق است.
ایران نمی خواهد شاهد تقسیم عراق باشد، اما ناخرسند نیست که ببیند آمریکایی ها به مدت طولانی با هزینه زیادی در آنجا گرفتار شوند. ایران از این خوشحال است که برای نخستین بار در عرصه سیاسی یک کشور عرب، جامعه شیعیان- که ۱۰ درصد کل مسلمانان را تشکیل می دهند اما در عراق (۶۰ درصد) و ایران(۸۰ درصد)- جایگاه شناخته شده علنی، مشروع و بین المللی پیدا کرده است. اما به سه دلیل این خوشبینی ایران کاملاً عاقلانه نیست:
اول، با وجودی که ایرانی ها مایل هستند خود را با چینی ها مقایسه کنند- دیگر کشور، ۳۰۰۰ ساله و انقلابی بزرگ- تفاوت بزرگی بین آنها وجود دارد. چینی ها از سال ۱۹۷۸ مسیر اقتصادی پویایی را در پیش گرفته اند، در حالی که اقتصاد ایران دستخوش ناکارآمدی و فساد است.
دوم، ایرانی ها این شعار را تکرار می کنند که آمریکا می تواند هر آن فقط با یک بحران مقابله کند و وقتی در عراق گرفتار باشد، به ایران هجوم نخواهد آورد. در واقع آنان این کار را نخواهند کرد. حتی ریچارد پرل یا جان بولتون به رغم دم زدن از تغییر حکومت در تهران از این گزینه طرفداری نکرده اند.
اما موضوع برنامه هسته ای ایران برطرف نخواهد شد. بولتون اخیراً موضوع عدم پایبندی ایران را به مقررات آژانس بین المللی انرژی اتمی پیش کشید و نسبت به احتمال کشانده شدن موضوع به شورای امنیت هشدار داد. این فرآیند تحریم های جدی و طولانی را متوجه ایران خواهد کرد که بسیار شدید تر از تحریم های موجود برای شرکتهای آمریکایی براساس قانون تحریم ایران- لیبی سال ۱۹۹۶ است.
با این حال، کسی نباید در این شکی داشته باشد که آمریکا و اسرائیل اگر بخواهند، می توانند با انتخاب اهداف هسته ای دست به حمله هوایی به ایران بزنند، به مانند نابودی نیروگاه اوزیراک عراق در سال ۱۹۸۱ به دست اسرائیل. نیاز به مذاکره با تهران در مورد آینده سیاسی افغانستان و عراق ایجاب می کند واشنگتن در برخورد با تهران با خویشتنداری عمل کند. در این دو کشور ایران نفوذ تعیین کننده ای دارد. اما بعید است که این خردمندی همچنان غالب باشد، به خصوص به این دلیل که اسرائیل به طور فزاینده ای ایران را منبع حمایت- ایدئولوژیک، مالی و نظامی- برای حماس ذکر می کند.
سومین نگرانی قاعدتاً باید به همین اندازه برای ایران نگران کننده باشد. رابطه بین شیعیان و سنی ها هم در جهان عرب و نیز جاهای دیگر به خصوص افغانستان و پاکستان. تفکر جاری در ایران این است که عراق سرآغاز ورود تعیین کننده جهان تشیع به عرصه گسترده تر بین المللی پس از دو دهه انزوای تنها کشور رسماً شیعه یعنی خود ایران است.
پس از انقلاب اسلامی ایران در سال ۱۹۷۹ و تشدید مخاصمه مذهبی، جنگ بین دو کشور رخ داد. [امام]خمینی [ره]،صدام را یزید خواند، یعنی دیکتاتوری سنی مذهبی که بنیانگذار نظام اعتقادی شیعه حسین را کشت. صدام جنگ خود را قادسیه خواند، یعنی همان جنگی که در سپاهیان اعراب مسلمان، ایران زرتشتی را شکست دادند.
اگر تصور کنیم که انقلاب ایران و جنگهای افغانستان تنش مذهبی را تشدید کرد، اشغال عراق توسط آمریکا فصل سومی را گشود. دو سابقه معاصر نشان می دهد وقتی جنبه های سیاسی و فرقه ای اختلاف سنی ها و شیعیان به هم می پیوندد، نتیجه نه فقط مخدوش شدن حقیقت- از جمله سوءاستفاده از متون، نماد و سنت- بلکه خشونت ویرانگر است.
در حال حاضر، صحبت زیادی از ائتلاف سنی- شیعه در عراق می شود. این امر شاید طول نکشد و ایرانیان نباید مطمئن باشند، از این نظر اوضاع بر وفق مراد آنان پیش خواهد رفت.

ترکیه
دومین کشوری که می تواند بی سروصدا تر ادعا کند، از این بحران بهره مند شده، ترکیه است.
ترکیه به چند دلیل برای اروپا و جهان مهم است. نخست جایگاهی با اهمیت منحصر به فرد سیاسی، فرهنگی، راهبردی بین اروپا و آسیا دارد. مشخصاً این کشور بالکان، دریای سیاه، منطقه فراقفقاز و آسیای مرکزی را به نگرانی های غرب پیوند می زند.
دوم، حدود یک قرن پس از انقلاب ۱۹۰۸ ترکیه، چالشها، اهداف و امیدهای طرح مدرنیزاسیون در ترکیه همچنان شکل دهنده آرزوها و سرنوشت کل غرب آسیاست. هر چند که این امر هنوز در کشور مبدأ خود تحقق نیافته است. وقایع خشونت بار بعدی- انقلاب مصر (۱۹۵۲)، عراق(۱۹۵۸)، ایران (۱۹۷۹) و افغانستان (۱۹۷۸) که اهمیت زیادی در ارتباط با جنگ سرد داشت- با هدف تحقق دستور کار انقلاب ۱۹۰۸ صورت گرفت: مدرنیزاسیون کشور، رهایی از سیطره خارجی، سکولاریزه شدن جامعه و جدایی کامل دین از سیاست، آفرینش یک وجدان ملی جدید، اصلاح جایگاه زنان، مدرنیزه شدن آموزش و زبان.
از این رو انقلاب ۱۹۰۸ ترکیه شاخص تمام جنبش های رادیکالیزه ای بود که در غرب آسیا پدید آمد و خواهد آمد. بدبینی ترکیه در مورد غرب را آنچه دیپلماتهای ترک سندرم سور می نامند، تشدید می کند، یعنی پیمان ۱۹۲۰ که شرایط غیرعملی و دشواری را بر امپراتوری عثمانی تحمیل کرد. اما ترکیه به صدام حسین علاقه ای نداشت. این امر در جریان بحران کویت در سال ۹۱-۱۹۹۰ آشکار بود که ترکیه در حمایت از عملیات آمریکا فقط به طور مستقیم درگیر نشد: پایگاههای نظامی خود را در اختیار آمریکا قرار داد، یک صد هزار سرباز ترک را به مرزهای عراق انتقال داد و خط لوله صدور نفت را از عراق قطع کرد.
در واقع در ترکیه همدردی چندانی در مورد جهان عرب وجود ندارد. ریشه این بیزاری را می توان به آنچه ترکها خیانت اعراب در جنگ جهانی اول می دانند، جست. این احساس در دوران معاصر به صورت تحکیم رابطه فعال نظامی با اسرائیل بروز کرده است. اما ترکیه دست کم نیمه دمکراسی است و افکار عمومی آن به شدت مخالف دخالت آمریکا در عراق است. یک دلیل آن است که این عملیات به نفع جنبش ملی گرای کرد در مناطق شمالی کشور است و نمونه بدی برای کردهای همواره ناآرام ترکیه می شود.
این بار در سال ۲۰۰۳، ترکیه اجازه استفاده از پایگاههای خود را نداد. اما دولت ظاهراً اسلام گرای عدالت و توسعه که از نوامبر ۲۰۰۲ بر سر کار بوده است، فعالانه و خلاقانه به این بحران پاسخ داد. ترکیه با فشار بر ضرورت تقویت روابط با متحدان اروپایی- آمریکایی شامل اتحادیه اروپا و استقرار ۵۰۰۰ سرباز در داخل عراق از اختلاف بین آمریکا و متحدان اروپایی آن استفاده کرد. ترکیه از جامعه ترکمنهای شمال عراق (که بین نیم میلیون و سه میلیون نفر تخمین زده می شود) حمایت و موقعیت آنان را در شهر کرکوک تقویت می کرد و بی سروصدا یک کمربند ایمنی ترک- ترکمن بین منطقه کردنشین و مرکز عرب نشین در جنوب ایجاد کرد.
در ترکیه و اروپای غربی به یک اندازه در مورد نیات دولت آنکارا در درازمدت نگرانی قابل توجهی وجود دارد؛ اینکه برنامه اجتماعی اسلامی آن واقعاً چقدر «معتدل» است و اینکه کدام گروههای ناپیدا در واقع از آن حمایت می کنند. تا به حال همه چیز خوب پیش رفته است، اما کسانی از ما که نسبت به تعامل دین و سیاست نگران هستند، شاید متوجه شدند که اخیراً سفیر آمریکا در آنکارا گفت :واشنگتن حامی تلاش دولت ترکیه در جهت نفی سکولاریسم است. تداوم قدرت ارتش ترکیه که پایگاه نهادینه دقیقاً این نوع از سکولاریسم است، مانع از آن می شود که این جمله را بدون اندکی لرزه ناشی از ترس بخوانیم.

اسرائیل
سومین کشور دارای ادعای قوی برنده بودن در این بحران اسرائیل است. اسرائیل حامی جدی شدت عمل علیه آنچه به طور کلی تروریسم و کشورهایی مانند عراق و ایران است که ظاهراً از آن حمایت می کنند.
از سال ۲۰۰۰، نزاع فلسطینیان و اسرائیل تا سطح جدیدی از خشونت تشدید شده است. یاسر عرفات و افرادش با بی توجهی نسبت به منافع فلسطینی ها یا تعهدات خود در قبال اسرائیل عمل کرده اند. در عوض ابتکارات کورکورانه و نظامی گرایانه آریل شارون سبب شده است تا وی به عنوان عامل عضو گیری برای حماس و القاعده درآید. این وخامت اوضاع دیگر تنها به معادله اسرائیل- فلسطین ختم نمی شود، بلکه پس از چند دهه شعار و موضع گیری، جهان اسلام و عرب اکنون واقعاً و برای نخستین بار علیه اسرائیل و برای نابودی یک کشور یهودی در خاورمیانه بسیج شده است. کینه ای که در گذشته لفظی یا صوری بود، تدریجاً واقعی شده است. بسیاری از جوانان در جهان اسلام اکنون نابودی اسرائیل را هدفی مطلوب می بینند، امری که در گذشته این گونه نبود.
اسرائیل امنیت نظامی دارد، اما جامعه آن مدتهاست که از آرمانگرایی و مساوات گرایی اولیه صهیونیست زدوده شده و اکنون یک جامعه نیمه حاشیه ای مصرف گرا از نوع میان آتلانتیکی شده است. از آنچه می دانیم و می بینیم، پیداست که آثار روانی این وضعیت بر اسرائیلی ها به شدت افزایش یافته است. این امر از دو فرآیند اصلی که تبعات قابل توجهی دارد، پیداست: خروج دهها میلیارد دلار سرمایه اسرائیلی به سوی بازارهای امن تر در خارج و نیز ترک اسرائیل توسط نسبت قابل توجهی از جمعیت آن و رهسپاری آنها به سوی کشورهای غربی.
شارون و متحدان وی شاید بتوانند پشت این حصار در قدرت باقی بمانند، اما اسرائیل جامعه ای خواهد شد که به طور فزاینده ای در وحشت به سر خواهد برد و سرمایه های مادی و انسانی زیادی را از دست خواهد داد. اگر این مناقشه ادامه پیدا کند، اسرائیل به سرزمینی بدون آینده بدل خواهد شد، مگر آینده ای به قدری هولناک که تصور آن ناممکن است.
در خاورمیانه به طور کلی، پس از چندین دهه شعار و سخنان درشت- از سوی ملی گرایان و مارکسیست ها، مائوئیست ها و اسلام گرایان و حالا طرفداران بانک جهانی و جهانی شدن- بحران مشروعیت سیاسی وجود دارد. در سال ۲۰۰۰ که به مزار آیت ا… خمینی[ره] رفتم، از اینکه مردم چگونه او را به خاطر ساده بودن و درست بودن می ستایند، شگفت زده شدم و در شبه جزیره عرب مکرراً ستایش از رهبران سیاسی را می شنیدم که با کلماتی مانند تمام(سالم) و متوادی(ساده) بیان می شد، یعنی از فساد، لفاظی و ابتذال به دور بودند.

بازندگان کیستند؟
اگر ایران، ترکیه و اسرائیل برندگان بحران جاری هستند، شناسایی بازندگان آسانتر است: اعراب و آمریکایی ها.
جهان عرب اکنون بین متحدان با اکراه آمریکا و جمعیت خشمگین به طوری تقسیم شده است که در گذشته هرگز این گونه نبوده است. از اواخر دهه ۱۹۹۰، احساس فزاینده ای از پیکارجویی عیان بوده است که در آن مسائل پیچیده ای مانند فلسطین، عراق، افغانستان و حمایت غرب از دیکتاتوریهای فاسد در هم تنیده و به مسائلی فراتر از این منطقه مانند افغانستان پیوند خورده و وضعیتی را پدید آورده است که در سال ۲۰۰۱ در مقاله ای آن را «بحران غرب آسیای بزرگ» نامیدم.
ترکیبی از سه عنصر- احساسات مردمی از پایین، مانورهای بین کشوری و رقابت از بالا و بسیج شبکه هایی مانند القاعده و ارتش واقعی فراملیتی جهادیون- وضعیت سیاسی و امنیتی را در منطقه دگرگون کرده است. ۱۱ سپتامبر منهتن و ۱۱ مارس مادرید نشان می دهد این کشمکش هیچ محدوده متعارف ملی یا کشوری نمی شناسد. در اینجاست که آمریکا به دلیل تصمیم های رهبران خود در تله ای عظیم گرفتار شده است و تأکیدی که در واشنگتن در مورد «اعتبار» جهانی احساس می شود، تصور راه خروج ساده را هم دشوار می کند. حتی اگر جنگ در عراق فردا به پایان می رسید و آمریکا ظرف چند ماه آینده نیروهایش را خارج می کرد، همچنان مجموع آسیب وارد شده به آوازه آن براثر اقدامات در عراق و اشتباه و حمایت از آریل شارون بهای گزافی برای آمریکا و متحدان آن در بر داشت.
در شرایط موجود، جورج بوش یا (در صورت انتخاب) جان کری کار چندانی نمی توانند انجام دهند. به نظر می رسد هیچ کنترل منسجم سیاسی بر سیاست آمریکا در خاورمیانه اعمال نمی شود و این امر مشکل آمریکا را مضاعف می کند: کادر رهبری در واشنگتن از هم گسیخته یا در انزوا است، مقامات سیاسی در بغداد در سنگر به سر می برند، ابتکار عمل در دست فرماندهان نظامی که هیچ درکی از الزامات سیاسی یا دیپلماتیک ندارند.

درس تاریخ
چندین دهه است که خشم ملی نسبت به کنترل مستقیم یا غیرمستقیم خارجی در کشور یک ویژگی اصلی سیاست عراق بوده است. در دوره قبل دولت از تمام میراث ملی- صلاح الدین کرد ضد صلیبیون یا حمورابی و بخت النصر مستبدان بین النهرین کهن- برای مشروعیت بخشی به حکومت صدام استفاده می شد. از جانب غربی ها نیز تاریخ سیطره خود را دارد. مقامات ارشد واشنگتن آنگونه که تصور می کنند، از قید و بندهای جنگ سرد خلاص نشده اند. در واقع در بند این قیود هستند. این امر بیش از هر چیز از دو عامل پیداست:
نخست بینش راهبردی کلی زمامداران واشنگتن به هیچ وجه پاسخی عالی به جهان پس از جنگ سرد نیست، بلکه بازیافت کسالت بار موضوعهای آن است. آنچه کسی به آنان نگفته است یا ترجیح داده اند نادیده انگارند، این است که دیدگاه رسمی آمریکا هرگز روایتی دقیق از کارکرد جهان حتی در دوران جنگ سرد نبود (همانطور که بسیاری از جمله مری کلدور، گابریل کالکو، دانیل الزبرگ و خودم در آن زمان روایات دیگری از سیاست دوران پس از سال ۱۹۴۵ ارائه کردیم).پس از سال ۱۹۹۱، جهان دستخوش دگرگونی های زیادی شده که فرصتها و تهدیدهای تازه ای را عرضه کرده است.
بزرگترین بهره برنده از جنگ سرد که نشان داده است به خوبی این دگرگونی را می شناسد، اسامه بن لادن است که نگرشی عمیق تر از زمامداران واشنگتن دارد. از داخل غار خود در کوههای هندوکوش وی برداشتی از سیاست بین الملل دارد که عالمانه تر از برداشت ظاهراً دور اندیشانه ساکنان پلاک ۱۸۰۰ خیابان پنسیلوانیا [کاخ سفید] است. همانطور که در اسپانیا دیدیم، وی بسیار بیشتر درباره سیاست داخلی اروپا می داند.

 منبع: / ماهنامه / همشهری دیپلماتیک / ۱۳۸۳ / شماره ۱۶، تیر ۱۳۸۳/۰۴/۱۵
مطالب مرتبط