وداع با تمامیت‌ خواهی فرهنگی

با نگاهی به آرای ماکس وبر و امیل دورکهایم، در نقد روشنفکری ایرانی:
چرا نباید امر سیاسی را با اصلاح فرهنگی درهم‌آمیزیم؟

علی میرسپاسی: مدیر مرکز مطالعات ایران در دانشگاه نیویورک

یکی از نگرانی‌های بسیار مهم که به سنتی جا افتاده تبدیل شده و به صورت یک پیش فرض مورد قبول «عامه» و حتی اهل قلم در ایران قرار گرفته، قبول این واقعیت است که «امر سیاسی» چندان قدر و ارجی ندارد. از همین‌روست که نویسندگان ایرانی عموماً دیدگاه‌های سیاسی خود را در دیگر حوزه‌های فکری و نظری دنبال می‌کنند. احمد فردید پنجاه سال از عمر خود را صرف این کرد که خصومتش با لیبرالیسم غربی و عشق و علاقه‌اش به حکومتگری عالمان علم قدیم را بازبانی عرفانی و ظاهراً غیر سیاسی و تحت عنوان «معنویت شرقی» به ایرانیان معرفی کند. آل‌احمد که مفهوم غرب‌زدگی را از فردید به عاریت گرفته بود به دلیل استفاده سیاسی‌اش از این مفهوم مورد نقد وی قرار گرفته بود. اما، حقیقت زمانی آشکار شد که فردید عارف و معنویت‌گرا چنان از مهیا شدن عرصه سیاسی به وجد آمده بود که با کلامی خشونت‌آمیز و روانی تنفر‌خواه، فرمان به حذف مخالفان و بدکاری و زشت‌اندیشی طرفدارانش می‌داد.

سیاست حوزه‌ای مستقل و مهم در جوامع است و نباید آن را به اقتصاد، فرهنگ و یا هنر و ادبیات فرو کاست. به همان دلیل که تقلیل دادن هنر و یا فرهنگ به حوزه سیاسی، سبب فساد در این دو حوزه می‌شود و نگرش تمامیت خواهانه در عرصه سیاسی، فرهنگ جامعه را به نابودی می‌کشاند. تفکر تمامیت خواهانه فرهنگی(چه در کلام فلسفی یا فرهنگی و حتی معنوی آن)، اشتباه است و می‌تواند به نتایجی مانند آن چه تفکر هایدگری در آلمان و تفکر شریعتی و امثال او در ایران به وجود آوردند منجر شود. امر سیاسی حتی قابل تقلیل به اقتصاد هم نیست. برخی مارکسیست‌ها که حاضر به قبول استقلال نسبی حوزه سیاست نیستند. نقدشان به جوامع «لیبرال» صرفاً از زاویه نقد به اقتصاد سرمایه‌داری است وحوزه سیاسی جوامع لیبرالی را ادامه روابط سرمایه‌دارانه در عرصه اقتصادی می‌دانند. ریشه این تفکر که از قضا نظریه مارکسیسم را با بحران جدی روبرو کرده در این است که مارکسیسم نظریه سیاسی است و حرف مهمی برای گفتن در این زمینه ندارد. سرمایه‌داری هم در جوامع دموکراتیک و یا لیبرال وجود دارد و هم در جوامع غیرلیبرال، یا حتی ضد لیبرال. سرمایه‌داری نه به خودی خود عرصه سیاسی را دموکراتیزه می‌کند و نه به فاشیسم می‌رسد. بحث دموکراسی و یا فاشیسم با «امر سیاسی» مربوط است که بایستی با توجه به زمینه‌ها و امکانات مربوط به آن مورد اندیشه و مداقه قرار گیرد. مسلماً میان حوزه سیاسی و سایر نهادهای یک جامعه رابطه وجود دارد، اما این به آن معنی نیست که سیاست ادامه اقتصاد و یا فرهنگ است. هیچ متفکری به‌خصوص آن‌ها که درباره نظریه‌های سیاسی و دموکراسی خود کارکرده‌اند، «امر سیاسی» را از فلسفه و فرهنگ و یا اخلاق و اقتصاد بیرون نیاورده‌اند و حتماً به استقلال نسبی این حوزه باور داشته‌اند. به عکس تقریباً همه متفکرانی که مخالف دموکراسی بودند، در عین حال فرهنگ‌خواه و اخلاق گرا نیز بوده‌اند.

عدم دقت به «امر سیاسی» پیامدهای بسیاری دارد که از آن جمله سبب آشفتگی در فکر و اشتباهات اساسی در تحلیل سیاسی می‌شود. مثال روشن آن در ایران، ارزیابی از جنبش‌ اصلاح‌طلبی است. اصلاح‌طلبان در فضای سیاسی جامعه ایران شکل گرفتند و هم «پیروزی» آن‌ها امری سیاسی بود و هم آن چه که امروز «شکست» اصلاح‌طلبان شمرده می‌شود در کارزار سیاسی رقم خورده است. هر چند که جنبش دموکراسی‌خواهی در ایران ماهیتی فراتر از یک جنبش سیاسی صرف داشته است. اما دموکراسی چه در حوزه فکری و چه در تجربه و عمل پروژه‌ای عمیقاً سیاسی است. هم آن‌چه که امروز «اصلاح‌طلبان» و یا «اصلاح طلبی» می‌نامیم و هم جنبش‌های اصلاح‌طلبانه و دموکراسی‌خواه در تاریخ جدید بشری، تنها یک نقطه مشترک دارند و آن امید به تحقق دموکراسی در عرصه سیاسی است. بنابراین هم کسانی که در ایران جنبش اصلاح‌طلبی را تشکیل می‌دهند و هم کسانی که در سطح جهانی خواهان اصلاح و تحول دموکراتیک هستند، افکار بسیار متفاوتی در زمینه فرهنگ دارند. برخی اعتقادات دینی دارند و برخی دیگر ممکن است نداشته باشند. ممکن است دسته‌ای به این و یا آن تفکر فلسفی و یا شناخت‌شناسی علاقه‌مند باشند، حتی یک مورد در تاریخ بشری سراغ نداریم که رهبران فکری و یا سیاسی یک جنبش دموکراتیک همه به یک سیستم فکری متعلق باشند. دموکراسی اصولاً هدفش تحقق فضایی است که در آن یگانگی فرهنگی و فکری کم و کم‌تر شود.

اگر در عرصه نظریه‌های علوم انسانی دقیق شویم، درمی‌یابیم که نقد تفکر پیش از مدرنیته، دستاورد اساسی علوم جدید بوده است. یعنی فاصله گرفتن از تفکر «متافیزیکی» و گرایش به دانش این جهان و این زمانی. این باور در جوامع قدیم اصل بود که جهان و زندگی بشر را «اعتقادات» و باورهای آن‌ها معنی می‌دهد. و شیوه زندگی، روابط سیاسی و اجتماعی دنباله این اعقتادات و عادات و رسوم پنداشته می‌شوند. عرصه سیاسی هم در انحصار «پادشاه» و «ایده مقدس» بود. اساس زندگی روزمره مردم و شیوه نگرش آن‌ها به خود و جهان بیرونی، با توسل به برخی پنداشت‌های کلی و اعتقادی تعریف و توضیح داده می‌شد؛ دنیایی سخت اسیر«متافیزیک» و گیرافتاده در زندان هویت و آداب و رسوم گذشتگان. اساس متفکران علوم انسانی جدید فرا رفتن از دنیای «متافیزیکی» پیشین بود و دموکراسی جدید به گفته هابرماس اساساً با پذیرش «واقعی» بودن زندگی مادی بشری ممکن شد. در این نوشته تنها به دو متفکر علوم اجتماعی اشاره می‌کنم و سهم بزرگی را که آن‌ها در نقد تفکر غالب در دنیای قدیم داشتند به اختصار توضیح می‌دهم.

امیل دورکهایم در سه نمونه مشخص – تحلیل از علل خودکشی، ماهیت اساسی دین، و تعریف از فرهنگ – به نقد تفکر روان‌شناسانه فردی، فرامادی‌گرایی در تحلیل از دین، و نگرش ذات‌گرایانه از فرهنگ می‌پردازد. او در کتاب مهمش، «خودکشی» را امری عموماً اجتماعی می‌داند. دورکهایم با مشاهده آمار بالای خودکشی در میان کاتولیک‌ها در مقایسه با پایین بودن آن در میان پروتستان‌ها به این نتیجه می‌رسد که خودکشی اساساً با چگونگی وجود و یا عدم وجود تعادل میان دیدگاه‌های فردی و همبستگی با جامعه رابطه دارد. عدم تعادل اجتماعی می‌تواند سبب تخریب ارزشی و روانی شهروندان شده و هستی آن‌ها را به چالش بکشد. زمانی که جامعه خواسته افراطی از افرادش داشته و خواهان ادغام آن‌ها در «گروه» باشد، اعضای جامعه دچار پریشانی فکری و هویتی شده و ممکن است اقدام به نابودی خود کنند. عدم وجود رابطه میان فرد و نهادها و ارزش‌های جامعه هم می‌تواند زمینه‌های از خودبیگانگی و ضد اجتماعی شدن افراد را فراهم کند و پیامدهای مخربی مانند خودکشی و یا ارتکاب جرم و جنایت داشته باشد. نظریه کلی دورکهایم نقد این پیش‌فرض مورد قبول در آن زمان بود که خودکشی امری فردی شناخته می‌شد که ریشه در مشکلات روانی افراد دارد امروزه حتی اغلب روان‌شناسان نیز چنین نمی‌اندیشند و به مسائل اجتماعی توجه جدی دارند.

دورکهایم در بحث ریشه‌های اجتماعی و تاریخی پدیده دین (اشکال اولیه زندگی دینی) نیز به این بحث می‌پردازد که دین و اصولاً آن‌چه ما «پدیده مقدس» تصور می‌کنیم، در زندگی مادی و اجتماعی آدمیان زمینه دارد و اصولاً ادیان بیان همبستگی اجتماعی انسان‌ها هستند که به شکل امر مقدس به تصور می‌آیند. دورکهایم نشان می‌دهد که «امر دینی» هم در اولیه‌ترین و ساده‌ترین اشکال زندگی اجتماعی وجود داشته است و هم امروز در جوامع سکولار وجود دارد. تفاوت این پدیده نه در کاربرد آن که همان بیان فرهنگی و عام همبستگی اجتماعی است، بلکه در صور گوناگونی است که به خود می‌گیرد. مثلاً در دنیای سکولار ممکن است به جای مراسم صرفاً مذهبی، افراد در مراسم ملی شرکت کنند و تقدس نیروی ماورای طبیعی تبدیل به تقدس میهن و یا ملت شود.

دورکهایم نظریه مهمی هم درباره کارکرد «فرهنگ» دارد. تصور او عبور از تفکر مرسوم متافیزیکی از فرهنگ است و فرهنگ را یک «واقعیت اجتماعی» (social fact) می‌داند. او بر این امر تأکید دارد که فرهنگ و ارزش‌ها و باورهای فرهنگی، هستی واقعی و مادی داشته و صرفاً ذهنی نیستند. در نظریه دورکهایم فرهنگ صرفاً برخی باورها و رسم و روسومی نیستند که در یک جامعه رواج داشته و در ذهن و کردار مردم آن جامعه تجلی پیدا می‌کند. فرهنگ یک ساختار حقیقی است که در زمینه‌های مادی و موجودی در یک جامعه هستی پیدا می‌کند و به عنوان یک ساختار پر قدرت رابطه آدمی را با دیگران و جهانی که در آن زندگی می‌کند، تحقق می‌بخشد. پیامد نظریه دورکهایم این است که (یکم) فرهنگ پدیده‌ای فردی و «خیالی» نبوده و در شیوه زندگی اجتماعی افراد ریشه دارد و (دوم) اساس کاربرد «فرهنگ» تحقق و توسعه رابطه و سازه‌های اجتماعی جامعه است. به سخن روان‌تر فرهنگ یک نهاد مهم مادی است که با افراد جامعه عمدتاً رابطه‌ای «بیرونی» داشته و به زندگی افراد و موقعیت اجتماعی آنان نظم می‌دهد. به باور دورکهایم تغییر و تحولات بدون تحول واقعی در رابطه اجتماعی و مادی ممکن نخواهد بود و اگر هم این تغییرات فرهنگی بدون داشتن زمینه در روابط زندگی اجتماعی یک جامعه رخ دهد، سبب بحران و حتی تخریب جامعه خواهد شد. دورکهایم به این امر توجه دارد که افراد جامعه ممکن است تصورات «فردی» و یا حتی «درونی» از فرهنگ داشته باشند. مثلاً این‌گونه تصور کنند که به برخی ارزش‌های معنوی و یا اخلاقی اعتقاد دارند که صرفاً محصول فکر و ذهن فردی‌شان است و رابطه‌ای با اخلاق و دستورهای دینی غالب بر جامعه ندارد. دورکهایم چنین تصوری را ناشی از فرآیند «درونی شدن» ارزش‌های نهادهای فرهنگی می‌داند و نه امکان وجود پدیده‌ها و ارزش‌های فرهنگی فردی و یا صرفاً ذهنی.

متفکر و نظریه‌پرداز دیگری که سهمی جدی در نقد تفکر «متافیزیکی» قدیم داشته، جامعه‌شناس آلمانی ماکس وبر است که از قضا در ایران متفکری شناخته شده است. وبر در مواردی با دورکهایم هم نظر نیست. دورکهایم از لحاظ سیاسی محافظه‌کارتر از وبر بود و گرایش شبه پوزیتیویستی داشت. با وجود این، وبر هم مانند دورکهایم فرهنگ را پدیده‌ای اجتماعی و هستی آن را در زمینه‌های زندگی مشترک انسان جست‌وجوی می‌کرد. او در نوشته بسیار معروفش، اخلاق پروتستانتیسم و روح سرمایه‌داری این نظریه رادیکال را مطرح می‌کند که ارزش‌ها و باورهای اخلاقی و فرهنگی در یک جامعه و حتی باورهایی که به ظاهر خصوصی و فردی به حساب می‌آیند، در روند زندگی اجتماعی و تلاش معاش انسان‌ها هستی پیدا می‌کنند. این باورها به عنوان «اخلاق زندگی روزمره» بزرگ‌ترین نقش را در زندگی اقتصادی و سیاسی ما دارند ولی در مقابل شیوه زندگی اجتماعی ما، امکان تحقق فرهنگ جدیدی را رقم می‌زند. البته وبر قائل به این امر است که رسیدن به نوعی هارمونی میان باورهای فرهنگی و اخلاقی در طول هزاران سال و توسعه دانش بشری از یک سوی و به وجود آمدن روابط مادی و اجتماعی «عقلانی» و «دموکراتیک» از سوی دیگر ممکن است. به نظر وبر، پیش از مدرنیته و در سیر تحول جوامع عمدتاً نگاهی متافیزیکی و از بالا و ماورای جهان مادی و واقعی غلبه داشته و تنها در نتیجه به‌وجود آمدن روابط اجتماعی (اقتصاد، سیاسی و دانش) جدید است که هارمونی نزدیکی میان «اخلاق اجتماعی» و باورهای فرهنگی با زندگی اقتصادی و سیاسی بر قرار شده است. وبر چنین نتیجه می‌گیرد که در زندگی جدید و جوامع مدرن و دموکراتیک (والبته به خاطر تحول اساسی پروتستانتیسم که اساس باورهای فرهنگی و اخلاقی این جوامع است)، پدیده «فرهنگ» و«اخلاق» تقریبا در حوزه زندگی و کار و تلاش معاش ختم شده است. به سخن دیگر عمده کردن بحث از معنویت و فرهنگ در نظر وبر نوعی نگرش نوستالژیک به دنیای قدیم است که اگر جدی گرفته شود هم از لحاظ اجتماعی پیامدهای مخرب خواهد داشت و هم امکان تحقق دموکراسی را مانع می‌شود. دورکهایم و وبر هم از لحاظ سیاسی لیبرال بودند و خواهان اصلاح دموکراتیک جوامع و شاید بشود هر دوی آن‌ها را «اصلاح‌طلب» دانست. با وجود این، این دو متفکر مهم نه به فردی بودن فرهنگ اعتقاد داشتند، نه بحث‌های شناخت‌شناسانه را پیش فرض رسیدن به دموکراسی می‌شمردند و نه اصولاً وارد این بحث بیهوده که فرهنگ کلید حل معمای مسائل سیاسی اجتماعی است شدند. رهبران فکری و سیاسی جنبش‌های اصلاح‌طلبانه دنیا از گاندی گرفته تا ماندلا هم چنین بودند و به رغم این که گاندی انسانی دین‌دار و «فرهنگی» بود و ماندلا سابقه‌ای مارکسیستی داشت، هر دوی این رهبران جنبش‌های دموکراتیک که با خشونت هم مخالف بودند، «سیاست» و تحولات سیاسی را در مرکز توجه قرار داند. و پیروزی‌شان هم پیروز سیاسی بود و نه فرهنگی. البته فرهنگ به عنوان یک پدیده مادی و اجتماعی جایگاه خاص خود را دارد ولی تمامیت خواهی فرهنگی، به رغم نیت خیرخواهانه راهبران آن، به گفته والتر بنیامین سرانجامش «نقد پاستورال از مدرنیته» خواهد بود، بزرگ‌ترین نمونه آن در اروپا پدیده هایدگریسم و انواع «انقلاب»‌های فرهنگی در سایر جوامع بوده است.
منبع: ماهنامه اندیشه پویا  شماره ۲۵

مطالب مرتبط