غیر انسانی شدن علوم انسانی

مرگ برنامه‌ریزی شده مدرسه و دانشگاه به «ابتذال تفکر» انجامیده است

ابتذال تفکر به مثابه شیوه بیان
واژه ابتذال هیچ جایگاهی در فلسفه ندارد، زیرا اندیشه فلسفی همچون هر اندیشه‌ای با شگفتی‌ زاده می‌شود و همان‌طور که کانت فیلسوف آلمانی به درستی بیان می‌کند، بیدار شدن از خوابی جزم‌گرایانه است. این واژه به آرامی و با تبلیغات مکتب فرانکفورت و دوران پس از جنگ، وارد حوزه فلسفه شد؛ یعنی زمانی که قدرت‌های متفق غربی قصد داشتند ملت آلمان را به لحاظ اخلاقی، روحی و روانی دوباره بسازند و آن را به دلیل روحیه اطاعت جویی،‌ نظم طلبی و از خودگذشتگی برای جمع نکوهش می‌کردند. ابتذال یعنی عادی جلوه دادن امور؛ اینکه نباید نگران ارزش‌ها بود و اعمال غیر انسانی ‌برای آرمان نیک امری طبیعی است. در حقیقت مفهومی که در همه جای غرب و در هر جایی که فلسفه هست به کار می‌رفت، مفهوم احساس مشترک بود. برای مثال ترجیح راست‌گویی به دروغ‌گویی، ارج نهادن به والدین، احترام متقابل همسران و انجام کارهای خانه به دست زنان، اموری بدیهی هستند که نیازی به بررسی نقادانه ندارند. همچنان که وجود خدا برای فرد مومن از مسلمات است و از اعتقاد درونی او سرچشمه می‌گیرد. بنابراین، به اعتقاد کانت باید متقاعد شد تا درست عمل کرد.

گفته می‌شود وقتی آدم‌ها از سر کوته‌ نظری سخن می‌گویند، بی‌آنکه عمیقاً‌ بیندیشند یا از افکار دیگران بهره‌مند می‌شوند، اندیشه به ابتذال می‌گراید. از طرفی اندیشه عادی و بدیهی هم با خطر روبه‌روست: زندگی آدمی را به سوی برخی رفتارها سوق می‌دهد که نیاز به اثبات ندارند. می‌گویند ریاضیات جزء بدیهیات است یا فیزیک برپایه تجربه استوار است یا همان طور که گوته می‌نویسد: بی‌عدالتی محدود، بر بی‌نظمی عمومی ارجح است. هرج و مرج‌گرایان معتقدند باید بدیهیات را نفی کرد و اندیشه یعنی پاسخ منفی دادن. با این همه این قضیه نوعی استثناء است و نمی‌توان از مرزها پا فراتر گذاشت، زیرا بهتر است تسلیم چیزی بود که بدیهی است تا اینکه مثل «ژان ژاک روسو» بود که با نخوت در رساله تعلیم و تربیت می‌نویسد: «ترجیح می‌دهم فردی تناقض‌گو باشم تا فردی پیش‌داور.»

اگر ابتذال به معنای تحجر، زمختی و سطحی بودن باشد،‌ در حقیقت اندیشه مدرن به دلیل اهمیت فراوان تبلیغات و شیوه هدایت امور در این جهت حرکت می‌کند و در پی‌یافتن مکانی قطعی، با ثبات و عمیق در اندیشه برنمی‌آید و به بیانی، «اصل» ایجاد نمی‌کند. این نوع نقد در فسلفه یونان ریشه دارد. هنگامی که افلاطون به مخالفت با سوفسطائیان یا اربابان خرد می‌پردازد که سلیقه عمومی را ستایش می‌کنند و از تمایلات مبتذل عامه مردم سخن می‌گویند، فیلسوف اندیشه را به سوی اندیشه هدایت می‌کند و به جای پیروی از نظر ابهام آلود عامه مردم، واضح و شفاف سخن می‌گوید. در حقیقت ابتذال تفکر، به معنای بی‌توجهی و فقدان اندیشه است، ویژگی‌ کل جهان است. از همین سخن گفتن از اندیشه یک تناقض محسوب می‌شود، چرا که هر اندیشه‌ای نوعی فردیت است، نوعی بیداری و پیوستن به آنچه می‌توان رد کرد؛ پس عملی آزادانه است. حتی می‌توان گفت اندیشه مبتذل نوعی سبک بلاغی برای جمع اضداد است. در حقیقت نوعی شیوه بیان است و نه مفهومی منطقی.

ابتذال جامعه رویاپرداز
با این همه می‌توان از توهم اندیشه سخن گفت، اندیشه‌هایی که دریافت کرده و انتقال می‌دهیم بی‌آنکه به آن‌ها توجه کرده و ارزیابی‌شان کنیم. همچنان که غنا می‌تواند اندیشه‌ای ابتذال‌آمیز باشد یا خوشبختی و بهره‌مندی، درحالی که شرایط ایجاد و تداوم آن‌ها مورد بی‌توجهی قرار گیرد. «بزرگترین بی‌نظمی ذهن این است که به اموری باور داشته باشد که می‌خواهد باشند و نه به دلیل آنکه در حقیقت وجود ندارد.» بوسوئه،۲ روحانی پیرو دکارت در عصر بزرگ۳ در رساله‌اش در باب شناخت خدا و خویش، ابتذال جمعی را این گونه خلاصه می‌کند؛ «تمایل به اندیشیدن و نه توان اندیشیدن، زیرا شناخت، دیدن است و نه فقط شنیدن سخن دیگر.» می‌توان گفت آموزش دیداری و شنیداری کنونی، قدرت تصویر و فقدان نوشتار، نبود تمرین حافظه برای آثار خوب، نفی قدرت‌های کلاسیک در جامعه که انسان‌ها را به رویا فرو می‌برد و از تمرین دادن استعداد توجه جلوگیری می‌کند، نه تنها فکر را تضعیف کرده بلکه باعث می‌شود اندیشه همچون گلی دور مانده از نور رنگ ببازد و خشک شود. در این حالت، اندیشه به عادت تبدیل می‌شود، به تکه‌ای چوب خشک بدون رنگ و روح.

در جامعه مصرف‌زده‌ای که تنها به فکر آگهی‌ها و توهمات است، قدرت تصویر به اعلی درجه می‌رسد و سطح اندیشه را پایین می‌آورد. همچنان که دکارت می‌نویسد: «زندگی بدون اندیشیدن همچون راه رفتن با چشم‌های بسته است.»

خاصیت جامعه معاصر، تضعیف اندیشه است تا فرد وارد جمع افراد عامی شود و به همین دلیل است که درباره جوانان تملق می‌گویند و به آن‌ها، بی‌نکه شایستگی لازم را داشته باشند، مدرک می‌دهند تا به آن‌ها بقبولانند که افراد دانایی هستند و در حقیقت شعارهایی از قبیل برابری زن و مرد، تئوری انواع۴ و… را در اذهانشان فرو می‌کنند تا از همان دوران ابتدایی احساس آزادی دروغین را در آن‌ها به‌وجود آورند.
«جاسپرریدلی» نویسنده مشهور انگلیسی در کتاب خود با عنوان «قدرتمند‌ترین جوامع سری جهان» که در سال ۲۰۰۲ منتشر شد، می‌نویسد: «ظهور فراماسونری در جهان مدرن حتی در زبان رایج انسان‌ها هم تاثیر گذاشته و ان را به رویه‌ای بسیار سطحی و گذرا تبدیل کرده است. این پدیده‌ای که امروز شاهد آن هستیم که نسل جوان را بسیار با خود درگیر کرد، استفاده از گوشی‌های همراه و تبلت‌های هوشمند و ارتباط‌گیری از طریق این وسایل، موجب شده که دایره زبانی نسل فعلی بسیار محدود و گزینه آن‌ها برای ارتباط‌گیری بسیار انگشت شمار شود. این یکی از همان راه‌هایی است که فراماسونری قرار است به ریشه تفکرات و تعقلات بشری تیشه بزند و دستور زبان خاص خود را جایگزین کند. این همان پدیده‌ای است که اورول خیلی‌هاست درباره اشاعه آن هشدار داده بود؛ پدیده‌ای که با سرعت فراگیر می‌شود و در ذهن‌ها رسوخ می‌کند.» اورول مدت‌هاست پیش‌بینی کرده که در آینده، تصویر جای خود را به تفکر می‌دهد؛ تصویری تمم دنیای انسان می‌شود و قدرت تفکر را از آن‌ها سلب می‌کند.

متفکران و پلیس اندیشه
میان روشنفکران و جامعه فاصله است و حتی نوعی بی‌اعتمادی نسبت به جامعه وجوددارد. در گذشته، یک روشنفکر یعنی متفکر یا نویسنده یا فیلسوف، بیشتر از آمال و آرزوهای ضعفا سخن می‌گفت تا توانمندان. در این زمینه می‌توان از دکارت نام بردکه از شجاعت و علاقه وافر نسل خود و از بیان دقیق مساله سخن می‌گوید و برای دیدن ماهیت، عظمت و برجستگی یک موضوع، نوع نگاه را مهم می‌داند. بعد از دو جنگ جهانی، روشنفکران نگاهی آمیخته به نفرت به جامعه داشته‌اند، از آن فاصله گرفته‌اند تا طبقه‌ای را تشکیل دهند و واژه‌ روشنفکری مترادف با شرایط هرج‌ومرج به کار رفت. فیلسوفان قدیم نیز متهم شده‌اند که از گرایش‌های ملی پیروی کرده‌اند. برای مثال، مکتب فرانکفورت در آلمان فیلسوفان را نکوهش می‌کند که چرا از ملت حمایت می‌کنند و به تاریخ کشور ارج می‌نهند و خود را رهبران اخلاق و نیز حیات اجتماعی، دینی و زیبا شناختی معرفی می‌کنند؟ پس از جنگ جهانی دوم و کاهش اعتبار مسیحیت و برخی ادیان دیگر به استثنای یهودیت، روشنفکران ترغیب شدند، به جای تنویر افکار عامه، با مردم مقابله کنند. شیوه بیان آن‌ها بیشتر داری و شنیداری و برپایه الزامات درخواستی رسانه‌ها بود.

روشنفکرانی مانند «میشل اونفره»۵ که روانکاوی را نقد می‌کنند، اعتبار خود را از دست می‌دهند و تربیت کنندگان واقعی ملت، نه روشنفکران، بلکه افرادی هستند که رسانه‌ها آن‌ها را معرفی، حمایت و تامین مالی می‌کنند. برای همین از نفوذ دانشگاهیان برافکرا عمومی کاسته می‌شود؛ در پزشکی، پژوهشگران و اسادان اجازه نمی‌یابند در رسانه‌ها از خطرات واکسیناسیون و دیابت بگویند. یک روشنفکر واقعی نمی‌تواند مستقیماً مردم را آموزش دهد، بلمه باید از کانال خاصی عبور کند و نوعی سانسور بر او تحمیل می‌گردد.«آنی کریگل»،۶ روشنفکر یهودی الاصل و کمونیست طرد شده این وضعیت را «پلیس اندیشه»۷ می‌نامد. برخی موضوعات تابو محسوب می‌شود و تنها به رسانه‌ها اختصاص دارند و هیچ روشنفکری حق عبور از این سد را ندارد. فاصله میان جامعه و دنیای روشنفکری از دهه ۱۹۸۰ در فرانسه و آلمان افزایش یافته است. در آلمان که مردم تمایل بیشتری نسبت به مردم فرانسه و اسپانیا، به فلسفه و تفکر دارند. برخی موضوعات تاریخی به‌ویژه موضوع مجرم بودن یک جانبه آلمان در آغاز جنگ، مساله یهود و محکومیت رژیم صهیونیستی، غیر قابل بحث تلقی می‌شوند و طرح آن‌ها زندان به دنبال دارد. در همین رابطه بانوی ۸۷ سال، «اورسولاهافریک»۸ به دلیل بیان تاریخ به ۲۹ ماه زندان محکوم شد. در حقیقت دیواری نامرئی نویسندگان را به بند می‌کشد و آن‌ها را از مردمشان جدا می‌کند و به همین دلیل نیرویی سیاسی از هر گونه انتقاد مصون می‌ماند و همگان احساس می‌کنند که اروپا و جهان، به سوی فاجعه پیش می‌رود.

فیلسوفان با یکدیگر بحث می‌کنند و خود را در دیگری می‌بیند. آن‌ها جملگی از افلاطون و ارسطو گرفته تا آخرین فیلسوف واقعی آلمان، «مارتین هایدگر»،۹ جامعه را نمود فردی متعادل می‌بینند ، زیرا نظم اجتماعی بازتاب نظم فردی است و همان طور که بانو ی ادیب قرن ۱۹ فرانسه می‌گوید:«ملت آلمان ملت ما بعدالطبیعه است، زیرا روحیه، گرایش و نیاز به شناخت و اثبات اصول ما بعدالطبیعه را در خوددارد.» در این میان انشقاقی رخ داده و ملت را از نیاز به تفکر و استدلال و حتی دینداری جدا کرد است. صاحبان پول و قدرت و نظام استبداد ثروت به جامعه قبولانده‌اند که اندیشیدن برای حیات بشر فعالیتی مهمل و بیهوده است. آن‌ها مبلغ اشکالی از اندیشید هستند که مانند روانکاوی برپایه مشاهدات دروغین از ناخودآگاه و از رویاهایی مانند عصر جدید دم می‌زنند. این گونه است که در کتاب‌ها و رسانه‌ها هر گونه مقاومت در برابر شر نفی می‌شود و به گناه و خطا اهمتی داده نمی‌شود، زیرا همه چیز در خدمت لذت، لحظه، بخت، اقبال و تصادف قرار می‌گیرد.

در نتیجه ما با انسا‌ن‌هایی نیمه آموخته سرو کار داریم که گمان می‌کنند می‌دانند وتصور می‌کنند می‌اندیشند و استدلال می‌کنند، در حالی که خارج از هر گونه نظم و نظامی‌زیست می‌کنند و این موضع در زیبایی‌شناسی نیز با هنر انتزاعی نمود پیدا می‌کند. ما در اینجا نه از ابتذال که باید از تحجر و ابهام اندیشه سخن بگوییم: هایدگر در پاسخ به این سوال که اندیشیدن چیست، چنین پاسخ می‌دهد:«توجه دائن به بشر آن‌گونه که هست، خیره شدن به او و بی‌توجهی به اطراف.» در حقیقت ما در رویاها غرق می‌شویم. زندگی مدرن به خیال ارج می‌نهد و از ترانس اومانیسم۱۰ سخن می‌گوید، در حالی که کانت درباره ارسطو می‌گوید:«فلسفه ارسطو بر کار و تلاش استوار است.»

واژه ابتذال پس از جنگ جهانی با تبلیغات مکتب فرانکفورت وارد فلسفه شد
مرگ مدرسه و دانشگاه
جریانی به‌واسطه تخریب آموزش‌های زبانی در کشورهای مختلف سعی در تضعیف عمومی قدرت تفکر در جهان مدرن دارد. این مساله تنها محدد به غرب نمی‌شود. برای مثال، در کشوری مانند مغرب وجود ۶۰ درصد بی‌سواد با وجود جمعیت جوانی بالغ‌ بر ۷۵ در صد عجیب به نظر می‌رسد. این پدیده‌ای است که نویسنده مشهور فرانسوی با نام «ژان پل بریژلی»۱۱در کتابی با عنوان«خلق حمق‌ها؛ مرگ برنامه‌ریزی شده مدرسه» به آن پرداخته است؛ این مرگ مدرسه به ابتذال تفکر انجامید است. در راستای همین موجی است که کلمات زیادی چون دستور زبان، زیبا‌شناسی، هنر نوشتن و یا منطق یا هنر تفکر درحال حذف شدن از فرهنگ‌نامه‌های لغت است. کلماتی چون عاقبت دلالت که در مقاطعی از تحصیل و حدود سن ۱۱ سالگی به کودکان آموزش داده می‌شد، برای دانش آموزان امروز کلماتی نامأنوس و غیر آشناست. این اتفاق عملاً در راستای سیاست حذف تفکر و عاقبت اندیشی از سنین پایین است. امروز دانش‌آموزان چنان پرورش می‌بینند که گویی فقط امروز است که باید به آن بیندیشند و نگرانی و تفکر در مورد آینده از دایره لغات و دایره ذهنی آن‌ها حذف شده است.

عملاً برای افرادی که هم نسل من هستند، وضح و مبرهن است وقایعی که امروز شاهد آن هستیم و آنرا تجربه می‌کنیم، چیزی جز آشکار شدن دروغ تاریخی مارکسیست‌ها به بشریت نیست. به یاد دارم در زمان تحصیل خودم در دانشگاه، استادی داشتم که مدام در هر جلسه تاکید می‌کرد: قدرت در غرب به شدت و به جد به دنبال انحطاط فرهنگ و استضعاف تفکر است. این اقدام و این تلاش صرفاً برای این بود که نسل آینده نتواند قضاوت کند و قدرت تشخیص خوب و بد را نداشته باشد. همچنین برا یاین بود که نسل بعدی قادر به قضاوت ارزش‌ها و در کل ارزش‌گذاری نباشد و توان تفکر قیاسی از او سلب شود. در یکی از سفرهایی که به ایران داشتم، با یکی از استادان فلسفه صحبت کردم که می‌گفت سال‌های زیادی است که روی این طرح مطالعه می‌کند و حالا می‌تواند با قطعیت نتیجه‌اش را با من به اشتراک بگذارد؛ آن هم این بود که سیستم آموزشی در جهان به دنبال حذف فرهنگ در آموزش است. فرهنگی که بعد از انقلاب سال ۱۳۵۷ به‌ویژه در ایران از اهمیت بالایی برخوردار شد و بسیاری به دنبال آن هستند که ایرانی‌ها را از آن دور کنند. این استاد فلسفه به من گفت: دیگر لازم نیست به دنبال آموزش باشید، آنچه مهم است و باید به دنبال آن بروید مرگ تفکر است، مرگ فرهنگ، مرگ قدرت تشخیص و این در نهایت یعنی مرگ انسانیت.

در نتیجه این سیاست، ایدئولوژی‌پروری جایگزین تفکر شد و به قول افلاطون: «دیگر ما برای رسیدن به چیزی در مورد چیزی صحبت نمی‌کنیم»، بلکه در اذهان دیگران کنکاش می‌کنیم تا لایه‌های درونی آن‌ها را کشف کنیم. این افتاقی است که در اروپا، به ویژه در آلمان و بعد از جنگ فرانکفورت افتاد. مکتب مارکسیسم که بعد از جنگ جهانی اول ظهور پیدا کرد، بنای خود را در جامعه مدنی بنیان نهاد، تا از این طریق بتواند انقلابی ریشه‌ای را برنامه‌ریزی کند. انقلابی که نتیجه آن تغییری بنیادین است؛ تغییر در روان‌شناسی، اصول مارکسیستی، بنیادگرایی و در تفکر بی‌هدفی، طرحی که به بدن بی‌سر می‌ماند و به دنبال احیای مالکیت جدید بود. این طرح در ابتدا روندی نه چندان سریع داشت و با تغییر در تکنیک‌های آموزشی کار خود را آغاز کرد، تکنیک‌هایی که به دنبال جایگزینی فرهنگ جدید بود و می‌خواست تحلیل منطقی را حذف کند و در نهایت این کار را به روش‌های مختلف انجام داد که یکی از آن‌ها حذف نمونه‌های قدیمی از نظام آموزشی بود.

کتاب‌های تاریخ هر روز نازکتر و نحیفتر شدند، دیگر کمتر ارجاعی به منابع کهن در سیستم آموزشی به چشم می‌خورد، مباحث فکری در مورد تمدن‌های کهن یا از بین رفت و یا تغییر مفهوم داد. این تغییرات فقط در حوزه ادبیات و علوم انسانی رخ نداد، بلکه در حوزه ریاضیات و علم فیزیک هم اتفاق مشابهی افتاد. هندیشه قدیمی و ریاضیات سنتی جای خود را به ریاضیات جدید و جبر داد که تنها شمایی کلی از علم ریاضیات واقعی است. چیزی که نتیجه آن آموزش مهندسینی است که تنها قادر هستند مدل‌ها را الگو برداری کنند و یا طرح مهندسی معکوس را اجرا نمایند و دیگر قادر به ساخت و خلق مدل منحصر به فرد خود نیستند. مهندسان امروز اگر الگو نداشته باشند، کمتر قادر هستند فکر خود را مهندسی کنند و الگوی بدیل ارائه دهند. این یعنی قدرت فردی خلق در حوزه‌های مختلف در حال از بین رفتن است که همه در حوزه‌های مختلف آموزشی به روش‌های گوناگون به دنبال تقلید هستند. تقریباً از دهه ۶۰ به بعد استادان دانشگاه مدام از این شکایت می‌کنند که دانشجویان دیگر تمرکز قبل را ندارند و دروس را به صورت عمیق فرانمی‌گیرند. این افراد معتقدند که علوم بیشتر به سمت اقتصاد گرایش پیدا کرده و ادبیان به سوی روانکاوی رفته است. آن‌ها بر این عقیده‌اند که علوم انسانی از ریاضیات محض یا شناخت تئوری‌های فیزیک فاصله گرفته و دیگر خبری از فلسفه یا متافیزیک واقعی در علوم انسانی نیست. این رویکرد منجر شده تجزیه و تحلیل وتعقل در علوم بسیار ضعیف شودو برا یمثال، نگاه به مذهب و یا سیاست در حد مبانی نظری است و کنکاش و جست‌وجو در این مباحث تقریباً متوقف شده است.
در دانشگاه‌های فرانسه تصمی گرفته بودند واحد ممنطق را از رشته‌ فلسفه حذف کنند. این تصیم یعنی از این به بعد قرار است در کشور من فلسفه را به ذهن‌ها تزریق کنند و از این پس قرار نیست دانشجویان خود فکر کنند، بلکه به آن‌ها فکر داده می‌شود. این اقدام به این می‌ماند که شما یه شیر را کور کنید؛ هر چند که ماهیت شیر تغییر نکرده، اما دیگر قادر نیست توانایی‌هایش را به خوبی بروز دهد. حال چگونه ممکن است رشته‌ای مانند فلسفه که بنیان آن براساس تفکر است، از منطق فاکتور بگیرد و آن را واحدی اضافه بپندارد. این همان خوابی است که سال‌هاست برای ما دیده‌اند؛ برای رسیدن به مرتبه‌ای بالاتر در را می‌شناسیم، ولی قادر به باز کردن آن نیستم. نکته دیگر اینکه سلطه فراسونری در جهان است که باعق شده امروز ما شاهد چنین روزگاری باشیم. همین امر موجب شده علومی مانند الهیات یا متافیزیک در علوم انسانی به درس‌هایی تبدیل شوند که فقط قرار است ما را با نگاهی سطحی و بی‌خاصیت و دورنمایی کلی آشنا کند و قرار نیست این علوم روش فکر کردن و رشو تعمق کردن را به ما بیاموزند.

تقلا برای تفکر: راهبردی علیه استبذال
در دنیای امروز، غرب باید ذات بدی را بشناسد و در مقابلش واکنشی هر چند جزئی نشان دهد، حتی اگر این دارو کارگر هم نباشد، اما تلاش برای درمان آن ارزشمند است. هایدگر در مطالعاتش به این امر مهم پرداخته است که در آینده تفکر و قدرت تعقل به دستیایه‌ای سطحی و بی‌ارزش تبدیل می‌شود. او در نوشته‌هایش نگران بود که تفکر به مرور زمانتوسط خودش از بین برود و شعارهایی چون حقوق بشر و راه‌حل‌های سیاسیون برای مسائل بشری ریشه به تیشه آن بزند. تفکر در زبا لاتین از واژه Logos به معنای Logique یعنی تفکر واقعی می‌آید. تفکر یعنی بررسی منطقی موضوعات و به این معنا نیست که فرد باید خود را در ذهنیات خود رها کند. تفاوت بین یک تفکر عمیق و سطحی، در توانایی به اختیار گرفتن تعقل و قضاوت است. این چنین است که تفکر در طول سال‌ها متحول شده و از یک عمل عمیق به عملی سحطی و در حال حاضر مبتدل تبدیل شده است. عملی که منطق عقلانی را به تفکری راحت‌طلب تبدیل کرد. این همان تفکری است که گوش می‌دهد، اما اصلاً نمی‌فهمد. این همان چیزی است که «هانری کربن» در «درآمدی برمتافیزیک» می‌نویسد: «ما مدام اینجا و‌آنجا می‌شنویم که در نوشته‌های ملی ـ سوسیالیستی از این و آن حرف می‌زنند. اما به زبانی که نه ربطی به واقعیت دارد و نه می‌تواند بزرگی وقایع را توصیف کند.» این همان بحثی است که در قرن نوزدهم درباره کمونیسم گفته می‌شد و بزرگان آن زمان مانند «ریچارد و اگنر» معتقد بودند کمونیسم موجب شده، سطح تفکر و تعقل در انسان‌ها به حدی پایین بیاید که مردم فقط به دیده‌های خود اعتماد کنند و ندیده‌ها را به تمسخر بگیرند و باور دارند نادیده‌ها ارزش بحث‌پذیری ندارد.

امروز چه در کشورهای فقیر و چه ثروتمند، سخن از آزادی است، بدون اینکه به عمق این کلمه بیندیشم و پیچش‌های این واژه را بشناسیم و موانع ان را بدانیم. آزادی برای ما دقیقاً پرواز برای یک پرنده است، که آرزو می‌کرد که ای کاش مقاومت جریان هوا نبود تا می‌توانست خیلی بهتر و بیشتر پرواز کند. نگاه تک بعدی بع مسائل باعث می‌شود هرگز به سوالاتی که در درون انسا‌ن‌هاست، پاسخی داده نشود. یک عبارت خیلی معروفی در فرانسه هست که می‌گویند:«علم بدون بصیرت به معنای نابودی روح است.» این به معنای این نیست که بصیرت بر علم ارجحیت دارد، ولی مانند کاری که مادر با فرزند خود می‌کند تا بزرگ شود و او را تربیت می‌کند و به نیازهای او پاسخ می‌دهد، نسبت علم و بصیرت هم دقیقاً همین روال است. ابتذال فکری که امروز در روزنامه‌نگاری و علوم مربوط به رسانه حکفرما شده، این حس را به مخاطب می‌دهد. که روزنامه‌نگاری و علم رسانه به علمی ساکن تبدیل گشته و روزنامه نگار در پشت میز تحریر خود وقایع را گزارش می‌دهد.

تمام قضاوت‌هایی که امروز به اشتباه در مورد وقایع و رویدادها صورت می‌گیرد از این جهت است که دنیای امروز، تسخیر شده علوم انفورماتیک است و قدرت تعقل وتامل در مسائل توسط این علوم از انسان‌ها در حال سلب شدن است. البته این به این معنا نیست که ابتذال فکری در دنیای امروز به دلیل تسلط علوم انفورماتیک است؛ اما به جرأت می‌توان گفت که اشاعه این علوم در نیای مدرن موجب سطحی‌نگری و کلی گویی شده است. پدیه‌ای که در حال جهانی شدن است و به تدریج، قدرت ریزبینی و ریزاندیشی را از انسان‌ها می‌گیرد. به ابتذال کشیدن تفکر به معنای حذف و یا نابودی آن نیست، بلکه به این معناست که جریان‌های امروزی در دنیای مدرن می‌خواهند فلسفه و متافیزک را منفور کنند و از این طریق تعقل را بسیار محدود و کم عمق جلوه دهند. این جریان در حال حاضر قصد دارد بشریت را محدود به خواسته‌های سطحی و مادی نماید و اقتصاد را به دغدغه اول و آخر او تبدیل کند و از این طریق دامنه حضور تعقل و تفکر را در زندگی انسان‌ها محدود و خلاصه نماید.

منبع: ماهنامه عصر اندیشه – شماره ۱۳
نویسنده : پیر دورتیگیه