درمان افسردگى از طریق آهن ‏آلات‏

با سلامى به گرمى ماه آخر بهار به خواهر خانه‏ نشینم منیره خانم!
امیدوارم کار در خانه براى تو لذت‏بخش بوده و بتوانى از این لحظات بسیار زیباى به یاد ماندنى که نه امتحانى دارى و نه بار زندگى بر روى دوشت است، نهایت کیف را برده و حسابى از شادى لبریز باشى! اوضاع خانه چطور است؟ خسته شده‏اى، یا اینکه خانه‏نشینى بهتر از درس و امتحان و نمره‏هاى آخر ترم است؟ صد البته براى تو این طور است چرا که چهار سال لیسانست را هم با زور و اجبار خواندى و هر ماه هم گل‏هایى از قبیل نمرات پایین، حذف بعضى از دروس و … به ارمغان مى‏آوردى که از گفتن خیلى از آنها معذورم چرا که شاید کسى غیر از تو هم بخواهد این نامه را بخواند و آن وقت آبرویت برود.
راستى بگو بدانم حالا که خانه از گوهرى چو من تهى شده و همه اندر فراق عزیز مهربانى ناراحت و افسرده ‏اید، چه اتفاق‏هایى مى ‏افتد که من بى‏خبر هستم؟ خبرى از خواستگار و این طور حرف‏ها هست یا نه؟ البته تا من در آن خانه بودم و فضایل و کمالات من بر همگان روشن بود خواستگاران و عاشقان و دلباختگان زیاد بودند به طورى که هر روز چند عدد تلفات داشتیم و با اورژانس قرارداد بسته بودیم؛ اما به احتمال زیاد با رفتن من از آن خانه همه دست‏شان را روى کول مبارک گذاشته و به خاطر اینکه تو دچار سوء تفاهم نشوى، رفته‏اند پى کارشان!
به هر حال اگر خبرى شد و یک آدم بیچاره‏اى که مثل خودت کور و کچل بود آمد و خواست ما را از شرّت نجات دهد، خبرم کن تا از شادىِ این اتفاق، چند هفته به پایکوبى و دست ‏افشانى بپردازیم.
شنیده‏ام چند روز پیش مامان و جهان کار خودشان را کردند و پول‏هایى که قرار بود مثلاً آینده ما را تأمین کند حرام کرده و داده‏اند دست آقاجون تا براى عزیز دردانه‏شان جناب داداش هادى نامحترم یک عدد موتور سیکلت ناقابل بخرد … من که شخصاً راضى نبوده و نهایت ناراحتى و غصه‏ام را ابراز مى‏کنم و امیدوارم اگر این کار را کردند، در همان لحظات اول موتور پنچر شود و در لحظات بعد هم به مشکلات عدیده از جمله خواباندن موتور سیکلت و خراب شدن و جریمه و این طور چیزها مبتلا شود. حالا که قرار است حق ما دو دختر مظلوم گرفته شود و به استعمارگر بزرگى مثل یکى یکدانه آقاجون برسد، نفرین و ناله است که پشت سرشان نثار خواهم کرد. خودت کلاهت را قاضى کن! در این دوره زمانه چه کسى به وضعیت برادر عروس نگاه مى‏کند، همه در درجه اول خواستگارى، از جهیزیه و وسایل آنچنانى عروس مى‏پرسند نه از نوع وسیله و موتور برادر عروس! واقعاً که مادر با این اوضاع بدِ زمانه که ازدواج هر لحظه رو به رکود و رخوت مى‏رود و باید فکرى براى دست به سر کردن دو دختر عزیزتر از جانش بکند، به خواسته‏هاى نافرم پسر لوس و بى‏ادبش گوش فرا مى‏دهد. از تو مى‏خواهم شکواییه‏ام را با صداى بلند در سالن اجتماعات خانه یعنى همان آشپزخانه بخوانى و همچنان که دستت را مشت کرده بر سینه مى‏کوبى، نفرین‏هایم را نثارشان کنى! که البته فکر نمى‏کنم صداى فریادهاى ما به جایى برسد. در ضمن به این موضوع هم اشاره کن که چطور شده است موتور که این قدر پرخطر و مسئله‏ساز است حق مسلّم هادى‏خان شده ولى جهیزیه که از ابتداى غارنشینى مرسوم و معمول و متداول بوده باید کنار گذاشته شود و از بین برود؟ اگر آنها بخواهند چنین حق مسلّمى را از ما سلب کنند حتماً به اداره دفاع از منافع و حقوق بانوان شکایت کرده و اظهار مى‏دارم که پدر و مادر اینجانب نه تنها از شوهر دادن ما خوددارى مى‏کنند بلکه جهیزیه که رمز موفقیت و برگ برنده هر عروس بدبختى است را از ما دریغ مى‏کنند! حالا گفته باشم. البته اگر این دل نازک و رئوف و شفیق من این قدر براى مامان و دست‏پختش تنگ نشده بود، حتماً تلفنى نوشته‏هاى فوق را خدمت‏شان ارائه مى‏دادم ولى حیف که در لحظات اولیه شنیدن صداى دلنشین مامان اشک از سر و روى من جارى خواهد شد و مامان هم حتماً چند روز عزادارى خواهد کرد. در ضمن من مطمئنم که در این قضیه مامان اغفال شده و مورد استثمار و استعمار تک‏پسرش قرار گرفته که الهى امسال تجدید بیاورد و از آرزوى دیرینه‏اش به دور بیفتد و نتواند در خیابان‏ها ویراژ بدهد و تک‏چرخ بزند. حتماً از نتیجه کار، مرا مطلع کن تا در صورت لزوم مراتب را به مسئولان ذى‏ربط اطلاع دهم و استمداد طلب کنم.
بگذریم، نمى‏دانم تو هم در دوران دانشجویى‏ات همین قدر دلتنگ و مشتاق دیدار خانواده مى‏شدى یا نه؟ متأسفانه من به چنین دردى دچار شده‏ام و فکر مى‏کنم بعد از یک هفته استراحت در خانه که مربوط به ماه پیش بود، بادى به سر و گوشم خورده و حال و هواى تنبلى در دلم رسوخ کرده است. البته این قضیه فقط به من مربوط نمى‏شود و اکثر دوستانم در خوابگاه به این معضل دچار گشته‏اند. (به استثناى آنهایى که به طرز ناجورى سر و گوش‏شان مى‏جنبد) مخصوصاً سهیلا دوستم که تازه به خوابگاه ما منتقل شده و به قول خودش تا یک روز قبل از ورود به دانشگاه در آغوش گرم و مهربان مادرش مى‏آرمیده است و این مطلب را چنان با شور و هیجان تعریف مى‏کند و آبغوره مى‏گیرد که همه بچه‏ها به ناگاه ناله و افغان سر مى‏دهند و حسابى مویه مى‏کنند. خلاصه دانشگاه رفتن و درس خواندن را تعطیل کرده و به مرور خاطراتش در خانه اکتفا مى‏کند و تأثیرى بس شگرف در روحیه دختر درس‏خوانى چون من گذاشته است. هر کارى هم مى‏کنم دست از ناله و زارى نمى‏کشد و مدام مى‏گوید: «من مامانمو مى‏خوام!» مادر بیچاره‏اش هم حتماً دلش خوش است که دخترش دانشگاه قبول شده و دارد فرد مفیدى براى آینده‏اش مى‏شود و از این اراجیف که اصلاً در مورد سهیلا صدق نمى‏کند.
از جمله کارهایى که براى کمک به این عنصر ضعیف و افسرده انجام دادیم، بردن او به انواع نمایشگاههاى نقاشى، عکاسى، طراحى، گلسازى و حتى نمایشگاه اتومبیل بوده، که صد البته فایده‏اى که نداشت هیچ، کلى از وقت و پول و درس‏مان را هدر دادیم و برگشتیم تا اینکه یکى از بچه‏ها گفت در فلان سینماى شهر فیلم کمدى و خنده‏دارى هست که اگر آن را ببینید براى چند روز شاد و سرحال خواهید شد و غم و غصه دورى را فراموش خواهید کرد. من و دوستم لیلا بسیار خسته و کسل شده بودیم؛ قضیه سهیلا هم مزید بر علت شده بود و نیاز داشتیم تا به خاطر خودمان هم که شده حتماً فکرى براى افسردگى‏مان داشته باشیم. به همین دلیل برخاستیم و ضمن گرفتن چند عدد پفک و چیپس و مقدارى تخمه به سینما رفتیم تا در حین تماشاى فیلم به شکم‏هایمان هم خوش بگذرد. خلاصه درد سرت ندهم، رفتیم و یک جاى عالى در سالن سینما انتخاب نموده و نشستیم. فیلم شروع شد، من و لیلا آمده بودیم تا به طنز فیلم برسیم و بخندیم و سهیلا هم آماده گریه بود. همین که بازیگرى مادرش را صدا مى‏زد گریه سهیلا شروع مى‏شد، تازه هیچ چیزى هم میل نمى‏نمود و احساس بدى هم پیدا مى‏کرد از اینکه ما با او همدردى نمى‏کردیم. خلاصه این قدر ادا و اصول در آورد که در نهایت یکى از بینندگان محترم محکم بر پشت سر مبارک من کوبید و با اندکى اخم و خشم فرمود: «چه خبره اینقده حرف مى‏زنید، اومدید درد و دل کنید یا فیلم ببینید؟»
که با این تذکر خیلى غیر محترمانه ارتباطمان با سهیلا قطع گردیده و دیگر به این موجود بى‏مزه توجه ننمودیم. او هم در یک عملیات محیرالعقول از روى صندلى بلند شده و جلوى صندلى‏اش در همان جاى کمى که بود روى زمین اطراق نمود و سر بر زانوان گذاشته و در اندیشه فراق به سر مى‏برد و صد البته شورش را هم در آورده بود و نمى‏گذاشت از سر و ته فیلم سر در بیاوریم. هیچ نمى‏فهمیدیم که باید کجاى فیلم بخندیم و مثلاً لذت ببریم و هر چه هم سعى کردیم، از داستان فیلم چیزى دستگیرمان نشد، بس که سهیلا غرغر کرد که من مى‏خواهم بروم و از این حرف‏ها اما از جایى که درهاى سینما بسته بود و تا پایان فیلم باز نمى‏شد، نمى‏توانست فرار کند. خلاصه هر طور که بود فیلم تمام شد و بلند شدیم تا راه بیفتیم و از سوى تاریکى به روشنایى‏هاى بیرون هجوم ببریم، که چشمت روز بد نبیند. سهیلا خانم مثل بچه‏ها روى زمین ولو شده بود و هر کارى مى‏کرد نمى‏توانست یکى از پاهاى مبارکش را بیرون بیاورد، چرا که همراه با کفشش زیر صندلى جلویى و لاى آهن قراضه‏ها گیر کرده بود. همه تماشاگران با نگاههاى تمسخرآمیز، من و لیلا و سهیلا را که براى در آوردن پاى دخترى مظلوم تقلا مى‏کردیم، مى‏نگریستند و بعضى‏ها بلند، بعضى‏ها هم آرام مى‏خندیدند، اما چه کنیم که قضیه بیخ پیدا کرده بود. هر راهى را که بلد بودیم به کار بردیم و نتیجه نگرفیتم. هیچ کس جز مأمور تخلیه سالن نمانده بود و ما داشتیم با خنده و گریه مخلوط، عملیات نجات پاى سهیلا را انجام مى‏دادیم، نشد که نشد، تا اینکه چند نفر دیگر هم به گروه ما پیوستند اما پاى سهیلا واقعاً گیر بود و هیچ راهى هم کارساز نشد، آنقدر هم خودش را لوس مى‏کرد و با هر تکانى از جا مى‏پرید که همه را خسته کرده بود. گرچه کار خیلى طول کشید و خیلى هم خسته‏کننده بود، اما آنقدر قضیه خنده‏دار و مضحک بود که بین کار، همه مى‏خندیدند، تازه یک نفر هم آمده بود از این عملیات فیلمبردارى مى‏کرد و مى‏خواست فیلم مستند بسازد. به احتمال زیاد چند وقت دیگر روى پرده خواهد رفت. القصه یک ربعى شد تا اینکه عملیات نجات‏بخشى، بالاخره با موفقیت به انجام رسید و دختر حساس کوچولو که مدام بهانه‏گیرى مى‏کرد آزاد شده و به آغوش خوابگاه برگشت. اما چنان از این اتفاق خندیدیم و لبریز شادى شدیم که فکر مى‏کنیم تا چند هفته حسابى روح‏مان آزاد و به دور از افسردگى باشد. آن قدر هم
این قصه را براى همه تعریف کردیم که بچه‏هاى خوابگاهى اعلامیه درست کردند و براى فیلم جدید سینما انواع و اقسام تبلیغات را ارائه نمودند و خودشان را آماده امضا گرفتن از تنها قهرمان فیلم کرده‏اند. راستى از تو هم دعوت مى‏کنم که حتماً فیلم «پاى دخترى در صندلى گیر کرده» را ببینى و لذت ببرى و اما از حال سهیلا بگویم. با اینکه پایش چند روزى درد داشت و اوقاتش را حسابى تلخ کرده بود، اما بعد از آن کمى روبه‏راه شد و از افسردگى در آمد. به قول یکى از بچه‏ها سهیلا منتظر بود پایش جایى گیر کند تا از این رو به آن رو شود. اگر مى‏دانستیم، همین جا یک صندلى جور مى‏کردیم و از دل‏گرفتگى نجاتش مى‏دادیم. البته این جریان به ما فهماند که از این پس چگونه دل سهیلا را شاد کنیم. احتمالاً دفعه بعد با آچار و پیچ‏گوشتى و آهن‏آلات دل‏گرفتگى‏اش رفع خواهد شد. شاید هم راستى راستى وسایل مکانیکى در درمان افسردگى تأثیرگذار باشند. باید یک تحقیق پزشکى هم انجام شود تا به درستىِ مطلب دست پیدا کنیم. اما از من مى‏شنوى دل سهیلا گیر کرده بود آن هم در گرو جناب فیلمبردار، چرا که بعد از این جریان مدام دنبال عذرخواهى و تشکر از گروه نجات، بالاخص آقاى فیلمبردار است و همچنین فیلم کذایى‏اش را هم مى‏خواهد. جریانش را به احتمال زیاد تا ماه دیگر پیگیرى کرده و برایت مى‏نویسم. این هم از مسخره‏ترین دل‏باختگى سال که به احتمال، رکورد خواهد شکست.
القصه مامان‏جان را ببوس و از قول من دوباره یک اعتراض حسابى از بابت خرید موتور سیکلت تحولیش بده و خبرهاى جدید را برایم بفرست. امیدوارم هیچ وقت دلت نگیرد و اگر هم گرفت با درد سر باز نشود.
خواهر قبراق و سر حالت: مهرى!

مطالب مرتبط