پروست کسالت آور است

گفت وگو با وی.اس. نایپل

مترجم: خجسته کیهان

 

درباره ویادیاهار سوراجپراساد نایپل برنده جایزه نوبل (که لقب «سر» نیز به او اهدا شده است) صرفا می توان دو نظر داشت: یا او را آدمی بصیر و دور اندیش به حساب آورد که رشد بنیادگرایی اسلامی، زوال معنویت در هند، ویرانی آفریقای پسااستعماری و سستی ارزش ها را در غرب پیش بینی کرد و همه را در آثار خود با لحنی بدبینانه، از رمان (غالبا به صورت زندگی نامه خودش) گرفته تا مقاله و گزارش آورد؛ به طوری که امروز حدود سی کتاب از او به چاپ رسیده که از رمان مشت و مالچی عارف (۱۹۵۷) تا دانه های جادو (۲۰۰۵) را در بر می گیرد.

یا اینکه برعکس او را یک یوگی نرم خو پنداشت که از بمبئی به ابیجان و ازبوینوس آیرس به یاموسوکرو سفر می کند و از نزدیک نجات یافتگان از استعمار و ولگردان بی آینده مشاهده کرده آنها را حقیر می شمارد. پس باید او را خوب دانست یا ظالم؟ هر چه باشد یک نکته مسلم است: «سر» ویدیا حرفش را با صراحت می زند و آثارش به بلندی غرورش است: بر فراز ما جای دارد.

او در مسیر درازی که از حاشیه به مرکز پیمود _ از دهی در جزیره ترینیداد به لندن – هرگز مایوس نشد، با این حال جذب فرهنگ غرب نیز نشد. اما روش نایپل چیست؟ کنجکاوی شدید و حس و الهام به عنوان قطب نما. چنانکه در سخنرانی ای هنگام دریافت جایزه نوبل شرح داد، همین بهایی بود که برای زنده ماندن پرداخت: «تیرگی هایی که هنگام کودکی پیرامون خود می دیدم، تبدیل به موضوع کارم شد. آدم های محلی، غرب، مستعمره، تاریخ هند و جهان اسلام.»

اما «سر» ویدیا مخالفین بسیاری نیز دارد. درک والکوت نویسنده دیگری از جزایر آنتیل که برنده جایزه نوبل ادبیات شده است او را «یک بدبین حرفه ای» می داند، به نظر جاماییکا کینکید او «از بازار ناامنی غربی ها» بهره برداری می کند، در حالی که دیگران برآنند ویدیا که خود پیرو آئین هندو است، بعد از واقعه ۱۱ سپتامبر بیشتر با بنیادگرایی اسلامی به مخالفت پرداخت و اندکی بعد نظر موافق هیات ژوری جایزه نوبل را در استکهلم به خود جلب کرد. نایپل در پاسخ می گوید: «من خود را هوشمندتر از آن می دانم که وارد درگیری هایی شوم که ایجاد می کنم.»

بر خلاف نظریه پردازان فرانسوی، نایپل به یک گلوله عصب می ماند که در حرکت باشد، یا ماشینی که صداها، رنگ ها، بوها، آداب و سنن و حساسیت ها را ضبط کند. او واقعیت را رمززدایی می کند: «من نبوغ طبیعی را باور ندارم.» بعضی او را آدمی بی تعهد و بی تفاوت می پندارند، در حالی که به سادگی غرق احساسات یا شگفتی می شود.

با این همه بدبینی اندیشیده اش افراطی است. ما در نوشته های مربوط به سی سال قبلش همان شدت و فشردگی را یافتیم. هند در سال ۱۹۶۷؟ «این کشور بسیار وابسته است. هند کشوری است قطعه قطعه و نه بر اثر کثرت مذاهب، گوناگونی مناطق یا کاست ها. این وضعیت نشان از آن دارد که ملت هند هنوز به ایده یک جامعه البته سلسله مراتبی، اما همبسته نرسیده است.» نایپل در یک سخنرانی در دهلی، در فوریه، ۲۰۰۵ بار دیگر به انتقاد از هند پرداخت: «بدون درک درستی از آنچه که در زمان و تاریخ هستیم، هند نمی تواند خود را درک کند.»

نایپل که اکنون در منطقه ایده آلی در انگلستان زندگی می کند، جایی کنار رودخانه، میان کلیسای جامع سالیزبری و سنگ های کهن استونهنگ، مانند پیش گویی به نظر می رسد که از به وقوع پیوستن پیش بینی هایش خسته است. تازه از یک بیماری ویروسی بهبود یافته و چشم های نیمه بازش به او حالت حیوان درنده ای را می دهد که خیال حمله دارد. نایپل در آخرین و چهاردهمین رمانش «دانه های جادو»، به خلق ضد قهرمانی به نام ویلی چاندران دست می زند که عضو یک گروه کوچک تروریست «تمیل» در هندوستان است و سپس او را در انگلستان کنونی، جامعه ای در نهایت ابتذال، جایی که آدم ها صرفا با پول به ظاهر سطح خود را بالا می برند، باز می یابیم.

«سر» ویدیا عضو هیچ یک از احزاب سیاسی نیست: این طور بهتر است. در خانه های ساده و تاریک زادگاهش چاگواناس ایدئولوژی وجود نداشت، اما نوجوانی بود که برای درک امپراتوری قطعه قطعه شده ای که او را به وجود آورده بود، با تمام وجود تلاش می کرد.

•••

•مگزین لیته رر: رمان «دانه های جادو» مثل جلد دوم رمان قبلی تان «نیمه یک زندگی» به نظر می آید. چرا آن را ادامه دادید؟

خیال ادامه آن رمان را نداشتم. «نیمه یک زندگی» از نظر فلسفی کامل بود. این ایده ناگهان به ذهنم رسید. در هند روی یک گروهک چریکی تحقیق و یادداشت برداری کرده بودم. چیزی که کم داشتم پیوند روایی بود و آن را در شخصیت ویلی چندران یافتم، مردی که به این گروهک پیوست. اما مهمترین جنبه رمان مربوط به انگلستان است. اسطوره ای که آگاتا کریستی و پی.جی. وودهاوس از انگلستان آفریدند، همچنان ادبیات را آبیاری می کند، در حالی که بر هیچ چیز استوار نیست! این اسطوره چنان نیرومند است که نمی توان آن را دور زد. یک جور شیادی است. چرا هیچ کس در باره ثروت فوتبالیست ها، وضعیت شهرسازی و سیستم اجتماعی حرفی نمی زند؟ من از این که به جنبه مبتذل نمایشی که از انگلستان امروز می بینم حمله کرده ام، راضی هستم.

•برای نویسنده ای که غالبا جزئیات واقعیت ها را به درستی در می یابد، شخصیت های رمانتان در گونه ای جهان واهی سیاست به سر می برند، دست کم در نخستین بخش رمان «دانه های جادو» که در هند می گذرد. چرا؟

برایتان شرح می دهم که چگونه رمان را طرح کردم. از ایده چریک ها خوشم نمی آمد و ابدا تحت تاثیر آنها نبودم. وقتی در یادداشت هایم آنچه را که انقلابیون اعلام کرده بودند خواندم، از این که دنیایی که شرح می دادند مطلقا غیرواقعی بود، یکه خوردم: هدف آنها غیرواقعی بود، در حالی که جهان پیرامونشان دگرگون می شد. می خواستم نثری شتابان و موجز را برای شرح این تئاتر اشباح به کار برم. هر وقت بخواهم با شتاب می نویسم. احتمالا این توانایی را بر اثر تجربه به دست آورده ام.

•آیا شخصیت ویلی چاندران آدم ضعیفی است یا مردی که تحت تاثیر دیگران قرار می گیرد؟

نه، اصلا گمان نمی کنم ضعیف باشد. او مثل میلیون ها هندی آدم گمشده ای است. هند کشوری معمایی و ضد و نقیض است: اوضاع اقتصادی اش بسیار خوب است، اما فاقد افکار جهت بخش، موتور معنوی و گشایش به سوی جهان است. مردمش هم صرفا به خودشان، ده، شهر، خانواده و شغلشان فکر می کنند، گویی بیرون از این دایره تنگ هیچ چیز وجود ندارد.

•رمان همچنین پایان ارتباط میان انسان ها را به صحنه می آورد. آدم ها با هم حرف نمی زنند و ویلی به خواهرش نامه های ناتمام می نویسد.

نوشتن نامه ها یک جور دیوانگی است که نشان از اراده برای تجربه اندوزی از هرج و مرجی که در آن زندگی می کنند (انقلاب، چریک ها) دارد. ویلی و خواهرش در آن ناتوانند.

(نایپل گفته هایش را ناتمام می گذارد، همسرش را با صدای بلند فرا می خواند: «نادیرا! نادیرا! برای دوستمان توضیح بده که هندی ها نمی دانند که هستند و چه می کنند.»)

کمی پیش مقاله ای نوشتم زیر عنوان «زندگی با نقص ها: هندوستان بی فکر» و آن را در دهلی نو برای مردم خواندم. آنها هیچ نفهمیدند، هیچ. من خواستار تحسین و تمجید نبودم، فقط می خواستم مفهوم آنچه را که می گویم درک کنند. به آنها گفتم به نقشه آسیا نگاه کنید: ایران، افغانستان، چین، ویتنام، کامبوج و غیره. چرا آنها تاریخی پر از غوغا و نوزایی دارند و شما از آن بی بهره اید؟ نتوانستند پاسخ دهند. روشنفکران هند کجا هستند؟ فقط سردبیران نزدیک بین داریم که به جز خود و منطقه خود چیزی نمی بینند. مقاله ای را که درباره گاندی نوشته ام خوانده اید؟ در سال های ۱۸۹۰-۱۸۸۰ وقتی گاندی در انگلستان زندگی می کند هیچ نمی بیند و حتی یک واژه درباره آدم ها، اتوبوس ها، عادت ها یا زندگی روزمره نمی گوید. وضع نهرو هم که در سال ۱۹۱۴ در آن کشور به دانشگاه می رفت، همین طور است. روشنفکران هندی چنین اند: نزدیک بین. امیدوارم به خاطر صنعت سینما که آدم را وادار می کند از دنیای بسته خود خارج شود، در آنها تغییری به وجود بیاید. هندی ها به نحو غریبی از حس تاریخ بی بهره اند _ ده سال، صد سال یا هزار سال برایشان فرقی نمی کند، اگر به آنها اجازه می دادند، آثار باستانی را تخریب می کردند. از این گذشته ذهنیت درستی نسبت به زمان ندارند: در غرب می توان با تصور نسل های پیشین، به گذشته بازگشت. در هند به پدر و مادر اکتفا می شود.

•در سال ۱۹۶۷ در گزارشی درباره هند نوشتید: همه زندگینامه ها در هند به دست یک نفر نوشته شده: «آدمی که به کمال نرسیده.» آیا این تعریفی از ویلی نیست؟

چرا، همین طور است.

•برای نوشتن این رمان از کدام گروه سیاسی الهام گرفته اید؟

گروه خاصی را در نظر نداشتم. به همین خاطر هم گروه عمدا نامشخص است. البته آنها بنیادگرا هستند. من تامیل ها را پس از آزادی شان نخست در دهلی و بعد در جنوب دیدم. آنها اشباح سرگردانی بودند با سری پر باد و پر غرور. گمان می کنم غرور متمایزترین سویه شخصیتشان بود. اعضای چنین گروه هایی بر این باورند که هدفی مقدس را به انجام می رسانند.

•شما این رمان را بعد از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ نوشته و در آن یک گروه زیرزمینی را شرح داده اید، این تصادفی است؟

بله، کاملا تصادفی است.

نادیرانایپل (همسر ویدیا): وقتی در پیچ رود را نوشت، با روشن بینی از آفریقایی سخن گفت که به صورت شبح درآمده بود. کتاب های امروزش هم همین طور است. ویدیا پیش از نوشتن فکر می کند. دیده بود که بنیادگرایی اسلامی به کجا می انجامد. به ما می گفت ببینید، این اتفاق به زودی می افتد، ولی ما چیزی نمی شنیدیم.

•بخش دوم رمان دانه های جادو که در مورد پناه گرفتن ویلی در انگلستان پس از شکست تجربه انقلابی او است، بحث انگیزتر است. آیا فساد ارزش های غرب شما را جذب می کند؟

هوم… امروز حتی فوتبال نویسنده ها را جذب می کند! نخستین کتابم خیابان خیابان میگل که پنجاه سال پیش منتشر شد بحث انگیزتر بود زیرا در آرشیو بی بی سی کند و کاو کرده بودم. در انگلستان به من بسیار سخت گذشت. آیا موضع خاص خود را مدیون این هستم که در عین حال به زبان انگلیسی صحبت می کنم و آن را از بیرون مشاهده می کنم؟ شاید این طور باشد.

•آیا هنوز هم در انگلستان سفر می کنید؟

بله، ولی دیگر چندان جوان نیستم. میل دارم آنچه را که پیرامونم می گذرد برای خوانندگان شرح دهم، همچنین می خواهم خودم آن را درک کنم. گمان می کنم برای نوشتن درباره یک کشور، مثلا هندوستان، باید کاملا متعهد بود و «با اعصاب خود نوشت»، ولی باید بر اعصاب خود مسلط بود. شناخت من از انگلستان بسیار دور و سطحی بود. نوشتن رمانی درباره این کشور مستلزم شناختی عمیق و درونی بود.

•هدف نهایی شما رسیدن به حقیقت است که برای شما جایگزین اخلاق است. آیا در رمان نیز مثل سفرنامه از همین هدف پیروی می کنید؟

ایده حقیقت بسیار ساده است: من به دنبال هیچ هدف اجتماعی، ایدئولوژیک یا سیاسی نیستم. در همه زمان ها و کشورها این خواسته ها به آدم فشار می آورند و نویسندگان آگاهانه یا ناخودآگاه غالبا در خدمتشان قرار می گیرند. من مایل به این کار نیستم. گشت و گذار و تحقیق در جهان ناشناخته که توانستم به یمن گزارش نویسی برای نشریات به آن ادامه دهم، موجب تقویت جنبه داستانی آثارم شد، در حالی که رابطه با حقیقت را حفظ می کردم. نگاه و ذهن گرایی من همانطور است. از الهام و باور درونی ام پیروی می کنم. به هر جا که می روم، مواد خام جمع آوری می کنم، اما گزینه روایت تعیین کننده است. در گذشته این شانس را داشتم که برای روزنامه هایی مانند ساندی تایمز، ساندی تلگراف و حتی نیویورکر مطلب بنویسم، ولی گمان می کنم امروز مطالبم را به آن راحتی چاپ نمی کنند.

•آیا هنگام سفر می نویسید، یا پس از بازگشت آغاز به کار می کنید؟

همیشه با دو دفتر یادداشت سفر می کنم. وقتی با کسی ملاقات می کنم، آنچه را که می گوید با دقت یادداشت می کنم. البته به او فرصت زیادی برای فکر کردن می دهم. گاه پشیمان می شوم و برای دومین بار به همانجا باز می گردم، اما به ندرت پیش می آید. این که آدم می تواند ظرف یک ساعت با دست چقدر یادداشت کند باور نکردنی است! بعد این شهادت ها را در دایره روایت قرار می دهم. کار کردن به شیوه دیگری برایم ناممکن است. در این لحظات با تمرکز مطلق می نویسم، آنقدر که بعضی ها می گویند او فقط به فکر خودش است. نه، چنین نیست، این موضوع است که تمام ذهن مرا اشغال می کند.

•شما گفته اید «چارچوب اصلی اخلاق است. من برای شناختن آدم ها کنجکاوی زیادی دارم، همچنین به گشت و گذار و تحقیق سخت علاقه مندم.» در اینجا واژه «اخلاق» را به چه مفهوم به کار برده اید؟

به نظر من نویسنده ای که در آثارش عاری از مفهوم اخلاق باشد، ارزشی ندارد. مثلا اولین وا (رمان نویس انگلیسی م.)، هدف اخلاقی او چیست؟ هیچ، او چنین هدفی ندارد، بلکه صرفا دارای فرصت طلبی اجتماعی است و پروست؟ به نظر شما مرکز اخلاقی آثارش کجاست؟ در نمایش جامعه به مثابه تئاتر؟

•شما واقعا نسبت به پروست سخت می گیرید!

(شاد از شنیدن جواب تند) خلافش را به من ثابت کنید (مصاحبه کننده می گوید که پروست در سبک خود کاملا مدفون است) بله، البته شاید حق با شما باشد، اما من همیشه خواندن آثار پروست را کسالت آور یافته ام. به نظر من مفهوم اخلاقی پس از خواندن کتاب ظاهر می شود. استاندال دارای نثری سیال و پرشتاب است، اما بازخوانی صومعه پارم یا سرخ و سیاه بسیار ناامید کننده بود! خواندن دوباره آثار فلوبر هم دلسردکننده بود، اگرچه مدت ها پیش رمان مادام بواری را بسیار دوست داشتم. امروز به نظرم می آید که در همه اینها یک جنبه سریال تلویزیونی یا برنامه رادیویی وجود دارد… من عاشق بالزاک هستم، اما وقتی پوست غم را دوباره خواندم، از این که لذت نبردم غمگین شدم. با این حال سویه فلسفی کتاب یعنی تمایل به عدم اشتیاق، را بسیار می پسندم. دیکنز را به خاطر علاقه اش به جزئیات و تولستوی را به دلیل قدرتش دوست دارم.

نادیرانایپل (با صداقت): و گابریل گارسیا مارکز؟ آدم نادرستی است که با دیکتاتورها دوستی می کند. نخستین کتابی که از ویدیا خواندم توهم تاریک: تجربه هند بود. در آن هنگام در پاکستان زندگی می کردم و آثار او برایم یک کشف بود. او آینده را پیش گویی کرده بود.

•و نویسندگان آمریکایی؟ سال بلو، فیلیپ راث؟

آنها را خوب نمی شناسم. اشتغالات ذهنی آنها برایم نامربوط است. من در جست وجوی فاصله گرفتن هستم، این که در دوایر متحدالمرکز کار کنم و بنویسم. می دانید، پدرم در ترینیداد می نوشت، اما به خاطر منطقه گرایی و ناتوانی در گسترش دیدگاه هرگز نتوانست فاصله مناسب را پیدا کند. آن یک گام به عقب که استعداد را می سازد.

•بعضی ها گزارش های شما را بسیار سرد می دانند.

بله، شاید همین طور باشد. موضع من در جهان، جزیره کوچک ترینیداد که در آن به دنیا آمده ام، فاصله ای را که میان موضوع هایم (هند، آفریقا، شبه قاره آسیا) و خودم می گذارم توضیح می دهد. این فاصله گذاری برای من کاملا طبیعی است و به سادگی در کتاب هایم جریان دارد. بعضی نویسندگان از جهان تصویر پیش ساخته ای در ذهن دارند. من هر چه می نویسم در نتیجه تحقیقاتم است که برایم مثل موتور روایت است. نه ایدئولوگ هستم، نه مارکسیست، نه ضد مارکسیست؛ من آدم اهل بازی هستم و از این بابت خود را مدیون ملیتم می دانم: در ترینیداد طرفدار چپ یا راست بودن چه مفهومی می تواند داشته باشد! گاه تحقیق مرا به جایی نمی رساند و چنانکه در مورد کتاب «باراکن و انفجار جمعیت» در پیشبرد کار تحقیق با شکست روبه رو شدم. به نظر پاتریک فرنچ نویسنده زندگینامه ام، نوشتن آن کتاب که درباره جزیره موریس است، تنها اشتباهم بوده! در هر حال خیال ندارم با او درگیر شوم.

•برای شما رویارویی با جهان خارج همان روبه رو شدن با خودتان است. آیا همین پارادوکس اصلی آثار شما نیست؟

بله. امروز با ادامه کار نوشتن به طور مداوم به پرسشی که در کودکی از خود می کردم جواب می دهم: آدم های پیرامون من که هستند؟ جهانی که در آن به سر می برم چگونه است؟ چینی ها و آفریقایی ها برای چه مانند سایه هایی در ترینیداد به سر می برند؟ بدون توضیح و درک، آدم ها مثل اشباح باقی می مانند. برای شما که فرانسوی و آگاه از گذشته هستید، مشکل است تصور کنید که من بدون کمترین اطلاعی از تاریخ جمعی، فردی یا خانوادگی رشد کرده ام. در دهه ۱۹۴۰ در ترینیداد اراده نیرومندی داشتم و بی بند و بار نبودم: می خواستم به راز اجدادم، مسئله کاست و گذشته هندی ام پی ببرم. مثلا بودیسم که در هند به مدت هزار سال چنین نیرومند بود و ساختن آن معابد. من تصویری بس ناقص و منقطع از واقعیت را به ارث برده بودم که پیش از به دنیا آمدنم وجود داشت. همانطور که شما در باره پروست گفتید، من به جز مقداری کتاب چیزی نیستم و هستی ام در آن مدفون است.

•آیا کار برای شما از همه چیز مهم تر است؟

بدون هیچ تردیدی. به جز نوشتن هدف دیگری ندارم. به همین خاطر در سال های اخیر بیماری برایم طاقت فرسا بود، زیرا مرا از انرژی ای که در وجودم است خالی کرده بود. حتما دیگر مثل گذشته نخواهم شد. اما خیال نکنید یک آدم ریاضت کش هستم. من زندگی را دوست دارم و اشتهای لذت های آن را در خود احساس می کنم. عجیب اینجاست که توانایی لذت بردن از زندگی بر خلاف آموزش های مربوط به کاست های هندی است. من زندگی سختی داشته و زجر کشیده ام، اما آزادی هر چه را که نیاز دارم برایم به ارمغان آورده. در گذشته، دهه های بیست، سی و چهل سالگی ام را به کارم اختصاص دادم، ولی برایم مهم نبود. باید پایداری می کردم و ادامه می دادم.

•به مخالفینتان، آنهایی که شما را به ستایش استعمار از میان رفته متهم می کنند، چه جوابی می دهید؟

به آنها هیچ جوابی نمی دهم و اعتنا نمی کنم. اگر می خواهید می توانید به جای من پاسخ دهید.

منبع: مگزین لیته رر – شماره ۴۴۵

مطالب مرتبط