دین به مثابه احساس

دو قطعه از اشلایرماخر* و هگل

مترجم: احسان لواسانی

 

در نقد خرد ناب، کانت بر ضد هرگونه معرفت گرایی در الهیات سخن رانده است: فایده ای در برهان های سنتی بر وجود خدا نیست و به صورت اشاره به خدای متافیزیک، خدای بی زمان و بی مکان سنت آگوستینی، تلاش ذهنی انسان است برای رخنه نمودن به ماورای مقولات زمان و مکان، که حاصلی در افزودن به گنجینه معرفت بشری در بر نداشته و تنها انبوهی از تعارضات و پارادوکس های فکری را برجای گذاشته است. هرچند عقل نظری در اثبات خدا ناتوان است اما ضرورت وجود او را عقل عملی در ارتباط با الزامات اخلاق نتیجه می دهد. خدای کانت خصلتی صرفا اخلاقی دارد، او واضع قوانین اخلاقی و غایت نهایی اخلاق است. برای کانت، ایمان دیگر وابسته به کلام خدا یا شخص مسیح نیست، بلکه بر به رسمیت یافتن تمام وظایف اخلاقی تکیه زده است. نتیجه آن دینی است صددرصد اخلاقی که او را نه به حمایت متافیزیک حاجت است و نه به پشتیبانی شواهد تجربی، دینی بدون وحی و بدون رحمت یزدانی. وجهه اخلاقی این گونه از دین، در دستان اشلایرماخر به وجهه ای رمانتیک بدل گشت و هگل آن را به وجهه ای تاریخی تغییر داد.کانت دین را از متافیزیک ستاند و آن را به اخلاق داد. اشلایرماخر دین را از اخلاق نیز باز پس گرفت و آن را با عنصر احساس در آمیخت. او متافیزیک و اخلاق را همتایان دین گرداند و نه اعضای آن و بدین ترتیب دین استقلال خود از آن دو را در احساس یافت. دیندار اشلایرماخری کودکی است منفعل که دور از هیاهوی استدلال و وظیفه که انسان را در محوریت خود قرار داده اند، جهان را شهود می نماید و نشانه ها و برزوهای امر بی نهایت را بدون آن که مخاطب مستقیم آنها باشد، خاضعانه شنود می کند. دو قطعه زیر توصیفی است از این سیر.

•••

اشلایرماخر: ای کاش می توانستم دین را با بیان مانوسی به شما نشان دهم، به گونه ای که شما به سرعت خصوصیات، حرکات و منش آن را به یاد آورید و از شوق فریاد زنید که در آنجا یا اینجا از زندگی واقعی آن را دیده اید. اما [در آن صورت] شما را فریب داده بودم. چرا که [دین]، چنان که بر آفریننده آن عیان است، در میان ما بی پرده حاضر نیست […].

اگر شما خود را در مرتفع ترین نقطه متافیزیک و اخلاق قرار دهید، خواهید دید که هر دو همان هدفی را دنبال می کنند که دین به دنبال آن است، یعنی جهان و نسبت بشریت با آن. چنین شباهتی مدت ها است که بنیان بسیاری از انحرافات بوده است؛ و لذا متافیزیک و اخلاق در بسیاری از موارد، جایگاه دین را غصب نموده اند، و بسیاری از آنچه به دین تعلق داشته در متافیزیک و اخلاق گم شده است پس آیا شما براساس این علت می پذیرید که دین با اخلاق و متافیزیک یکی است؟ می دانم که به صورت شهودی خلاف آن را معتقدید، چرا که هیچ گاه نخواهید پذیرفت که دین با همان استواری ای گام بردارد که متافیزیک ادعای آن را داشته است، و نیز فراموش نکرده اید که در تاریخ ادیان، یکی دو واقعه زشت غیراخلاقی رخ داده است. پس اگر دین امری است متمایز، باید نشان دهیم که چگونه به رغم شباهت های موضوعی، از آن دو مقوله مجزا است. پس دین باید با این موضوع مشابه، به گونه دیگری برخورد کند، بشریت را به نحو دیگری بدان مرتبط سازد، نحوه رویکرد و یا هدف متفاوتی را انتخاب کند، چرا که تنها بدین طریق است که می توان طبیعت امری را از هم موضوع های خود متفاوت ساخت و موجودیتی منحصربه فرد بدان اعطا کرد.

پس از شما می پرسم، متافیزیک شما – اگر نمی خواهید با اصلاحات از مدافتاده و پوسیده کاری داشته باشید، فلسفه استعلایی شما – چه می کند؟ جهان را طبقه بندی کرده آن را به این و آن موجود تقسیم می نماید، در پی یافتن دلایل وجود موجودات است و استلزامات واقعیت را استنتاج می کند، در عین اینکه سعی می کند با واقعیات جهان و قوانین حاکم بر آن درگیر نشود. لذا دین نمی تواند در این حیطه چندان به ماجراجویی بپردازد. دین تمایلی به تعیین جوهرها و تعیین طبیعت ها و غرقه نمودن خود در بیکران دلایل و استنتاج ها، یافتن غایات نهایی و اعلام حقایق واپسین ندارد.

و اخلاق شما چه می کند؟ نظامی از وظایف را از درون طبیعت انسان و رابطه ما با جهان برمی سازد؛ به ما با نفوذی نامحدود بر انجام یا حذر نمودن از فعل ها دستور می دهد. در حالی که دین حتی نباید خیال چنین کاری به خاطر خود راه دهد. دین نباید از جهان استفاده نماید تا وظایف ما را استخراج کند، نباید مجموعه ای از دستورالعمل ها را در خود بگنجاند.

«ولی به هر حال آنچه دین نام دارد، بخشی از هر یک از این دو حوزه را در خود گنجانده است.» بی شک این نظر، نظری است بسیار متداول، و من تردیدهایی را در مورد آن روا دانستم و اکنون زمان آن رسیده است که این نظر را بالکل رد کنم. تئوری پردازانی که هدف آنان کسب دانش درباره طبیعت جهان و بالاترین موجودی است که جهان مخلوق اوست، متافیزیسین ها هستند و آنان محتاط تر از آنند که اخلاق را تماما وهن نمایند. انسان های عملگرا که برای آنان اراده خدا مهم ترین امر است، اخلاقیون اند، اما با کمی از منش های متافیزیسین ها. [برای مثال] ایده نیکی را بگیرید و آن را در فضای متافیزیک به عنوان قانون طبیعی موجود نامحدود و فیاض قرار دهید، همچنین ایده موجود اولین را از متافیزیک قرض گیرید و آن را در اخلاق بنشانید تا که کاری چنین عظیم ناشناخته نماند و نقش قانونگذار بر روی قوانینی چنین عالی تا ابد حک شود. هر چه می خواهید هم بزنید و بر روی هم بریزید، این دو هیچ گاه به یکدیگر پیوند نخواهند خورد، بازی بیهوده ای است با موادی که متناسب یکدیگر نیستند. آنچه می ماند همیشه متافیزیک است و اخلاق [و نه ترکیب سومی به نام دین]. شما به مخلوطی از عالی ترین موجود یا جهان و تصویرهایی از زندگانی انسان (یا حتی دو زندگانی) دین می گویید!؟ و آن غریزه ای را که چنین نظریاتی را می جوید، به همراه اعتقاد مبهمی که آخرین مرحله از این آگاهی است، دینداری می نامید!؟ اما شما چگونه تلفیقی صرف و گلچینی برای مبتدیان را به عنوان اثری مجتمع، امری با قدرت و منشا اثر خود، تلقی می کنید؟ چگونه می توانید ذکری از آن ببرید، حتی اگر برای نفی آن؟ چرا هنگامی که آن را به اجزایش تحلیل کردید، دزدی های شرم آور آن را کشف نکردید؟

افتخار خواهم نمود اگر با پاره ای سئوالات سقراطی به شما هشدار دهم و شما را به اعتراف بیاورم که حتی در معمولی ترین چیز ها نیز اصولی را می شناسید که بر طبق آنها شبیه به شبیه مرتبط می گردد و جزئی تابع کلی می گردد و شما تنها می توانید آرزو نمائید که ای کاش نمی توانستید این اصول را در اینجا اعمال نمایید، تا که با کلمات، یک امر جدی را به سخره نگیرید. پس آن وحدت در این کل کجا است؟ آن اصول وحدت بخش برای این مواد غیر مشابه کجایند؟ اگر نیروی وحدت بخشی در خود دارد پس باید اعتراف کنید که دین در فلسفه بالاترین مکان را داشته و متافیزیک و اخلاق تنها شاخه هایی از آنند، چرا که تنها در صورتی دو مفهوم مختلف و مخالف یکی خواهند گشت که به یک مفهوم بالاتر تعلق بیابند. اگر آن اصل وحدت بخش به متافیزیک تعلق داشته باشد، پس به دلایل متافیزیکی والاترین موجود را واضع قوانین اخلاقی قلمداد کرده اید و لذا فلسفه عملی را حذف کرده دین را بخش کوچکی از فلسفه نظری گردانده اید. اگر عکس آن را فرض نمایید پس اخلاق، متافیزیک و دین را خواهد بلعید. یا که شما می خواهید بگویید امر متافیزیکی در دین به امر اخلاقی یا که امر اخلاقی به امر متافیزیکی وابسته نیست؟ یا که همسویی خارق العاده ای میان امر نظری و امر عملی وجود دارد و درک و ابراز آن دین است؟ برای آن که مطمئن شوید [به شما یادآور می شوم] که این همسویی را نه فلسفه عملی می تواند ایجاد کند، که اصلا دغدغه آن را ندارد و نه فلسفه نظری که بخشی از کارکرد آن غیورانه فاصله گرفتن هر چه بیشتر از این همسویی و حذف آن است. اما گمان می کنم که به خاطر چنین نیازی، مدتی است که به دنبال فلسفه سطح بالاتری می گردید که این دو امر و دو طبقه را در خود جای دهد و وحدت بخشد و همیشه در شرف یافتن آن بوده ای و دین چقدر بدان نزدیک بوده است! آیا چنان که مخالفان فلسفه تمایل به وانمودن آن دارند، فلسفه واقعا حاجت به پناه بردن به دین دارد؟ بدانچه در این بحث می گویی دقت وافردار، چرا که براساس آن، یا به دینی خواهی رسید که بسی بالاتر از فلسفه می نشیند، چنان که امروزه چنین است، یا که باید به حد کافی صادق باشی تا آنچه را که به هر یک از گونه های فلسفه [عملی و نظری] تعلق دارد بازپس دهی و قبول داری که هنوز چیستی دین را نمی دانی. ترجیح می دهم اولی را نپذیری چرا که نمی توانم موضعی را بپذیرم که در دفاع از آن ناتوانم و به احتمال زیاد نیز تو با شق دوم به توافق خواهی رسید.

بگذار با یکدیگر صادقانه گفت وگو کنیم. تو دین را نمی پسندی و ما نیز با چنین پیش فرضی آغاز کردیم.

اما در مبارزه ای صادقانه بر علیه دین، که بدون زحمت نیز نیست، ترجیح نخواهی داد که با یک سایه، مانند آنچه تاکنون بدان مشغول بوده ایم، کلنجار روی. دین باید امری مجتمع باشد که در قلب انسان ها شکل گیرد، امری تفکر پذیر که بتوان مفاهیمی را پیرامون آن شکل داد و بتوان در مورد آن سخن گفت و سخن شنید. اگر تو اموری چنین ناسازگار را به یکدیگر بدوزی و دوخته ای ناپایدار را شکل دهی و آن را دین بنامی و این همه گرفتاری غیرضروری را ایجاد کنی، من این کار تو را ناعادلانه خواهم دانست […]

دین برای آن که حوزه مستقل خود را اعلام دارد، باید در این جا تمام ادعاهای در مورد خود را انکار کرده و هر آنچه را که بر او تحمیل گشته است به حوزه های خود آنان بازپس فرستد. دین نمی خواهد طبیعت عالم را تعیین کند و سپس عالم را براساس آن توصیف کند، چنان که متافیزیک عزم آن دارد، دین تمایلی به تداوم بخشیدن به توسعه عالم و کامل تر کردن آن به وسیله قدرت آزادی و انتخاب آزادانه قدسی انسان ها ندارد، چنان که اخلاق بر آن کمر بسته است. دین می خواهد جهان را شهود کند، مایل است صمیمانه فعالیت ها و ابرازات جهان را باز بشنود و مشتاق است تا تاثیرات بی واسطه عالم، همانند انفعالات کودکی او را دربرگیرد. لذا که دین با هر آنچه اخلاق و متافیزیک را بر می سازند و هر آنچه تاثیرات آن دو را مشخص می نمایند، در تخالف است.

متافیزیک و اخلاق از کل جهان تنها بشریت را می بینند، آن هم به عنوان محور تمام روابط و شرط تمام موجودات و علت تمام شدن ها، دین اما می خواهد بی نهایت و نشانه ها و بروزهای آن را نظاره کند، چه در بشریت و چه در دیگر صورت های محدود. متافیزیک از طبیعت محدود انسانی آغاز می کند و می خواهد از این نقطه و با ابتدا نمودن آگاهانه از ساده ترین مفاهیم، با استفاده از گستره قدرت و درک خود، مشخص سازد که جهان چگونه می تواند برای ما وجود داشته باشد و ما چه دیدگاه ضروری ای را درباره آن باید اتخاذ کنیم.

دین نیز تمام زندگی خود را در طبیعیات می گذراند. اما در طبیعت بی پایان تمامیت، آنچه یکی است و همه است و در نظر دین آنچه طبیعت برای تمامی افراد حکم می کند، بر انسان ها نیز صادق است و هر چه هست، از جمله انسان، ممکن است در [انحلال در] این خمیره ازلی از گونه های هستی، بشتابد یا که درنگ کند و دین مایل است تا این امور و جزئیات آن را در خشوع آرامی تقدیس کند.

اخلاق از آزادی آگاهانه آغاز می کند و مایل است تا حیطه آزادی را به بی نهایت گسترش دهد و همه را تابع آن سازد. دین اما در آنجایی نفس می کشد که زمانی خود آزادی در آن طبیعی گشته بود. دین انسان را فراتر از نقش قدرت های خاص او درک می کند و او را از جایگاهی نظاره می کند که او باید باشد آن چه باید باشد، چه بخواهد و چه نخواهد.

لذا دین با انتقال خود از فضای تاملات و پراکسیس، خواهد توانست فضا و تشخص خاص خود را حفظ کند. تنها با قرار دادن دین در کنار آن دو است که بنیان مشترک کاملی شکل می گیرد و در این بعد طبیعت انسان کامل می شود. [بدین ترتیب] دین خود را به عنوان سومین جزء ضروری و لازم در کنار آن دو و به عنوان همتای آنان به تو نشان خواهد داد، نه ذره ای کمتر در ارزش و شکوهی که از آن انتظار داری.

پی نوشت ها:

* Friedrich Schleiermacher (۱۷۶۸- ۱۸۴۳) او یکی از موسسان پروتستانیسم لیبرال است و به شدت از کانت تاثیر پذیرفته است. او گونه ای از الهیات را پیشنهاد می داد که در آن احساس دینی نقش کلیدی دارد. به غیر از «درباره دین»، اثر معروف دیگر او «ایمان مسیحی» است.

منبع:

Forward To Hinrichشs Religion (۱۸۲۲)، Trans.J.M. Stewart، ۶۶- ۶۷

مطالب مرتبط