تهران، روزگار کهنه

 امید پارسانژاد

بخش هایی از خاطرات لیدی شیل (همسر کلنل شیل، سفیر بریتانیا در تهران) را انتخاب کرده ایم که تصویری از تهران ۱۵۰ سال پیش جلوی چشممان می آورد. ماری شیل در سال ۱۸۴۹ برای نخستین بار همراه همسرش به ایران آمد. کلنل شیل پیشتر سفیر بریتانیا در تهران بود و هنگامی که پس از دو سال مرخصی بار دیگر به محل ماموریتش می آمد، همسر خود را نیز همراه آورد. خاطرات لیدی شیل از جمله مهمترین منابعی است که اوضاع سیاسی و اجتماعی آن روزگار ایران را بازتاب می دهد.

لیدی شیل پس از شرح سفرش از انگلستان تا ایران و پرداختن جزئیات حرکت از آذربایجان به سوی تهران، در بخشی از خاطراتش روزی را به یاد می آورد که به سلطانیه کرج رسیده اند: «در روزهای اخیر متوالیا دسته هایی از دوستان و آشنایانی که انتظار ورود ما را داشتند، از تهران به استقبال ما می آمدند و در میان آنها گروه هایی نیز بودند که به نظر بیگانه می رسیدند. این عده بیشتر از کسانی بودند که در رژیم جدید (دوران تازه آغاز شده سلطنت ناصرالدین شاه و صدارت امیرکبیر) موقعیت خوبی نداشتند و محتملا از فرصت موجود برای شفاعت و رونق کار خود به دیدار ما می شتافتند. در این میان بره و میوه و شاخه نبات که از ملزومات اینگونه تشریفات است به حد وفور به سوی ما سرازیر می شد و اطراف ما به وسیله صفوف پر زرق و برق نوکرها احاطه شده بود که البته خدمتی انجام نمی دادند.

سلیمانیه قصری مجلل است که به عنوان محل استراحت و شکارگاه توسط فتحعلی شاه… بنا شده و اتاق ها و تالارهای متعددی دارد که جهت اقامت زن های حرمسرای خود ساخته بود، چون تعداد زن های اندرون این پادشاه به چندین صد نفر می رسید… در قصر سلیمانیه تالار بزرگی وجود داشت که به عنوان محل بار عام فتحعلی شاه مورد استفاده قرار می گرفت و به روش ایرانی ها به صورت پرزرق وبرق و مطلاکاری تزئین شده بود… در گوشه سالن نقاشی جالب توجهی وجود داشت که آغامحمدخان قاجار موسس سلسله قاجاریه را در بین رؤسای قبایلی که به او در رسیدن به تخت سلطنت یاری کردند نشان می داد…

•ساعت سعد

روز بعد به روستایی در یک فرسنگی تهران رسیدیم و از آنجا به خواهش صدراعظم (امیرکبیر) اجبارا به مدت سه روز با کمال ناراحتی توقف نمودیم زیرا او در مشورت با طالع بین ها و مراجعه آنها به وضع ستارگان متوجه شده بود که تا دو روز دیگر برای ورود یک هیات رسمی به پایتخت «ساعت سعد» وجود ندارد… کلنل شیل می دانست اگر برای ورود به پایتخت لجاجت کند در صورت بروز حادثه ای، این امر به حساب «ساعت نحس» گذاشته خواهد شد، لذا به خواهش وزیراعظم تن داد. (مترجم، حسین ابوترابیان در صحت این ادعا تردید کرده است.)

[سرانجام] صبح روز موعود همراه «کراب» (نام سگ خانم شیل) که او هم مثل من از این معطلی ناراحت بود، در داخل جعبه بزرگ تخت روانی که پرده های آن کاملا بسته شده بود قرار گرفتیم و به سمت تهران حرکت کردیم. البته برای من به عنوان یک زن در تشریفات استقبال از هیات رسمی هیچ گونه برنامه ای در نظر گرفته نشده بود.

در ورود به پایتخت شاهنشاهی با جنجالی بدتر از آنچه در تبریز دیده بودیم مواجه شدیم و مخصوصا هنگام عبور از محله تکمن های گروگان _که وضعی به مراتب شلوغ تر از جاهای دیگر داشت- در میان جمعیت گاهگاه چند نفر زن هم مشاهده می شدند که البته این کار با مزاج ایرانی ها جور در نمی آمد. حرکات غیرعادی گروه اسکورت من برایم فوق العاده تازگی داشت چون آنها مرتب به سوی مردهایی که به تماشا آمده بودند نعره می کشیدند که از مسیر عبور من دور شوند مبادا چشم نامحرمی به من بیفتد.»

•زن ها

خانم شیل در بخش دیگری از خاطراتش می نویسد: «اصولا ایرانی ها علاوه بر رعایت اصول قراردادی [تشریفات]، روش های عجیب و غریبی در مراسم استقبال از خود ابداع کرده اند. به طور مثال محل اقامت ما در فاصله نیم فرسنگی تهران قرار داشت ولی چون بر طبق رعایت اصول تشریفات می بایستی محل انجام مراسم در یک فرسنگی تهران باشد… شوهرم مجبور شد برای رسیدن به آنجا در حدود یک مایل از محل سفارتخانه دورتر برود تا بتواند تبریک ورود خود را از نماینده مخصوص شاه دریافت دارد و پس از اجرای مراسم دوباره از همان راه خاکی به سفارتخانه مراجعه کند…

در اینجا زندگی برای مردها کسل کننده و برای زن ها ملال آور است. مرد ایرانی روزها به کار و کاسبی خودش مشغول و خواه ناخواه با جار و جنجال و شایعات شهری دمساز است… ولی برای زن ها مسئله به صورت دیگری است. آنها نمی توانند با گشت و گذار و خرید در بازار خود را سرگرم نمایند، مگر اینکه کاملا در پوششی ضخیم فرو روند تا مبادا نظر دیگران به سوی آنها جلب شود. این پوشش… از نوک پا تا سرشان را فرا می گیرد و به صورت زیر است: یک چادر بلند که تمام بدن را در بر گرفته و روبنده ای به شکل پوشش کتانی سفید رنگ که آن را روی چادر به سر می کنند تا تمام صورت را بپوشاند و در جلو دارای دریچه مشبکی است که برای دیدن و نفس کشیدن تعبیه شده است.»