نقدی بر مقاله «مارکسیسم در آزمون نهضت ملی»

استدلال و بی خبری

مسعود خوشابی

اینکه بپذیریم در دهکده های جهانی هزاره سوم میلادی راجع به حتی پیش پا افتاده ترین موضوعات دیدگاه های کثیر و متنوعی وجود دارند که ما- هر چند خود را محق می دانیم!- صاحب یکی از این دیدگاه ها هستیم، خود گام بلندی است که برداشته می شود.

در این ویژه نامه ها تا حدودی که به میزان صداقت، شجاعت و بضاعت دست اندرکاران تهیه روزنامه مربوط می شود، دیدگاه های دیگران هم مطرح می شوند که می توانند درست یا نادرست باشند، اما وجود دارند. دیگرانی با نگاهی مغایر. اما در نقد خود را از چشم دیگران می بینیم و در یک نقد ناب- اگر وجود داشته باشد- خود را در آینه های خود می بینیم. در آینه هایی که نه تنها در شش وجه متعارف نصب شده اند بلکه این وجوه نیز خود ثابت نیستند و تابع متغیرهای دیگری هستند از جمله زمان و تبعات آن.

عبارت «دموکراسی یعنی آدم سعی کند بیشتر در دفاع از علایق محدود خویش حرف بزند تا علیه بسیاری چیزها که ممکن است برای دیگران جالب باشد.»۱ به عنوان توصیه حداقل یک ژورنالیست کهنه کار قابل اعتماد و موثق به نظر می رسد که بیشتر با نگاهی به فضای کنونی ایران بیان شده است تا پررنگ نمودن وجهی غالب از دموکراسی وگرنه دموکراسی یعنی به رسمیت شناختن هرگونه مخالفی و طبعا هرگونه نقد و نظری.با این مقدمه نسبتا طولانی می رویم سراغ مقاله ای با عنوان «مارکسیسم در آزمون نهضت ملی».۲ نخست با توجه به تیتر مقاله این انتظار می رفت که حداقل دیدگاه های متفاوت مدعیان مارکسیسم از یک واقعه مهم تاریخی این مرز و بوم که همان «نهضت ملی شدن صنعت نفت» باشد طرح، نقد و بررسی گردد. با یک نظر اجمالی با توجه به کثرت دیدگاه های مارکسیست ها در خصوص هر پدیده ای- حتی جزیی ترین آنها- مقاله را با این دیدگاه شروع به خواندن می کنیم که مقرر است با استفاده از ۱۵۰۰ الی ۱۶۰۰ کلمه نظرات مختلف مارکسیست ها درخصوص عنوان ویژه نامه حداقل بازگو گردند. اما نه، داستان چیز دیگری است! این مقاله استثنایی است! با فلسفه وجودی ویژه نامه های شرق همخوانی ندارد. فقط قریب صدکلمه از آن به «نهضت ملی کردن نفت» اختصاص دارد مابقی به خیانت، کژاندیشی، تحلیل های سراپاغلط و آبکی به اصطلاح مارکسیست ها درباره: رضاشاه پهلوی، جنبش جنگل، انقلاب سفید شاه [و مردم]، شقه شدن تشکیلات سازمان مجاهدین [خلق ایران] در سال ۱۳۵۴. که گویا همگی از مصادیق بارز «اندیشه مارکسیسم» که متکی بر «تحلیل طبقاتی» است، هستند که در آن اندیشه همیشه «یکی از نقاط ابهام… تبیین… انسان است و به منظور جمع و جور کردن انبوهی از مطالب بی ربط، غیرمستدل و غیرمستند و کاملا بی مسمی با عنوان ویژه نامه و عنوان مقاله دو، سه پاراگرافی هم تحت عنوان «نتیجه» ذکر شده که گویا باز هم نویسنده را راضی نکرده و این بیم! را ایجاد کرده است که صاحب قلم از جرگه جریانات راست سنتی معلوم الحال باشد که انگیزه نوشتن در آنها حب و بغض است و نه روشنگری لذا در مقاله چهل تکه مذکور که مطالب مجزای آن با صد من سریشم هم به هم نمی چسبند، بر آن شده همه چیز را در یک حرکت ناگهانی در یک صفحه مرسوم قطع ویژه نامه بپروراند، لذا در خاتمه از برخی از «جریان های سنتی» هم برائت طلبیده و فاصله خود را محفوظ داشته است که گویا آن اقوام چون مصدق در پی اجرای احکام اسلامی نبوده «ابتدا عدم همکاری و سپس سر مخالفت او را پیش گرفتند.»

قصد نوشته حاضر پاسخ نه به کلیه اظهارات مطرح شده بلکه به پاره ای از برداشت های کلیدی آن است. برداشت هایی که از پایه و اساس مغایر و مخالف مارکسیسم است. برداشت هایی که نویسنده مقاله از شدت امانت داری و حفظ اصول! حتی به خودش زحمت نداده بدوا با استفاده از منابع دست اول قرابت آنها را با مارکسیسم به اثبات برساند، آنگاه درصدد به اصطلاح نقد و نتیجه گیری از آنها برآید.

۱- «بنیان گذار این مکتب مدعی بود که فلسفه علمی را بنیان گذاشته است. فلسفه ای که با واقعیت تاریخ و جامعه مطابقت دارد و تنها در عالم ذهن و اندیشه نیست.»مارکس تا زمانی که زنده بود هیچ گاه مدعی بنیان گذاری مکتبی نبود و حتی یک بار هم اصطلاح «فلسفه علمی» را در خصوص دیدگاه های بسیار عمیق و همه جانبه اش به کار نبرد، فراتر از اینها در میان خیل عظیم نوشتارهایش حتی اشاره ای هم به «ماتریالیسم دیالکتیک» و «ماتریالیسم تاریخی» که گویا محل تجمع «اصول» فلسفی و جامعه شناسانه وی تلقی می گردند، نشده است. اما از روش و متدی برخوردار بود که واقعیات را در صدر اهمیت قرار می داد. او در تمام طول عمر خود به زندگی هر روزه، به عمل و تولید انسان و به آنچه واقعیت می خواند وفادار ماند و همیشه و دقیقا برخلاف فلاسفه انسان را در چشم انداز زندگی واقعی و هرروزه اش مدنظر قرار می داد و با هرگونه تعمق ناب، انتزاعی و تجریدی سرجنگ داشت. مارکس از بررسی دیدگاه های فلسفی به خصوص دو اردوگاه شاخص فلسفی ماتریالیسم و ایده آلیسم زمانه اش بهره ها جست اما هرگز درصدد اثبات برتری یکی بر دیگری یا بر دیگران برنیامد و به این گونه بحث و جدل های مدرسانه تن درنداد. ولی همیشه از دستاوردهای فلسفی به منظور شناخت هرچه وسیع تر و دقیق تر زندگی انسان بهره جست.از نظر او همه چیز رنگ و بوی تاریخی دارد، در گذر است، دائم التغییر است، چه انسان، چه طبیعت و مهم تر از همه چه طبیعت انسان! و جالب اینجا است که بر این باور بود که تنها یک علم وجود دارد آن هم «علم تاریخ» است. اما او همواره به نقش تعیین کننده آگاهی توجه داشت، باور به منش تاریخی به ناچار ذهنیت انسانی را پیش می کشد و این نافی ماتریالیسم خشک، خبری و مکانیکی است که صرفا ماده را می بیند و نه شرایط مادی را و نه عینیت را. اما به رغم این توضیحات، مارکس همواره کار خود را عملی می دانست، چون در پیشبرد کارش از روش علمی سود می برد، یعنی ضرورت توجه با چون و چرا به واقعیات، شروع با واقعیت و توجیه هر نکته به یاری واقعیت. اما پرواضح است به کارگیری این روش نیز بدون هوشیاری، خلاقیت، تداوم و خستگی ناپذیری امکان حصول نتیجه را فراهم نمی سازد.

۲- «اصل وحدت مادی جهان و اصل تقدم ماده بر ایده از اساسی ترین محور های مشترک فلسفی میان اندیشه های مختلف مارکسیستی است. تحقق این اصل در جامعه به صورت تقدم زیربنا بر روبنا بیان شده است، هر چند در تعریف زیربنا اختلاف نظرهایی وجود داشته است.»قبل از هر چیز جا دارد عنوان شود، وجود و کثرت نظرات گوناگون و طبعا پررنگ شدن تفاوت ها، اختلاف ها، قرابت ها و تعارضات مابین آنها از عوارض روشن بینی، از مظاهر آزادی اندیشه و از تراوشات اندیشه های آزاد بالاخص از «اصول» و گسست از دگماتیسم است و در هیچ موردی به عنوان یک نقطه ضعف تلقی نمی شود. تاریخ بشر آنقدر که از نتیجه عمل وحدت های کاذب و نمایشی نظرات داغ بر پیشانی دارد از تنوع و جدال دیدگاه های گونه گون آسیب ندیده است.اما مشخص نشده که مارکس در کجا به «وحدت مادی جهان» به عنوان یک اصل که علی القاعده می بایستی جهانشمول هم باشد، پرداخته است ولی به جرات می توان گفت تقدم ماده بر ایده چنانچه فوقا نیز مطرح شد به عنوان یک اصل ماتریالیستی همیشه مورد انتقاد او قرار داشته است. مارکس به طور خلاصه شرایط مادی را مقدم بر ایده و عامل تعیین کننده هستی، شکوفایی و تکامل دیده تلقی می کرد ولی همواره به تاثیر و تاثر آنها بر همدیگر واقف بود و به خصوص از این جنبه به بهترین وجهی در تحلیل های خود استفاده می کرد.با تمام این تفاسیر معلوم نیست چه ارتباط علی ای بین دو اصل منتسب به مارکس و اصل تقدم زیربنا بر روبنا حاکم است. گواینکه این «اصل» هم هیچ ارتباطی به اندیشه های مارکس ندارد.اساسا هیچ قانون تاریخی و جهانشمول، عام و بلاشرط، در حوزه جامعه شناسی توسط مارکس مطرح نشده است، آنچه طرح شده در ابعاد خاص وابسته به شرایط تاریخی و لذا قطعا اجتماعی مشخص است و لاغیر.

۳- آنچه جابه جا در مقاله تاکید شده و به عنوان «ریشه برخی اشتباهات گذشته» مارکسیسم بیان شده به شرح زیر قابل استنتاج است:

۱-۳: چون «افرادی که در موقعیت و رابطه مشابهی با ابزار تولید رایج در جامعه قرار دارند یک طبقه را تشکیل می دهند.»

۲-۳- و از آنجا که: «منافع طبقاتی… عامل تعیین کننده رفتار و حالات انسان است و افکار، مواضع و عملکرد او را شکل می دهد.»

۳-۳: لذا چون: «تغییر طبقه در تفکر مارکسیست ها… با اصل تقدم ماده بر ایده در فلسفه ماتریالیسم منافات دارد.»

۴-۳: پس از آنجایی که «در تحلیل مواضع افراد به خاستگاه طبقاتی آنها اصالت می دهند… در عمل دچار تناقض می شوند.»

و نتیجتا تمام اشتباهات تاریخی آنها از این تناقض سرچشمه می گیرد و قس علی هذا… در پاسخ به صغری کبرای برشمرده در فرمت فوق می توان اظهار داشت:اولا: تعریفی که در بند ۱-۳ از طبقه ارائه شده و به مارکسیست ها نسبت داده شده کاملا غلط است. به این دلیل ساده که در جوامع اشتراکی اولیه همه افراد با «ابزار تولید رایج در جامعه «شان»، موقعیت و رابطه مشابهی» داشتند و همگی مالک آنها بودند، بدون آنکه در آنجا طبقه ای وجود داشته باشد.

ثانیا: به زعم مارکس «منافع طبقاتی» همچنان که از اسمش آشکار است در تحلیل نهایی تعیین کننده حالات، افکار، مواضع و عملکرد طبقات است و نه تک تک افراد طبقات.ثالثا: بریدن افراد از جایگاه طبقاتی خویش امری عادی و پیش پا افتاده است که به کرات رخ داده است، حتی خود مارکس از نظر موقعیت اجتماعی در زمره روشنفکران بورژوا قرار داشت۳ به عبارت دیگر عنصر آگاهی- یا نقطه مقابل آن یعنی تحمیق- می تواند فردی را از خاستگاه طبقاتی اش کاملا مجزا کند. از سویی دیگر از منظر مارکس عنصر آگاهی حتی می تواند موجب تغییر جایگاه طبقات را فراهم سازد، مثلا تمام کوشش کمونیست ها آگاه کردن طبقه کارگر به منظور تصاحب قدرت سیاسی است تا بدین وسیله تدریجا نفی مناسبات تولیدی سرمایه داری و اعمال سیادت سرمایه حادث شود.رابعا: هیچ مارکسیستی- مارکس که جای خود داشت- برای خاستگاه طبقاتی افراد اصالت قائل نیست. یک روشنفکر بورژوا می تواند در خدمت به منافع سرمایه دار ها به منافع طبقه کارگر آسیب های جدی وارد کند، همچنین می تواند در خدمت به منافع طبقه کارگر علیه حاکمیت سرمایه بجنگند. خاستگاه اجتماعی او الزاما تعیین کننده عقیده، تفکر، منش و پراتیک او تلقی نمی شود. یک روشنفکر بنا به نحوه تفکرش هر لحظه می تواند به زندگی درآید برای همین هم معروف است که مارکس معتقد بود به روشنفکر وقتی ایمان بیاورید که از روی جسدش عبور کردید!

۴- «مارکسیست ها جوامع انسانی را به دوره های مختلف تقسیم می کنند: کمون اولیه… برده داری… فئودالیسم… سرمایه داری و سرانجام کمونیسم. در این سیر تکاملی، هر طبقه جدید نسبت به طبقه ماقبل خود مترقی تر و تکامل یافته تر تلقی می شود، زیرا از شدت استثمار کمتری برخوردار است…»

اولا: بالطبع از آنجایی که مارکسیست ها همه چیز را تاریخی در حال شدن و دگرگونه می بینند جوامع را نیز ثابت و لایتغیر ارزیابی نمی کنند، اما سوای دوره های برشمرده شیوه های تولیدی سلتی، ژرمنی، آسیایی، اسلاوی، باستانی کلاسیک و غیره نیز وجود داشته اند که در سیاهه مذکور از قلم افتاده اند.۴

ثانیا: آنچه که دوره های مختلف را از یکدیگر جدا می کند دگرگونی نظام های تولید اجتماعی است و نه شدت و ضعف استثمار- در توضیح بیشتر مطلب در کمون اولیه درجه استثمار صفر است اما شیوه تولیدی آن مترقی تر و متکامل تر از برده داری نیست.

• در حاشیه

۱- در مقاله آمده: مارکسیست های ایرانی براساس جایگاه طبقاتی فرد در خصوص او قضاوت می کردند و یکی از مصادیق اثبات این ادعا به شرح زیر عنوان شده:

«در تحلیل طبقاتی رضاخان در برابر احمدشاه قاجار در جایگاه مترقی متصور می شد. روتشتین و شومیاتسکی کارداران سفارت روس در تهران رضاخان را رهبر یک جنبش انقلابی بورژوا دموکراتیک می شمردند. در مقابل مخالفان او جریان هایی ارتجاعی وابسته به فئودالیسم قلمداد می شدند.»

جسارتا این سئوال پیش می آید که آیا کارداران سفارت روس در تهران از جمله مارکسیست های ایرانی بودند؟

۲- «حتی رهبران مارکسیستی مثل انگلیس که سرمایه دار بود…»

انگلس و نه انگلیس هیچ گاه به عنوان «رهبر مارکسیست» شناخته نشده است، او حتی از طرف وفادارترین هوادارانش در بهترین حالت با عناوینی همچون «یار وفادار» و «نخستین پیرو و دنباله رو مارکس» مفتخر شد و نه «رهبری مارکسیست» و جالب تر اینکه خود نیز بدون آنکه بخواهد شکسته نفسی کرده باشد در تشبیهی مارکس را رهبر ارکستر و نابغه ای بی نظیر و خود را نوازنده ای دست دوم و حداکثر آدمی بااستعداد معرفی می کرد.

ضمنا نامبرده هیچ گاه سرمایه دار هم نبوده است. او عمدتا به منظور تامین زندگی مارکس و خانواده اش بخشی از مدیریت- و بعدها سهام- کارخانه پدرش را به عهده داشت و به محض فوت مارکس و خلاصی نسبی از دغدغه های مالی از این «شغل سگی» اصطلاحی که دقیقا به کار می برده کناره گرفت.

۳- «خالو قربان بر این عقیده بود که رضا شاه با گسترش کارخانجات و کارگاه های صنعتی موجبات پیدایش و رشد طبقه کارگر را فراهم می کند و این امر گامی به سوی انقلاب مارکسیستی و ایجاد جامعه کمونیستی خواهد بود.»

خدا خالو قربان را بیامرزد! اگر زنده بود از او می پرسیدم ما تا حالا از انقلاب بورژوایی، بورژوا دموکراتیک، سوسیالیستی و حتی کمونیستی و غیره چیزهایی شنیده بودیم اما این «انقلاب مارکسیستی» دیگر چه صیغه ای است که گویا مقرر است باب «جامعه کمونیستی» را بگشاید!

پی نوشت ها:

۱- محمد قائد- روزنامه شرق، ۲۰/۹/۸۴

۲- یادنامه شرق، ضمیمه تاریخ و اندیشه، ویژه نهضت ملی شدن صنعت نفت، اسفند ۸۴

۳- ولادیمیر لنین در «چه باید کرد؟» منقول از جان مالینکس، مارکسیسم و حزب، ترجمه سوک چاپ اول، بهمن، ۱۳۵۸ ص ۶۱

۴- برای توضیح بیشتر می توان به منابع زیر مراجعه کرد: کارل مارکس، گروندریه مبانی نقد اقتصاد سیاسی جلد اول، ترجمه باقر پرهام، احمد تدین، چاپ اول بهار، ۱۳۶۳ انتشارات آگاه، صص۴۹۴، ۴۸۸، ،۴۸۵ ۴۸۴، ۴۷۶ و بالاخص ۴۹۴ تا ۵۰۰ جلد دوم، پاییز، ۱۳۷۵ ص ۴۵۷.

مطالب مرتبط