درباره سید جعفر شهیدی

از تباری دیگر

سید امیر میرطاهری

در پائیز و زمستان، ۱۳۸۴ فرصتی سه ماهه را در ایران گذراندم. به همت یکی از بزرگواران و به بهانه ناهار، هر چهارشنبه جمعی از اصلاح طلبان «سابق» گرد هم می آمدند. جلساتی که به ویژه پس از انتخابات بیشتر حکم گپ واحوالپرسی داشت و گاهی هم بحثی سیاسی تر. شمع جمع اما بی شک پیرمرد فرزانه ای بود که سخت مورد احترام همه بود. در سکوت می آمد، در سکوت ناهار می خورد، اندکی می نشست و همان طور آرام که آمده بود، می رفت. مختصر پاسخ می گفت و بسیار دلنشین. برای من که مثنوی را با فروزانفر شناخته بودم و حسرت ناتمام ماندن «شرح مثنوی شریف» تا چاپ ادامه آن کار سترگ توسط سیدجعفر شهیدی بر دلم سنگینی می کرد، فرصت مغتنمی بود حضور مردی که ترجمه درخشانش از نهج البلاغه و هم مشکل گشایی هایش بر دشوارترین متون فارسی چون دره نادره و دیوان انوری، حکایت می کرد از شایستگی بی نظیرش در میراث داری دهخدا و فروزانفر.

•••

دانشگاه تهران هفته شلوغی را پشت سر می گذاشت. رئیسی می رفت، رئیسی می آمد. «آمد» و رفتی که مخالفت بسیاری از دانشگاهیان و اصلاح طلبان را برانگیخته بود. به اصرار دست اندرکاران اما، در جلسه معارفه رئیس جدید، سیدجعفر شهیدی هم دقیقه ای چند سخن گفت. چهارشنبه آن هفته پس از ناهار نزدیک او رفتم که احوال جویی کنم که ناگهان بزرگوار معممی با هیبت عالمانه از در وارد شد و یکراست به سمت ما آمد. بعد از سلام بلافاصله لب به اعتراض گشود و با صراحت خاص خودش از حضور و سخنرانی استاد در آن جلسه معارفه انتقاد کرد: «از شما حیف است که در چنان مجلس شرکت کنید…» شهیدی در سکوت گوش می داد. من که در بین این دو نشسته بودم در میانه اعتراضات آن جناب ناگهان چشمم به چهره استاد افتاد. در چهره پیرمرد نگاهی دیدم؛ نگاه نه که موج، موجی که آن بانگ اعتراض و تاسف (البته عقل نواز) را به گوشم خاموش کرد. موج نه که لبخند، لبخندی که از جنس آرامش. آرامشی از جنس لبخند.چهره پیرمرد گویی یک به یک دروازه های بزرگ منشی را به من می گشود. تو گویی انگار شهیدی جایی ایستاده ورای این سو و آن سو، جایی ورای من و تو، ورای همه مان، اصلاح طلب مان و محافظه کارمان، چپ مان و راست مان. جایی که کرامت و بزرگواری رزق هر روزینه اش است و سکوت، ادب مقامش.

•••

چند هفته بعد فرصتی شد تا به دعوت استاد به موسسه دهخدا بروم: خیابان ولیعصر، چهارراه زعفرانیه. جلسه نگارندگان لغت نامه. گروهی از استادان لغت شناس و ادب دان به سرپرستی شهیدی هر هفته دو بار گرد هم می آیند تا یک به یک فیش های منظم آماده شده را بخوانند، نظر دهند، متون کهنه و نو را ورق بزنند و مدخل ها را تازه کنند. در جلسه که می نشستی محو می شدی در آرام و قرار این جمع. راستی جزیره آرامشی بود در میانه هیاهوی پرشتاب زعفرانیه و اضطراب خیابان مصفای ولیعصر.

•••

در اتاقش که نشستم نمی دانستم حقیقتا پی چه آمده ام. این قدر بود که «همه تن گوش» بودم برای هر سخنش.

کسانی که با شهیدی آشنایند می دانند حضور پیرمرد چقدر شیرین است. سخن گفتنش و سکوتش، سکوت پرسخن اش. از او، هم سخنی به یادگار طلبیدم، اکراه کرد، اصرار کردم، اشارت کرد به «حکمت»های نهج البلاغه: «در آنجا نکته ها هست، شگرف!». و نه مگر عمری را با نهج البلاغه سر کرده است.سخن از گذشته اش گفت، از رفتنش به نجف، از استادانش در نجف و از بازگشتنش به ایران و از حسرتش که ای کاش آب و هوای نجف بر او تنگ نگرفته بود و برای همیشه آنجا می ماند. می ماند در کنار بارگاه علی.

پرسیدم از خاطره رفتگان. درباره دهخدا، درباره معین، درباره فروزانفر. سخت اما اکراه داشت به گفت وگو درباره دیگران. سرانجام از پس اصرار من به این بسنده کرد: «مردمانی بودند از تبار دیگر.» به این سخن تو گویی پرده برانداخت از سر آن لبخند پرآرامش، در آن ظهر چهارشنبه، که استاد کهنسال، خود نیز مردی است از تباری دیگر. خداوند او را برای همه ما نگه دارد.