خوش شانس بودم که تلویزیون نداشتم

مترجم: توفان راه چمنی

 

ای ال دکتروف از میدان دید محدود داستان های محلی دوری می جوید و در رمان های تحسین شده اش از رخدادهای تاریخی برداشت می کند. اینک در سن ۷۵سالگی جدیدترین سوژه اش جنگ داخلی آمریکا است.

در خانواده نیویورکی «ای ال دکتروف» پول زیادی پیدا نمی شد، «اما در آن انبوهی کتاب و مقدار قابل توجهی موسیقی یافت می شد.» مادرش که در رمان و همچنین زندگینامه دوران کودکی دکتروف، با نام «نمایشگاه جهان» (۱۹۸۵)، به صورتی بسیار زنده و واقع نمایانه به تصویر کشیده شده است، «نوازنده پیانوی بسیار خوبی بود. پدرم مالک یک مغازه آلات موسیقی در خیابان چهل وسوم بود، که بسیاری از برترین نوازندگان و موسیقیدان های آن دوران برای خرید به آنجا می آمدند. او زیر و بم مجموعه آثار کلاسیک را به خوبی می شناخت.» در گوشه ای از اتاق نشیمن آپارتمان بسیار مجهزی که دکتروف همراه با همسرش در منطقه مرکزی منهتن، نزدیک به ایست ریور، در تملک دارند، پیانوی رویال کوچکی قرار دارد، با این حال دکتروف یاد گذشته ها که می افتد می گوید: «زمانی که تصمیم گرفتم دست از یادگیری دروس پیانو بردارم، کل خانواده حسابی راحت شدند. همه را شکنجه داده بودم.» موسیقی به عنوان منبعی مهم در تلاش دکتروف برای بیان کلمات در قالبی منسجم و روان روی صفحه کاغذ باقی مانده است. «جایی در میان خطوط، ضرباهنگ ها و مایه های موسیقی درون ذهنم، جایشان را به صداهایی که کلمه ها ایجاد می کنند و ضرباهنگ هایی که جملات دارند، می دهند.»

ادگار لارنس دکتروف که دو ماه قبل ۷۵ساله شد مردی بلندقد با گفتار و حرکات سنجیده عادت دارد با بیان جمله هایی زیرلبی همانند «من چند نقطه ضعف دارم، یکی از آنها خویشتن داری است» با بی خیالی به ریشخند خویش بپردازد. پدر و مادرش فرزندان مهاجران نسل اول آمریکا بودند، والدین آنها از برنامه های یهود آزارانه در جایی که اینک بلاروس است، گریخته بودند. پدر دکتروف با گذاشتن اسم ادگار روی دومین پسرش، هویت جدید خانواده را بر مبنای او نقش زد. «چون که به آثار ادگار آلن پو علاقه مند بود. او به نویسندگان بد بسیاری علاقه داشت. اما پو بزرگ ترین نویسنده بد ما است، خب همین مایه تسلی است. چند سال پیش از آنکه مادرم فوت کند از او پرسیدم: درک می کنید که شما و پدر اسم یک الکلی معتاد مبتلا به پارانویا با تمایلات مرده دوستی را روی من گذاشته اید؟ او گفت: «تعجبی نداره، ادگار».»

دکتروف فعالیت حرفه ای اش را در مقام نمونه خوان فیلمنامه برای کلمبیا پیکچرز در دهه ۵۰ آغاز کرد، پس از آن به تدریج وارد کار نشر شد، ابتدا در نیوآمریکن لایبری و پس از آن در دایال پرس که یک موسسه کوچک چپ گرا بود و دکتروف در آنجا سرویراستار شد و کارهای «نورمن میلر» و «جیمز بالدوین» را در میان آثار سایرین منتشر ساخت. دکتروف داشت به ۴۰ سالگی نزدیک می شد که در همین زمان درگیر کردن خودش با زندگی یک نویسنده را مورد توجه قرار داد. نخستین رمانش «به هاردتایمز خوش آمدید» تقلید شوخی آمیز وسترن بود و از شغلش در کلمبیا نشات می گرفت. «من مطالب وسترن خیلی بدی را برای فیلم های سینمایی خوانده بودم و به این نتیجه رسیدم که می توانم بهتر از هر یک از این افراد درباره غرب آمریکا دروغ بگویم.هنگامی که شروع کردم، بیشتر به این ژانر علاقه مند شدم. ایده استفاده از مطالب مناسب برای مقاصد جدی برایم جالب بود.»

دکتروف دومین کتابش، «بزرگ همچون زندگی» (۱۹۶۶) را به عنوان «بدترین کاری که تا به حال نوشته ام» توصیف می کند و از تجدید چاپش جلوگیری کرده و آن را بدل به کالایی گرانقیمت در بازار کتاب های کمیاب کرده است.

با سومین رمانش «کتاب دانیال» (۱۹۷۷) متوجه شد که دارد با قدرت کامل تری می نویسد و شاید مقدور باشد که به عنوان نویسنده ای حرفه ای زندگی کند. «در همان روزها دعوت نامه ای از دانشگاه کالیفرنیا در آروین دریافت کردم که نویسنده مدعو بشوم. اما در دایال حقوق خوبی می گرفتم و ما سه فرزند داشتیم. به همین خاطر مثل همان کاری که مردم در دهه ۶۰ انجام می دادند، من و همسرم به یی چینگ رجوع کردیم. یی چینگ گفت: از میان آب فراوانی گذر خواهی کرد. هلن گفت: این آب رود می سی سی پی است، بیا برویم.» دکتروف برای نخستین بار در دوران کاری اش به این دلخوشی رسید که «صبح ها از خواب برخیزم و پیش از انجام هر کار دیگری کار خودم را انجام بدهم. در آن موقع تصمیم گرفتم تنها بر این اساس آدم موفقی شوم که بتوانم برای زندگی خودم برنامه ریزی کنم.» این رمان (کتاب دانیال) با استقبال خوبی روبه رو شد و منجر به پیش پرداختی از طرف ناشرانش شد که با کمک آن معروف ترین کتابش، «رگتایم» (۱۹۷۵)، را نوشت. «خوشبختانه پس از آن فشارها کم شد.» دکتروف از این نظر که در تمام مدت کارش با یک ناشر کار کرده، موردی استثنایی در میان نویسندگان نیویورکی است. «من بیشتر از خیلی از ازدواج ها با رندوم هاوس مانده ام.»

دکتروف در محیط فرهنگی خانه (پدری اش) در (محله) برانکس به طور گسترده ای مطالعه کرد، «هر چیزی، از داستان های پرماجرای پسران گرفته تا رمان های ورزشی و داستایوفسکی. یادم می آید که کتابی را در قفسه های کتابخانه عمومی دیدم: ابله. فکر کردم که عنوان دلسوزانه ای است. من داستان های ترسناک را دوست داشتم، پدرم هیچ گاه سعی نکرد که مانع از مطالعه ام شود، اما یک روز کتابی با عنوان «خدمه جوان» به من داد و گفت، به نظر شبیه یک داستان وحشتناک خوب میاد. این کتاب درباره یک کشیش تازه کار در کشتی از کار درآمد – خدمه جوان. این طوری یک سری داستان های دریانوردی طراز اول را شروع کردم: موبی دیک، شورش در بونتی و هر چیز دیگری که در آن دریا بود. تمامی اینها پیش از آنی بود که من وارد سال های نوجوانیم شوم.»

یکی از نخستین قهرمان های داستانی که احساس رضایت را در وی پدید آورد «باک» گرگ اهلی رمان «آوای وحش» نوشته «جک لندن» بود که به گله (گرگ ها) بازمی گردد. از آنجا که خانواده دکتروف در رکود اقتصادی «کوتاه» ۱۹۴۰ با بلایای گوناگونی دست به گریبان شده بود، رمان لندن «مدتی طولانی وادارم کرد که در دنیای وحش باشم، با گام های بلند جلوی گله ام بدوم، آماده باشم که خیز بردارم و دندان های پیشینم را در گلوی تمامی کسانی فرو ببرم که به من یا خانواده ام صدمه می زنند.» دیگر کتاب مورد علاقه دکتروف که منجر به تحولی اخلاقی در وی شد «شاهزاده و گدا» بود. «نتوانستم آن قدر که باید از تواین یا دیکنز یاد بگیرم. به قدر کافی خوش شانس بودم و دورانی زندگی کردم که تلویزیون در هر خانه ای نبود. چیزی شبیه به این نوع فرهنگ غالب و غیرعادلانه ای که امروزه به هر شکلی در همه جا داریم، وجود نداشت.»

جایی در امتداد خطوط، «وقتی کتابی می خواندم که هیجان زده ام می کرد شروع به پرسیدن دو سئوال می کردم: نه تنها اینکه قرار است بعد چه اتفاقی بیفتد بلکه این اتفاق چگونه انجام می پذیرد؟ چطور می شود که این کلمات روی صفحات من را وادار می کنند به گونه ای فکر کنم که الان دارم فکر می کنم؟ گمان می کنم این همان خط سیر پرسش گری است که در ذهن کودکی رخ می دهد بدون آنکه حتی بداند خواسته هایی همانند یک نویسنده دارد.»

یک روش مطالعه تخصصی برای انتخاب دانشگاهش تعیین تکلیف کرد: کالج کنیون در اوهایو جایی که «رابرت لاول» و «رندال یارل» یک دهه پیشتر تحصیل کرده بودند و «جان کرو رنسام» شاعر و بنیانگذار مدرسه تحلیل متنی که به عنوان «نقد نو» شناخته می شود بر گروه آموزش زبان انگلیسی آنجا نظارت داشت. «تا به امروز نفهمیده ام که من بچه ای در (محله) برانکس چگونه توانسته بودم جان کرو رنسام را بشناسم.» دکتروف، رنسام سراینده اشعار مبتنی به صورت در باب مضامین انتزاعی را به عنوان «منبع الهامی که درس خواندن با او برای درکم از زبان بسیار تعیین کننده بود» وصف می کند و به منظور دوری از مداخله های شخصی عصر حاضر می افزاید: «ایده مهمی که گرفتم این بود هر اثر هنری تمامی چیزهایی را که باید از آن بگیرید در خود دارد. این عاملی اصلاح کننده برای نقد زندگی نامه نوشتن قرن نوزدهم بود.» دکتروف این نظر را نمی پذیرد که سال ها تحت تاثیر اصول تا حدودی علمی نقد نو بودن شیوه نویسندگی اش را تحت تاثیر قرار داده است با این حال می گوید: «نقد نو از من ویراستاری خوب ساخت. فهمیدم که چگونه با کتاب ها رابطه برقرار کنم. دیدم که چه چیزهایی در یک نسخه دست نویس عملی هستند و چه چیزهایی عملی نیستند.»

دکتروف برای سوژه ۱۰ رمانش ترجیح داده است به دوران هایی از تاریخ آمریکا بازگردد که به گفته خودش «التهابات بسیار بالا بود». او علاوه بر غرب وحشی بحران سال ۱۹۲۹ (برای دریاچه لون و نمایشگاه جهان)، گنگستریسم همان دوران (بیلی بادگیت) و توسعه طلبی آغاز قرن جدید (رگتایم) را هم به یغما برده است. رمان جدیدش «پیشروی» درباره جنگ داخلی (آمریکا) است و روی سوزاندن آتلانتا توسط ژنرال شرمن و پیشروی اش به سوی دریا همراه با ۶۰ هزار سرباز و تعداد زیادی برده های آزاد شده و سفیدپوستانی که اموالشان مصادره شده بود متمرکز شده است. «دوره زمانی درست به اندازه مفهوم مکان، رکنی نظم دهنده برای یک اثر داستانی است. می توانید همانند فاکنر جغرافیا بنویسید یا به دوره زمانی خاصی بپردازید. دوره زمانی چارچوب مشابهی را در اختیار می گذارد.»

رمان های دکتروف در حاشیه ژانرهای دیگری همانند زندگی نامه و گزارش بیهوده وقت تلف کرده اند و او به خاطر مداخله در سرنوشت اشخاصی که دفاع «این طوری نبود» برایشان مقدور نیست انتقادها را متوجه خود کرده است. «جان آپدایک» در نقد بسیار تندی بر پیشروی در نیویورکر تردیدها پیرامون توانایی دکتروف برای استفاده از شخصیت های تاریخی در آثار تخیلی را بیان کرده است: برای مثال در رگتایم هری هودینی «استاد فرار» اما گلدمن «آنارشیست» و جی پی مورگان «سرمایه دار» در بیلی باد گیت پیرامون «داج شولتز» تبهکار و مجدد (شرمن) در کتاب جدیدش وادار به گفتن و انجام کارهایی می شوند که این شخصیت های واقعی هیچ گاه خوابش را هم نمی دیدند. آپدایک نوشته است: «این کار طعم بازی با عروسک های خیمه شب بازی بی روح و عاجز را می دهد و رمان تاریخی را بدل به یک بازی فاقد متانت و اندکی دگرآزارانه می کند.»

این ابراز نارضایتی باعث ایجاد حالتی دفاعی در دکتروف می شود. «هنگامی که در نوجوانی کتاب می خواندم همیشه شخصیت های تاریخی را در ادبیات داستانی می دیدم.» کاردینال ریشیلیو در آثار پر ماجرای (الکساندر) دوما بود و در «جنگ و صلح»، «ناپلئون» حضور داشت. زمانی که این گلایه نخستین مرتبه در مورد رگتایم مطرح شد، متوجه نشدم که تمامی این هیاهوها درباره چیست. اگر می خواهید داستانی واقعی درباره جی پی مورگان بخوانید زندگی نامه تائید شده اش را مطالعه کنید. تا وقتی که مردم می دانند آنچه را که دارند می خوانند یک رمان است از تمامی تحریف هایی که امکان دارد من به آنها تحمیل کنم مصون می مانند. زمانی که دارند نوشته های روزنامه ها را می خوانند امکان دارد که بر اثر تحریف های نویسندگان در معرض خطر قرار گیرند. مطالبی که به عنوان «حقیقت» در صفحه اول روزنامه ها ظاهر می شوند بسیار خطرناک تر از بازی هایی هستند که رمان نویسی انجام می دهد و می توانند منجر به بروز جنگ ها شوند.» ولی مسائل درخصوص جنگ داخلی و پیامدهای تصمیم های شرمن در پیشروی به سویی می روند که جزء به جزء دقیق و درست باشند. «زمانی که شخصیتی تاریخی را انتخاب می کنم و کلمات را در دهانش می گذارم و او را به شیوه ای خاص توصیف می کنم، دارم همان کاری را انجام می دهم که یک هنرمند در زمان ترسیم تصویر موضوعی انجام می دهد.» دکتروف خوشحال از این که این کتاب به عنوان «رمان روسی من» تلقی می شود. می گوید: «این کتاب ادای احترام من به آن نوع از رمان است که شخصیت های بسیاری داشته و سرزمین های بسیاری را دربرگرفته اند.» دکتروف برای بلندپروازی محدود اکثریت آثار داستانی کنونی تاسف می خورد. «بخش زیادی از آثار داستانی چیزی است که من آن را آثار محلی نامگذاری می کنم و تعدادی از این آثار بسیار قوی هستند، اما تصور من از رمان این است که رمان هنوز هم جریانی عمده از فرهنگ است. رمان باید به دنبال آن باشد که کل عالم را در برگیرد.» «تلاش های خود دکتروف برای انجام چنین کاری با نوعی «نواخت و ضرباهنگ» شناخته می شود که هر هنرمندی در هر ژانری آرزویش را دارد. کتابخوان هایی که آثار داستانی دکتروف را یک کار مهم می دانند احتمال دارد به این درک برسند که هیچ امضا یا سبک متفاوتی شکل نگرفته است. «همیشه به این فکر کرده ام که سبکی ندارم به اینکه نمی خواهم سبکی داشته باشم و هر کتاب سبک خودش را دارد. این هویت سبک من است.»

منبع: گاردین – ژانویه ۲۰۰۶

مطالب مرتبط