نگاهی به رمان «بیمار» نوشته مایکل پالمر ترجمه محمدعلی مهمانوازان

وسوسه

 فتح الله بی نیاز

 

(بشکه آمونتیلادو) و یا تب و التهاب خود را آشکار می کند و تحت تاثیر «اراده غیر» و نیروی ناشناخته درون، جنایت خود را نزد پلیس های ناهوشمند و حتی گیج و وظیفه نشناس اعتراف می کنند. (گربه سیاه و قلب رازگو) اینها شاید از نظر خواننده عناصری جنایی و به خون آلوده باشند، اما پیش از آن، به عنوان وسیله ای برای تجلی شر و مرگ انتخاب شده بودند. می گوییم پیش از آن، زیرا عنصر جرم، از قبل در تار و پود پلات داستان تنیده شده بود و الزامات داستانی پو، جایی برای حذف آن باقی نمی گذارد: «فلسفه و روان شناسی برای توضیح رمز و راز این حالت، توضیحی ندارند، اما من به همان اندازه که از زنده بودن خویش مطمئنم، اطمینان دارم که گرایش به گمراهی، یکی از انگیزش های اولیه بشر است _ یکی از نیروها، یا احساس های بنیادی و جدایی ناپذیری که به شخصیت انسان جهت می بخشد. چه کسی است که بارها خود را در حال ارتکاب عملی نکوهیده یا ابلهانه نیافته باشد، عملی که تنها به این دلیل انجام می شود که نباید بشود؟ مگر ما در بن بهترین داوری های مان، تمایلی همیشگی برای زیر پا گذاشتن آنچه قانون و اخلاق است، نداریم؟ تنها به این دلیل که می دانیم قانون یا اخلاق است؟» (نقل از داستان گربه سیاه) پس به عنوان جمله تکراری باید گفت شخصیت هایی که از اراده «غیر» و «تمایلات ضداخلاقی» تبعیت می کنند، چاره ای جز ارتکاب جرم ندارند. (گربه سیاه، قلب رازگو، بشکه آمونتیلادو و نیز لیجیا که قتل همسر دوم راوی را به تصویر می کشاند.) بنابراین حتی داستان های گوتیک به لحاظ ساختاری قابلیت آن را دارند که در پی یک گسست، تبدیل به داستان های ژانر جنایی _ پلیسی شوند. به عبارت دیگر، به همان ترتیب که می شود دامنه داستان های سبک گوتیک (وحشت) را بر فضای داستان های پلیسی و جنایی غالب کرد، داستان های این ژانر را هم می توان برای تبدیل به ژانر پلیسی آماده ساخت.

برای مزید اطلاع باید گفت که در داستان های پلیسی معمولی، مثلا نوشته های آرتور کنان دوویل و آگاتا کریستی و در سطح نازل ترین آثار لیندسی هاردی و میکی اسپلین (خالق کارآگاه مایک هامر) از نظر روانکاوی با قاتل یا قاتل هایی روبه رو هستیم که به علت فشارهای بیرونی دست به جنایت می زنند. از بین بردن رقیب، کسب پول و در ردیف ثروتمندان قرار گرفتن و انتقام های ناکامی های گذشته و حال در کسب قدرت. به بیان دیگر، هر چند اغراق آمیز، باید گفت به همان گونه که «حماسه های یونانی» قرن ها بعد به «رمانس» می رسد که از آن به مراتب نازل تر است، داستان های درون گرایانه جنایی _ پلیسی پو با ته مایه هایی از گوتیسم و درون نگری جای خود را به داستان های سرگرم کننده اخلافش می دهد. اما بعدها در بعضی از آثار الری کوئین (یا در واقع دو نویسنده یعنی مانفرد لی و فردریک دانی) این موضوع مطرح شد که قتل ها اساسا تحت فشار نیروی درون است. سپس نویسندگانی مثل ساموئل داشیل همت و ریموند چندلر نوعی از داستان جنایی- پلیسی را باب کردند که در آنها قاتل ها هم تحت فشار نیروی درون و هم عوامل بیرونی دست به جنایت می زدند. به این ترتیب عملا رمان پلیسی- جنایی اجتماعی پدید آمد. البته در یک رمان قوی پلیسی- جنایی رفتار آدم های روان گسسته ای را که مرتکب جنایت می شوند، نمی توان تحلیل کرد، فقط می شود تفسیر کرد، همان طور که هیچ جنایتی را نمی شود با فرمول و قاعده تحلیل کرد. بنا به اعتقاد چندلر جنایت صرفا یک تلاطم درونی، یک نابهنجاری و یک اختلال گذرا نیست بلکه ناشی از ناهمخوانی با جامعه و با خود شخص هم هست، آن هم در جامعه ای که به قول چندلر دزدها می توانند حتی کل کشور را به شکل های مختلف زیر نفوذ داشته باشند. امروزه نوع دیگری هم از داستان های پلیسی- جنایی- سیاسی نوشته می شود که خصلت سیاسی دارند، یا وجه سیاسی آنها بارزتر از دیگر وجوه است. برای نمونه سر هیدرا اثر کارلوس فوئنتس و شماری از کارهای لن دیتن، سارا دانت، جان هاروی و فران گاس فیفیلد. نکته جالب اینکه داستان سر هیدرا به لحاظ پیچیدگی و ابهام زیباشناختی در حد و اندازه های کارهای نویسنده ای معمولی همچون لن دیتن، مثلا سه اثرش «پرونده برلین»، «پرونده ایپکرس» و «مغز یک میلیارد دلاری» – که هر سه هم به ترتیب به وسیله گای هامیلتون، سیدنی جی فیوری و کن راسل به فیلم تبدیل شدند- نیست. لن دیتن در این آثار پلیسی- جنایی رویکردی «سیاسی- اقتصادی» دارد، ولی به اعتقاد نگارنده قلمش خیلی جذاب تر از فوئنتس است، در حالی که لن دیتن در عرصه های دانش تاریخی، سیاسی، اجتماعی و فلسفی اصلا در حد و اندازه های فوئنتس هم نیست. «بانوی دریاچه» نوشته ریموند چندلر نیز که باز هم خواننده را با قضیه (هویت) یعنی موضع «کی، کیه؟» درگیر می کند، ساخت مندتر از سر هیدرا است. به بیان دیگر صرف داشتن اطلاعات و دانش هم نمی تواند یک رمان سرگرم کننده، لذت بخش و برخوردار از معنا بسازد. البته گونه دیگری رمان در قرن بیستم نوشته شد که اساسا سیاسی اند و خصلت بین المللی دارند. معمولا یک یا چند جنایت در کانون روایت آنها قرار می گیرد، سپس داستان در بستر مسائل سیاسی پیش می رود. بیشتر کارهای گراهام گرین از این نوع اند، اضافه کنم که امروزه تراز باز هم بالاتری از داستان پلیسی _ جنایی وجود دارد که به بهانه کشف رمز و راز جنایت به لایه های عمیق تری از درون انسان ها و جامعه و مناسبات اجتماعی می پردازند. نمونه موفق آن رمان «رود اندوهگین» نوشته فرناندو نامورا (پرتغالی) منتشر شده در سال ۱۹۸۲ و چه کسی پالومینو مولرو را کشت اثر ماریو بارگاس یوسا و در سطح خیلی پایین تری، قول نوشته فردریش دورنمات است. رمان «رود اندوهگین» به راستی یک شاهکار است. مردی کاملا معمولی گم می شود و نویسنده به دور از شعار و سیاست زدگی عوامانه و ظاهرا به بهانه جست وجوی او ساختار چندلایه جامعه پرتغال و نیز دست های آلوده به جنایت حکومت دیکتاتوری دکتر سالازار را در هر لایه ای به خواننده نشان می دهد تا مو را بر اندام او سیخ کند. ترجمه آن را به مترجمان محترم پیشنهاد می کنم.