گفت وگو با احمد آرام _ نویسنده قسمت دوم

کسی ما را به شام دعوت نمی کند

 سید حسن فرامرزی

 

خلاصه گفت وگو

۱- در ذات روایت های جنوبی، رویکردی فراگیر در زمینه خلق شخصیت های انتزاعی وجود دارد. مگر هدف رمان نویس همگون کردن معنا و ساختار نیست؛ نوع روایت مورد نظر او تلویحا با هر شخصیت، هر واژه و هر کنشی معناپذیر می شود و در نهایت قالبی را ارائه می دهد که برآمده از بطن ماجرا است.

۲-من در حقیقت به نظریه های ادبی بی توجهم. البته سعی می کنم تا آنجایی که می شود نظریه های مختلف ادبی را مطالعه بکنم و از نظر بگذرانم، اما راستش را بخواهید دغدغه من نوشتن است نه چگونه نوشتن.

بخش پایانی

 

•چرا اینگونه رمان ها با این ریخت اغلب تمایل دارند تا هویت آدم های خود را زیر سئوال برده و به نوعی او را به جای دیگری و دیگری را به جای او جا بزند. حداقل اینطور به نظر می رسد که این ریخت از رمان ها و داستان ها به حضور نوعی همزاد اعتقاد دارند.

همین طور است. ببینید یک چیزی من به شما بگویم که شاید تاکنون به آن توجه نکرده باشید؛ اصلا در جنوب مردم بنا به دلایلی پیچیده هستند؛ فضا پیچیده است، معماری پیچیده است، موسیقی های غم انگیزشان پیچیده است این پیچیدگی ها تصنعی نیست. همین پیچیدگی و چند لایه بودن در نوع روایت کردنشان دخالت می کند؛ برای نمونه وقتی که با جاشوها دم گفت می شوم تا از شب های دریاشان حرف بزنند به دلیل انبوه خاطرات هتل های بومی، موسیقی دریایی و ترس های ناگزیر، شکل و ریخت روایت خود به خود، پیچیده می شود. از این مطلب به آن مطلب می پرند، از این شخصیت به شخصیت دیگر پناه می برند، زمان را می شکنند و مکان ها را جابه جا می کنند، بدون آنکه به خط اصلی روایت ضربه بزنند، بدون آنکه به پیرنگ داستان خدشه وارد کنند یا آدم ها نیست و نابود شوند و در تمام این مدت که ما مستمع هستیم انگار داریم یک متن جریان سیال ذهن را مرور می کنیم. همه اینها به شکلی غریزی اتفاق می افتد. اشاره کرده اید به آدم هایی که تعمدا هویت اصلی خود را پنهان می دارند تا با هویت دیگری به زندگی خود ادامه دهند؛ مانند خاتون و کبری، من اغلب با این مسئله روبه رو شده بودم و از نزدیک شاهد شیطنت دوقلوهایی بودم که در همسایگی ما زندگی می کردند. شباهت آنها به گونه ای بود که اگر نشانه هایشان را عوض می کردند هرگز کسی به هویت آنها پی نمی برد و گاه می شد که این یکی به جای آن دیگری در جلسات امتحان شرکت می کرد؛ بدون آنکه کسی تفاوت آنها را کشف کند و همین برای من دستاویزی شد تا آن دو را به یک بازی دراماتیک بکشانم. اما در اینجا آن دو حتی سر مرگ هم کلاه می گذارند. کبری نشانه خود را با خاتون، که از درد سل درجا خوابیده است، عوض می کند. وقتی که خاتون می میرد همه فکر می کنند کبری مرده است و کبری با جعل نام خاتون به زندگی برمی گردد، انگار که این روح خاتون است که سوار اسب قزل می شود و به خانه بخت می رود. این چرخه جابه جایی برای خود من خیلی لذت بخش بود و به نظرم پر از انرژی بازیگری می آمد؛ بازیگری که انگار تمام قواعد دراماتیک و فاصله گذاری را رعایت می کند تا لذت خوانش متن را به خواننده بدهد. از اینها که بگذریم، به دلیل شرایط اقلیمی و جغرافیایی (خصوصا در مجاورت دریا) وقتی که به متل های بومی توجه می کنید در همه آنها اجنه حضور دارند. تا آنجایی که از میان کابوس ها به درون زندگی واقعی کشیده می شوند. آدم هایی وجود دارند که مدعی اند در جشن عروسی اجنه شرکت کرده اند و با آنها دم گفت شده اند. زنی که در همسایگی ما بود و در خانه ای قدیمی و هولناک با شانزده اتاق تودرتو زندگی می کرد به ما می گفت هر شب به شب نشینی آنها می رود. از دوران کودکی این قصه های ترسناک با ما بود. بالطبع اگر قلمی بر کاغذ گذاشته شود قسمت هایی از خاطرات آن دوران وارد رمان می شود. بدیهی است که همه اینها جزء عناصر رمان قرار می گیرند.

•با روایتی که در هر فصل اتفاق می افتد پرتره ای شکل می گیرد اما مسئله اینجا است که این پرتره ها روی هم رفته کلیتی را در ذهن مخاطب نمی سازند. داستان در ظاهر ماجرای پدری است و سرنوشت او. اما همین که مخاطب اثر را تمام می کند احساس می کند که در هر فصل یا حداقل در هر چند فصل یک ماجرای مستقل و خاص روایت می شود به شکلی که پرتره نهایی و کلی اش با مشکل مواجه می شود. در واقع می خواهم بگویم که فصل ها اغلب تمایل به نوعی استقلال موضوعی دارند، در این مورد کمی صحبت کنید.

سعی کرده ام که این طور نباشد، سعی کرده ام چارچوبی را رعایت کنم که کارکرد خوبی داشته باشد، در حقیقت می خواستم با تنیدن روایت های گوناگون در یکدیگر به یک تصویر کلی برسم. خب، هر کسی برای رسیدن به شیوه داستان گویی دست به خلاقیت تکنیکی می زند و تکنیک باید در خدمت محتوایی باشد که اثرپذیری اش در مخاطب دیده شود. البته این را هم بگویم که هر کسی سلیقه خاص خودش را دارد و هر سلیقه ای برای خود معیاری؛ مانند سلیقه هیات داوران جوایز ادبی؛ کتابی را برمی گزینند که عده ای می گویند متوسط است و عده ای دیگر آن را شاهکار می نامند؛ اما بعد از چند ماهی در می یابیم که از آن شاهکار حتی نامی در خاطره ها نمی ماند خب همه اینها سلیقه است. سلیقه هم که مطلق نیست. شاید جایی از کار می لنگد. نمی دانم! البته این را هم رد نمی کنم که هر اتفاق به دلیل چالش ها و تنش های مربوط به آن تا حدودی این تصور را در خواننده ایجاد می کند که هر فصل، تمایل به نوعی استقلال موضوعی دارد. اما به گمانم با شروع فصلی دیگر آن تفکر و موضوع اتفاق بعدی را می سازد، سعی کرده ام این جور باشد.

•یکی از ویژگی های شاخص اثر شما تشخص یافتن ذات روایت است ادبیات شما برخاسته از ادبیات بومی جنوب است یعنی همان ادبیاتی که برای روایت کردن هر نوع معنای انتزاعی و جادویی و اتفاق های غریب اقدام به سوء استفاده کردن از فضاسازی و زبان مندی آثار خود می کند. در واقع آن آثار به جای آنکه ماجراهای غریب و جادویی خود را با روایتی منسجم بیان و باورپذیر کند با اتکا به نوعی آبستراکسیون از فضاسازی ها و زبان مندی آثار خود در جهت توجیه و باورپذیر نمودن آنها استفاده می کند درحالی که شما با روایتی متشخص اقدام به بیان تعریف، توجیه و باورپذیر کردن ماجرای داستان ها از طریق ذات روایت می کنید. مثلا این حالت در مورد جابه جایی خاتون و کبری مصداق دارد، در مورد این مسئله توضیح دهید.

ببینید، همان طور که قبلا اشاره کردم در ذات روایت های جنوبی، رویکردی فراگیر در زمینه خلق شخصیت های انتزاعی وجود دارد. مگر هدف رمان نویس همگون کردن معنا و ساختار نیست؛ نوع روایت مورد نظر او تلویحا با هر شخصیت، هر واژه و هر کنشی معناپذیر می شود و در نهایت قالبی را ارائه می دهد که برآمده از بطن ماجرا است. از این طریق است که روایت راه خود را می یابد. توضیح بیشتر اینکه ما وقتی به فضاهای کم عمق رمان می رسیم ناگهان اتفاق هایی رخ می دهد که آن اتفاق نوعی فضای آبستراکسیون به وجود می آورد و در این هنگام است که لحن واقعی رمان بالا می زند و جابه جایی هایی صورت می پذیرد و درمی یابیم که دیگر چیزی در سطح نمی گذرد و خواننده بالاجبار از سطح به عمق کشیده می شود و در اینجا خواننده به آسانی با متن درگیر می شود تا آن لحن واقعی که از درون رمان بیرون زده است را کشف کند و به گونه ای طنین جمله ها را بشنود. در گذشته در جنوب (یا شاید در جاهای دیگر هم متداول بود) نامگذاری کودک طبق یک سنت ایرانی صورت می پذیرفت؛ اینکه یک کودک می توانست با دو نام به زندگی خود ادامه دهد، نامی که در شناسنامه آمده (و در عمق می گذرد) و نامی که توسط پدر و مادر یا نزدیکان انتخاب می شود (در سطح قرار دارد) من همیشه با این قضیه مشکل داشته ام یا نمی توانستم با نام واقعی نزدیک شوم و یا نام غیرواقعی را اصل می دانستم و یا بالعکس. این ماجرا همیشه برای من یک علامت سئوال به دنبال داشت که بالاخره کدام اسم به شکل و شمایل من نزدیک تر است. کودک وقتی که وارد فضاهای رسمی می شود، مانند دبستان و ناگهان با اسم واقعی خود که در شناسنامه قید شده، روبه رو می گردد این اسم برایش تابو می شود و او تکان می خورد و در حقیقت به خود فشار می آورد تا مانند یک همزاد تا آخر عمر شانه به شانه اش راه برود. اینها خمیرمایه ای است که وارد روایت می شود و شخصیت ها را وارد نوعی بازی دراماتیک می کند. انگار می خواهیم یک نمایش را دنبال کنیم، می دانیم که روایت و نمایش به گونه ای به یکدیگر شباهت دارند، نمایش به قدرت تجسم ما کمک می کند و روایت ما را در مسیری قرار می دهد تا سیر وقایع را، یکی از پس دیگری، از زبان راوی بشنویم. اینکه کسی سعی دارد با نام دوم خود تمام وجودش را به نمایش بگذارد و هویت اصلی خود را پنهان کند در حقیقت وارد آداب بازیگری می شود، همه اینها خمیرمایه ای بود تا من به خلق شخصیت های پیچیده و خاص برسم. ببینید، ما تا میانه رمان نمی دانیم که اسفندیار همان یحیی است. حال آنکه با دو اسفندیار دیگر هم آشنا شده ایم؛ یکی اسفندیار شوفر که تراژدی مخصوص به خود را یدک می کشد و یکی دیگر اسفندیاری است که می گویند ماه نساء به او عاشق شده و به خاطرش به دریازده و او ناپدید شده و پس از آن ماه نساء به «دریاخانه»اش برگشته تا آینده دیگران را پیش بینی کند. این اسم های متشابه به چند لایه کردن داستان کمک می کند و به فضاسازی رمان با همان ضرباهنگی که پیش رو داریم قوام می بخشد. همان گونه که پیش از این به خاتون و کبری اشاره کردم، گاه تصور می شود هر دوی اینها یکی هستند که می خواهند این بازی را در دست بگیرند و خواننده را از این سو به آن سو بکشانند و وارد هول و ولایی لذتبخش بکنند. از همین رو است که آن دو پرسش های گوناگونی پیش روی خواننده قرار می دهند که شاید این پرسش ها برای بعضی ها کسل کننده باشد و یا برعکس خواننده را به محرک های درونی رمان وصل کند.

•اثر شما در حالی که پتانسیل استفاده از فضای آبستره و تصاویر کشدار را دارد اما از آنها کاملا آگاهانه فاصله می گیرد و به موقعیتی عینی و بیرونی می رسد. شخصا دلیل این مسئله را در چه می دانید؟

زمانی که فضای انتزاعی گرداگرد متن را می گیرد و بافتی تازه به آن می بخشد، این پتانسیل تا جاهایی حق دارد جلو بیاید و اگر بیش از آن در متن توقف کند به بافت قصه گویی آسیب می رساند. از آن گذشته هر اتفاق، یک (ورودی) و یک (خروجی) خاص خود را دارد. وقتی یک اتفاق رخ می دهد و ما وارد آن می شویم فضای تازه ای شکل می گیرد که نوع روایت از منظری دیگر با پیرنگی که این بار می خواهد اشخاص دیگر داستان را درگیر کند، امکانات خوبی به ما می دهد. این امکانات البته ما را در یک محدودیت زمانی قرار می دهد تا هر چیز را به تناسب همان پتانسیل ارائه شده بپذیریم. زمانی از (خروجی) می گذریم که همه چیز به اندازه کفایت روایت شده باشد.

•شما در روایت تان بازی با راوی را نیز تجربه می کنید و البته موفق هستید. اما این مسئله خیلی کمرنگ است سئوال من صرفا یک کنجکاوی است اینکه چرا نخواستید از این مسئله کمی پررنگ تر و جدی تر استفاده کنید؟

در حقیقت تکنیک همان تصویر است. راوی با تکنیک های مختلف به روایت می پردازد؛ در هر روایتی نگرش من نسبت به واقعیت با توجه به تناسب موضوع و تاکیدهایی که در این زمینه صورت می پذیرد، باید با مهارت زبانی همراه باشد تا به نظم حاکم بر روایت ها خللی وارد نگردد. به عبارت دیگر با توجه به اهمیت روایت و کارکرد آن، به فکر این مسئله هم بودم که هر روایتی به پیوندهای ظریف و درونی آدم ها ضربه وارد نکند. همان گونه که همه ما می دانیم زمان مهمترین عاملی است که سرنوشت رمان را رقم می زند، برای اینکه رجعت ما به گذشته، برگشت ما به زمان حال یا غوطه ور شدنمان در رویاها و کابوس ها مستلزم یک رشته اتفاقاتی است که با استفاده از نوع روایت بیان می شود. در جاهایی از رمان وقتی راوی در روایت پدر و مادر دخالت می کند صرفا می خواهد با ترفندهایی به نزدیک شدن خواننده به متن کمک کرده باشد تا او نیز در این چرخه زمانی و مکانی سهیم شود و پیوند اجزای مختلف رمان را از یاد نبرد. در این هنگام است که راوی/ کودک برای ردیابی روایت های پدر و مادر به راوی دوم شخص متوسل می شود؛ یعنی دنباله همان روایت را این بار با توصیفات دوم شخص دنبال می کند. زمانی که روای/ کودک روایت را در دست می گیرد چرخش تازه ای ایجاد می شود و ما از منظر این راوی به فضا و اشیا نزدیک می شویم. اگر در این کار اغراق می کردم توازن درون رمان به هم می ریخت و به بافت روایت ها آسیب وارد می آمد. در این رمان هر راوی مکلف است قسمت هایی را که به او سپرده شده است تا آنجایی پیش ببرد که به ضرباهنگ روایی خدشه وارد نکند. در واقع سعی کرده ام بازی با راوی را تا آنجایی ادامه دهم که معقولانه به نظر برسد.

•دیالوگ ها در داستان شما خیلی واضح در پیشبرد روایت تاثیرگذارند. عده ای می گویند که این مسئله به اثر شما ضربه زده است شخصا معتقدم که این مسئله جزء ویژگی های سبکی شما است و فضا و موضوع اثر این اتفاق را توجیه می کند. خودتان کمی توضیح دهید.

من به دیالوگ اهمیت زیادی می دهم؛ شاید به خاطر این است که پیش از این یعنی از شانزده سالگی نمایشنامه می نوشتم که البته هنوز هم ادامه دارد. در تمام آن سال های سپری شده به دقت به طنین جمله های بومی توجه داشتم. بعدها که در زمینه موسیقی محلی و مذهبی بوشهر تحقیق و پژوهش می کردم کاربرد واژه در ترانه های محلی و همچنین سوگ آوازهای مذهبی را نیز از نظر گذراندم؛ که حاصل آن مجموعه ای از مقالات موسیقایی و تهیه چند برنامه رادیویی براساس پژوهش های صورت پذیرفته بود. در این روند واژه های بومی را از درون و بیرون شناسایی کردم تا به ضرباهنگ و عمق آنها پی ببرم. چرا چون می خواستم نوع گویش آهنگین جنوبی را ریشه یابی کنم، تا به کاربرد زبان محاوره و همچنین امکان تصویرسازی دست یابم. همان طور که آگاهی دارید گویش های جنوبی در خطه خلیج فارس از چابهار گرفته تا بندرعباس، بوشهر و خوزستان، از طنین خاصی برخوردار است که گاه ضرباهنگ واژگان عربی، هندی، بلوچی و بعضا لری و ترکی، ریخت گویش ها را به سمت و سویی می کشاند که بیشتر تحت تاثیر شرایط اقلیمی و جغرافیایی شکل گرفته بودند. برای درک معنایی این گویش ها هیچ راهی بهتر از کنکاش در موسیقی محلی و منطقه ای خلیج نبود. این کار امکان شناخت ملودی ها و تفاوت ضرباهنگ موسیقایی را روشن و واضح در اختیار ما می گذاشت. در اینجا بهتر است که اشاره ای به فیلم ها و سریال هایی بکنم که یکی از عوامل تخریب زبان و گویش جنوبی را به نحوی زشت و چندش آور ادامه می دادند و دیگران هم فکر می کردند که این گویش تصنعی، به طور مطلق گویش جنوبی است. متاسفانه این تراژدی هنوز هم ادامه دارد. من در این میان می خواستم زبانی را برگزینم که هم از موسیقی جنوب بهره ای برده باشد و هم از شکل و ریخت دیالوگ تصنعی سریال ها و فیلم ها دور بماند. خب، اولین تجربه به کارگیری واژگان بومی را در مجموعه قصه «غریبه در بخار نمک» دنبال کردم که بعضی جاها موفق بودم و در جاهای دیگر خامی زبان نمی گذاشت به هدفم برسم؛ اما در رمان «مرده ای که…» توانستم تقریبا به آن چیزی که می خواستم برسم؛ اول اینکه دیالوگ ها صرفا بومی نباشند و هر جا که احساس می کردم دیالوگ نمی تواند شخصیت و فضا را نشان دهد، به سراغ واژگان بومی می رفتم تا ریخت جمله را پرطنین کند. فهم دیالوگ ها برایم بسیار مهم بود. من نمی خواستم گویش بوشهری را نعل به نعل وارد دیالوگ کنم. از این کار پرهیز می کردم، چرا؟ چون فضا خود به خود پیچیده بود. از طرفی هر دیالوگی را از درون با ضرباهنگ موسیقی جنوب هماهنگ می کردم تا آن شور و حال قصه گویی به آواهای درون متن نزدیک شود. در رمان «مرده ای که…» بارها دیالوگ ها را مورد بررسی قرار می دادم تا به نتیجه مطلوب برسم. در حقیقت من اعتقاد دارم که می توان با دیالوگی این چنینی یک فضای بومی را توصیف کرد، شاید به قول بعضی ها این جزء ویژگی های کار باشد. اما اگر غیر از این می شد من به آسانی نمی توانستم به آن فضاهای سنگین و چندلایه دست یابم.

•چرا عناصری را وارد داستانتان کرده اید که دقیقا می توانند از جنس متن خودتان باشند. مثلا چرا هزار و یک شب وارد این متن شده است فکر نمی کنید که حضور این عنصر منجر به تک بعدی شدن متن شما شده است و یا اصطلاحا متن تان برای خواننده کمی «رو» شده است؟

من متن هزار و یک شب را صرفا به دلیل مدروز بودن یا جریانات بینابینی، که این روزها رواج دارد، انتخاب نکرده ام. هزارویک شب قبل از شروع رمان در متن وجود داشته اما دیده نمی شده. من گمان می کنم درست در موقعیت مناسب این کتاب به درون رمان سرک کشیده و خود را عیان کرده است. حالا برای شما توضیح می دهم که چرا؛ نگاه کنید من هر گاه اشتیاق برای شنیدن قصه های شبانه داشتم به سراغ مادرم می رفتم و او قصه هایی از هزار و یک شب برای من تعریف می کرد؛ فضاهایی وهم انگیز پر از جادو و جنبل، پر از سفرهای دریایی خوفناک و… یادم می آید این کتاب چندجلدی چاپ ۱۳۱۵ بود و بسیار کهنه، کهنگی دلپذیری داشت و برگ های زردش بوی خاصی می داد. بعدها که بزرگتر شدم مرتبا به آن قصه ها رجوع می کردم و کم کم شیفته آن فضاهای موهوم شدم. همه اش فکر می کردم که انگار آدم ها، بازرگانان، حیوانات مختلف و عفریته هایی که ناگهان از درون تن یک پرنده یا حیوان بیرون می زدند، چیزهای واقعی اند، درست شبیه متل هایی که جاشوها در قصه های دریایی شان از آنها حرف می زدند. این جوری بود که صفحاتی از هزار و یک شب توی رمان من هم ورق خورد. اینکه می گویید آن متن کهن به تک بعدی شدن رمان کمک کرده یا فرم متن برای خواننده رو شده است، حقیقتا نمی دانم. امیدوارم که این اتفاق نیفتاده باشد و راستش برای اولین بار است که می شنوم کسی این جوری به رمان نگاه کرده است. باید برگردم و یک بار دیگر رمان را از این منظر بخوانم.

• هزار و یک شب هم نیمی از همان بیماری های واگیردار ادبیات داستانی ما است. یعنی اگر یکی دو نفر به این متن توجه می کردند _ به این صورت خاص که در میان نویسندگان رایج شده است _ مسئله ای نبود اما وقتی یکی دو نسل به آن توجه می کنند به هر حال مسئله قابل توجه می شود مایل هستم در مورد انگیزه تان برای وارد کردن هزار و یک شب به متن تان صحبت کنید.

من در حقیقت به نظریه های ادبی بی توجهم. البته سعی می کنم تا آنجایی که می شود نظریه های مختلف ادبی را مطالعه بکنم و از نظر بگذرانم، اما راستش را بخواهید دغدغه من نوشتن است نه چگونه نوشتن. آثاری که صرفا به دنبال این هستند تا نظریه های جدید ادبی را توی کارهایشان بچپانند گاه دچار تناقض گویی فرهنگی می شوند. این ادا درآوردن است. متاسفانه اغلب داستان ها یا رمان هایی که از نسل جدید می خوانم گرفتار این اپیدمی شده اند، آنها کوشش می کنند تا از این طریق فقط به فرم و تکنیک بیندیشند. گاه موضوع آن قدر حقیر و پیش پاافتاده است که ما هیچ گونه تصویر درستی از جامعه و آدم های فرودست را نمی بینیم. انگار ما در مقابل متنی قرار گرفته ایم که با ناشیگری به زبان فارسی ترجمه شده است. من خودم را از چنین بلایایی دور نگه می دارم و منتظر می مانم تا فرهنگ خودم به موقعش نظریه درستش را به من ابلاغ کند، نظریه ای که به شکلی خودجوش بیرون می زند و شکل و شمایل داستان را همسو با آواهای درون متن پیش می برد.

• فکر می کنم در آسیب شناسی ادبیات داستانی ایران به مسئله ای برخورد کنیم که ذهن و قلم بسیاری از نویسندگان را با خود درگیر کرده است؛ یعنی مسئله خواب نگاری یا رویانگاری و یا کابوس نگاری. بگذریم از این مسئله که انسان همیشه نسبت به خواب، رویا و کابوس و… کنجکاو بوده است. بسیاری از نویسندگان به خصوص کسانی که به فضاهای انتزاعی و جادویی پرداخته اند رویا را نیز وارد متن های خود کرده و آن را ابزاری برای باورپذیر نمودن اثر و منطقی جلوه دادن آن قرار داده اند. یعنی به جرات می گویم که مثلا اگر صد سال تنهایی را دست یکی از همین نویسنده ها بدهیم به جای آنکه اثر را از طریق تعهد به ذات روایت باورپذیر و موجه کند مقداری خواب و رویا و کابوس به اثر تزریق می کند تا اثرش را منطقی جلوه دهد. اثر شما نکته مثبتی دارد و آن این است که تا حد خیلی زیادی به ذات روایت متعهد مانده است اما باز هم در برخی موارد شما نیز گرفتار این رویاپردازی ها و اختلاط میان کابوس و واقعیت شده اید. هم در مورد حرکت نویسنده ها به سمت پرداختن و سوءاستفاده کردن از رویا و هم در مورد این اتفاق در اثر خودتان صحبت کنید.

ببینید ما در حال حاضر در جامعه ای پیچیده زندگی می کنیم. به سختی می توان این جامعه و ترفندهایش را شناخت. تا می خواهیم به این جامعه نزدیک شویم و تحلیلش کنیم یکبارگی تغییر ماهیت می دهد و مشکل آفرین می شود، انگار در کمتر از یک هزارم ثانیه عمل دگردیسی صورت می پذیرد، دیوانه کننده است. هر وقت هم در سایه چنین جامعه ای چیزی خلق می شود، پیچیده و کابوس وار است. تلخی هر اتفاق روزمره از دنیای بیداری، به درون خواب های ما هم کشیده می شود. این سختی ها و روزمرگی ها چیزهایی را به ما الهام می کنند؛ ترکیب بندی ها، درون مایه ها، شخصیت ها، مکان ها، زاویه دید و زبان، تحت تاثیر چنین جوی شکل می گیرد. بر اساس چنین باوری دنیایی خیالی و وهم انگیز تصویر می شود و به دنبال آن کنشی که در چنین رمان هایی نقل می شود کنشی خیالی و وهم انگیز است. مکان «دریاخانه» در چنین موقعیتی وارد خواب و رویاهایم شد چرا که از دوران طفولیت با آن فضاهای جادویی درگیر بودم. پس چون جامعه پیچیده به سختی قابل کشف است، ما به درون خود مراجعه می کنیم تا به مکان هایی دست یابیم که دامنه خیال پردازی ما را وسعت بخشد. می گویند دنیا ها دو بعد دارند: طبیعی و انسانی و به گفته «کاترین لور» نویسنده کتاب شناخت رمان برای بعضی از نویسندگان بعد سومی هم وجود دارد که همان ماوراء طبیعی است. پس در این هنگام است که افراد خاص و فضا و مکان های خاص در رمان ظهور می کند. حالا شما معتقد هستید که خواب نگاری و کابوس نگاری به بدنه ادبیات امروز ما آسیب رسانده است، البته من صحبت شما را رد نمی کنم در صورتی که کارکرد رویاها و کابوس ها تصنعی باشد، خوب معلوم است که ما داریم ادا درمی آوریم. اما اگر متکی به ذات روایت باشیم چنین اتفاقی رخ نخواهد داد. اینکه مرا در قسمت هایی از رمان به رویا نگاری محکوم می کنید باید خدمت شما عرض کنم که من رویاها و کابوس هایم را بسیار دوست دارم، چون از درون من می جوشد و تا آنجایی که توانسته ام و در توانم بوده همین رویاها و خواب نگاری ها را با منطق روایی رمان همسو کرده ام، که این برای من اتفاق فرخنده ای است، چون در مسیر داستان ساختار واقعی رمان شکل می گیرد.

•نکته مهم دیگری که در اثر شما دیده می شود مفهوم طنز است. البته طنزی که شما خلق می کنید یکی از مولفه های جذاب و دلنشین اثرتان است، طنزی که به هیچ وجه مشاهده نشده ولی احساس می شود. در مورد این تناقض توضیح دهید.

این طنزی که به آن اشاره می کنید طنز سیاه است. من طنز را بسیار دوست دارم، از آنجایی که سال ها به کار گرافیک مشغول بودم و گاهی برای بعضی از روزنامه ها کاریکاتورهای تلخ می کشیدم این خصوصیت وارد داستان هایم نیز شده است. اما در این رمان وقتی که طنز وارد می شود این طنز فضاها را به سمت و سوی کاریکاتور نمی کشاند، بلکه از درون خنده هایی را سبب می گردد که تلخی و سیاهی به دنبال دارد. ضمنا این را هم بگویم که اصولا جنوبی ها در جدی ترین روایت هاشان هم جنبه هایی از طنز حضور دارد. من یادم می آید مردان دریایی وقتی که از دهشتناک ترین خاطراتشان حرف می زدند، در لابه لای تعریف کردن هایشان رگه های طنز هم هویدا می شد. اما این طنز گرچه در تناقض بود با سیر روایت، معهذا هرگز لطمه ای به روایت وارد نمی کرد؛ انگار جدی بودن و طنز در نوع روایت ها جایگاه خاص خود را حفظ کرده بودند.

•در حال حاضر مشغول چه کاری هستید.

مشغول تدریس بازیگری و کارگردانی هستم، ضمنا مجموعه قصه «غریبه در بخار نمک» را که پیش از این با ویراستاری بدی به چاپ رسیده بود و این بار توسط دوست عزیزم رضا قاسمی ویراستاری شده برای چاپ دوم آماده می کنم. یک مجموعه قصه دیگر با نام «اگر تکانم بدهی بیدار می شوم» برای چاپ به نشر افق سپرده ام که سال آینده بیرون خواهد آمد. همچنین مشغول راست و ریست کردن مجموعه قصه های دیگری هستم به نام «کسی ما را به شام دعوت نمی کند» که اواسط سال آینده به ناشر خواهم داد. در حال نگارش رمان تازه ای نیز هستم که فعلا نامی ندارد. نمایشنامه هایی هم طی این چند سال نوشته ام که با بازنویسی جدید دارم برای چاپ آماده می کنم. تا ببینیم چه می شود!

مطالب مرتبط