یادداشتی بر مجموعه آثار احمد آرام به بهانه چاپ مجموعه داستان «همین حالاداشتم چیزی می گفتم»

آقای نویسنده در هزارتوی خود

سید حسن فرامرزی

 

ظاهرا ادبیات مکتب جنوب، نفس های آخرش را می کشد. مکتب جنوبی که توانست با نویسندگانی بزرگ مثل غلامحسین ساعدی و احمد محمود، ادبیاتی شگرف را با آدم ها، فضاها و مکان های بکر و منحصر به فرد خود تولید کند، کم کم دارد تبدیل می شود به یک نوستالژی.

چرا؟

احمد آرام قصه نویسی خود را با مجموعه داستان غریبه در بخار نمک شروع کرد. آرام در این مجموعه بدون تردید یک نویسنده اهل جنوب است با دغدغه های بومی. آرزوهای قلب الاسد آمیزه خیالی کودکانه با واقعیت است و عسل دختر مختار موقعیتی دلنشین دارد. موقعیتی آمیخته با عقاید و باورهای مردمان آن سامان. همانگونه که داشتم می مردم ظاهرا تلاش نویسنده است برای یک زوال نویسی. تجربه ای که خوب از آب در نیامده و شکست خورده است. نویسنده در این داستان نه تنها از فضاهای بومی دلنشین و پرمایه جنوب فاصله گرفته که اصلاحال و هوای داستان را تبدیل کرده به حال و هوای داستان های غربی چیزی شبیه اشرافیت شکست خورده داستان های آمریکای لاتین یا اضمحلال های فاکنری مثل آبشالوم آبشالوم. این اولین قصه از احمد آرام است که تمایلات نویسنده را به گریز از مکتب جنوب نشان می دهد. غریبه در بخار نمک هر چند اسم جذابی دارد و در حال و هوایی بومی می گذرد اما نوع نگاه نویسنده و روایت او

و به خصوص تلاش او در اغراق آمیز کردن فضا داستان را تلف کرده است. تمایلات اغراق آمیز نویسنده به دخالت های نامناسب در فرم داستان منجر به شکست قصه شده است. تنها نفع نویسنده از نگارش این داستان خلق شخصیت وکیل حسن است که باعث شده نویسنده آن را در آثار دیگرش نیز وارد کند. داستان غریبه، هرچند کوتاه، سرراست و حتی کودکانه است اما یکی از موفق ترین داستان های این مجموعه است. تخیل کودکانه حال و هوای جنوب روایتی خطی و خلوت و فضا سازی و مکان مناسب موفقیت داستان را تضمین کرده است. یک نفر از ما مرده است نیز مثل داستان غریبه، ساختاری شسته رفته دارد، تنها با این تفاوت که داستان برای آدم بزرگ ها اتفاق می افتد. داستان آخر یعنی جسدهای غوطه ور بلندترین داستان این مجموعه است با فضایی کاملاخیالی و گاه وهمی. داستان در بستر جنوب اتفاق می افتد و نویسنده برای اولین بار سعی کرده تا از پتانسیل های اقلیم جنوب برای ساختن فضایی غیررئال استفاده کند. این تجربه یکی از هوس های کشنده نویسندگان مکتب جنوب است. اغلب نویسندگان جنوب ابتدا تک و توک داستانی در فضاهای صاف و ساده و بی غل و غش اقلیم جنوب می نویسند و بعد یکهو از این رو به آن رو می شوند و شروع می کنند به تولید وهم و خیال و جادو. این مساله یکی از آسیب های جدی ادبیات جنوب است که البته عادت کرده ایم گناه اش را بیندازیم گردن مارکز. داستان جسدهای غوطه ور با همه ریزه کاری ها و روایت بلندش نه تنها جالب نیست که به نظر آغاز سقوط نویسنده در همان هوس خطرناک است. در واقع احمد آرام با نوشتن این داستان جام شوکران اش را خیلی زود سرکشید و باز تنها نفعی که این داستان برای نویسنده داشت، الهام نویسنده بود از همین داستان برای نوشتن داستان بعدی اش یعنی رمان مرده ای که حال اش خوب است.

این رمان در واقع گسترده شده ساختار فضا ها، وهم ها جادوها، شیوه روایی و نوع نگاه نویسنده است، در همان داستان کوتاه جسدهای غوطه ور. رمان داستان مردی است که سه بار می میرد و در واقع سه بار نمی میرد چرا که در نهایت در کالبد پسرش دوباره احیا می شود. ابتدا مرگ اول روایت می شود، بعد مرگ سوم و بعد مرگ دوم و در نهایت احیای پدر در کالبد پسر. احمد آرام در نوشتن این رمان نامتعادل و بی انسجام عمل کرده است. در واقع نویسنده در روایت مرگ اول و سوم عجول، پراکنده گو و آماتور است. چرا که روایت اثر تازه از شروع روایت مرگ دوم انسجام خودش را به دست می آورد و خواننده تازه از داستان مرگ دوم است که روایت وهمی و جادویی نویسنده را به صورت عینی درک می کند و ظاهرا نویسنده نیز تازه در روایت مرگ دوم، خودش را پیدا می کند چرا که این انسجام تا انتهای اثر باقی می ماند و دیگر از آن پراکنده گویی های ابتدای اثر خبری نیست.

جفو، اولین داستان مجموعه «آنها چه کسانی بودند» روایتی از محیط و اتفاق های پیرامون است از نگاه شخصیتی نامتعادل شبیه بنجی خشم و هیاهو، البته نه به آن پیچیدگی. نویسنده در این داستان هنوز در قید مکتب جنوب است و هر چند با سوء استفاده از عقل نداشته راوی و نوع فضا و روایت، پایان داستان را بیهوده می پیچاند اما در نهایت داستان قابل تحسینی است. داستان دوم مجموعه یعنی چاه نیز طبق سنت رئالیسم خاص جنوب نوشته شده و فارغ از توهم و خیال های بی مورد قصه اش را تعریف کرده. داستان همین طور است بدترین و ضعیف ترین داستان این مجموعه است که نه موضوع جذابی دارد نه روایت و نه تعلیقی. داستانی است بی سرو سامان که ذره ای چیزی در چنته اش ندارد. داستان «آنها چه کسانی بودند» هر چند فضایی کاملامتفاوت دارد و هرچند با تمام داستان های قبلی احمد آرام وجه اشتراکی ندارد اما نویسنده به خوبی توانسته با خلق یک موقعیت خیالی و گمراه کردن ذهن خواننده روح متلاشی شده یک زن را به تصویر بکشد. از ابتدا تا این داستان یعنی از آرزوهای قلب الاسد تا داستان آنها چه کسانی بودند احمد آرام نویسنده ای است اقلیمی که گاه دست به تجربه های خاصی می زند. تجربه هایی که به جز یکی دو مورد باقی شکست خورده اند. به نظر می رسد اگر آرام نویسندگی اش را در چارچوب همان مکتب جنوب ادامه می داد، حتی با وجود آن همه وهم و خیال های بی موردی که فقط موجب اصطکاک ذهن نویسنده با روایت می شود با این حال می توانست جایگاه مناسب

چه بسا درخشانی در میان نویسندگان مکتب جنوب برای خودش دست و پا کند اما وقتی دو داستان انتهایی مجموعه داستان آنها چه کسانی بودند را می بینیم، متوجه می شویم که نویسنده چه چیزهایی را، چه داشته هایی را، فدای چه تجربه هایی کرده است. نگاه گاو سهل الوصول به مینوتورهای خاکستری اسم اش کافی است تا خواننده را ببرد به گذشته. به دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد که انبوه نویسندگان سردرگم ایرانی عمر نویسندگی شان را گذاشتند پای همین تجربه ها. تجربه هایی که آبشخور و خاستگاهشان هیچ چیزی نبود جز تئوری های وارداتی و کج فهمی ها و نوشتن بر اساس این تئوری های کج فهمیده شده. داستان نگاه گاو… کاملاتخیلی است و موضوع داستان آن قدر بی ربط و پوچ است که ذوق خواننده کور می شود. هرگونه صحبت در مورد برامس یا بروکنر اکیدا ممنوع آخرین داستان این مجموعه است که مثل داستان قبلی جزو تجربه های تخیلی و البته بی ربط نویسنده به حساب می آید. از شما چه پنهان احساس خوشی داشتم و چه قدر به هم شبیه بودیم (مجموعه داستان کسی ما را به شام دعوت نمی کند) دو تا از بهترین داستان های احمد آرام هستند که نشان از پختگی و متانت در روایت دارند. داستان کنتراست در ادامه همان تجربه های شکست خورده است. این بار بینامتنیت نیز به تجربه های آرام اضافه می شود. همان بینامتنیت ایرانیزه شده مخصوص دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد. کافه الکترا، کسی ما را به شام دعوت نمی کند و تعادل نیز هر چند ساختمان هایی شسته رفته دارند اما واقعیت این است که نویسنده نتوانسته حس و حال خاص یک داستان را در این داستان ها به وجود آورد. داستان ها از بس مصنوعی و پیچ و مهره ای هستند نه تنها احساسی را بر نمی انگیزند که اصلاخواننده را پس می زنند. داستان های آخرین مجموعه داستان احمد آرام یعنی همین حالاداشتم چیزی می گفتم دیگر نوشته نویسنده ای زاده بوشهر نیست، بلکه نوشته نویسنده ای است ساکن شهر شیراز و درگیر با تئوری های ادبی دغدغه های فرمی و انواع و اقسام تجربه های داستانی. ادبیات احمد آرام از آن حال و هوای اولیه تبدیل شده است به متن هایی مصنوعی بی روح فاقد موضوع ها و فرم های جذاب و در یک کلام فراموش شدنی. خودکشی نویسنده آنجاست که داشته هایش از فرهنگ غنی جنوب را به پای توهمات دهه هفتادی چون عدم قطعیت ها و بینامتنیت های ایرانیزه شده قربانی می کند. ظاهرا هر قدر از آن سال ها فاصله می گیریم، احمد آرام تعلق خاطر بیشتری به آن پیدا می کند. شاید تنها نکته جذاب این مجموعه داستان وقتی باشد که خواننده داستان ساحره و آریستوکرات را می خواند و بعد یکهو متوجه می شود این داستان با داستان نگاه خیره پرنده مفرغی ارتباط دارد. همین. این نهایت جذابیت یک مجموعه داستان بی روح ۱۵۰ صفحه ای است. نویسنده ای که ابتدا از جنوب می نوشت، حالافضاهای داستان هایش شبیه فیلم های گانگستری آمریکا شده است. تجربه حق هر نویسنده ای است اما وقتی نویسنده ای و نویسندگانی داشته های شان را زمین می گذارند و به اسم تجربه با مد های ادبی سرتاپا غلط درگیر می شوند، نتیجه اش می شود اضمحلال تدریجی مکتب ادبیات جنوب و در ازای آن تولید داستان هایی مثل نگاه گاو سهل الوصول به مینوتورهای خاکستری.

*عنوان یادداشت برگرفته از رمان ژنرال در هزارتوی خود اثر گابریل گارسیا مارکز ترجمه هوشنگ اسدی.

مطالب مرتبط