ناصرخسرو در دژ شمیران

دکتر محمدرضا توکلی صابری

نکته

طی مسیر ناصرخسرو در سفر حج از مسیر خرزویل- خندان _ شمیران به ترتیبی که ناصرخسرو می گوید امروزه از راه خشکی ممکن نیست چون فاصله بین خندان و شمیران را آب های پشت سد سفیدرود فرا گرفته است و آب دو رودخانه شاهرود و قزل اوزن جای گام های ناصرخسرو را پوشانده است و از خندان به شمیران جز با قایق نمی توان رفت.

ناصرخسرو حکیم فرزانه پارسی هنگام سفر خود از مرو به مکه در چهاردهم مردادماه سال ۴۱۵ شمسی برابر با نهم محرم سال ۴۳۸ هجری قمری به قزوین می رسد و پس از سه روز اقامت در آن شهر روز هفدهم مردادماه برابر با دوازدهم محرم همان سال به سوی خرزویل (هرزویل) می رود. او درباره این ده می نویسد: «من و برادرم و غلامکی هندو که با ما بود وارد شدیم. زادی اندک داشتیم. برادرم به دیه رفت تا چیزی از بقال بخرد، یکی گفت: «چه می خواهی؟ بقال منم.» گفت: «هر چه باشد ما را شاید که غریبیم و بر گذر» و چندان که از ماکولات برشمرد، گفت: «ندارم.» «بعد از آنجا هرکجا کسی از این نوع سخن گفتی، گفتمی بقال هرزویل است.»۱ و با این جملات طنزآمیز نام این دیه را برای همیشه تاریخ و جغرافیای ایران جاودان می سازد. ناصرخسرو سپس به برزالخیر و از آنجا به خندان می رود و آن را چنین توصیف می کند: «از آنجا برفتم، رودی پر آب بود آن را شاهرود می گفتند. برکنار رود دیهی بود که خندان می گفتند و باج می ستاندند از جهت امیر امیران _ و او از ملوک دیلمان بود و چون آن رود از این دیه بگذرد، به رودی دیگر پیوندند که آن را سپیدرود گویند و چون هر دو رود به هم پیوندند به دره ای فرو رود که سوی مشرق است از کوه گیلان و آن آب به گیلان می گذرد و به دریای آبسکون می رود.»۲

این بخش از مسیر ناصرخسرو پژوهشگران سفرنامه را دچار سردرگمی زیادی کرده است و سبب شده است که به علت پیدا نکردن محل جغرافیایی بعضی از این روستاها تئوری های مختلفی بسازند و ناصرخسرو را متهم به بی دقتی و فراموشکاری کنند. مثلا آقای منوچهر ستوده چنین نوشته اند: «اگر ناصرخسرو از دهکده خرزویل (هرزویل) به طرف رودخانه شاهرود سرازیر شده باشد باید به دهکده خندان رسیده باشد که بی شک قابل تطبیق با منجیل امروزی است، زیرا شاهرود از کنار منجیل به آب سفیدرود می پیوندد و در آن وقت از کنار خندان به سفیدرود می ریخته است. پس رسیدن او به دهکده برزالخیر، پس از طی سه فرسنگ راه، مسیری زاید است که با هیچ یک از نقاط جغرافیایی امروز سازش ندارد و ظاهرا این قسمت از سفر، مربوط به قبل از رسیدن به خرزویل است. یعنی از بیل و قپان که حرکت کرده است به راه خزران که راه قدیمی این منطقه است قدم نهاده و نشیب قوی که او یاد می کند، نشیب گردنه خزران است که پس از طی سه فرسنگ به دهکده برزالخیر از مضافات طارم رسیده و از اینجا به طرف خرزویل (هرزویل) رفته است.»۳

اینکه مسیر ناصرخسرو می باید با مسیرها و نقاط جغرافیایی امروز سازش داشته باشد، فرضی نادرست است (گو اینکه همان طور که نشان خواهیم داد، در این بخش از سفر مسیر او کاملا با نقاط جغرافیایی امروز سازش دارد.) بعضی نیز مانند پژوهشگر دانشمند محمد دبیر سیاقی معتقد هستند که جای خرزویل و خندان در یادداشت های ناصرخسرو عوض شده و منظور ناصرخسرو از خندان همان خزران است که هم اکنون در کنار جاده قزوین و لوشان قرار دارد. ایشان در بخش تعلیقات سفرنامه چنین می نویسد: «وصفی که ناصرخسرو از خندان دارد با محل فعلی «خزرویل» یا «هرزویل» واقع در نزدیک منجیل قابلیت انطباق دارد. پس نام خندان به جای نام خرزویل در سفرنامه مذکور شده است، خاصه که نام خندان در هیچ یک از کتب جغرافیایی قدیم نیامده است و خرزویل را نیز جز در موقع فعلی آن یعنی در نزدیک منجیل ننوشته اند. بدیهی است در صورت صحت این فرض یعنی اینکه فقط جای دو کلمه خرزویل و خندان در یادداشت های ناصرخسرو عوض شده باشد، اما شرح و وصف هر کدام در محل خود واقع باشد می توان تصور کرد که کلمه «خندان» هم دگرگون شده کلمه «خزران» است و ناصرخسرو از قزوین به خزران رسیده است و آنجا را وصف کرده اما نام این محل هنگام تنظیم و تدوین سفرنامه به اشتباه خزرویل تحریر یافته و سپس به شاهرود و ده خزرویل رفته منتهی باز نام این محل یعنی خزرویل هنگام تالیف کتاب سهوا خندان (دگرگون شده خزران) ثبت شده است. تصور اینکه محل ده خزران فعلی را در قدیم خرزویل می نامیدند و محل خرزویل امروزی را در سابق خندان می گفته اند، هر چند دور نیست، اما محتاج به تایید از منابع متقن جغرافیایی است و کتب جغرافیایی موجود و موقع فعلی این محل خلاف این تصور را مدلل می دارند و حکم به جابه جا شدن دو نام مورد بحث در متن سفرنامه می دهند.»۴ و درباره برزالخیر می نویسد: «گمان دارم که جزء دوم کلمه انجیر باشد، نه «الخیر» و نام «ده برز انجیر» بوده است یا «برزانجیر» و یا «بردانجیر» و بودن درخت انجیر در آن موضع موید این حدس است.»۵

این بازی با واژه ها و حدس و گمان ها کوشش های ادیبانه و شیوه ای بسیار غیرعلمی برای حل یک مسئله ساده جغرافیایی است. هر دو پژوهشگر ارجمند چون نام و مکان این روستاها را در کتاب ها و نقشه های خود نمی یابند مرد هوشمندی را که حدود هزار سال پیش از این به سفری پرخطر دست زد و گزارش آن را نوشت به فراموشکاری و بی دقتی متهم می کنند. ناصرخسرو در سفرنامه نشان داده است که دقتی بسیار بیشتر از نویسندگان امروزی دارد و بسیار دقیق تر از آن است که چنین اشتباه هایی بکند و شرح دقیقی که ناصرخسرو از مسیر خود داده است کاملا منطبق با موقعیت جغرافیایی این مکان ها است. چنین ناهماهنگی ها و اشتباه ها حتی از توان ناسخان بی شمار این کتاب نیز بیرون است. این پژوهشگران نیز این موضوع را به خوبی می دانند و آن را به ناسخان این کتاب هزار ساله نسبت نمی دهند، بلکه آن را ناشی از خود ناصرخسرو می دانند. این نوع تفسیرها و توجیهات مرا به فکر آن فقیهانی می اندازد که برای حلال و حرام کردن چیزی ابتدا به ریشه و مشتقات نام آن می پردازند و پس از یک بحث طولانی در مورد آن، نتیجه ای درست مخالف فقیه رقیب دیگر گرفته و اثبات می کنند که آن چیز حلال و یا حرام است. درست مانند آن فردی که با تحقیق و تفحص درباره ریشه واژه آبجو ثابت کرده بود که چون این کلمه از دو واژه آب و جو تهیه شده (همانند آب سیب و آب پرتقال) و چون عصاره هر میوه و گیاهی حلال است پس فتوای عدم تحریم آب جو را داده بود.

مشکل بسیاری از پژوهشگران این نوع زمینه ها این است که روش و شیوه مناسب تحقیق برای آن موضوع را به کار نمی گیرند. به جای روش های زبان شناسی، ادبی، ریشه یابی لغات، توسل به قدرت تخیل و یا روش تاریخی می باید از روش هایی استفاده کرد که در بررسی مسائل جغرافیایی به کار می رود: یعنی از کنج آرام کتابخانه بلند شده و به محل مورد نظر رفت، جست وجو کرد، مشاهده کرد، اندازه گرفت، پرسید و یادداشت برداشت. یعنی به پژوهش میدانی (Field Research) پرداخت. دقیقا همان کاری که این ابرمرد تیزبین در هزار سال پیش از این کرد. او به شهرها و مکان هایی که می رفت به دقت مشاهده می کرد، می پرسید، اندازه می گرفت، می نوشت و شرح می داد و بدین سان است که وصف شهرهایی مانند دیاربکر، بیت المقدس، مکه و قاهره در هزار سال پیش از این به دست ما رسیده است. این شیوه درست برخلاف روش بسیاری از پژوهشگران همزمان و پس از زمان خویش است که در خانه می نشستند و کتاب جغرافیا می نوشتند و حدود عالم را تعریف می کردند.

نویسندگانی که وصف شهرهای جابلقا و جابلسا و تعداد دروازه های آن را می نوشتند و عجایب مخلوقات و غرایب موجودات سرزمین هایی را توصیف می کردند که هرگز آنها را ندیده بودند.

با رجوع به نقشه های امروزی به آسانی می توان دید که خزران هم اکنون در ۴۳ کیلومتری جنوب شرقی منجیل و در شرق جاده قزوین به لوشان قرار دارد و به کلی با خندان متفاوت است و با آن فاصله دارد. هرزویل نیز در شرق منجیل و خندان (سیاه پوش) در جنوب غربی منجیل و شمیران در شمال غربی خندان قرار دارد (نقشه شماره یک) اگر این پژوهشگران ارجمند کتاب هایشان را زمین گذاشته و به منطقه می رفتند هیچ نیازی به این گونه توجیهات ادیبانه نبود. از آن آسان تر نگاهی دقیق به نقشه این منطقه بود. اگر طبق تئوری آقای ستوده، خندان زمان ناصرخسرو همان منجیل کنونی است و اگر طبق تئوری آقای دبیر سیاقی خندان هرزویل امروزی است فاصله هرزویل و منجیل تا شمیران در حدود سی کیلومتر است درحالی که ناصرخسرو فاصله خندان تا شمیران را سه فرسنگ (حدود ۱۸ کیلومتر) تعیین می کند.

اینجانب در آبان ماه سال ۱۳۸۲ به دنبال طی مسیر ناصرخسرو در سفر حج از سرخس به لوشان رسیدم. رفتن مسیر خرزویل- خندان _ شمیران به ترتیبی که ناصرخسرو می گوید امروزه از راه خشکی ممکن نیست چون فاصله بین خندان و شمیران را آب های پشت سد سفیدرود فراگرفته است و آب دو رودخانه شاهرود و قزل اوزن جای گام های ناصرخسرو را پوشانده است و از خندان به شمیران جز با قایق نمی توان رفت. بنابراین برای رفتن به خندان پیش از رسیدن به لوشان از جاده فرعی باید به سمت چپ پیچید و به سوی سیاه پوش که اسم جدید خندان است رفت. جاده اصلی قزوین _ رشت، که از لوشان می گذرد، تا خندان حدود ۲۰ کیلومتر فاصله دارد. خندان در طارم سفلی قرار دارد و در زلزله سال ۱۳۶۹ نابود شد و خرابه های آن هنوز در کنار شهر جدیدی که ساخته اند باقی است. مردم محلی نیز از نام پیشین سیاه پوش (خندان) آگاه بودند. بر تابلوی اداره راهداری سیاه پوش نیز نوشته بود «استانداری قزوین، بخشداری طارم سفلی، راهداری خندان» خندان محل تلاقی شاهرود و قزل اوزن و تشکیل دریاچه سفیدرود است و در جنوب این دریاچه واقع است قلعه شمیران در شمال غربی خندان و آن سوی دریاچه سد سفیدرود واقع است. بنابراین چون مستقیم نمی توانستم به شمیران بروم، پس از بازدید خندان به لوشان برگشته و به سمت منجیل در شمال رفتم. در منجیل همیشه باد شدیدی می وزد و هم اکنون محل بزرگترین نیروگاه بادی ایران است. روابط عمومی شهرستان منجیل تابلویی برپا کرده بود و در زیر تصویر یک سرو نوشته بود «۹۸۵ سال پیش حکیم ناصرخسرو قدمت این پدیده ارزشمند را ۵۰۰ سال ذکر کرده» هیچ تاریخی هم در پای این تابلو نبود. اگر ۱۰سال و یا ۱۰۰سال دیگر کسی این تابلو را بخواند مانند این است که هنوز از توضیح ناصرخسرو همان ۹۸۵ سال گذشته است. این است کار یک روابط عمومی که مثل همه کارهای این مملکت غیرحرفه ای و آماتوری است. علاوه بر آن در سفرنامه تنها جایی که از سرو ذکری شده است آن هم بدون ذکر قدمت آن هنگامی که ناصرخسرو از بتلیس خارج می شود و می نویسد: «در آن حدود مردم را دیدم که در کوه می گردیدند و چوبی چون درخت سرو می بریدند. پرسیدم که: «از این چه می کنید؟» گفتند: «این چوب را یک سر در آتش می گذاریم و از دیگر سر آن قطران بیرون می آید، همه را در چاه جمع می کنیم و از آنجا در ظروف می کنیم و به اطراف می بریم.»۶

پس از بازدید از خندان به سوی منجیل بازگشتم و سپس از آنجا به سوی خرزویل و یا هرزویل که در شرق منجیل است رفتم. در میان این ده درخت سرو بسیار بلند و تنومندی بود که اداره میراث فرهنگی تابلویی در نزدیکی آن برپا کرده بود و عمر آن را بیش از هزار سال برآورد کرده بود. شنیدم که محلی ها به آن «درخت شیخ» می گویند و عقیده دارند که در زمان ناصرخسرو این درخت آنجا بوده است.

هرزویل دهکده خواب آلودی بود و جز چند گردشگر که آمده بودند سرو را ببینند و چند تابلوی میراث فرهنگی که آسیب دیده و به کلی از ریخت افتاده و رنگ و رو رفته بودند چیز دیگری ندیدم. این است نتیجه فرهنگی که به اموال عمومی و به طور کلی چیزی که متعلق به شخص خودش نباشد ارج نمی گذارد و نگهداری نمی کند بر تنه درخت ریسمان های بی شماری به نشانه نذر و نیاز بسته بودند.

مثلث خندان، هرزویل و شمیران یک راسش در جنوب یعنی خندان و دو گوشه اش هرزویل در شمال شرق و شمیران در شمال غرب منجیل است و هر یک با دیگری حدود ۳۰ کیلومتر فاصله دارد: ناصرخسرو پس از هرزویل به خندان و سپس به شمیران می رود که در شمال غربی خندان است و می گوید: «از خندان تا شمیران سه فرسنگ بیابانکی است که همه سنگلاخ و آن قصبه طارم است.۷ این بیابانک را اکنون آب های پشت سد سفیدرود پر کرده است و از خندان به شمیران هیچ راهی نیست مگر آن که به سوی لوشان برگشته و از جاده لوشان- رودبار به سوی شمال رفته و پس از عبور از منجیل از پل نزدیک سد عبور کرده و به جاده قدیم رودبار وارد شده و پس از عبور از علی آباد به سوی شرق یعنی گیلوان برویم تا به خرابی های قلعه شمیران برسیم. این مسیر خاکی را باید آنقدر ادامه داد تا به تابلوی میراث فرهنگی رسید که من و دوست همراهم پس از چند بار گم شدن در بیابان ها به آن رسیدیم. بر این تابلو نوشته بود: «مجموعه فرهنگی سمیران.»

قلعه شمیران در جنوب بهرام آباد امروزی بر تپه های بلندی قرار دارد. ناصرخسرو درباره این قلعه می نویسد: «به کنار شهر قلعه ای بلند بنیادش بر سنگ خاره نهاده است، سه دیوار بر گرد او کشیده و کاریزی به میان قلعه فرو برده تا کنار رودخانه که از آنجا آب برآورند و به قلعه برند. هزار مرد از مهتر زادگان ولایت در آن قلعه هستند تا کسی بیراهی و سرکشی نتواند کرد و گفتند آن امیر را قلعه های بسیار در ولایت دیلم باشد و عدل و ایمنی تمام باشد چنان که در ولایت او کسی نتواند که از کسی چیزی ستاند و مردمان که در ولایت وی به مسجد آدینه روند همگی کفش ها را بیرون مسجد بگذارند و هیچ کس کفش آن کسان را نبرد.»۸

کسان دیگری هم به این دژ که سمیران و سمیروم هم نامیده شده است پیش و یا پس از ناصرخسرو پاگذاشته و آن را توصیف کرده اند. یکی از آنها ابودلف ینبوعی جهانگرد عرب است که در سال ۳۳۱ هجری قمری از آن دیدار کرده و در این باره می نویسد: «به دژی از سرزمین دیلمان موسوم به سمیران رسیدم. ابنیه و عماراتی را که در این دژ دیدم تاکنون در هیچ یک از مراکز حکومت و سلطنت ملوک ندیدم. در این قلعه دو هزار و هشتصد و پنجاه و اند خانه کوچک و بزرگ بود. صاحب دژ محمدبن مسافر بود و هر وقت اثری ظریف و یا کار هنری دقیقی می دید، از سازنده آن خبر می گرفت و نشان او را می جست تا می یافت. مال فراوانی برای او می فرستاد و او را به محل خود دعوت می کرد و متعهد می شد در صورت آمدن چندین برابر آن مال را بدو بدهد. هنگامی که هنرمند به خدمت او را می رفت، او را در دژ می نشاند و نمی گذاشت باقی عمر از آنجا بیرون رود. روستازادگان را نیز در دژ می نشاند و به آموختن هنر و صنعت وامی داشت.»۹

فخرالدوله دیلمی از شاهان آل بویه در سال ۳۷۳ هجری قمری صاحب بن عباد را برای تسخیر مازندران تعیین می کند. صاحب بن عباد نیز ابوعلی حسن بن احمد را برای محاصره و تسخیر این دژ می فرستد. اما کار محاصره به درازا می کشد و صاحب بن عباد نامه ای به ابوعلی می نویسد و از او می خواهد که هرچه زودتر کار تسخیر این دژ را به پایان برساند.

ابوعلی در نامه ای به او می نویسد: «نامه تو درباره شمیران رسید. به گمان من تو کار این دژ را سبک گرفته ای بدین سبب من شرحی مفصل می نویسم تا میل تو را برانگیزم و به کوشش ات وادارم، بیناترت کنم و عزمت را استوارتر گردانم. بدان ای سرور من شمیران دژ نیست، کشور است، کشور نیست، بلکه کشورها است… هرکس به شمیران دست یابد قسمتی از خاک گیلان را از کنار سپیدرود می تواند بر خاک دیلمان بیفزاید. این مزیت و شهرت کم نخواهد بود… هرگاه که این دژ را به دست آری هر آینه شکوهی به دست آورده ای که هرگز نابود نشود.»۱۰ سرانجام فخرالدوله پسررکن الدوله دیلمی پنجاه و نه سال پیش از ورود ناصرخسرو به این دژ آن را در سال ۳۷۵ هجری قمری تسخیر می کند.مقدسی جهانگرد و جغرافیادان عرب در سال ۳۷۵ هجری قمری در کتاب خود به نام احسن التقاسیم می نویسد: «در سلاروند قلعه ای است که آن را سمیرم خوانند. بر دیوارهایش شیرهای زرین و آفتاب و ماه نقش کرده اند ولی خانه های آن از خشت بنا شده است.»۱۱یاقوت حموی نویسنده و جهانگرد عرب در سال ۶۲۱ که از ویرانه های این دژ بازدید کرده است در فرهنگنامه جغرافیایی خود به نام معجم البلدان می نویسد: «سمیران دژ پایداری است که بر کنار رودی عظیم در میان کوه های ولایت طارم که صاحب الموت آن را خراب کرد. من آن را دیده ام. آثار باقی مانده نشان می دهد که از امهات قلاع بوده است.» ۱۲

فدایان الموت در زمان حمدالله مستوفی شاعر، مورخ و جغرافیانویس ایرانی در سال ۷۴۰ هجری کنترل این دژ را در دست می گیرند و همچنان که او در کتاب خود به نام «تاریخ گزیده» می نویسد: «در مدت یک ماه قریب پنجاه قلعه حصین چون الموت، میمون، سروش، سرخه، دزک، نیره، بهرام دز، آهن کوه، ضوران، تاج، شمیران، فردوس، منصوریه و غیر آن مسخر شد.» ۱۳

امیر تیمور در سال ۷۸۸ هنگام حرکت برای فتح عراق پس از تسخیر ری و قزوین بدون جنگ دژ شمیران را تصرف کرد. در سال ۸۴۷ شاهرخ میرزا پسر امیر تیمور نیز این دژ را به محاصره درآورد. پس از آن گزارشی دیگر از این دژ در تاریخ دیده نمی شود.

در شمیران ناصرخسرو رفیق و هم صحبتی مهمان نواز می یابد و چنین می نویسد: «در شمیران مردی نیک دیدم، از دربند بود، نامش ابوالفضل خلیفه بن علی الفیلسوف. مردی اهل بود و با ما کرامت ها کرد و کرم ها نمود و با هم بحث ها کردیم و دوستی افتاد میان ما. مرا گفت: «چه عزم داری؟» گفتم: «سفر قبله را نیت کرده ام.» گفت حاجت من آن است که به وقت مراجعت گذر بر اینجا کنی تا تو را بازبینم.»۱۴ اما ناصرخسرو هیچ گاه از این مسیر بازنگشت، چون پس از سفر حج و اقامت در دربار فاطمیان مصر، دیگر یک داعی و مبلغ مذهب اسماعیلی شده بود و خطر آن می رفت که به جرم قرمطی بودن جان خود را از دست بدهد، بنابراین از راه های غیرمعمول به بلخ بازگشت.

اکنون از شمیران و آن امیر دیلمی و قلعه و شوکت او که ناصرخسرو از آن سخن می گوید فقط برج ها و دیوارهایی بر جای است. ویرانه برج های استوانه ای شکل، بنای چهارگوش با یک گنبد مربوط به امامزاده قاسم هنوز برجا است. در نزدیکی امامزاده گورستانی را دیدم که تاریخ سنگ گورهایش مربوط به دهه پنجاه شمسی بود و بر روی آنها شکل های مختلفی مانند شانه، ششلول و قمقمه حک کرده بودند که نشان می داد تا همین اواخر هم در اینجا مردمانی زندگی می کرده اند.

در ولایت طارم انار و انجیری که ناصر می گوید فراوان بود، اما زیتون هم به آن افزوده شده بود و مناطق وسیعی در مسیر راه خندان- هرزویل- شمیران و رودبار زیتون کاری شده بود. پس از بازدید از شمیران به سوی منجیل برگشتم و از آنجا به سوی رودبار رفتم که سرآغاز تپه ماهورهای سرسبز و جنگل های انبوه شمال است. در بین راه همه در اندیشه راه درازی بودم که در پی پای این بزرگ مرد در پیش داشتم و دقت و تیزبینی و هوشمندی اش را می ستودم.

پی نوشت ها:

۱- سفرنامه ناصرخسرو قبادیانی مروزی، به کوشش دکتر محمد دبیر سیاقی، چاپ هفتم، تابستان، ۱۳۸۱ کتابفروشی زوار، صفحه ۶.

۲- منبع فوق صفحه ۷.

۳- شمیران دژی که ناصرخسرو ده شبانه روز در آن مانده است، منوچهر ستوده، یادنامه ناصرخسرو، دانشگاه فردوسی، دانشکده ادبیات و علوم انسانی، مشهد ۲۵۳۵ شاهنشاهی.

۴- منبع شماره ۱ صفحه ۱۸۰.

۵- منبع شماره ۱ صفحه ۱۸۱.

۶- منبع شماره ۱ صفحه ۱۰.

۷- منبع شماره ۱ صفحه ۷.

۸- منبع شماره ۱ صفحه ۷.

۹- سفرنامه ابودلف در ایران، ترجمه ابوالفضل گلپایگانی، صفحه ۴۵-، ۴۴ تهران ۱۳۴۲.

۱۰- شهریاران گمنام، احمد کسروی صفحه ۱۳۵- ۱۳۲ به نقل از منبع شماره، ۳ صفحه ۲۵۷.

۱۱- منبع شماره، ۳ صفحه ۲۵۸.

۱۲- منبع شماره ۱۰.

۱۳- منبع شماره ۳ صفحه ۲۵۹.

۱۴- منبع شماره ۱ صفحه ۸.