از کودکان دیروز تا کودکان امروز

زینب صیامی
کارشناسی ارشد علم اطلاعات و دانش‌شناسی گرایش مدیریت اطلاعات، داشنگاه قم.
Siamizeynab69@gmail.com


عمو زنجیرباف[1]!

زمان گذشت، چنان‌که بازی‌ها، قصه‌ها و ترانه‌ها در ایستگاه زمان متوقف شدند. دنیای کودکی بدون بازی‌، تفریح و سرگرمی، ترانه‌ها و قصه‌ها، معنا و مفهوم ندارد. کودکان از این‌ها لذت می‌برند اما اکنون بسیاری از چیز‌ها تغییر کرده؛ از نحوه تربیت گرفته تا نوع پوشش، تغذیه، سرگرمی، بازی ‌و قصه‌ها. اما برخی چیز‌ها هرچقدر هم تغییر کنند، باز تمامی نسل‌ها از وجود آن‌ها به شدت لذت می‌برند مثل قصه‌ها و ترانه‌ها، چیزی که تقریباً همه کودکان علاقه و اشتیاق فراوانی به آن دارند.

در این میان، قصه کودکانه قدیمی علاوه بر این که مثل سایر قصه‌های کودکانه سرگرم‌کننده و لذت‌بخش است، مانند قصه‌های کودکانه امروزی، حرف‌هایی برای گفتن دارد. بیشتر آن‌ها در بطن خود آداب‌ و رسوم‌ها و طرز زندگی‌های اصیل و محبوب را برای کودک به تصویر می‌کشند تا کودک امروزی بتواند از سنت‌ها و رسوم قدیمی بهره‌ ببرد و با آن‌ها آشنا شود. در واقع شاید بتوان گفت که قصه‌های کودکانه قدیمی پربار‌تر و غنی‌تر از دیگر قصه‌ها هستند و شاید به همین دلیل است که قصه‌های کهن، دوام و بقای مرموز و شگفت‌انگیزی دارند که تا به امروز ماندگاری خود را حفظ کرده‌اند.

هر‌چقدر که قصه کودکانه قدیمی، سرشار از نکات و آموزه‌های پر‌بار و اصیل است، متأسفانه بیشتر قصه‌های امروزی به دلیل تقلید از سبک قصه‌های غربی، سطحی و بی‌محتوا است که به ‌هیچ‌ عنوان بر خلقیات و روحیات ایرانی تکیه ندارد و متضاد با فرهنگ و آداب‌ و رسوم اصیل ما ایرانیان است. بنابراین والدین و معلمان می‌توانند با بهره‌گیری از قصه‌های قدیمی، تمام ارزش‌ها و اصول انسانی را غیر‌مستقیم به کودک بیاموزند و نیز آن‌ها را با آداب‌ و رسوم و سنت‌های اصیل سرزمین‌مان آشنا کنند.

با توجه به مباحث مطرح شده و در حوالی روز ادبیات کودک و نوجوان، برآنیم تا بهانه‌ای فراهم کنیم که پیوندی میان نسل‌ها به وجود بیاوریم و چه چیزی شیرین‌تر، ناب‌تر و پاک‌تر از بازی‌ها، دغدغه‌ها، اندیشه‌ها، تلخی‌ها و شیرینی‌های دوران کودکی، خواسته‌ها را برشمردیم، آرزو‌ها و ترس‌ها را مرور کردیم، به کودکانه‌ها لبخند زدیم و با تلخی‌ها رنجیدیم. کودک شودیم و همراه با هم، دنیای ساده و شیرین آن روز‌ها را به یاد آوردیم، قدم در راه نهادیم و پا‌به‌پا پیش رفتیم تا به این‌جا رسیدیم. آنچه از نظر شما می‌گذرد، کودکواره‌های نسل‌های مختلف است که ما را سوار بر بال‌های خاطرات، به گذشته‌های شیرین می‌برد.

 

دکتر مهدی محمدی، نرگس خالقی، مهدی خلیلی‌نیا (کتابدار کتابخانه‌ی عمومی علامه طباطبایی شهرستان محلات)، مریم‌سادات اسلامی، سیدعلیرضا نوربخش، ریحانه‌سادات لسانی

 ۱. سن؟

محمدی: 51

خالقی: 45

خلیلی‌نیا: 35

اسلامی: 23

نوربخش: 13

لسانی: 6

۲. قد؟

محمدی: 175

خالقی: 168

خلیلی‌نیا: 174

اسلامی: 159

نوربخش: 167

لسانی: 100

۳. فرزند (چندم خانواده)؟

محمدی: چهارم

خالقی: سوم

خلیلی‌نیا: اول

اسلامی: سوم (آخر)

نوربخش: اول

لسانی: دوم

۴. سایز کفش؟

محمدی: 42

خالقی: 39

خلیلی‌نیا: 41

اسلامی: 38

نوربخش: 41

لسانی: 28

۵. بهترین دوست یا دوستان کودکیم؟

محمدی: راستش من از کودکیم هیچ چیزی را به یاد ندارم. نمی‌دانم چرا انگار هیچ کودکی نکردم و هر چه آرشیو زندگی را در ذهنم جستجو می‌کنم، لااقل از دوران راهنمایی به این طرف می‌رسم.

خالقی: مهدیه و فاطمه دوستان دوره‌ی ابتدایی.

خلیلی‌نیا: پسردائی‌ام علیرضا، همسایه‌ام علیرضا.

اسلامی: دخترخاله، هم‌کلاسی.

نوربخش: رامتین.

لسانی: دخترعموم فاطمه‌سادات و همسایه‌مون زینب.

۶. وقتی بچه بودم دوست داشتم؟

محمدی: دریغ و درد از فراموشی دوران بچگی

خالقی: بزرگ شوم.

خلیلی‌نیا: خلبان بشم.

اسلامی: با من بازی کنند.

نوربخش: آدم بزرگ باشم ولی حالا نه.

لسانی: بیشتر بازی کنم.

۷. چیزهای مورد علاقه من در کودکی

اسباب بازی؟

محمدی: توپ.

خالقی: عروسک.

خلیلی‌نیا: توپ.

اسلامی: عروسک (به اقتضای فرهنگ غالب)- بازی‌های فکری مثل رانی پارک – برد‌گیم‌های جزیره‌ی گنج و سرخپوستان.

نوربخش: زیاد اهل اسباب بازی نبودم.

لسانی: توپ.

رنگ؟

محمدی: از سفید خیلی خوشم می‌آمد ولی رنگ قرمز و زرد انتخاب‌های بعدی من هستند.

خالقی: قرمز و صورتی

خلیلی‌نیا: آبی

اسلامی: زرد

نوربخش: سبز

لسانی: قرمز

حیوان؟

محمدی: با گوسفند بیشتر زندگی کردم.

خالقی: ارتباطی نداشتم.

خلیلی‌نیا: اسب و شیر

اسلامی: از همه‌ی حیوانات می‌ترسیدم.

نوربخش: سگ پامریین

لسانی: اسب

غذا؟

محمدی: کوفته تبریزی لطف دیگری دارد، اگر قبل از آن هم قاتق آشی (آش ماست)، آشی رایج منطقه آذربایجان هست بخوری.

خالقی: یادم نمیاد عاشق غذای خاصی بوده‌باشم. همه غذا‌ها را دوست داشتم.

خلیلی‌نیا: قورمه سبزی.

اسلامی: پیتزا

نوربخش: خورشت قیمه، لازانیا، ماهی.

لسانی: ماکارونی.

برنامه تلویزیونی؟

محمدی: قصه‌های مجید.

خالقی: سندباد، پینوکیو، خانواده دکتر ‌ارنست، حنا دختری در مزرعه.

خلیلی‌نیا: فوتبالیست‌ها.

اسلامی: فیتیله‌ای‌ها، عمو پورنگ.

نوربخش: کلاه قرمزی.

لسانی: ماشین کوچولو‌ها.

فیلم؟

محمدی: ماهی‌ها در خاک می‌میرند.

خالقی: اولیور تویست

خلیلی‌نیا: آئینه عبرت، روزی روزگاری.

اسلامی: تام و جری، شیرشاه.

نوربخش: سری فیلم‌های اونجرز.

لسانی: ماشیناسورها.

کتاب؟

محمدی: کلیدر، آثار محمود دولت‌آبادی، هوشنگ مرادی کرمانی و بزرگ علوی مخصوصا چشم‌هایش و نوبت عاشقی محسن مخمل‌باف.

خالقی: سری داستان‌های طلایی که شامل سفید برفی، پری دریایی، سه کدو تنبل و … بود. کیهان بچه‌ها هم به برکت داشتن برادری اهل کتاب، هر هفته مهمان خانه ما بود.

خلیلی‌نیا: درسی، تعلیمات اجتماعی.

اسلامی: قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب، مجله‌ی دوست و پوپک.

نوربخش: ته جدولی‌ها.

لسانی: –

فعالیت؟

محمدی: مطالعه و مطالعه و نوشتن.

خالقی: اجرای تئاتر و سرود در مدرسه.

خلیلی‌نیا: تماشای تلویزیون.

اسلامی: داستان بازی (روایت کردن داستان‌های خلاقانه)، دوختن لباس برای عروسک‌ها.

نوربخش: فوتبال.

لسانی: ظرف شستن.

مکان؟

محمدی: مقدس‌ترین جا در تمام عالم کلاس درس.

خالقی: قم.

خلیلی‌نیا: لندن- فرانکفورت

اسلامی: ماندن خانه‌ی مادربزرگ (چند روزه)

نوربخش: خونمون تغیر نکرده.

لسانی: بر فراز ابرها.

تفریح؟

محمدی: مطالعه، سفر، پیاده‌روی همزمان گوش کردن فایل صوتی.

خالقی: بازی، سفر، باغ پدربزرگ.

خلیلی‌نیا: پینگ پنگ

اسلامی: پارک رفتن و بازی کردن با دوستان.

نوربخش: بازی کردن

لسانی: مهدکودک رفتن.

۸. ترس بچگی‌هام؟

محمدی: وقتی خود بچگی را ندارم، لابد ترسش را هم ندارم.

خالقی: دزدیده شدن.

خلیلی‌نیا: سگ، طلاق، مرگ.

اسلامی: حیوانات، تاریکی.

نوربخش: مرگ

لسانی: هیولا.

۹. رنگ دنیای کودکیم؟

محمدی: حتما سبز بوده، نمی‌دانم.

خالقی: آبی.

خلیلی‌نیا: آبی، زرد.

اسلامی: رنگاورنگ.

نوربخش: رنگی.

لسانی: آبی.

۱۰. شعر مورد علاقه‌ام؟ (لطفا متن شعر را بنویسید)

محمدی: راستش در دوران دانشجویی با شعرهای علی آقای واحد زندگی می‌کردم البته چون ترکی هست شاید برای خوانندگان شما جذابیت نداشته‌باشد.

زولفونده نه لازم گوزلیم شانه دولانسین؟

قویما او حرمخانه نی بیگانه دولانسین

عیب ایلمه کویوندا دولانسام گئجه گوندوز

شمعین گرک اطرافینه پروانه دولانسین

ساقی!دولانیم باشینا مئی جامینی گزدیر

سرمست اولوم باشیما میخانه دولانسین

اول زولفه کونول وئرمه دییر لرمنه ال چک!

اونسوز نئجه بس بو دل دیوانه دولانسین؟

مجنون نه برابر منه!صحرالره قاچدی

عشق اهلی اودور عرصه ده مردانه دولانسین

اغیاریله اوز یارینی همدم گورن عاشیق!

دوشسون او گرک دشت بیابانه دولانسین

سرخوش لیق ایله عومر ونی صرف ایلمه “واحد”

عارف اونا دئییلر کی حکیمانه دولانسین

 

خالقی: کودکی من در جنگ گذشت. آن زمان ما تحت تاثیر جنگ بودیم. از شعر و ترانه‌های کودکانه خیلی خبری نبود. شاید اولین شعرها، همان شعرهای کتاب‌های درسی بود. شعرهای آقای مصطفی رحماندوست و عباس یمینی‌شریف.

من یار مهربانم…..

باز باران با ترانه….،

به دست خود درختی می‌نشانم / به پایش جوی آبی می‌کشانم

کمی تخم چمن بر روی خاکش/ برای یادگاری می‌فشانم

درختم کم‌کم آرد برگ و باری/ بسازد بر سر خود شاخساری

به تابستان که گرما رخ نماید/ درختم چتر خود را می‌گشاید

خنک می‌سازد آنجا را به سایه/ دل هر رهگذر را می‌رباید

 

خلیلی‌نیا:

یه توپ دارم قلقلیه، سرخ و سفید و آبیه، میزنم زمین هوا میره، نمیدونی تا کجا میره. من این توپو نداشتم، مشقامو خوب نوشتم، بابام بهم عیدی داد، یه توپ قلقلی داد.

 

اسلامی: شعر‌های مصطفی رحمان‌دوست و قیصر امین‌پور

با این دو دست کوچکم/ دست می‌برم پیش خدا

با دل پاک و روشنم/ دعا کنم، دعا، دعا

باز ای خدای مهربان/ بشنو دعا‌های مرا

دعا برای مادرم/ دعا به شادی بابا

به خانه‌ا صفا بده/ به جان ما وفا بده

 

نوربخش:

آهویی دارم خوشگله فرار کرده ز دستم

دوریش برایم مشکله کاشکی اونو می‌بستم

 

آهویی دارم خوشگله فرار کرده ز دستم

دوریش برایم مشکله کاشکی اونو می‌بستم

 

ای خدا چی کار کنم آهومو پیدا کنم

ای خدا چی کار کنم آهومو پیدا کنم

 

آی چه کنم وای چه کنم کجا اونو پیدا کنم

آی چه کنم وای چه کنم کجا اونو پیدا کنم

 

کاشکی اونو می بستم کاشکی اونو می‌بستم

آهویی دارم خوشگله فرار کرده ز دستم

دوریش برایم مشکله کاشکی اونو می‌بستم

 

آهویی دارم خوشگله فرار کرده ز دستم

دوریش برایم مشکله کاشکی اونو می‌بستم

 

ای خدا چی کار کنم آهومو پیدا کنم

ای خدا چی کار کنم آهومو پیدا کنم

 

آی چه کنم وای چه کنم کجا اونو پیدا کنم

آی چه کنم وای چه کنم کجا اونو پیدا کنم

 

کاشکی اونو می‌بستم کاشکی اونو می‌بستم

 

لسانی:

مانند یک گنجشک، وقتی رها می‌شد، احساس خوبی داشت، هر‌بار پا می‌شد، می‌رفت و می‌آمد، می‌خورد پیچ و تاب، توی دلش شادی، چون قند آب می‌شد.

 

۱۱. خاطره‌ای که از بچگی‌ دارم؟

محمدی: به قول آقای طالعی No Respond

خالقی:

کلاس دوم بودم که پدرم به عنوان نیروی هلال‌احمر رفتند جبهه. یادم هست آنقدر دلتنگ بودم و نگران که یک روز این موضوع را با معلمم در میان گذاشتم و ایشون هم با نهایت محبت به من دلداری دادند. خاطره‌های خوبم در منزل مادربزرگ و بازی با پسر و دختردایی‌ها در خانه‌ای قدیمی با زیرزمین‌های متعدد و ایوان بزرگ است.

خلیلی‌نیا: تنبیه.

اسلامی: ساختن خانه با رخت‌خواب‌های خانه‌ی مادربزرگ.

نوربخش: هیچ چیز خاصی یادم نیست.

لسانی: شکستن دستم بود. رفتم تو کمدم نشستم. کمد افتاد و دستم شکست.

۱۲. خصوصیت بارزی که در کودکی داشتم؟

محمدی: باید از مادرم بپرسم تا به حال نپرسیدم.

خالقی: بسیار خجالتی بودم.

خلیلی‌نیا: خیال پرداز.

اسلامی: لجبازی.

نوربخش: خشم بیش از حد.

لسانی: گریه کردن.

۱۳. آرزوی که در بچگی بهش نرسیدم؟

محمدی: نمی‌دانم وقتی چشم باز کردم خودم را در بزرگسالی دیدم.

خالقی: داشتن عروسکی که گریه و خنده می‌کرد که به خاطر اعتقادات مذهبی پدرم خریده نشد.

خلیلی‌نیا: میکرو، آتاری ولی بعداً سگا خریدم.

اسلامی: رنگ انگشتی آریا.

نوربخش: برادر یا خواهردار شم که نشدم.

لسانی: پرواز میان ابرها.

۱۴.  شغل مورد علاقم در دوران کودکیم؟

محمدی: آن بخش از حافظه‌ام انگار …..

خالقی: معلمی

خلیلی‌نیا: خلبانی

اسلامی: اصلا به شاغل شدنم فکر نکرده‌بودم. چیز بعیدی برایم بود.

نوربخش: خلبانی!

لسانی: آشپز.

۱۵. سخن با کودکان امروز؟

محمدی: آینده از آن کسانی است که می‌خوانند.

خالقی: بازی‌های کامپیوتری کمتر، بازی‌های حرکتی بیشتر.

خلیلی‌نیا: هرکاری رو که دوست داری انجام بده و حسابی بازی کنید.

اسلامی: تا می‌تونی با خوشحالی بدو و بخندJ.

نوربخش: گول دوستای بد رو نخورید.

لسانی: تا می‌تونید از بازی لذت ببرید.

۱۶.  یک قطعه عکس از بچگیتون؟

محمدی: این را اجازه بدهید برایتان بعدا بفرستم.

خالقی: –

خلیلی‌نیا: ندارم.

اسلامی:

نوربخش:

لسانی: –

 

[1]  «عمو زنجیر باف» نماد خدا و فلک و روزگار و طبیعت و هر چیز دیگری‌ست که راقم تقدیر انسان‌هاست، و آن زنجیر، زنجیر بخت و اقبال و سرنوشت است. طرفه این که وقتی سر گروه «عمو زنجیر باف» را صدا می‌زند و از جانب وجدان جمعی بشر، او را مورد پرسش قرار می‌دهد، این همه‌ی کودکان به یکدیگر زنجیر شده هستند که از جانب او (به جای عمو زنجیر باف) پاسخ می‌دهند: «بله!»؛ شاید نمادی از این که خودِ ما، همگیِ ما، مجموعه‌ی ما در اجتماع بشری راقم سرنوشت یک‌دیگریم؛ زیرا بر یک کشتی نشسته‌ایم و رفتار هر کدام از ما بر دیگران هم مؤثر است و می‌توانیم اگر بخواهیم گره از کار یک‌دیگر بگشاییم و همدیگر را شادمان و خوش‌بخت سازیم. نقل در http://www.naghdesher.ir/review/1796