رویکرد روان‌شناختى به مسئله پریشانى و سلامت روانى

این مقاله در صدد است طرحى کلى از نظام هاى روان شناختى رایج و مؤثر در سلامت روانى را چه در حوزه نظریه و چه در حوزه عمل ترسیم کند. این بحث بر پنج نظام متمرکز است: زیست شناختى و پزشکى, رفتارى, روان پویایى, انسان گرایانه و سیستمى. این نظام ها تا حدى همپوشى دارند, لیکن تبیین هاى کاملاً متمایزى در مورد علل مشکلات مربوط به سلامت روان ارائه مى دهند و هر یک به نوبه خود مستلزم روش هاى متفاوتى براى درمان هستند.

سطوح تحلیل
این نظام ها را مى توان در یکى از سه سطح تحلیل در نظر گرفت: اجتماعى, میان فردى و فردى. به طور سنتى, سطح فردى از دو سطح دیگر بارزتر بوده است و بر این نظر است که علل مشکلات روانى را مى توان تا عوامل فردى ردیابى کرد. براى مثال, در باب نابهنجارى ها یا نقص هاى زیست شناختى (زیستى ـ پزشکى), تجارب یادگیرى نادرست (شناختى ـ رفتارى) یا ضربه هاى عاطفى (روان پویایى), تبیین هاى سیستمیک ـ تعاملى (مانند خانواده درمانى), برآنند که مشکلات روانى از معضلات مربوط به روابط و مناسباتى نظیر تعارض ها و فشارهاى روحى در خانواده ناشى مى شود.

نظام‌هاى زیستى و پزشکى
نظام هایى که از تبیین هاى زیست شناختى بهره مى گیرند, مشکلات روانى را عمدتاً ناشى از علل جسمى نظیر عیب هایى در کارکرد مغز و سایر اعضا, عوامل وراثتى زیست شناختى و آثار ضربات یا تصادفات مى دانند. برخى نظر مى دهند که (اختلالاتى) مانند اسکیزوفرنى و افسردگى ممکن است با نقص هاى خاصى در مغز, مثلاً به نقص هایى در انتقال دهنده هاى عصبى مرتبط باشند که علائم را میان سلول هاى مغز انتقال مى دهند. (McKenna, 1987). بعلاوه, نظام هاى پزشکى تجسّم بخش این نظراند که مشکلات مربوط به سلامت روانى, همانند نوعى بیمارى جسمانى هستند (Kendell, 1993).
این دیدگاه, این نظر را در بر دارد که بیمارى هاى روانى را مى توان از هم باز شناخت و دسته بندى کرد (براساس نشانگان [عوارض] قابل تعریف یا مجموعه اى از نشانگان ها, مى توان بیمارى ها را تشخیص داد). به نظر مى رسد این امور تصویر روشنى از بروز بیمارى و پیش آگاهى از آن فراهم مى کنند. این طبقه بندى, چارچوب سودمندى براى هدایت تحقیقات و درمان از طریق توصیف نشانگان هایى که بیمارى ها در بردارند تلقى مى شود.

دارو درمانى
مفهوم ضمنى درمان در اینجا آن است که به مشکلات عمدتاً در سطح فردى پرداخته مى شود و اساساً این مشکلات از طریق بعد زیست شناختى فرد مشخص مى شوند. درمان عمدتاً بوسیله داروهاى مؤثر بر (تغییردهنده وضع) روان1صورت مى گیرد, که مى تواند در تسکین عوارضى مانند پریشانى, آشفتگى و اضطراب شدید مدد برساند. بحث و مجادله هاى شدیدى در باب ارزش درمان هاى دارو مدار2 و به ویژه, در مورد تجویز کور کورانه داروهاى آرام بخش و ضد افسردگى, درگرفته است. جنبه هاى مثبت این داروها آن است که دیگر نیازى به کنترل و نظارت جسمانى از بیماران به شدت پریشان نیست و آنان مى توانند زندگى بهنجارترى را سپرى کنند. امّا, استفاده از این داروها در دراز مدت ممکن است به اعتیاد, آسیب هاى جسمانى ناشى از اثرات جانبى, وابستگى روانى و چه بسا احساس کاهش استقلال و ضبط و مهار بر زندگى فردى خود, منجر شود.

روان ـ تربیت
هرچند, رویکردهاى روانى ـ تربیتى, دیدگاهى زیست شناختى در علّت یابى دارند, مى پذیرند که در ایجاد بیمارى هاى روانى همانند بیمارى هاى جسمانى, عوامل محیطى و اجتماعى متعددى تعامل دارند. آموزش و توصیه در مورد راه هاى شناخت و مقابله با فشار روانى مى تواند در تسکین آن سودمند باشد و این قبیل امور در مجموع, صورتى از روان ـ تربیت اند. با این وجود, اصطلاح روان ـ تربیت به طور اخص در اشاره به رویکردى به کار گرفته مى شود که معتقد است که بیمارى هاى روانى پذیراى اشکال متنوعى از فشارهاى روانى هستند و شدت بیمارى, تحت تأثیر میزان فشار روانى در محیط اجتماعى شخص به ویژه فشارهاى خانوادگى و دیگر روابط نزدیک فرد, قرار مى گیرد. براى نمونه, معلوم شده است که کمک به خانواده ها از طریق برنامه اى آموزشى, به منظور حفظ و تداوم فضاى عاطفى در درون حدومرزهاى قابل قبول, احتمال بازگشت بیمارى و نیاز به بسترى شدن مجدد را کاهش مى دهد (Brown et al., 1962; Leff and Vaughn, 1981).

نظام هاى رفتارى
رویکردهاى رفتارى مسلم مى گیرند که برخى مشکلات روان شناختى از طریق تجارب یادگیرى پدید مى آیند و به سبب شکل گیرى تصادفى رویدادها3 (پاداش ها و تنبیه ها) در محیط استمرار مى یابند. آزمایش هاى کلاسیک در مورد شرطى سازى نشان داده اند که ممکن است حالت هاى منفى اى مانند ترس ها یا وحشت ها به سبب همراهى مکرر پدیده یا امر عادى فاقد تحرک با یک محرک نفرت انگیز یا ترس آور مانند شوک الکتریکى یا صدایى بلند, پدید آیند. کانون توجه درمان عمدتاً به تغییر تجارب یادگیرى منفى یا نامناسبى معطوف است که مشکلات را سبب شده اند و ممکن است همچنان آن ها را تداوم بخشند یا ایجاد کنند.
شیوه هاى درمانى متفاوت مانند حساسیت زدایى منظم, تعدیل رفتار و رویکردهاى شناختى رفتارى از اصول رفتارنگرى به دست آمده اند.

حساسیت زدایى منظم
این شیوه (Wolpe, 1958) معمولاً براى کمک به افراد دچار هراس مانند ترس شدید از عنکبوت, از سخنرانى در ملأ عام, از بیرون رفتن, از ارتفاع و از غیره, به کار مى رود. این شیوه معمولاً مشتمل بر مراحل زیر است:
1. به شخص دچار هراس, روش هاى آرمیدگى (تمدّد اعصاب) آموزش داده مى شود. این امر به او کمک مى کند تا آرام بگیرد و به میل و اراده خود به نحو خوشایندى آرامش اعصاب پیدا کند.
2. به دنبال این روش, آرام آرام و به نحوى قابل تحمل شخص دچار ترس و هراس را در معرض یا موقعیت هراس انگیز قرار مى دهند به گونه اى که در حالت آرامش باقى بماند.
3. در طى مراحل متعدد و پى درپى, شدت (هراسناکى) محرک به تدریج افزایش داده مى شود. مثلاً کسى که از ارتفاع و بلندى هراس دارد, ممکن است بالا رفتن از طبقه اول ساختمانى را تمرین کند و سپس به تدریج به طبقه دوم و دست آخر به بالاى ساختمان برود.

تعدیل رفتار
اسلوب هاى تعدیل رفتار بر شکل گیرى یا جایگزینى رفتارهاى (مطلوب تر) به جاى رفتارهاى (نامطلوب) انگشت مى گذارند (Shaldon, 1972; Cullen et al., 1981) .به نظر مى رسد مشکلات, همانند همه رفتارها, در اثر موقعیتى که شخص در آن قرار دارد, تداوم مى یابند. به منظور بازشناسى عوامل موجود در محیط کنونى فرد که رفتارهاى مشکل زا را استمرار مى بخشند, ارزیابى نظام مندى انجام مى شود. مثلاً, همدلى, توجه, و مرخصى از مدرسه و مانند آن ها ممکن است به منزله پاداشى براى اضطراب کودک عمل کند و او به این طریق مشکل اضطراب خود را ناخواسته استمرار ببخشد. رویکردهاى رفتارى غالباً بیمار را پیش از درمان و در اثناى آن, درگیر برنامه مثبت و ضبط تفصیلى رفتارش مى کنند تا چنین پاداش هاى ناخواسته و غیر عمدى را شناسایى کنند. مکرراً ثابت شده است که این خود کنترلى4, تغییرات رفتارى قابل ملاحظه اى را موجب مى شود. احتمالاً درگیرى فعال در برنامه ثبت و ضبط رفتارى, به طور غیر مستقیم, تا حدى احساس خویشتن دارى و خود مختارى در فرد ایجاد مى کند و چه بسا بینش هایى ایجاد مى کند که به تغییرات بیشتر نیز مدد مى رساند.

رویکردهاى شناختى ـ رفتارى

درماندگى آموخته شده
تحقیق سلیگمن (1975) نشان مى دهد که اگر به حیوانات امکان دهیم تا راه هاى اجتناب از تجارب منفى مانند شوک الکتریکى را بیاموزند و سپس آن ها را از به کارگیرى شیوه هاى اجتنابى آموخته شده, باز داریم, آن ها بى احساس یا (درمانده) مى شوند. در یک آزمایش, افرادى را به حل مسائل ساده اى که (بدون اطلاع آنان) با مسائل مشکلى جایگزین شده بودند, مشغول کردند. به دنبال تلاش هاى ناکام در حل این مسائل مشکل, حتى هنگامى که به آنان مسائل ساده (و قابل حلّى) عرضه مى شد, همچنان ناکام مى ماندند و نیل به هرگونه موفقیت از سر شانس را هم از سر بیرون مى کردند. بر وفق این الگو, محیط هاى محروم, آسیب پذیر و ضعیف منشأ افسردگى و سایر اختلالات روانى تلقى مى شوند.

الگوى افسردگیِ بِک
ییکى از رویکردهاى شناختى ـ رفتارى, الگوى شناختى افسردگیِ بک (1967) است. این الگو حکایت از آن دارد که افسردگى در اثر طرز تفکّر خصلتاً یأس آور و بدبینانه فرد پدید آمده و استمرار بخشیده مى شود. چنین مى پندارند که این افکار (شناخت ها) در اثر گرایش هاى ادراکى منسجم و متلائم نسبت به جنبه هاى منفى تجارب و در اثر خطاهاى نظام مند و منطقى در تفسیرها, تداوم مى یابند. شخص ممکن است براساس اطلاعات بسیار محدود, حکم کلى صادر کند. همچنین به کارگیرى بیش از حد گزینشى اطلاعات, ممکن است نشانه این باشد که, فقط تجارب منفى مورد توجه قرار مى گیرند و همه واکنش هاى مثبت مورد غفلت واقع مى شوند. مثلاً ممکن است شخص براساس موارد معدود و پراکنده اى از طردشدگى اجتماعى, نتیجه گیرى کند که فردى کاملاً بى ارزش است و کسى او را دوست ندارد. بک اضافه مى کند که تفکر افسردگى آور ریشه در مجموعه سه جزیى مفروضات بد ـ کارکردى5 مختل کننده زیر دارد که منجر به شناخت هاى خودبه خود و خود استمرار دهنده مى شوند:
الف) دیدگاه منفى نسبت به خود: من بى ارزش هستم.
ب) دیدگاه منفى نسبت به اوضاع و احوال: همه چیز دل سردکننده است و من نمى توانم مطالباتى را که سایرین از من دارند, برآورده سازم.
ج دیدگاه منفى نسبت به آینده: اوضاع روزبه روز بدتر مى شود و براى تغییر دادن آن هیچ کارى از دست من برنمى آید.
بِک اظهار مى دارد که این افکار یأس آور ممکن است در اثر تجارب واقعى زندگى مانند از دست دادن چیزى, ناکامى یا طردشدگى پدید آیند. هرچند در مرتبه بعد, شناخت هاى افسردگى آور افکار شخص را پالایش و محدود مى کند, به گونه اى که وى عملاً در شناخت هرگونه تجربه مثبتى ناتوان مى شود.
هدف روان درمانى بک آموزش افراد براى تعدیل واکنش هاى شناختى فورى آنان نسبت به شرایط و موقعیت هاى بالقوه ناراحت کننده, و سپس بازسازى آن باورهاى بنیادینى است که واکنش هاى افسردگى آور بر آن ها مبتنى هستند.
رویکردهاى شناختى براى غلبه بر اختلال هاى مرتبط با اضطراب نیز به کار برده مى شوند, خصوصاً اختلال هایى که به اضطراب هاى مربوط به مهار کنش هاى خود انگیخته اى مانند مشکلات جنسى مربوط اند (Kaplan, 1974).

رویکردهاى روان پویایى
رویکردهاى روان پویایى در اصل استدلال مى آورند که تاریخچه تجارب عاطفى پیشین فرد به ویژه تجارب دوران کودکى, عامل مشکلات روانى است. این امور عمدتاً امورى خارج از قلمرو آگاهى افراد محسوب مى شوند. بنابراین, با آوردن خاطرات این تجارب به سطح آگاهى, درمان, با عطف توجه بر فرد و کوشش هاى او, به شخص این امکان را مى دهد که آزادتر و مستقل تر باشد:
1. سهم عمده اى که نظریه روان پویایى ایفا مى کند در ارائه این فرضیه است که مشکلات بالینى عمدتاً ریشه در آن تجارب عاطفى منفى دوران کودکى دارند که مسیر طبیعى رشد از طریق مراحل روانى جنسى را مختل مى کنند. مشکلات حاصله, ممکن است در کودکى, نوجوانى یا در اشکال گوناگون در زندگى بزرگسالى, جلوه گر شوند.
2. نظر بر این است که مشکلات در ضمیر ناخودآگاه جاى دارند. بنابراین, خاطرات این رویدادها, از جمله افکار و عواطف حول و حوش آن ها, به آسانى در دسترس نیستند, ولى ضرورت دارد با به کارگیرى روش هاى گوناگون مانند تعبیر رؤیا و تداعى آزاد6 و مانند آن ها, تجزیه و تحلیل شوند. این روش برخلاف رویکردهاى شناختى اى است که غالباً فرض مى گیرند شناخت ها, به طور هشیارانه اى در دسترس روان شناسى و مراجع براى گشودن باب مذاکره اند.
3. فروید, و سایر نظریه پردازان روان پویایى به درجات متفاوت, مطرح کرده اند که تمایلات جنسى زیربناى مشکلات عاطفى است. تعارض بین تحریم هاى اجتماعى در خصوص امور جنسى فرد, در نظر بسیارى از افراد, به مشکلات عاطفى عمیقى مى انجامد که چه بسا نیازمند روان درمانى باشند.
4. فروید على الخصوص, اظهار داشت که مشکلات به ناتوانى در حل احساسات جنسى در خانواده مربوط مى شوند. مثلث عقده ادیپ و الکترا, مفهومى کانونى است که القا مى کند بیانگر آن است که کودک در نتیجه ستیزه اى که نسبت به والد همجنس و احساسات جنسى نسبت به والد جنس مخالفش دارد, بین احساسات ذو وجهینى مانند میل, گناه و خشم گرفتار است.
سهم مهم روان پویایى در روند درمان, تأکید بر روابط درمانى و انتقال7 است. فروید استدلال مى آورد که بیمارانش به انحاء مختلف احساسات خود را (که از روابط اولیه شان, خصوصاً از روابط با والدین خود, کسب کرده اند) به طور اجتناب ناپذیرى به او انتقال داده اند. درمانگر چه بسا به صورت پدر تنبیه گرى تلقى مى شود که بیمار نسبت به او دو دل است: از یک سو, مراجع نسبت به او نفرت مى ورزد و مایل است به او حمله کند و, از سوى دیگر, احساسات جنسى غیر قابل قبولى را نسبت به درمانگر در سر مى پروراند. درمان, مراجع را درگیر فعالیت در مورد این احساسات با درمانگر مى کند و در نتیجه مراجع نسبت به این احساسات آگاه تر شده و ضبط و مهار آن ها را در دست مى گیرد. (تقویت من(ego)) روان شناسان فرویدى متأخّر, مانند کلاین و فیربرن, تأکید مى کردند که درمانگر نیز به طور اجتناب ناپذیرى, احساساتش را بر مراجع فرافکنى مى کند (انتقال متقابل). پویایى هاى روابط درمانى, به جاى تلاش در جهت حذف این احساسات, مسئله بسیار مهمى تلقى مى شد که به شخص اجازه مى دهد که رابطه با درمانگر را براى بیان و کشف شیوه هاى جدید و سازنده تر در پرداختن به این احساسات مورد استفاده قرار دهد.
خود فروید روش روان کاوى و مواجهه تک به تک تحلیل گر و مراجع را, در طول سالیان متمادى, بیش از یک بار در هفته, باب کرد. (مثلاً بنگرید به: Freud, 1962). روشن است که این روشِ درمانى, زمان بر و پر هزینه است. کوشش هایى صورت پذیرفته تا شیوه هاى روان پویایى کوتاه مدتى ابداع شوند که به طور خاص بر رفع مشکلات خاص تأکید دارند. بسیارى از این شیوه ها به تمایل جنسى و انتقال توجه نمى کنند, بلکه عوامل عاطفى متعدد و گوناگونى را در نظر مى گیرند.
درمان هاى گروهى, راه دیگرى هستند که از طریق آن ها مى توان درمان هاى روان پویایى را براى پوشش افراد بیشترى به کار برد. این درمان ها, شیوه هاى مختلفى را به کار مى گیرند تا مشکلات عاطفى حل نشده را به کمک سایر اعضاى گروه کشف و حل و فصل کنند. یک درمانگر مى تواند همزمان با چند بیمار کار کند و از فرآیندهاى مختلف روان پویایى مانند انتقال, انکار و فرافکنى میان اعضاى گروه در درمان بهره بردارى کند(Blon, 1961).
پیشرفت هاى جدیدتر, اثرات روابط و دلبستگى هاى اولیه را بر روابط کنونى فرد, مورد کاوش قرار داده است(Scharff, 1982). مثلاً در درمانگرى خانواده محور,8 هدف آن است که تنش ها و عواطف ناخودآگاه موجود در کلّ خانواده و نیز در هر فرد به هنگام بروز دادن مشکلات حل و فصل شود. هدف فوق تضمین مى کند که محیط خانواده در مرحله بعد سودمندتر باشد و بازگشت بیمارى با احتمال کمترى روى دهد(Boszromenyi-Nagy and Sparks, 1973). نظریه هاى انتقال روانى ـ اجتماعى بر شیوه هایى انگشت تأکید مى گذارند که در آن ها افراد در مقابل از دست دادن خیرى واکنش نشان مى دهند. این نظریّه ها همچنین بر نحوه کمک به افراد براى بازسازى زندگى شان در مواجهه با تغییرات فاجعه آمیز تأکید دارند.

نظام هاى انسان گرایانه
روان شناسى انسان گرایانه نیز با فرآیندهاى ناخودآگاه سر و کار دارد, ولى انسان ها را از حیث نیاز به رشد و تحول, بالقوه خلاّق و برانگیخته تلقى مى کند (Vondarcek and Corneal, 1994). در مقابل رویکردهاى روان پویایى, ضمیر ناخودآگاه هویت مثبتى تلقى مى شود که مى توان در آن به طرز موفقیت آمیزى کندوکاو کرد و به شیوه هاى گوناگون از طریق هنر, موسیقى, نویسندگى, نمایش گفتگو و خوداندیشى آن را به شیوه هاى گوناگون شرح و بسط داد. به طور کلى نظر بر این است که مى توان حالت هاى خودآگاه و ناخودآگاه فرد را درهم تلفیق/ادغام کرد و هدف, تشویق احساس خودمختارى, کنترل و آزادى است. یک رویکرد کل نگر مى کوشد ابعاد وجودى فرد, یعنى رفتار, عواطف, شناخت ها, احساسات, رؤیاها و خیال پردازى ها را انسجام ببخشد. استدلال مى شود که افراد ممکن است به سبب جنبه هاى منفى روابط با دیگران, به جایى برسند که احساس ناراحتى, نفرت و شرمندگى نسبت به برخى جنبه هاى شخصیت خود پیدا کنند. درمانگرى هاى انسان گرایانه مانند مشاوره مراجع محور کارل راجرز (1965), علاقه مندند که بفهمند چگونه افراد, خویش را تجربه مى کنند و این امر به چه نحو با مشکلات آنان مرتبط است. هدفِ درمان, ایجاد انسجام از طریق فراهم آوردن زمینه صمیمیّت یا تأیید غیر ارزشگذارانه است ـ محیط حمایت کننده اى که در آن افراد مى توانند, نقش هاى جدید خود را آزمایش کنند و به آنان کمک مى شود تا احساس خود اعانه اى و هدفدارى را از نو به دست آورند. تأکید مى شود, به افراد کمک کنیم تا احساسات و آگاهى هشیارانه خود را درهم تلفیق کنند. این امر متضمن تشویق افراد به (اطلاع یافتن) از احساسات منفى و مثبت خود و پذیرش آن ها و بیان کردن واضح تر و آزادانه تر آن هاست.
در رویکرد مشاوره غیر جهت دهنده راجرز, درمانگر مى کوشد از ارائه تفسیرها و نصیحت کردن, خوددارى کند, زیرا این امر موجب خلط نیازهاى خود درمانگر و نیازهاى درمانجو مى شود. ابتکار عمل و نصیحت کردن, موجب مى شودِ درمانگر احساس خوشایندى داشته باشد, ولى ممکن است عملاً سبب شود درمانجو احساس حماقت کند (Kelly, 1955).
در عالم واقع, رسیدن به موضع و موقعیتى کاملاً غیر جهت دهنده, تقریباً غیرممکن است; فیلمى از راجرز که به درمانجویان مى پردازد, نشان مى دهد که او عملاً تفسیرهایى ارائه مى دهد و حتى نصیحت هایى به درمانجو مى کند. در واقع راجرز بیان مى کند که درمانگر نباید نوعى روبات غیر پاسخگو به نظر برسد, باید انسان گرم و دلسوزى باشد که لااقل تا حدى, افکار و احساسات خود را بروز مى دهد.
لیکن, تأکید بر تشویق درمانجو است تا خود حل مشکلات خویش را با مساعدت هاى درمانگر, (به عهده گیرد) تا به رشد اعتماد به نفس و (عزت نفس) او کمک شود. برخى از روش هاى درمانى انسان گرایانه پا را از این فراتر گذاشته و به طور کلى از نقش درمانگر صرف نظر مى کنند. در گروه هاى مشاوره مشارکتى [co-counselling] یا بدون رهبر, افراد مهارت هاى اساسى را به یکدیگر مى آموزند و سپس همدیگر را در به کارگیرى این مهارت ها براى حل مشکلات خویش, یارى مى رسانند. آرا و نظرهاى انسان گرایانه, تأثیر قابل ملاحظه اى در ایجاد اشکال مختلف گروه هاى خود یارى در جوامع مانند گروه هاى الکلى, گروه هاى حمایت خانواده و گروه هاى زنان داشته اند.

نظام هاى سیستمى
نظام هاى سیستمى مشکلات را نه صرفاً یا عمدتاً در شخص بلکه در الگوهاى جارى فعالیت ها و در ارتباطات موجود در چارچوب روابط مى بینند.

خانواده درمانى سیستمى
اظهار مى شود که هرچند نشانگان ممکن است على الظّاهر عمدتاً در یک عضو خانواده بروز کند, ولى این امر اساساً, جنبه اى از روابط آشفته اعضاى خانواده است (Bateson, 1956; Jackson, 1968). این رویکرد اساساً متأثّر از این کشف است که نشانگان کودکان غالباً پاسخى بیمارگون به کشیده شدن والدین شان به تعارض با یکدیگر بوده است (Rutter, 1975; Haley, 1976; Minuchin et al., 1978). این مشاهدات به این نظر منجر شد که بسیارى از نشانگان ها براى اجتناب یا انحراف توجه از زمینه هاى دیگر تعارض در روابط خانوادگى, به کار گرفته شده اند. نظر بر این است که برچسب بیمار زدن بر هر یک از اعضاى خانواده ممکن است تغییرات ضرورى در روابط آشفته در خانواده را به طور کلى به تأخیر بیندازد, یا سدّ راه آن ها شود.
رویکردهاى خانواده درمانى سیستمى بر الگوهاى رفتار و چگونگى روابط تأکید دارند. آنان از بازخوردها استفاده مى کنند تا تأکید کنند بر اینکه چگونه اعمال افراد به طور مستمر متأثر از اطلاعات مربوط به اثرات اعمال پیشین است. یکى از مسائل مورد توجّه خاص, چرخه هاى باطل یا زیانبار است. نمونه اى از این چرخه ها, پاسخ مرد جوانى به مداخلات مادر اوست که باعث مى شده او در لاک خود فرو برود, زیاد بخوابد و دست از مراقبت از خود بردارد. این امر موجب مى شود مادرش با حالتى عصبانى و عیب جویانه حتى, بیش از پیش در زندگى او دخالت کند, او را متهم به تنبلى کند و از او بخواهد که براى خودش شغلى دست و پا کند. مرد جوان در نهایت, با عمل کردن به نحوى عجیب و آشفته به این تعارض و تنش شدت یافته در خانه, واکنش نشان مى دهد که در نتیجه کار او به دوره دیگرى از بسترى شدن در بیمارستان مى انجامد.
رویکردهاى سیستمى به طور فزاینده اى به شناسایى الگوهاى تکرار روابط در خانواده ها مى پردازند. این الگوها که تا حدودى مى توان در خانواده ها مشاهده کرد از باورها و برداشت ها ناشى مى شود. به علاوه, به نظر مى رسد که این باورهاى خانوادگى نیز با فرض هاى گسترده تر و مشترک اجتماعى مثلاً راجع به روابط, جنسیت, سلامت روانى و زندگى خانوادگى, مرتبط است(Dallos, 1991).

رشته هاى مشترک و جنبه هاى متقابل
هرچند تفاوت هاى روشنى میان این نظام هاى گوناگون وجود دارد, ولى در وجوه مهمى نیز اشتراک دارند, به ویژه در حوزه (درهم ریخته) کار بالینى که در آن بسیارى از پزشکان رویکردى التقاطى و عمل گرا دارند, این نظام ها برحسب سطح تحلیلى که عمدتاً بر آن تمرکز دارند و نیز در دو بعد مهم (تأثیرگذارى) و (جبرگرایى), متفاوتند.
مى توان افراد را تأثیرگذار, فعال, خودمختار (مستقل) و توانا بر تأمل در باب تجارب خویش و انتخاب گر در زندگى خود دانست. دیگر این که تبیین هاى جبرگرایانه, فرض مى گیرند که افراد کم و بیش در اوضاع و احوال اجتماعى, تاریخى و زیست شناختى شکل مى گیرند و بر اثراتى که این عوامل بر آنان دارند, کنترل چندانى ندارند.
در هر صورت این نظام ها در بسیارى از جنبه هاى مهم زیر اشتراک دارند:

همدلى
بیشتر این نظام ها اذعان دارند که درمان موفقیت آمیز, نیاز به تثبیت یک رابطه مثبت و اعتماد برانگیز با درمانجو, خانواده او و دیگران را ایجاب مى کند(Rogers, 1965; Yates, 1983). اگر دلیل دیگرى در کار نباشد, به منظور جلب همکارى مراجع به ویژه در ثبت گزارش هاى گاه و بیگاه خسته کننده اى که در برنامه هاى رفتارى لازم است, برقرارى این ارتباط ضرورى است.

رابطه درمانى
نیاز به ملاحظه روابط میان درمانگر و درمانجو مورد قبول همگان است. هم درمانجو و هم درمانگر تاریخچه اى از تجارب گذشته در باب مواجهه درمانى دارند. درمانگر باید بتواند رابطه خود را با درمانجو, همسر و خانواده اش تعدیل کند, تا بر اضطراب هاى همراه با تغییرات که ویژگى غالب مشکلات روانى است, فائق آید.

ارتباط
همه اشکال درمان, مستلزم رابطه روشنى در سطوح مختلف میان درمانجو و درمانگراند. براى بسیارى از بیماران, ناتوانى در برقرارى ارتباط در مورد مشکلات, جنبه اى حیاتى است و مى توان با استدلال ثابت کرد که, نشانگان اغلب به صورت ارتباطات غیر مستقیم بروز مى کند و امورى را نشان مى دهد که افراد مایلند اظهار کنند, ولى احساس مى کنند مجاز به ابراز آن ها نیستند. خانواده درمانگران اغلب اعضاى خانواده را ترغیب مى کنند تا نحوه ارتباط برقرار کردن در خانه را نشان دهند. حتى درمانگرانى که به طور فردى کار مى کنند, ممکن است بکوشند ارتباط درمانجو را با دیگران حتى الامکان به صورت مستقیم کشف کنند. مثلاً, گشتالت درمانى پرلز (1969), افراد را ترغیب مى کند که برخى جنبه هاى واقعى زندگى خود را به تصور درآورند, مثلاً والدى را نشسته بر روى صندلى خالى در نظر بگیرند و سپس احساس خود را براى شخص خیالى نشسته بر روى صندلى بیان کنند, نه این که صرفاً بکوشند درباره احساسات و شناخت هاى خود گفتگو کنند. این امر ممکن است به طور مستقیم ترى به درمانگر نشان دهد که چگونه افراد با دیگران ارتباط برقرار مى کنند و با انجام دادن این کار احساسات درونى و زیربنایى آن ها چیست.

چرخه هاى زیانبار
شمارى از جهت گیرى ها شامل این نظر است که ممکن است مشکلات از طریق چرخه تعامل میان رفتار و پیامدهایش (بازخورد), تشدید شود. نمونه متعارف این امر, شخصى است که براى رهایى از نگرانى ها و مشکلات به نوشیدن مشروبات روى مى آورد. مع الأسف, مشکلات او در اثر نوشیدن مشروبات الکلى و در نتیجه, ناتوانى اش در حل مشکلات به نحوى کارآمد, حادتر مى شود. (Heather and Robertson, 1986) این امر خود ممکن است مشکل را وخیم تر کند. به همین ترتیب, خانواده درمانگران در باب (راه حل هاى نابفرجام) براى مشکلات سخن به میان مى آورند, نظیر پدرى که با (غر زدن) مى خواهد نوجوان سرکش را به انجام رفتار مسئولانه وادارد که این کار نوجوان را خشمگین تر کرده و این او را به انجام بیشتر همان رفتارها مى کشاند.

پى نوشت ها:
* مشخّصات کتاب شناختى اصل مقاله چنین است:
Dallos, Rudi, زPsychological Approaches to Mental Health and Distressس, in Heller Tom, Jill Regnolds, Roger Gomm, Rosemary Muston and stephen pattison(eds.) Mental Health Matters (London, MacMilan press LTD, 1966), pp. 11-76.
1. psychotropic (mood-altering) drugs
2. drug-based
3. pattern of events
4. self-monitoring
5. dysfunctional assumptions
6. free association
7. transference
8. family-focused therapy

کتاب نامه:
Bateson, G. (1972) Steps to an Ecology of Mind, New York, Basic Books.
Bateson, G., Jackson, S., Haley, J. and Weaklands, J. (1956) ‘Towards a theory of schizophrenia’, Behavioural Science, vol.1, 251-264.
Beck, A. T. (1967) Depression: clinical, experimental and theoretical aspects, New York, Harper & Row.
Bion, W. R. (1961) Experiences in Groups, London, Tavistock.
Boszromenyi-Nagy, I. and Sparks, G. (1973) Invisible Loyalties, New York, Harper & Row.
Boyle, M. (1990) Schizophrenia: A Scientific Delusion?, London, Routledge.
Brown, G. W., Monck, E. M., Carstairs, G. M. and Wing, J. K. (1962) ‘The influence of family life on the course of schizophrenic illness’, British Journal of Preventative Social Medicine, vol.16, 55-68.
Cullen, C., Hattersley, J. and Tennant, L. (1981) ‘Establishing behaviour: the constructional approach’, in Davey, G. (ed.), Applications of Conditioning Theory, London, Methuen.
Dallos, R. (1991) Family Belief Sydtems, Therapy and Change, Milton Keynes, Open University Press.
Freud, S. (1962) Two Short Accounts of Psychoanalysis, Harmondsworth, Pelican.
Haley, J. (1976) Problem Solving Therapy, San Francisco, Jossey-Bass.
Heather, N. and Robertson, I. (1985) Problem Drinking: The New Approach, Harmondswoth, Pelican Books.
Jackson, D. (1957) ‘The question of family homeostasis’, Psychology Quarterly Supplement, vol.31, 79-90.
Jackson, D. (ed.) (1968) Theraphy, Communication and Change, Palo Alto, CA, Science and Behavior Books Inc.
Kaplan, H.A. (1974) The New Sex Therapy, New York, Brunner Mazel.
Kelly, G. (1955) The Psychology of Personal Constructs, New York and London, Norton.
Kendell, R. E. (1993) ‘The Nature of Psychiatric Disorders’, in Kendell, R. E. and Zealley, A. (eds), Companion to Psychiatric Studies, 5th edn, Edinburgh, Churchill Livingstone.
Leff, J. and Vaughn, C. (1981) ‘The role of maintenance therapy and relatives’ expressed emotion in relapse of schizophrenia: a two-year follow-up’, British Journal of Psychiatry, vol.139, 102-10.
McKenna, P.J. (1987) ‘Pathology, phenomenology and the dopamine hypothesis of schizophrenia’, British Journal of Psychiatry, vol.151, 288-301.
Minuchin, S., Rosman, B. and Baxter, L. (1978) Psychosomatic Families: Anorexia Neroosa in Context, Cambridge, MA, Harvard University Press.
Perls, F. S. (1969) Gestalt Therapy Verbatim, Moab, Real People Press.
Rogers, C. (1965) Client Centred Therapy, New York, Houghton Mifflin.
Rutter, M. (1975) Helping Troubled Children, Harmondsworth, Penguin.
Scharff, D. E. (1982) The Sexual Relationship: an object relations view of sex and the family, Boston, Routledge & Kegan Paul.
Seligman, M. (1975) Helplessness, San Francisco, Freeman.
Sheldon, B. (1982) Behaviour Modification, London, Tavistock.
Vondarcek, F. W. and Corneal, S. (1994) Strategies for Resolving Individual and Family Problems, Pacific Grove, Brook Cole.
Wolpe, J. (1958) Psychotherapy and Reciprocal Inhibition, Stanford, CA, Stanford University Press.
Yates, A. J. (1983) ‘Behaviour therapy and psychodynamic theory: basic conflict or reconciliation or integration?’, British Journal of Clinical Psychology, vol.22 (2), 107-127.

مطالب مرتبط