معنایی برای زندگی

چند سال پیش، به هنگام زنگ تفریح، با تعدادی از دانشجویان در راهروی دانشکده درباره اهمیت دین در جامعه خودمان بحث می‌کردم. من، که در زمان لاادری مذهب بودم، داشتم پیش یک مسیحی متدین و متعبد اعتراف می‌کردم که چقدر خوب می‌شد اگر دعاوی خداباورانه صادق بودند، زیرا در آن صورت، جهان فقط امری مربوط به تصادف و ضرورت نبود، داستانی غم انگیز با پایانی غم انگیز‌تر نبود، بلکه به جای آن، «جهان متشخص و انسان وار می‌بود؛ موهبتی از جانب پدر آسمانی ما، که مبنایی برای معنا و هدف فراهم می‌آورد».
در آن حال، زن پخته‌ای که دانشجوی کلاس دیگری بود، و من می‌دانستم که ملحد است، سخنان مرا اتفاقی شنید و ناگاه از میان گروهی که مشغول نوشیدن قهوه بودند به سمت من هجوم آوردند و با عصبانیت و پرخاشگری گفت: «این نفرت انگیزترین سخنی است که تا کنون شنیده‌ام.» از او پرسیدم چرا این طور فکر می‌کنی؟ پاسخ داد: «دین مانع رشد و بلوغ بشر است. ما به یک پدر بزرگ آسمانی نیازی نداریم. ما حاجت‌مند رشد و بلوغیم و نیازمندیم که خود والدین خود گردیم».
سخنان این خانم مرا به یاد این جمله مشهور نیچه انداخت که حال که «خدا مرده است» و ما یگانه قدسی را کشته‌ایم، باید خودمان خدا شویم تا شایسته کاری که‌ کرده‌ایم، به نظر آییم.[در واقع] آن زن ملحد، استقلال و خود مدبر خویشتن بودن را بر معناداری ترجیح می‌داد و مدعی بود که دین درست نقطه مقابل این کار را می‌کند.
به عبارت دیگر، آن زن دو مدعا داشت:
1- آزاد بودن یا خود مدبر خویشتن بودن مهم‌تر است که از این آدمی معنا یا هدفی با شکوه و عظیم برای زندگی داشته باشد.
2- [آری] دین، معنا یا هدفی بزرگ برای زندگی فراهم می‌آورد، اما نمی‌گذاریم آدمیان آزاد باشند یا خود تدبیر امور خویش را برعهده گیرند.

من در طی این سال‌ها به پاسخ این زن بسیار اندیشیده و به این نتیجه رسیدم که او در هر دو مورد برخطاست. در این مقاله، از دین در برابر دو مدعای این خانم دفاع می‌کنم و می‌کوشم تا نشان دهم که معناداری و خود تدبیری، هر دو عناصر ضروری یا مهم برای یک زندگی ایدئالند و در یک نظام دینی، آن دو با یکدیگر سازگارند.
اجازه دهید از مدعای اول آغاز کنم و آن این که آزاد بودن مهم‌تر از معنادار بودن زندگی است. ابتدا بگذارید الفاظی را که به کار می‌بردیم تعریف کنم. مقصود من از «خود تدبیری»، حکومت بر خویشتن است؛ یعنی این که آدمی بتواند. براساس ادله‌ای قومی دست به گزینش بزند، نه آنکه تهدید یا نیروهای بیرونی او را وادار به کاری کنند.
مقصود من از «معنا»ی زندگی آن است که زندگی داری هدف، منطق یا طرحی ذاتی است. حال این هدف می‌تواند خوب، بد یا خنثی باشد. برای چیزی که هدف بدی دارد می‌توان این مثال را آورد: فعالیت مسموم کردن مخزن آبی که جماعتی برای گذران زندگی خود به آن وابسته‌اند. برای کاری که هدف خنثایی در پشت آن است می‌توان این مثال را آورد: پرسه زدن برای وقت گذرانی، (البته سخن قابل دفاعی است که این کار، بسته به شقوق و اوضاع و احوال موجود، بد یا خوب است، و اگر شما چنین فکری دارید، در این صورت، یا خودتان مثالی بیاورید و یا مقوله‌ هدف خنثی را کنار بگذارید). برای هدف خوب هم می‌توان این مثال را آورد: حفر یک چاه برای تهیه آب مورد نیاز یک جماعت.
حال به نظر می‌رسد که خود فرمانروایی، به مثابه یک ارزش، از هدف‌های خنثی و بد، ارجمندتر است، زیرا خود فرمانروایی ارزشی مثبت دارد، حال آن که این دو مقوله دیگر واجد این ارزش نیستند. خود فرمانروایی شاید برای ما ارجمندتر از پاره‌ای از هدف‌های خوب باشد، اما به نظر می‌رسد که برتر از همه اهداف خوب باشد. در عین حال که آزاد بودن می‌تواند از داشتن این یا آن هدف اتفاقی در زندگی ارجمندتر باشد، آزادی را به واقع، نمی‌توان جدای از مفهوم هدفداری فهم کرد. آزاد بودن به این معناست که وقتی آدمی می‌خواهد برای رسیدن به هدف g فعل a را انجام دهد، قادر به انجام آن باشد. بنابراین، دو مفهوم هدف و آزادی به هم مرتبطند.
اما از آن زن ملحد، منظوری بیش از این داشت. در واقع، مقصود او این بود که اگر او ناگزیر باشد میان آزادی اراده و زندگی در جهانی که یک قدرت الهی بر آن حاکم است یکی را برگزیند، اولی را برخواهد گزید. اما ظاهرا این سخن از دو جهت غلط است:
1- این سخن از خود فرمانروایی یک مطلق ناموجه می‌سازد.
2- این سخن یک دو شقی کاذب ایجاد می‌کند.

دو موقعیت را در نظر بگیرید: در موقعیت a شما به اندازه الان آزادید (یعنی شما 100 واحد فرمانروایی دارید – این واحدها را اصطلاحا «اتم های خود فرمانروایی» می‌گوییم)، اما عمیقا بدبخت و بیچاره‌اید، زیرا در یک اتاق بزرگ و جالب هستید که درب آن قفل است و به تدریج پر از گاز سمی می‌شود. شما تا پنج دقیقه دیگر هر کاری بخواهید می‌توانید انجام دهید، ولی پس از آن خواهید مرد. اما در موقعیت b، شما فقط 95 اتم خود فرمانروایی [= آزادی] دارید (یعنی کارهای کمی وجود دارد که شما قادر به انجام آن در این جهان نیستند – مثلا ارتکاب زنا یا کشتن همسایه خودتان)، اما نور خورشید و هوای تازه به تدریج اتاق را پر می‌کند. حال کدام جهان را شما انتخاب می‌کنید؟ من موقعیت b را برمی‌گزینم، زیرا به نظر من، خود فرمانروایی تنها ارزش در جهان نیست و چنین نیست که همواره ارزش درجه اول باشد. من فکر می‌کنم کثیری از ما مایلند چند اتم خودمانروایی و خودتدبیری را از دست بدهند، و در مقابل، به مقدار زیادی بر سعادت خود بیفزایند. به گمان من، جهانی با یک هدف خوب، جهانی خواهد بود که در آن ما حاضر باشیم چند واحد آزادی را از دست بدهیم. اگر به ما گفته می‌شد که ما می‌توانیم فقر، جنایت و رنج‌های بزرگی را که در جهان وجود دارد از این راه که هر یک اتم خودفرمانروایی را قربانی کنیم از بین ببریم، آیا ما این کار را نمی‌کردیم؟ اگر حاضر می‌بودیم این کار را انجام دهیم، پس خود فرمانروایی یک ارزش مطلق نیست که همواره بر هر ارزش دیگری تقدم داشته باشد‌، بلکه ارزشی مهم در میان ارزش‌های دیگر است.
من به مدعای دوم آن خانم ملحد می‌پردازم که دین همواره هدف را برخود مدبر خویشتن بودن برتر می‌نشاند. من فکر می‌کنم سخن این خانم سوء برداشت یا سوء فهمی است از آن چه برگزیده‌ترین ادیان برای تحقق آن تلاش می‌کنند. چنان که عیسی در انجیل یوحنا (32/8) می‌گوید: «شما حقیقت را خواهید شناخت و حقیقت شما را آزاد خواهد کرد». خداباوری، به جای این که آزادی و معناداری را در مقابل هم ببیند، آن دو را چنان به یکدیگر گره خورده می‌بیند که نمی‌توان آن‌ها را از یکدیگر بازگشود. از آن جا که خداباوری مدعی است حقیقت را درباره جهان در اختیار ما می‌نهد، و از آن جا داشتن باورهای صادق در رسیدن به اهداف آدمی واجد اهمیت است، پس نتیجه می‌گیریم که خود فرمانروایی ما عملا به هنگام در اختیار داشتن حقیقت هدف افزایش می‌یابد. اگر ما بدانیم که چرا در دار دنیا هستیم و واقعا چه حق انتخاب‌هایی در سرنوشت ما وجود دارند، در مورد کوری که عصا کوری دیگر است، هوش‌مندانه‌تر قادر به انتخاب خواهیم بود.
در حقیقت، دین مبتنی بر خداباوری (منظورم یهودیت، مسیحیت و اسلام است، که البته این تعبیر می‌تواند در بسیاری از اشکال دین هندو و ادیان افریقایی هم مصداق داشته باشد) مدعی آن است که در برابر ما شقوقی قرار می‌دهد که واجد بیش‌ترین اهمیت‌‌‌اند، به طوری که اگر این دین بر حق باشد، جهان خیلی بهتر (بی‌نهایت بهتر؟) است از زمانی که بر حق نباشد.
بگذارید این نکته را شرح و بسط دهیم. اگر خدا باوری صحت داشته باشد و موجودی متعالی، خیر‌خواه و حاکم بر جهان وجود داشته باشد، هشت مدعای زیر صادق خواهند بود:
1- ما تبیین قانع کننده‌ای از منشا و قوام جهان داریم. ما فرآورده تصادف و ضرورت یا نتیجه یک انفجار عظیم فاقد هویت انسان وار نیستیم، بلکه نتیجه کار یک موجود آسمانی هستیم که مراقب ماست. همان طوری که ویلیام جیمز می‌گوید که اگر دین صحت داشته باشد «عالم برای ما دیگر صرفا یک آن (it) نخواهد بود، بلکه یک تو (thou) خواهد بود … و هر گونه ارتباط ممکن میان دو شخص، میان انسان و عالم هم ممکن خواهد بود…) ما با آگاهی از این امر با آگاهی از این امر که جهان محسوس بخشی از یک جهان روحانی‌تر است که معنای خود را از آن می‌گیرد، علی‌رغم وجود شر در عالم، ارتباط سازگارانه ذاتی‌ای میان جهان ما و واقعیت متعالی وجود دارد، می‌توانیم آرامش یابیم.
2- خیر بر شر غلبه خواهد کرد – ما در مبارزه با بدی‌ها تنها نیستیم، بلکه خدا در این نبردگاه جانب ما را گرفته است. پس من و تو نبرد بیهوده نمی‌کنیم – ما سرانجام پیروز خواهیم شد. این اندیشه پیروزی نهایی خوبی بر بدی به ما قوت قلب خواهد داد تا به جنگ بر ضد هر گونه بی‌عدالتی و ظلم و جور ادامه دهیم و این در حالی است که غیر متدینان محاسبه می‌کنند که نیروهای شر در برابر خیر، آن قدر زیادند که جنگ با آن‌ها بیهوده است.
3- خدا ما را دوست دارد و دل نگران ماست – عشق او ما را به پیش می‌راند (2 قرنتیان 7/5) و لذا ما برای انجام کارهای نیک اخلاقی، از جمله ایثارهای بزرگ، انگیزه قوی‌تری داریم. ما زندگی عمیقا اخلاقی خواهیم داشت تا سپاس عمیق خود را به موجودی که ما را دوست دارد و ما نیز او را دست داریم، عرضه کرده باشیم. سکولاریسم فاقد این احساس عشق جهانی است و بنابراین، تصادفی نیست که نتوانسته است قدیسانی اخلاقی چون عیسی، قدیس فرانسیس، گاندی، مارتین لوتر کینگ و مادر ترزا بپرورد. شما حاجت‌مند عشق ویژه‌‌ای هستید تا بتوانید دست از جهانی پر از اسباب فراغت بردارید و به یک جزیره‌ دور افتاده بروید و به جذامیان خدمت کنید؛ کاری که پدر دامین کرد.
4- ما پاسخی داریم به این سؤال که چرا اخلاقی باشیم – پیداست که اخلاقی بودن به سود شماست. اخلاق سکولار در پاسخ به این سؤال که چرا وقتی که اخلاقی بودن به سود تو نیست، و می‌توانی با عملی خودخواهانه زندگی را به نحو سودآوری به پیش بری، باید اخلاقی باشی، با مشکلی جدی روبه‌رو است؟ اما چنین مشکلی در اخلاق دینی نمی‌آید، زیرا شر واقعا برای شما بد است و خیر واقعا برای شما خوب است.
5- عدالت عالم گیر بر جهان حاکم است. ترازو دقیق کار می‌کند و بنابراین، به هر کس چیزی داده می‌شود که مطابق شایستگی اخلاقی‌اش، استحقاق آن را دارد.
خوش شانسی اخلاقی وجود ندارد (مگر آن که لطف الهی را که سرانجام غلبه خواهد کرد نوعی «خوش شانسی» تعبیر کنیم)، بلکه در مورد هر کس بر این اساس داوری می‌شود که چگونه از توانایی‌هایش استفاده کرده است (انجیل متی، باب 25).
6- همه انسان‌ها ارزشی برابر دارند. از آن جا که همه ما به صورت خدا آفریده شده‌ایم و فرزندان اوییم، پس همه با هم خواهر و برادریم. ما یک خانواده هستیم و باید از روی خیرخواهی با یکدیگر رفتار کنیم، گویی که اعضای یک خانواده دارای ارزشی برابر‌یم. البته نظام‌های اخلاقی و سیاسی سکولار جدید غالبا این ارزش برابر افراد را می‌پذیرند، اما توجیهی برای آن ندارند. آری، اگر خدا پدر ما نباشد، چه معنایی دارد که بگوییم همه اشخاص ذاتا ارزشی برابر دارند. حق با ارسطو و نیچه است که از دیدگاه مصلحت اندیشانه و فایده جویانه، نابرابری‌های بی‌شماری در عالم وجود دارد، و چرا نباید اشخاص برتر از طبقات فروتر به سود خواهد استفاده نکنند؟ از این حیث، به نظر می‌رسد که سکولاریسم در رد مشرب عدم تساوی طلبی از سود یک سرمایه دینی تغذیه می‌کند که دست از آن کشیده است.
7- لطف و غفران الهی – پایانی خوش برای همه. شاهنامه آخرش خوش است (کمدی الهی). گناه اخلاقی‌ای که احساس می‌کنیم، حتی به دلیل شنیع‌ترین اعمال ما می‌تواند پاک شود و خدا می‌تواند ما را نجات دهد و مجال جدیدی در زندگی ما پدید آورد. این آزادی حقیقی اخلاقی است.
8- زندگی پس از مرگ وجود دارد. مرگ پایان همه چیز نیست، بلکه ما به زندگی ادامه خواهیم داد و در جهانی بهتر یکدیگر را باز خواهیم شناخت. ارواح ما جاودانه خواهند بود و مقدر است که زندگی والاتری از زندگی این دنیا داشته‌ باشیم (البته جهنم در این جا معضلی است که تا اندازه‌ای کل این فکر را از اعتبار ساقط می‌کند، اما بسیاری از انواع خداباوری [مثلا انواعی از مذاهب دین هندو که مبتنی بر خدا‌باوری اند و الهیون مسیحی‌ای مثل اریگن (در قرن دوم)، اف. موریس و کال بارث معتقدند که در پایان، همه رستگار خواهند شد. جهنم تنها مدرسه موقتی است برای آموزش اخلاقی – من معتقدم که این دیدگاه، دیدگاه موجهی است.) بنابراین، اگر دیدگاه خدا باوری عبری – مسیحی درست باشد، جهان خانه‌ای سرشار از محبت و صمیمیت است که در آن همه ما همچون خواهر و برادر در یک خانواده به هم مرتبطیم و مقدر شده است که برای همیشه در سعادتی همه گیر در واقعیتی که در آن خیر، شر را شکست می‌دهد، زندگی کنیم.
اگر خداباوری کاذب باشد و سکولاریسم صادق، هیچ مبنای واضحی برای تساوی انسان‌ها وجود ندارد، هیچ دلیلی وجود ندارد که با همه مردم با احترام مساوی رفتار کنیم، هیچ پاسخ واضح و بی‌پیرایه‌ای به این پرسش داده نمی‌شود که چرا باید اخلاقی باشیم، حتی وقتی که اخلاقی بودن به سود ما نیست؟ یا هیچ هماهنگی و هدفی در جهان احساس نمی‌شود. «چرخ گردون بر جای زئوس نشسته و اینک اوست که شاه است». (سوفکلس)
این نکته را هم بیفزایم که خدا‌باوری ما را از هر گونه خود فرمانروایی‌ای که در نظام‌های غیر خداباورانه هست، محروم نمی‌کند. خدا وجود داشته باشد یا نه، ما همچنان در انتخاب خیر و شر آزادیم (با فرض این که مفاهیم خیر و شر در یک جهان غیر الهی معنا داشته باشد) – پس ظاهرا این امر واضحی است که دنیای شخص خداباور ما بسیار بهتر و رضایت بخش‌تر از دنیایی است که در آن خدا وجود نداشته باشد. البته این مشکل وجود دارد که ما احتمالا نمی‌دانیم که آیا خداباوری، چه رسد به تقریر دینی خاص ما از آن، صادق است یا نه؟ در این جا من باید از چیزی شبیه به شرطیه پاسکال استفاده کنم تا بر نکته سومم تاکید کنم، و آن این که ما ممکن است تکلیفی داشته باشیم یا دست کم ممکن است این کار خوبی باشد که چنان زندگی کنیم که گویی مدعیات خداباوری صادق است؛ یعنی اگر شما چنین نیندیشید که خداباوری آن قدر بعید است که ما حتی نباید آن را یکی از نامزدهای حقیقت تلقی کنیم، پس ما باید چنان زندگی کنیم که اجازه دهیم فضایل خداباوری، الهام بخش زندگی و فرهنگ ما باشد. برتری جهان‌بینی الهی بر جهان‌بینی سکولار تا آن جاست که – حتی اگر لاادری یا ملحد ضعیف باشیم – به سود ماست که چنان زندگی کنیم که گویی جهان‌بینی الهی صادق است و هر شخصی را فرزند خدا بدانیم و دارای ارزشی والا؛ و چنان کار کنیم که گویی خدا با ما در پیکار خیر علیه شر در همکار است و جامعه‌ای بسازیم مبتنی بر این ایده‌ها. پس خوب است روی خدا شرط‌بندی کنیم. دین هدفی برای زندگی به ما می‌بخشد و مبنایی برای اخلاق به دست ما می‌دهد که آن قدر ارزش‌مند است که نباید آن را با بی‌اعتنای از دست بدهیم. این میراثی است که ما می‌توانیم از آن برای برپای تمدنی بهتر استفاده کنیم و میراثی است که اگر از آن غفلت ورزیم، ضررش متوجه خود ما می‌شود.

پی‌نوشت‌ها:
* مشخصات کتاب شناختی مقاله به شرح زیر است:
walker , lois hope"religion gives meaning to life " in pojman louis p . philosophy quest for truth (united stataes of america wadsworth , publishing company , and an international thomson publishing company, 1999) pp . 537 – 541 .
با سپاس از مدیریت محترم مؤسسه پژوهشی نگاه معاصر که متن این مقاله را در اختیار مجله نهادند. (این مقاله توسط استاد مصطفی ملکیان با متن انگلیسی آن مقابله شده است).
1.autonomy
2. freedom
3. big bang
4- altruism
5- origen
6- f.maurice
7- karl barth

مطالب مرتبط