فلسفه سیاسی هابز، بنیان ها و اصول آن

لئو اشتراوس
ترجمه: سعید قاسمی نژاد

فلسفه سیاسی هابز اولین تلاش منحصرا مدرن برای ارائه یك پاسخ بی تناقض و جامع به پرسش از زندگی درست انسان است كه در عین حال پرسش از ساماندهی درست جامعه نیز هست. شاید در آموزه های هابز هیچ جزیی نباشد كه نتوان ردپای آن را در آثار پیشینیان او یافت و شاید عده ای از آنها از بعضی جهات كمتر از هابز در بند سنت ها بودند ولی آن اجزا كه پیش از هابز به طور جداگانه پدید آمده بودند یگانگی مدرن واضحشان را تنها در فلسفه هابز یافتند و هیچ یك از پیشگامان هابز نكوشیدند گسستی كاملا مشخص از سنت را آنگونه كه لازمه پاسخ مدرن به پرسش از زندگی درست انسان است سامان دهند.

تقریبا همگان پذیرفته اند كه نظرات هابز نقطه عطفی در تاریخ حق طبیعی و تئوری دولت بوده است ولی این نكته كه اهمیت دستاوردهای هابز بسیار بیشتر است اغلب مورد توجه واقع نشده است.

هابز اولین كسی بود كه لازم بودن این جست وجو را احساس كرد و در یافتن پاسخ خود، یعنی یك دانش جدید درباره انسان و دولت موفق شد. تمامی اندیشه های سیاسی و اخلاقی بعدی آشكارا یا تلویحا بر مبنای این دكترین جدید بنا شده اند. برای نشان دادن اهمیت سیاسی آن، باید بر این واقعیت تاكید كرد كه آرمان تمدن مدرن در هر دو حالت توسعه بورژوای سرمایه دارانه و جنبش سوسیالیستی به شكلی عمیق، واضح و با صمیمیتی كه پیش از او و تا به امروز انجام نشده است توسط هابز بنیان نهاده و توضیح داده شده است. برای نشان دادن تاثیر فلسفی آن باید اشاره كرد كه فلسفه اخلاق، نه فقط فلسفه اخلاق را سیونالیستی عقل گرایانه قرن هجدهم، بلكه فلسفه اخلاق روسو، كانت و هگل نیز بدون كارهای هابز امكان پذیر نبودند اما از همه مهم تر اگر گفت وگو و توضیح درباره هدف و كمال زندگی وظیفه اساسی و مهم فلسفه باشد، فلسفه سیاسی هابز به عنوان یك پاسخ بنیادین به پرسش از زندگی درست انسان نه فقط برای فلسفه سیاسی، یعنی یك شاخه از دانش در میان دیگر شاخه ها، بلكه برای كل فلسفه مدرن اهمیت فراوانی دارد.
تقریبا همگان پذیرفته اند كه نظرات هابز نقطه عطفی در تاریخ حق طبیعی و تئوری دولت بوده است ولی این نكته كه اهمیت دستاوردهای هابز بسیار بیشتر است اغلب مورد توجه واقع نشده است.
این عدم اقرار و قدردانی اگرچه به نظر پارادوكسیكال برسد، اما تا حدودی به خاطر تاثیر خود هابز است. بنابه ادعای خود هابز، دستاوردهای او در فلسفه سیاسی با به كاربردن روشی جدید ممكن شد، روشی كه به وسیله آن گالیله فیزیك را به علم ارتقا داد. در توافق با این روش كه برآیند تركیبی نامیده می شود resolotive-compositive واقعیت های سیاسی داده شده مثل عادلانه بودن یا ناعادلانه بودن بحث برانگیز یك عمل سیاسی خاص یا مفهوم رایج عدالت به طور كلی و یا خود دولت به عنوان پیش شرط اولیه بحث از عدالت یك واقعیت سیاسی در حد كمال
Par excellence تحلیل می شوند، به اجزایشان یعنی اراده های فردی فروكاسته می شوند و آنگاه روند معكوس
converso itinere از آن اجزا آغاز می شود و امكان و لزوم وجود یك «اراده جمعی» طی یك رابطه منطقی آشكار evidentissima connexion بسط داده و پرورده می شود و آنچه در ابتدا كلی غیرعقلانی بود عقلانی می شود. بنابراین به نظر می رسد محتویات ویژه فلسفه سیاسی هابز تقدم مطلق فرد بر دولت، تصور و برداشت از فرد به عنوان موجودی خویشكام و خودخواه، مفهوم رابطه بین حالت طبیعی و دولت به عنوان آنتی تز آن و در نهایت تصور از خود دولت به عنوان لویاتان لازمه روش هابز بودند. با توجه به اینكه این روش در انتها دست آخر، تنها به عنوان تقلید و سرمشق گیری از بنیانگذاری فیزیك نوین توسط گالیله به كار رفت از این منظر دستاورد هابز هر قدر هم عظیم باشد در مقایسه با بنیانگذاری علوم مدرن توسط گالیله و دكارت دست دوم محسوب می شود.
به رغم اهمیت فلسفه سیاسی هابز، اهمیت جهانی جهانشمول آن تا مدت ها مورد تصدیق قرار نگرفت. طبق گفته خود هابز، روش به عنوان مشخصه مهم نظریه سیاسی او به حساب آورده شده است حال مشخص شده كه روش نه تنها یگانه ویژگی نظریه سیاسی او نیست بلكه مهم ترین آنها نیز نیست. دقیقا براساس پنداشت از روش برآیند تركیبی و نه به وسیله پنداشت روش اصالت ماهیتی ارسطو پرسش از هدف و چند و چون اراده فردی و اراده انسان در وضع طبیعی، به مسئله مهمی برای بسط واقعی عینی ایده دولت تبدیل شد و پاسخ به این پرسش مهم از قبل توسط روش معین نشده است. همانطور كه مجادله روسو علیه هابز به خوبی ثابت می كند، تناقضی میان دو ادعا باقی می ماند یكی می گوید انسان دارای طبعی نیك به شكلی دقیق تر، بی گناه است و دیگری ادعا می كند انسان دارای طبعی شر درنده است. بنابراین اخذ نظر اخیر توسط هابز، كه بدون آن فلسفه سیاسی اش تمام ویژگی هایش را از دست می دهدباید خاستگاه دیگری غیر از روش داشته باشد و در نتیجه، فلسفه سیاسی هابز باید خاستگاهی بی واسطه تر و عینی تر داشته باشد. این خاستگاه نه خاستگاه روش و فرم بلكه خاستگاه مطالب فلسفه سیاسی هابز در كجا باید جست وجو شود.

پژوهش ها دو پاسخ مختلف به این پرسش داده اند. پاسخ بدیهی، كه ساختار فلسفه سیاسی هابز خودش ما را به آن هدایت می كند، این است كه هابز معنای واقعی هدف و چند و چون اراده فردی را از روانشناسی مكانیستیك كه در سیستم او بر فلسفه سیاسی اش مقدم است استنباط می كند. این روانشناسی همانقدر كه در وجه سلبی اش آزادی اراده را نفی می كند در وجه ایجابی اش این ادعا كه انسان تحت تمامی شرایط به وسیله انطباعات حسی اش و عكس العمل های غیر ارادی به آن احساسات مثل میل یا شور عمل می كند تا با خروش، را تایید می كند. اكنون مشاهده اینكه این روانشناسی به هیچ وجه فرضی لازم برای فلسفه سیاسی هابز نیست چندان دشوار نیست، ویژگی های نظریه هابز انكار اینكه دگر دوستی امری طبیعی است، اینكه انسان طبعی درنده دارد و اینكه وضعیت طبیعی عبارت است از جنگ همه علیه همه می توانند با پیش فرضی اختیارگرایانه نیز حفظ شوند. علاوه بر این، این دیدگاه بدبینانه درباره طبیعت انسانی پیش از آنكه او كمترین تصوری درباره روانشناسی مكانیستیك داشته باشد در ذهن او جای گرفته بود. این ملاحظات و ملاحظات همانند آن و. دیلتای را به جست وجوی سرچشمه مطالب فلسفه سیاسی هابز، نه در روانشناسی علمی نوین ولی در شكل سنتی آن، هدایت كرد. طبق گفته دیلتای علم تنها «شكلی كه انسان شناسی امروز پیدا كرده است را معین كرد برگزید و تا جایی كه به مطالب مربوط است آنها اساسشان را در توصیفات، طبقه بندی ها و تعاریفی می یابند كه متعلق به عصر پیشین هستند.» دیلتای سپس به تعقیب ردپای این مصالح در آثار كلاسیك می پردازد. او اهمیت ویژه ای به این مطلب می دهد كه هابز در بخش بنیادین فلسفه سیاسی، نظریه شور، بسیار وامدار رواقیون است. ما در اینجا نمی توانیم درباره تحلیل دیلتای از مطالب هابز بیشتر بحث كنیم با این حال یك نكته باید مورد توجه قرار گیرد و ذكر شود. دیلتای به بررسی نظریه شور در رساله شهروند Dehomine می پردازد كه تحت تاثیر رواقیگری بود او چیزی درباره نظریه شوری كه هابز در كتاب مبانی قانون Element of law پرورده است ذكر نمی كند نظریه ای كه به هیچ وجه نشانی از رواقیگری ندارد و علاوه بر آن با جزئیاتی بسیار بیشتر از آنچه كه در قطعه قرینه در رساله شهروند آمده است پرورده شده است. اصولا باید اظهار شود دیلتای هرگز بررسی نكرد كه آیا نظریات سنتی ای كه در نوشته های هابز تكرار می شوند واقعا اجزای جدایی ناپذیر فلسفه سیاسی هابز هستند یا اینكه آنها چیزی بیش از پسمانده های سنتی نیستند كه هابز در اصل آن را رد كرده است ولی نتوانسته خود را همواره از دست آنها رها سازد و به طور كامل آن را دور بیندازد. دیلتای هرگز نخواست این پرسش را از خود بپرسد چرا كه او مخالفت سازمان یافته و صریح هابز با كلیت سنت كه هم شامل رواقیگری و هم اپیكوریسم می شود را به اندازه كافی جدی نگرفت. آیا او مطالب فلسفه سیاسی هابز را با مطالب فلسفه سیاسی سنتی مقایسه كرده بود و دیده بود كه تزها و مفاهیم سنتی در فلسفه سیاسی هابز معانی ای كاملا غیرسنتی می یابند برای ادامه دادن به مثالی كه پیش از این نقد شد مفهوم رواقی شو ر زمانی كه توسط فیلسوفانی برگرفته می شود كه به طور سیستماتیك امكان سعادت واقعی beutitudo را نفی می كنند و معكوس شور دیگر برایشان وضعیت آرامش نیست باید به طور اساسی تعدیل شود.
اگر اهمیت هابز بخواهد به طور شایسته مورد تصدیق قرار گیرد شرایط ضروری این است كه تفاوت های اساسی میان مطالب فلسفه سیاسی هابز، به معنای نگرش اخلاقی مشخصی كه روش فكر كردن هابز را مشخص می كند با رویكرد كلاسیك و مسیحی درك شود. رویكرد اخلاقی ای كه شالوده فلسفه سیاسی هابز است از اصول علم مدرن مستقل است و حداقل به این معنی مفهومی پیشا علمی است ولی در همان حال به طور مشخصی مدرن است و آدمی تمایل دارد كه بگوید جزء عمیق ترین لایه های ذهن مدرن است كه عمیق ترین و اصیل ترین بیانش را در فلسفه سیاسی هابز می یابد.
از طرف دیگر این اندیشه بسیار زود و از همان ابتدا، در زیرسنت كلاسیك و مسیحی پنهان شد و این پنهان شدگی پیش از هابز بیشتر بود تا پس از هابز و پس از او این امر به طور خاص توسط روانشناسی مكانیستیك، كه هابز خود در را به سوی آن گشوده بود، انجام گرفت و در نهایت توسط جامعه شناسی. به هر حال هابز در لحظه خلاقه ای كه سنن الهیاتی و كلاسیك به لرزه افتاده بودند و سنت علم مدرن هنوز شكل نگرفته و مستقر نشده بود فلسفه پردازی كرد. در این زمان او و فقط او بود كه پرسش های بنیادین درباره زندگی خوب و ساماندهی درست جامعه را مطرح كرد. این لحظه برای تمام عصری كه در حال آمدن بود سرنوشت ساز بود. لحظه ای بود كه در آن بنیان ها نهاده شدند، بنیان هایی كه فلسفه سیاسی روی آن گسترش یافت. این همان لحظه ای است كه برای درك كامل اندیشه مدرن باید از آن آغاز كرد. این شالوده هرگز آنچنان كه در آن زمان آشكار بود آشكار نبوده است. این ساختمان كه هابز توسط الهام آن لحظه خاص به پی ریزی آن راه برد آغاز كرد به رشد و گسترش و تا آن زمان كه پابرجا ایستاد آن شالوده را پنهان كرد، به عبارت دیگر تا زمانی كه پایداری آن همچنان مورد باور بود.

مطالب مرتبط