سوررئالیسم

نویسنده : سمیه شیخ‌زاده

“سور”(sur) در لغت به معنی “روی” و “رئال”(Real) به معنای “حقیقت” است. بنابراین سوررئالیسم به معنای “ورای واقعیت” یا “آن سوی واقعیت” است.

سوررئالیسم مکتبی است “هنری و ادبی” که در فاصله جنگ‌های اول و دوم جهانی در “اروپا” شکل گرفت. زادگاه این مکتب کشور “فرانسه” بود. این جریان فکری در ادامه “مکتب دادائیسم” به وجود آمد. دادائیسم مکتبی “پوچ‌گرا” و “هیچ انگار” بود؛ که در سال‌های پس از جنگ جهانی اول در اروپا رواج یافت. در واقع این مکتب واکنشی انقلابی در برابر پیامدهای جنگ جهانی محسوب می‌شد.[1] در حدود سال 1920 میلادی، گروهی از دادائیست‌ها به سرپرستی “آندره برتون” (Andre Berton) از گروه دادا جدا شدند و مکتبی با نام سوررئالیسم را پایه‌گذاری کردند.[2]

سوررئالیسم، در واقع عصیانی است در برابر تمدن غرب؛ چرا که اعضای این مکتب کسانی بودند که دوران نوجوانی آنها با جنگ جهانی اول مصادف شده بود. از نظر این افراد، تمدنی که عامل ایجاد جنگ و ویرانی است: به هیچ وجه قابل اعتماد نبود. به همبن سبب، این نوجوانان با انقلابی فکری و هنری در قالب مکتب سوررئالیسم، اعتراض خود را به این تمدن و جهان صرفا “مادی” نشان دادند.[3]

مکتب سوررئالیسم توجه ویژه‌ای به قوای روحی انسان دارد. سوررئالیست‌ها می‌کوشیدند با کمک این نیروها، شرایط نابسامان زندگی خود را تغییر دهند. به عقیده آنها اگر نیروهای پنهان روح انسان آزاد گردد، دستیابی به یک زندگی بهتر چندان دور از انتظار نخواهد بود. آنها زندگی بر مبنای عقل را ناکار آمد می‌دانستند.

سوررئالیست‌ها در آغاز کار در مقابل افکار دادائیست‌ها ایستادند؛ چرا که بر خلاف دادائیست‌ها که به طور کلی ادبیات و هنر را انکار می‌کردند، سوررئالیست‌ها خواهان ایجاد تحول در ادبیات و هنر بودند. آنها با عقاید پوچ و کورکورانه دادائیست‌ها مخالف بودند و راهی برای رسیدن به رستگاری را جست‌ و جو می‌کردند. سرانجام آنها رستگاری را در آزادی مطلق انسان از همه قید و بندهای اجتماعی و فردی یافتند.

سوررئالیست‌ها برای گریز از جهان واقعی به واقعیتی دیگر پناه بردند که در ورای واقعیت‌های ظاهری وجود داشت. این جنبش همه ارزش‌های انسانی را نفی نمی‌کرد، بلکه در پی یافتن ارزش‌های تازه‌ای بود که بتواند زندگی بهتری را به ارمغان آورد. آنها این واقعیت مطلق را در آزادسازی ذهن از همه قیود یافتند.[4] دیری نگذشت که مباحث “فروید” درباره “ناخودآگاه ذهن”، توجه سوررئالیست‌ها را به خود جلب کرد. “فروید”، ذهن بشر را به سه بخش خودآگاه، ناخودآگاه و نیمه آگاه تقسیم می‌کرد و معتقد بود که بخش ناخودآگاه ذهن اگر چه شناخته شده نیست، اما تأثیر فراوانی بر فعالیت‌های آگاهانه انسان دارد. او تجلی گاه ضمیر ناخودآگاه را رؤیا، توّهم و هنر می‌دانست.

سوررئالیست‌ها با توجه به این مطلب، اهمیت ویژه‌ای برای خواب و رؤیا قائل بودند. آنها می‌کوشیدند با کمک خواب(مصنوعی یا طبیعی) به آن بخش از ذهن که در حالت عادی قابل دسترسی نیست، دست یابند.[5] بیشترین تجلی سوررئالیسم در هنر مربوط به “شعر” است. آنها شعر را رکن اساسی زندگی می‌دانستند. از این رو، آنها به “رمان” و “داستان کوتاه” توجه چندانی نشان ندادند؛ زیرا به عقیده آنها تنها در شعر می‌شد مجال بیشتری برای تخیّل به دست آورد. ناگفته نماند که دیگر هنرهای بصری مانند “نقاشی”، “تئاتر”، “سینما” و “مجسمه سازی” نیز در حیطه کار سوررئالیست‌ها قرار گرفت. سوررئالیست‌ها برای آفرینش‌های هنری خود از ابزار و روش‌های خاصی استفاده می‌کردند. یکی از این روش‌ها، نگارش خودکار بود. آنها با ذهنی نیمه هوشیار، بدون هرگونه طرح و تفکری شروع به نوشتن چیزهایی می‌کردند که در آن لحظه از ذهنشان عبور می‌کرد. در این روش بخش هشیار ذهن هیچ‌گونه دخالتی نداشت.

نخستین اثری که به این شیوه نگاشته شد “میدان‌های مغناطیسی” اثر مشترک “آندره برتون” و “فیلیپ سوپو” بود.

روش دیگر آنها “آفرینش‌های گروهی” بود. در این شیوه یکی از افراد، کلمه یا جمله‌ای را روی کاغذ می‌نوشت و افراد دیگر بدون آگاهی از نوشته نفر قبل، مطلبی را بر آن می‌افزودند. نخستین نمونه این نوع آفرینش جمله زیر است:

“لاشه خوشگوار، شراب تازه خواهد نوشید.” واضح است که جملات تا چه حد از اصول نگارش به دور بود.

ثبت رؤیا‌ها، تصورات و اوهام، پناه بردن به مواد مخدر و هیپنوتیزم برای قرار گرفتن در حالت خلسه و ایجاد حالتی شبیه به اختلال مشاعر از دیگر کارهای سوررئالیست‌ها بود.[6]

با شروع جنگ جهانی دوم و پیوستن گروهی از سوررئالیست‌ها به “حزب کمونیست”، رفته رفته میان اعضای این مکتب اختلافاتی به وجود آمد. “برتون” و جمعی از دوستانش به “آمریکا” مهاجرت کردند و به سبب شرکت نکردن در جنگ مورد بی‌مهری واقع شدند. جنگ به سوررئالیست‌ها فهماند که اگر چه روش آنها در دنیای هنر توانست تأثیرگذار باشد. اما نمی‌تواند در زندگی واقعی کارساز باشد. از سوی دیگر هرزه نگاری‌ها و پرداختن به مسائل شهوانی در آثار نقاشی و مجسمه‌سازی و نیز سرودن شعرهایی از این دست، مردم را از آنها روی‌گردان نمود. سرانجام این مکتب ادبی که توانست با خلق ظرفیت‌های تازه تحولات زیادی در ادبیات و هنر به وجود آورد، در سال 1947م به انزوا کشیده‌شد و کم‌کم از میان رفت.[7] شاخص‌ترین آثاری که در زبان فارسی تحت تاثیر مکتب سورئالیسم نگاشته شد، “بوف کور” و “سه قطره خون”، نوشته “صادق هدایت” بوده است. “هوشنگ ایرانی”، “یدالله رویایی” و “احمد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رضا احمدی” نیز آثاری در این زمینه پدید آورده‌اند.[8]