عقل و دل

کتاب عقل و دل به یکى از مهم ترین بحث هاى جذاب در زمینه باورهاى دینى مى پردازد و آن مسئله نقش عواطف, احساسات و اراده انسان در حوزه باورهاى دینى است.

مؤلف در آغاز با طرح مقدماتى مسئله باور دینى و شواهد آفاقى, به نزاع دیرینه میان متفکران از جهت نقش شواهد عینى در اثبات گزاره هاى دینى اشاره مى کند و مى گوید که معمولاً دو سنّت رایج در این زمینه وجود دارد, که یکى از آنها بر لزوم اثبات گزاره هاى دینى از طریق شواهد آفاقى اصرار مى ورزد و معتقد است که در غیر این صورت, عینیّت این گزاره ها زیر سؤال مى رود و گروه دوم به انفسى بودن حقایق دینى معتقد است و اعتقادى به لزوم دخالت عقل آفاقى در این حوزه ندارد. لذا گروه نخست هرگونه دخالت طبیعت عاطفى و اراده را در حوزه باورها, دخالتى مضر و نابجا مى بیند, در حالى که گروه دوم جز این را معقول نمى پندارد!

وین رایت مى گوید که ما در این کتاب در صدد تبیین راه سومى هستیم که به گونه اى جمع میان این دو گروه است, و برخلاف آنها ساحات وجودى آدمى را از یک دیگر جدا نمى کند. او معتقد است که:

باورهاى دینى مى توانند و مى بایست مبتنى بر شواهد باشند, لکن شواهد را تنها کسانى به درستى مى توانند ارزیابى کنند که از شرایط مناسب اخلاقى و معنوى بهره مند باشند.

بنابراین, نظر وین رایت تا حدودى به سنّت عرفانى ـ دینى ما که تحصیل معرفت حقیقى را جز در سایه تهذیب نفس نمى دیده اند, نزدیک مى شود و مى تواند تأییدى بر این ادعا باشد که مخالفت بسیارى از منکران آیات الهى بیش از آن که ناشى از نداشتن ادله کافى باشد, ناشى از وجود موانع قلبى و رذایل اخلاقى درونى است.

البته توضیح این مسئله لازم است که نوعاً نگرش سنّت مسیحى به مسئله ایمان بیشتر از زاویه باور دینى است و لذا در این مباحث هم جهت گیرى مباحث به سمت تأثیر عواطف و احساسات و اراده بر باور دینى است, لکن آن چه در سنّت اسلامى (قرآن و روایات) مشاهده مى شود, تأثیرى است اعم که هم مى تواند در زمینه باورهاى دینى باشد و هم در ممانعت از تسلیم قلبى فرد در برابر حقایق الهى, و چه بسا که این مورد دوم قوى تر نیز هست.

به هر حال, وین رایت در این کتاب به طرح آراى سه متفکر در این زمینه مى پردازد:

1. جاناتان ادواردز (1758ـ1703) فیلسوف و الهى دان آمریکایى

2. جان هنرى نیومن (1890ـ1801) الهى دان انگلیسى

3. ویلیام جیمز (1910ـ1842) روان شناس و فیلسوف آمریکایى

که در ادامه این نوشتار به اجمال به آراى هرکدام اشاره مى شود.

 

جاناتان ادواردز

هرچند ادواردز بر آن است که عقل مى تواند وجود خدا را اثبات کند و ماهیت بسیارى از اوصافش را مشخص سازد و وظایف ما را در مورد او تشخیص دهد, در عین حال, معتقد است که عقل براى تطهیر قوّه استدلال و دیدن شواهد واضح بر حقانیت دین, محتاج و نیازمند لطف الهى است.

او معتقد است کسانى که با وحى و تعلیم مستقیم هدایت نیافته اند, دچار اشتباه شده اند. به نظر وى, همان طور که در علم یا فلسفه, عقلِ منزوى و به دور از جامعه علمى یا فلسفى از فهم مسائل علمى و فلسفى عاجز خواهد بود و حتى ممکن است با آنها دشمنى هم بورزد, در مورد دین نیز چنین است. چرا کسانى که از جامعه دینى و سنن فکرى آن فاصله دارند و تنها بر ادله خود تکیه مى کنند و بى علاقه یا دشمن نسبت به دین اند, مستعد اثبات حقایقى درباره خدا باشند؟ لذا به نظر او, دلیل این که عقل طبیعى اثبات حجیت متن مقدس را دشوار مى یابد, این نیست که شواهد به حد کافى واضح نیستند, بلکه علت, فقدان آمادگى براى استفاده درست از نورى است که خداوند به ما عنایت کرده است. عقل طبیعى حقایق زیادى را درباره خدا و ارتباط او با ما آشکار مى سازد, اما حتى در سطح طبیعت, اگر که قلب فاقد احساس درستى از خیر و شر طبیعى باشد, به درستى فهمیده نمى شوند.

به نظر او, لطف الهى با القاى خیرخواهى یا فضیلت راستین به قواى آدمى تقدّس مى بخشد و این موجب مى شود که فرد آمادگى براى فهم امور الهى پیدا کند و به همین دلیل, قدیسان در شرایط معرفتى برترى قرار مى گیرند. کمکى که به قوّه استدلال براى دیدن شواهد واضح بر صدق دین مى شود از دو طریق است:

نخست کنار زدن پیش داورى ها و پذیرا ساختن بیشتر ذهن براى درک قوت ادله, و دوم آگاه کردن خود ذهن و کمک به آن براى دریافت قوّت ادله عقلانى از طریق روشنى بخشى و ایضاح بیشتر داورى.

ییک مورد از پیش داورى هایى که در فعل آزاد عقل دخالت مى کند, افکار ناشى از تخیّل است که به محض تولّد, ما را فرا مى گیرند و با هر فعل احساس در ما راه مى یابند و چنان رشد سریعى دارند که ریشه کن کردن آنها تقریبا محال است. موارد دیگر پیش داورى, تمایلات ناشى از خلق و خو, تعلیم, عادت و مُد هستند.

حبّ ذات هم از موانعى است که ما را از توجه به چیزهایى که مرتبط با منافع شخصى آنى ما نیست باز مى دارد و همین دشمنى ها باعث مى شود که ادله اى که صدق متون دین را اثبات مى کند, قوت خود را در مقابل ذهن ما از دست بدهد. لطف الهى ما را از این پیش داورى ها آزاد مى کند. اما همین مقدار به نظر ادواردز کافى نیست. صرفِ دور شدن تمایلاتِ فاسد و پیش داورى ها و دشمنى ها نسبت به باورهاى دینى از ذهن آدمى, و پیدا شدن وضعیتى خنثى نسبت به آنها کفایت نمى کند, بلکه علاوه بر آن, عقل رها شده از پیش داورى ها باید تحت تأثیر احساسات و تمایلات مثبت قرار بگیرد; یعنى آمادگى خاصى باید در قلب ایجاد شود. لذا لطف الهى نه تنها مانع فعالیت عوامل عاطفى منفى مى شود, بلکه عواطف مثبتى را ایجاد مى کند که تأثیر مثبت بگذارد و این چنین است که داورى هاى ما در پرتو لطف الهى, وضوح و قوت بیشترى پیدا مى کند. ادواردز معتقد است که این کار از طریق متمرکز ساختن توجه ذهن به (تصورات بالفعل) صورت مى گیرد. معمولاً در امور ازلى, توجه ما به واسطه تسلط شدید حواس بیرونى بر نفس و یا تمایلاتِ موجود, دچار انحراف مى شود, اما لطف الهى, با جلب توجه ذهن به این امور ازلى, موجب مى شود که دید واضح ترى در مورد آنها داشته باشیم.

درک قداست الهى و واقعیت هاى مبتنى بر آن, بدون داشتن تصورى از زیبایى واقعى امکان پذیر نیست. لذا شهوت پرستان نمى توانند خیرخواهى اصیل و ویژگى هایى از این قبیل را درک کنند. از این جا معلوم مى شود که چگونه گناه بر استدلال تأثیر منفى مى گذارد. فقدانِ خیرخواهى واقعى (که ذات گناه است) درک قداست الهى یا زیبایى آن را محال مى سازد.

ادواردز مى گوید; اکنون مى توان فهمید که چرا استدلال عقلانى در اثبات حقایق دینى همیشه قانع کننده نیست. بخشى به این دلیل است که وضوح و شدت تصورات روحانى تابعى از (ورزه فضیلت و قداست) است, در حالى که اعمال ما به نحو تأسف بارى در آن حدّ مطلوب نیست و بخشى به این دلیل است که (خلق و خو) و (مزاج کافر) مناسبتى با این امور ندارد. اشخاصِ بدون مزاج هاى روحانى, حتى ممکن است نتوانند انسجام خود را تشخیص دهند. لطف خاص یا تقدس بخش, همه این نواقص را برطرف مى سازد و به ما توانایى مى دهد تا راحت تر به تصورات بالفعلى توجه کنیم که کلمات دینى مظهر آن هستند.

بدین ترتیب, ادواردز براى دریافت حقایق دینى, طبیعت عاطفى را لازم مى داند, اما برخلاف برخى متفکران که براى جبران فقدان شواهد کافى راه را براى عواطف باز مى گذارند, او معتقد است که حضور عواطفِ متناسب براى دریافتِ درست شواهد لازم است; یعنى بدون بهره مندى از عواطفِ متناسب با امور معنوى و الهى, قوّت شواهدِ موجود بر این امور, به درستى ادراک نخواهد شد و لذا موضع ادواردز را باید از دیدگاه هاى دیگرى که به عوامل عاطفى توسل جسته اند, جدا کرد. ادواردز در عین حال که مبناگرا و شاهدگراست و معتقد است که باور عقلانى باید مبتنى بر شواهد کافى باشد و ایمان درستِ به خدا هم مبتنى بر شواهد است, ولى تفاوتش با دیگر شاهدگرایان در این است که او معتقد است براى درک قوّت شواهد نیاز به عوامل عاطفى است و تنها کسانى که قلوب مستعدى دارند مى توانند قوّت این شواهد را به درستى دریابند.

 

جان هنرى نیومن

وى با ارائه چند استدلال قوى و داراى نتایج معقول که در عین حال مطابق معیارهاى دقیق نمى توانند قیاس یا استقرا به حساب آیند, چنین نتیجه گیرى مى کند که:

این نوع استدلال ها, از نوع استنتاج بهترین تبیین هستند, یعنى فرضیه هایى را ارائه مى دهند که نسبت به فرضیه هاى رقیب, تبیین موجّه ترى ارائه مى کنند. از طرفى, به عقیده او, معیار مشترک بین الاذهان براى فیصله دادن قاطع به اختلافات وجود ندارد, بلکه برعکس, عقل امرى شخصى و منعکس کننده تجربه و حالت روحیِ کسى است که آن را به کار مى گیرد. برخى شواهد هم تنها در دست رس کسانى است که مستغرق در مسئله باشند و بنابراین, شواهد به گونه اى نیستند که همه به آن دست رسى داشته باشند و بتوانند وفاق عمومى پدید آورند, حتى زمانى هم که شواهد قابل بیان و در دست رس همه وجود دارد, باز اختلافات باقى است. به همین دلیل, او از نیروى جدیدى به نام قوّه استنتاج گر (Illative sense) استفاده مى کند و معتقد است که به کارگیرى قواعد و دستورالعمل هایى براى ارزیابى این نوع استدلال ها محتاج چنین قوّه اى است. اما خود این قوّه هم بازتابى از خصوصیات, سیره و پیشینه فرد است و برایندى از خصوصیات خُلقى فرد در قوّه استنتاج گرِ او منعکس مى شود. بنابراین, استدلال ها به نحو روشنى وابسته به ساحات عاطفى وجود انسانى هستند.

به نظر او, قوّه استنتاج گر در همه مراحل اقامه استدلال دخالت دارد. چه بسا شاهد بسیار قوى اى را که تمایل به آن ندارد, کنار بگذارد و در عوض, اگر بخواهد, شاهد بسیار ضعیف را از سوى دیگر بپذیرد. در ارزیابى قوّت کلى استدلال هم شخص بر مبناى حالت قلبى اش تصمیم مى گیرد. او کارکرد درست قوه استنتاج گر را در آنان که قواى استدلالى خود را به کمال رسانده اند, متحقق مى بیند و باورى درست را حق چنین کسانى مى داند. او به اهمیت ویژگى هاى اخلاقى در این زمینه اشاره مى کند و تأثیر وسوسه هاى ناشى از حس و خودبینى, حالات درست قلبى و… را متذکر مى شود. بنابراین, براى یافتن حقیقت تنها نباید به سراغ ادله صورى و قواعد استنتاج برویم, بلکه باید به کمالات اخلاقى نیز توجه کنیم.

 

ویلیام جیمز

او با انتقاد از تعریف متعارف حقیقت به عنوان مطابقت (صرف) اظهار مى کند که مطابقت فعالیت ذهنى صحیح است و صحّت با علایق ذهنى معین مى شوند و لذا بررسى میزان نفوذ علاقه اهمیت دارد. ذات یک شىء خصوصیتى از آن است که براى علایق من آن قدر اهمیت داشته که در مقایسه با آن ممکن است بقیه امور را نادیده بگیریم. درک شواهد علمى هم تحت تأثیر علایق است. دو دانشمند ممکن است از مجموعه شواهد واحد به دلیل علایق متفاوت خود به نتایج متفاوت برسند.

به اعتقاد او, زمانى که ما دست به تلاش هاى علمى هم مى زنیم, در واقع, در پى برآورده ساختن نیازهاى نظرى خود هستیم و در این که چگونه و به چه چیزهایى از واقعیت توجه کنیم متأثّر از خواست ها, امیال, نیازها, بیم ها و امیدهاى خود هستیم.

وى در (اراده معطوف به باور) مجموعه اوضاع و احوالى را توصیف مى کند که در آن شرایط افراد در اعتقاد به باورهایى که از سوى شواهد عینى به قدر کافى حمایت نمى شوند, موجّه هستند و آن زمانى است که انتخاب میان یک باور و بدیل هایش, زنده, حیاتى و اضطرارى باشد و نتوان براساس دلایل عقلانى در مورد آن تصمیم گرفت. به نظر او, فرضیه هاى دینى چنین شرایطى را دارند. در چنین جایى که شرایط براى اِعمال حق باور فراهم است, اگر ما دواعى طبیعت مشتاق خود را دنبال کنیم, به نحو غیر عقلانى رفتار نکرده ایم.

وین رایت با بررسى برخى اشکالات طرح شده در مورد جیمز تصریح مى کند که به نظر جیمز, ما از جهت عقلانى مجازیم که باورهاى خاصى را داشته باشیم و به صحت آنها معتقد باشیم نه این که صرفاً مجازیم به گونه اى عمل کنیم که گویا آنها صحیح اند. به تعبیر دیگر, برخى از باورهایى که ریشه در عواطف دارند نه تنها از جهت عملى, بلکه از جهت معرفتى هم عقلانى اند. به نظر وین رایت, برخى از تفاسیر صورت گرفته در مورد جیمز, به این نکته توجه نکرده اند و اتصال میان طبیعت عاطفى و حقیقت را قطع کرده اند, در حالى که قواى باطنى ما بى ارتباط با واقعیت نیستند. منطقه خاموش قلب ما که در آن به تنهایى با علایق و ایمان و ترس خود ساکن هستیم, عمیق ترین عضو براى ارتباط با طبیعت اشیاست. وین رایت ضمن این که از موضع جیمز به صورت کلى دفاع مى کند, اظهار مى دارد که آن چه ما بدان نیاز داریم, (نقد عقل عاطفى) است که تبیینى متقاعدکننده از شرایطى را عرضه کند که در آن شرایط طبیعت عاطفى ما مى تواند به درستى بر ساختمان و ارزیابى باورها و استدلال ها تأثیر بگذارد.

در فصل هاى بعد, وین رایت با طرح دو اشکال مهم که به دخالت عوامل عاطفى بر استدلال شده است; یعنى اشکال دور و هم چنین نسبى گرایى, سعى مى کند که به آنها پاسخ دهد و در نهایت اشاره مى کند که هدف این کتاب متقاعد ساختن خواننده به این مطلب بوده است که در شرایط درست, عواطف, احساسات و شور آدمى مى توانند شرایط لازم براى به کارگیرى درست قواى شناختى ما باشند, که در آن صورت, اخلاق و منطق هم پوشى خواهند کرد.

 

پى نوشت:

* مشخصات کتاب شناختى این اثر به شرح زیر است:

William J. Wainright, Reason and the Heart: A Prolegomena to a Critique of Passional Reason, Ithaca and London: Cornell University Press, 1995.

نویسنده : محمد هادی شهاب