روش تحليل گفتمان

عبدالهادي صالحي‌زاده*
چكيده
اين مقاله به يکي از روش‌هاي تحقيق کيفي پرداخته است که از آن به «روش تحليل گفتمان» تعبير مي شود. در اين باب که گفتمان چيست و ابعاد مختلف آن کدام است، هيچ اجماع روشني نيست و اينکه نحوة عملکرد و تحليل آن گفتمان‌ها چگونه است، طبق تعاريف و بيان ويژگي‌ها و زواياي مختلف گفتمان در انديشة دانشمندان، به تناسب چگونگي تحليل نيز متفاوت مي‌شود. تعريف ساده گفتمان عبارت است از: شيوه‌اي خاص براي سخن گفتن دربارة جهان و فهم آن . اين نوشتار به تحليل گفتمان در انديشة ميشل فوکو پرداخته است. نظرية فوکو در اين باب داراي تحولات و تطوراتي بوده است كه به تبارشناسي فوکو معروف شده است.
در اين مقاله به اختصار به انديشه‌هاي فوكو در اين باب و روشن ساختن عناصر سازندة نظريه تحليل گفتمان وي مي‌پردازد. همچنين براي نشان دادن کاربرد عملياتي اين روش تحقيق، نمونه‌اي از تحقيق که از اين روش بهره جسته است، بيان خواهد شد.
کليدواژه‌ها: گفتمان، اپيستمه، ديرينه‌شناسي، تبارشناسي.
مقدمه
در تعريفي ساده مي‌توان گفت كه گفتمان شيوه‌اي خاص براي سخن گفتن دربارة جهان و فهم آن يا فهم يكي از وجوه آن است. مسئلة ما در اين پژوهش تحليل گفتمان فوكويي است. تحليل گفتمان به‌طور كلي در دو سطح عام به كار مي‌رود: گرايش اول تحليل گفتمان در زبان‌شناسي است كه خود در دسته‌بندي سه‌گانة ساختارگرا و نقشگرا و انتقادي در كانون پژوهش قرار مي‌گيرد. همچنين سطح ديگر استفاده از تحليل گفتمان در فلسفة سياسي ـ اجتماعي است. تحليل گفتمان فوكو ـ به‌عنوان نخستين شخصي كه تحليل گفتمان را در اين سطح وارد عرصه كرد ـ نمونة بارز اين گرايش است كه بعد از او لاكلا و موف تكميل آن را ادامه دادند. اما آنچه براي بيان تحليل گفتمان از منظر فوكو لازم مي‌نمايد، معرفي اجمالي فوكو و بنيادهاي فكري او و سپس ارائة تصوير جامعي از گفتمان است. تعريف گفتمان، انگاره‌ها و اهداف گفتمان به‌عنوان يك روش تحليل و سپس سير تحليلي انديشة فوكو و چگونگي استفاده از اين روش، و در پايان برخي از نكات قوت و ضعف اين روش بيان و بررسي مي‌شود. قابليت استفاده از اين روش تحقيق در بسياري از موضوعات اجتماعي، اهميت پرداختن به آن را مي‌نماياند. نكتة اصلي اين تحقيق پرسش از تحليل گفتمان فوكو مي‌باشد كه از اين رهگذر به بايگاني‌شناسي و تبارشناسي و سپس به عناصر و مؤلفه‌هاي اصلي تحليل گفتمان نيز پرداخته مي‌شود.
وجه نوآوري اين تحقيق اين است كه برخلاف تحقيقات مشابه كه در واكاوي نظرية گفتمان، با اتخاذ رويكردهاي انتقادي، مباني فلسفي آن را نقد كرده و از تشريح كامل نظرية گفتمان باز مانده‌اند، در اين پژوهش سعي شده است تا با بازشناسي عناصر اصلي نظرية گفتمان و ارائة نمونه‌هاي تحقيقي مبتني بر اين نوع پژوهش، روش تحليل گفتمان فوكويي به مثابة يك روش تحليل بيان شود تا مخاطب ضمن آنكه تصوير كاملي از اين نوع روش به‌دست مي‌آورد، به اين نكته دست يابد كه در چه حيطه‌اي از موضوعات مي‌تواند از تحليل گفتمان استفاده كند.
ميشل فوكو
ميشل فوكو در سال ۱۹۲۶ در خانواده‏اي مرفه در فرانسه به دنيا آمد و در سال ۱۹۴۸ ليسانس فلسفه گرفت. كم‏كم به روان‌شناسي علاقه‏مند شد و در سال ۱۹۵۰ ليسانس روان‏شناسي دريافت كرد. علاقة او به اين رشته تا حدّي ناشي از مشكلات روحي شخصي بود.
فوكو پس از اخذ ليسانس روان‌شناسي به مطالعات خود در اين رشته و همين‏طور روان‌پزشكي و روان‌كاوي ادامه داد و در سال ۱۹۵۲ ديپلم «آسيب‏شناسي رواني» گرفت. در اين دوران بود كه او به طور نيمه‌وقت در بيمارستان «سنت آن» مشغول به كار شد و همزمان در ترجمة كتاب رؤيا و اگزيستانس نوشتة اتوبينونگر سوئيسي با دوستانش مشاركت كرد.
وي از بدو ورودش به دانشگاه اكوال نرمال تحت تأثير شخصيت و ديدگاه آلتوسر قرار گرفت، به‌گونه‌اي كه در سال ۱۹۵۰ به توصية او به عضويت حزب كمونيست فرانسه درآمد. گرايش‏هاي ماركسيستي و علاقه‏مندي فوكو به كاوش‏هاي رواني از رهگذر بررسي‏هاي زبان‌شناسانه، و شكست پديدارشناسي وجودي سارتر و مرلوپونتي، او را به سوي لاكان ـ كه تحليل رواني خود را از تركيب ساختگرايي و ماركسيسم و فرويديسم سازمان داده بود ـ كشاند. از سوي ديگر فوكو با كانگيلهم از نزديك آشنا بود و تأثيرات بسياري از او پذيرفت.
فوكو پس از ۱۹۶۴ استاد «تاريخ نظام‏هاي تطبيقي انديشه» شد و چشم‌اندازهاي جديدي فراروي تاريخ و جامعه‏شناسي گشود و سرانجام در سال ۱۹۸۴ بر اثر بيماري ايدز درگذشت. هرچند او را پوچ‏انگار و ويرانگر علوم اجتماعي لقب داده‏اند، انديشة او بر بسياري از رشته‏هاي علوم اجتماعي تأثيرات مهمي گذاشت.
زمينه‌هاي فكري فوكو
انديشه‌هاي فوكو از لحاظ روش‌شناختي، متأثر از ساختگرايي، پديدارشناسي و هرمنوتيك است. فوكو باحضور در كلاس‌هاي ژان هيپوليت، هگل‌شناس فرانسوي و مترجم پديدارشناسي روح، با آراي هگل آشنا شد. از طريق موريس مرلوپونتي و لويي آلتوسر، با ماركسيست آشنا شد و از طريق مطالعه آثار سارتر و فردينان دوسوسور، با اگزيستانسياليسم و فلسفة زبان آشنا شد. او همچنين علاقة نيچه به رابطة ميان قدرت و علم را مي‌پذيرد، اما دربارة اين رابطه تحليل بسيار جامعه‌شناختي‌تري ارائه مي‌دهد.
ساختگرايي
يكي از جنبه‌هاي مهم آثار فوكو، ساختگرايي است. ساختگرايان از سوسورتا لوي اشتراوس، براي زبان، نقشي محوري قائل‌اند كه بايد در فهم جوامع انساني و تبيين رفتار آدميان مورد توجه قرار گيرد. از ديدگاه آنان، زبان نه مخلوق استعداد و فطرت خاص آدميان بود و نه محصول فرهنگ‌ها و تعاملات بشري؛ بلكه نظام مستقل و خودمختاري است كه مقدم بر انسان‌ها و مستقل از عالم طبيعت موجود است و به واقعيت‌هاي بيروني و انديشه و رفتار آدمي عينيت مي‌بخشد.
فوكو به پيروي از نظريات ساختگراياني نظير لوي استروس معتقد بود كه معنا را نبايد صرفاً در ساخت ذهن جست‌وجو كرد. معناها بايد از دلِ ساختارهاي اجتماعي، تاريخي و فرهنگي بيرون آورده شوند. اشتروس در اين‌باره مي‌گويد: «شرط لازم و كافي براي دستيابي به اصل و بنياني براي تبيين كه در مورد ديگر نهادها و سنت‌ها نيز معتبر باشد، آن است كه ساختار ثابت و ناخودآگاهي را كه در سطح زيرين هر نهاد و سنت موجود است، درك نماييم.»[1] به تعبير روشن‌تر، اشتراوس ضمن نفي سوژه، معتقد بود كه نبايد هر چيز را در دهليزهاي تاريك ذهنيتي منفرد، با عنوان «‌سوژة شناسا» جست‌وجو كرد، بلكه بايد به ساخت، بافت و شكل‌بندي‌هايِ موجود در ناخودآگاه نيز توجهي خاص نمود. فوكو نيز به‌جاي تأكيد بر ذهنيت و سوژه، بر فراگردها و پديده‌هايي نظير عوامل اجتماعي و هنجارهاي فرهنگي تأكيد مي‌كند. از اين‌رو، وي با اتخاذ نگرشي ساختگرايانه، با انسان‌گراييِ دوران مدرن مخالفت مي‌كند و از محو انسان و محو كنش‌گر سخن به ميان مي‌آورد. فوكو در پايان كتاب نظم اشياء مي‌گويد: «چنان‌كه ديرينه‌شناسيِ انديشة ما به‌آساني نشان مي‌دهد، انسان ابداع دوران اخير است؛ ابداعي كه چه‌بسا به پايان دوران خود نزديك مي‌شود.»[2] به نظر وي بايد از سوژة سازنده چشم پوشيد و از شر سوژه خلاص شد؛ به اين معناكه انسان از اريكة سوبژكتيويته به زير آيد، زيرا خود، موضوع زبان و ميل ناخودآگاه است و ذهن، از سرچشمه‌هاي ديگري، نظير فرهنگ و جامعه و به‌ويژه زبان ـ كه در ناخودآگاه شكل مي‌گيرد ـ سيراب مي‌شود. مفهـوم گفتمـان در انديشة فوكو نيز نسبتـي خاص با ساختارگرايي دارد كه جداگانه به آن اشاره خواهيم كرد.
پديدارشناسي
از ديگر جريان‌هاي فكري كه فوكو از آن اثر پذيرفته، نگرش پديدارشناسي است. در اين نگرش، انسان هم، موضوع شناسايي (ابژه) و هم فاعل شناسايي (سوژه) ‌است و در فعاليت‌هاي معنابخشِ ‌منِ ‌استعلايي تحقيق مي‌كند؛ «‌من»‌ي كه به همة موجودات، از جمله بدن خودش، به فرهنگ و تاريخ معنا مي‌بخشد. البته بايد در ابتدا به اين نكته توجه نمود كه فوكو از اين نوع نگرش هم كناره‌گيري مي‌كند و برخلاف روش پديدارشناسي، به فعاليت معنابخشِ فاعل شناساييِ مختار و آزاد متوسل نمي‌شود.[3]
فوكو در روش پديدارشناسانه، از افكار هوسرل، هايدگر ‌و مولوپونتي اثر پذيرفته است. از ديدگاه هوسرل، ابزار فلسفيِ فهم هستيِ روزمرة انسان در جهان پديدارشناسي است. هوسرل معتقد بود كه حقايقِ به اصطلاح علميِ همة علوم را بايد از نو در فعاليت‌هاي آگاهانة انسان، زمينه‌يابي كرد. مسئلة اصلي براي هوسرل «زمينه‌يابيِ حقيقت در تجربه» ‌است و براي اين كار، ‌بايد شيوه‌هاي گوناگون ساختن معنا به وسيلة آگاهيِ انسان و به واسطة ادراك و زبان، شناخته شود. اين همان پديدارشناسي‌اي است كه هدفش، بررسي چگونگيِ پديدار شدنِ جهان در آگاهيِ انسان، در آغاز است… پديدارشناسي نشان مي‌دهد كه جهان، پيش از آنكه موضوع شناخت ما باشد، تجربه‌اي است كه در آن زيست مي‌كنيم؛ يعني تجربه‌اي ذهني است نه عيني. پس بايد آن نقطة اولية تماس ميان انسان و جهان را يافت كه پيش از تجزية ذهن و عين، يا سوژه و ابژه، در تجربة ما وجود داشته است.»[4]
هايدگر اين معناي نهفته در كردارها را «‌تعبير» ‌مي‌خواند. وي در كتاب ‌بودن و زمان اين روش را هرمنوتيك مي‌خواند كه به معناي عرضة تعبيري از تعابير مندرج در كردارهاي روزمره است. درواقع، هرمنوتيك هايدگري، منشأ معنا را در متن كردارهاي اجتماعي، تاريخي و فرهنگي جست‌وجو و بر اين نكته تأكيد مي‌كند كه «براي فهم هر واقعيت اجتماعي، بايد زبانِ آن واقعيت را فهميد. و به عبارت ديگر، زبان، جزئي از واقعيت اجتماعي است يا واقعيت اجتماعي، جزئي از زبان است. البته منظور از زبان، مجموعة مفاهيم، هنجارها و ارزش‌هايي است كه در يك جامعه وجود دارد.»[5]
نقطة افتراق فوكو و هايدگر
فوكو هرچند تا اينجا با هايدگر موافق است، برخلاف اين جريان اخير (‌هرمنوتيك)، ‌قائل به اين امر نيست كه حقيقت غايي و عميق و نهفته‌اي براي كشف كردن وجود دارد؛ زيرا معرفت‌شناسيِ او متأثر از نوعي «هرمنوتيك راديكال» ‌است كه در آن، بر اين نكته تأكيد مي‌شود كه هيچ حقيقتي در كار نيست و تعبيرهاي ماست كه به حقايق جهان شكل مي‌دهد. جهان خارج، جهاني است از اشياي بي‌معنا و صرفاً از طريق سخن و زبان است كه نحوة نگاهي خاص به آن. «‌از ديدگاه فوكو، هرمنوتيك مي‌كوشد حقيقت آنچه را كه تعبير مي‌كند، دريابد. در حالي‌كه حقيقتي دركار نيست، بلكه تنها با كثرتي از تعابير روبه‌رو هستيم. معرفت نمايش حقيقت امور نيست؛ زيرا هيچ حقيقت ماقبل گفتماني وجود ندارد. توفيق هر گفتمان در گروي رابطة آن با شبكة قدرت است. قدرت/دانش در همه‌جا اشكالي از حقيقت را توليد و اشكال ديگر را طرد و حذف مي‌كند. هر گفتمان رژيم حقيقتي است كه هويت، فرديت، ذهنيت و كردارها را متعين مي‌سازد».[6]
‌روش تبارشناسانه
يكي از خاستگاه‌هاي مهم انديشة فوكو، انديشه‌هاي نيچه است. مفهوم تبارشناسي در آثار متأخر فوكو به عنوان يكي از بنيان‌هاي معرفت‌شناسانة تفكر وي، برگرفته از انديشه‌هاي نيچه در كتاب تبارشناسيِ اخلاق است. تبارشناسي در تقابل با روش‌شناسيِ سنتيِ تاريخ به‌كار مي‌رود و هدف آن، ثبت و ضبط ويژگي‌هاي يگانه و بي‌همتاي وقايع و رويدادهاست. از ديدگاه تبارشناس، هيچ‌گونه ماهيت ثابت يا قاعدة بنيادين يا غايت متافيزيكي وجود ندارد كه ماية تداوم تاريخ شود؛ بلكه بايد پيوسته شكاف‌ها، گسست‌ها و جدايي‌هايي را كه در حوزه‌هاي گوناگون معرفتي وجود دارد جست‌وجو كرد.[7] ‌بنابراين، بر اساس روش تبارشناسانه، انديشة سياسي به جاي اينكه در قالب الگوها و سنت‌هاي فكريِ واحدي طبقه‌بندي شوند، به مثابة رخدادهايي كه در يك مقطع زماني به صورتي خاص ـ تحت تأثير گفتمان عصر خويش ـ سر بر آورده‌اند، در كانون توجه قرار مي‌گيرند. در اينجا مفهوم «گسست معرفت‌شناسانه» كه برگرفته از انديشه‌هاي گاستون باشلار است، در انديشة فوكو مركزيت مي‌يابد كه بر اساس آن، انديشه، نوعي رخداد است كه هيچ‌گاه تكرار نمي‌شود؛ بلكه در شرايط و زمانه‌اي كه اتفاق مي‌افتد، تبارهاي مختلفي دارد. به نظر فوكو مسئله اين است كه مورخ وقتي‌ تاريخ مي‌نويسد، تاريخ را از ديدگاه علايق فعلي مي‌نويسد. پس تاريخ، تاريخِ حالِ حاضر است.[8]
پس از اينكه با مؤلفه‌هاي‌شناختي اثرگذار بر انديشة فوكو آشنا شديم، به سراغ تحليل گفتمان مي‌رويم كه به مثابة يك روش تحليل كيفي در مطالعات و تحقيقات به كار مي‌رود. براي بيان اين روش تحليل در ابتدا تاريخچة مختصري از روش گفتمان بيان مي‌كنيم و سپس به سراغ مفاهيم كليدي نظرية گفتماني فوكو مي‌رويم.
گفتمان
گفتمان از جمله مفاهيم مهم و كليدي است كه در شكل‌دادن به تفكر فلسفي، اجتماعي و سياسي مغرب‌زمين در نيمة دوم قرن بيستم، نقش به‌سزايي داشته است. اين مفهوم در ادبيات فلسفي ـ اجتماعي، به‌ويژه دوران مدرن، كاربرد فراواني داشته و آن را در نوشته‌هاي ماكياولي، هابز و روسو نيز مي‌توان يافت، در چند دهة اخير نيز در انديشة متفكراني چون اميل بنونيسته، ميشل فوكو، ژاك دريدا و ديگر متفكران برجستة معاصر غربي، معنايي متفاوت به خود گرفته است.
اين تفاوت معنايي به حدي است كه در دو سه دهة اخير، نويسندگان و سخنرانان دانشگاهي غربي، در نوشته‌ها و سخنراني‌هاي خود و به هنگام كاربرد اين مفهوم، بر اين نكته تأكيد مي‌كنند كه آن را مثلاً «به معناي فوكويي آن» يا «به معناي فراساختارگرايي آن» به كار مي‌برند.[9] گفتمان را بايد نظامي دانست كه به شيو‌ه‌هاي درك ما از واقعيت شكل مي‌دهند.
فوكو گفتمان را براي اشاره به روال‌هاي منظم و قانون‌مندي به كار مي‌برد كه تبيين‌كننندة شماري از گزاره‌ها هستند. يعني قانون‌ها و ساختارهاي نانوشته‌اي كه كلام‌ها و گزاره‌هاي خاصي پديد مي‌آورند. فوكو در تبيين معناي گفتمان از نحوة حضور و جايگاه اجتماعي كتاب مقدس و گفتمان ايجاد شده از آن مثال مي‌آورد و مي‌گويد: مثلاً در غرب، كتاب مقدس متني است كه هماره در بازار و بسياري خانه‌ها يافت مي‌شود. مفسران سياسي براي رساندن مقصود خود از كتاب مقدس شاهد مي‌آورند و همواره شرح‌ها و تفسيرهاي تازه‌اي بر آن نوشته مي‌شود. از اين حيث، خود كتاب مقدس و گزاره‌هاي ناظر به آن را مي‌توان تشكيل‌دهندة نوعي گفتمان به شمار آورد كه در جامعة ما رواج دارد. اما متون ديني ديگري هم هستند كه به اين وسعت رايج نيستند و به نظر نمي‌رسد كه از آن نوع حمايت ساختاري كه كتاب مقدس به آن پشت‌گرم است، برخوردار باشند.[10]
گفتمان‌ها، مجموعه‌هايي از گزاره‌ها هستند كه با موضوعي واحد سروكار دارند و به نظر مي‌رسد آثاري همانند به بار آوردند. براي مثال، ممكن است مجموعه گزاره‌هايي باشند كه به سبب نوعي پيوند يا فشار نهادي، به‌خاطر همانندي در خاستگاه‌هايشان، يا به‌علت همانندي در كاركردهايشان در يك گروه دسته‌بندي مي‌شوند و آنها گزاره‌هاي ديگري را بازتوليد مي‌كنند كه با پيش‌فرض‌هاي بنيادين خودشان سازگارند.[11]
در تعريف و معناي گفتمان دو مفهوم مهم و اساسي وجود دارد: يكي: مفهوم طرد (exclusion) و ديگري مفهوم حكم (Statement).
طرد
گفتمان را صرفاً نبايد مجموعه‌اي از گزاره‌هاي منسجم تلقي كرد، بلكه بايد وجود آن را وابسته به مجموعه‌اي از دو نوع روال دانست: يكي روال‌هايي كه مي‌كوشند آن گزاره‌ها را رواج دهند، و ديگري روال‌هايي كه مي‌كوشند تا ميان آن گزاره‌ها و گزاره‌هاي ديگر مرزي بنا كنند و از رواج يافتن گزاره‌هاي ديگر ممانعت به عمل آورند.[12] نقطة عطف مباحث فوكو در باب روابط دانش و قدرت، در همين مفهوم طرد نهفته است كه روال‌هاي حاكم و برتري دادن گفتمان غالب از طريق پيوند خوردن آنها با روابط قدرت و ترجيح آن گفتمان صورت مي‌پذيرد.
حكم
هر حكم اگرچه شبيه گزاره است و در قالب زبان قابل بيان است، از جنس زبان نيست. مجموعة چند حكم، يك صورتبندي گفتماني (شبكه دانايي، اپيستمه) را شكل مي‏دهند. از ديد فوكو يك گزاره زماني به يك حكم تبديل مي‌شود كه چند ويژگي داشته باشد:
1. در كنار احكام ديگر، در يك صورتبندي گفتماني معنا يافته باشد و معيارهاي صدق و كذب خود را با خود داشته باشد.
2. تكرارپذير و دامنة گسترش آن در سطح جامعه بالا باشد.
3. تأييد يا انكار آن داراي پيامدهاي اجتماعي جدي باشد.[13]
اپيستمه
چنان‌كه گفته شد، از مجموعة چند حكم در كنار هم يك صورتبندي و شبكة دانايي مربوط به آن روال‌ها تشكيل مي‌شود كه به آن اپيستمه گفته مي‌شود. به‌عبارت ديگر، آرايش‌هاي گفتماني[14] و روابط ميان گفتمان‌هاي موجود در يك جامعه كه براي تحليل جامعه به سراغ آنها مي‌رويم همان اپيستمه است. اپيستمه مجموع دانسته‌هاي يك دوره نيست، بلكه مجموعه پيچيده‌اي است از روابط ميان دانش‌هاي توليدشده در يك دوره و قوانيني كه از طريق آن، دانش‌هاي جديد شكل مي‌گيرند. با روشن شدن مفهوم اپيستمه ما مي‌توانيم در يك دورة خاص شباهت‌هايي را درك كنيم، به نحوي كه علوم مختلف، به رغم اينكه با موضوعات مختلفي سروكار دارند، در سطح مفهومي و نظري واحدي فعاليت مي‌كنند.
گفتمان غالب و شيوة قدرت‌نمايي (به طور نمونه)
براي روشن شدن مفاهيم به‌كارگرفته شده در تعريف و توضيح گفتمان و همچنين خروج از چارچوب نظري برجسته‌سازي مفاهيم تشكيل‌دهندة اين روش تحقيق به يك نمونه تحليل گفتماني اشاره مي‌شود تا سيطره و حضور يك گفتمان و آثار آن را در جامعه نشان داده شود. نتايج به‌دست آمده از اين گزارش براي تعريف عملياتي اين روش تحقيق كمك به‌سزايي مي‌كند.
گفتمان سوءاستفادة جنسي
هنگامي‌كه يك گفتمان با اعمال گويشي و با ايجاد تأثير، سخن جديدي در برابر اهداف حاكم سلطه‌طلب طرح كند، نطفة يك گفتمان جديد كاشته مي‌شود. چنين گفتماني، گفتمان حاكم را تهديد مي‌كند و آن را به خطر مي‌اندازد. در اين زمينه گرايش اصلي گفتمان حاكم اين خواهد بود كه آن گفتماني را كه با اهداف و علايق آن در مغايرت قرار دارد، خاموش كند يا از ميان بردارد.
گرايش ديگر گفتمان حاكم اين خواهد بود كه با انحصار درآوردن گفتمان مقابل، جريان آن را از آن خويش كند و از اين طريق آن را خنثي كند.
طرد گفتمان نيز به اشكال گوناگون صورت مي‌گيرد. براي مثال، يكي از اين شيوه‌ها در متن رشد روابط عقلاني و سرمايه‌داري از قرن هجدهم ميلادي بدين‌سو در غرب اين بوده است كه زبان جنون‌زدگان را «نفي خرد» بشناسد و آن را طرد و قلع وقمع كند؛ يا اينكه زنان و اطفال را از نظر «طبيعي» به دروغگويي متهم كنند و از اين طريق به سرپرستي مردسالارانه و پدرسالارانه مشروعيت بخشند. (از قرن هجده به بعد بوميان و همة آنهايي كه فرهنگشان به مثابة «فرهنگ ابتدايي» هدف و تحقير قرار گرفت با اطفال مقايسه شده‌اند كه نيازمند «سرپرستي»اند.)
در آنچه مربوط به سوء‌استفاده جنسي مي‌شود، بايد گفت كه در زمان‌هاي و مكان‌هاي مختلف همواره زبان قربانيان سوءاستفادة جنسي «زبان ديوانگان» شناخته شده است. اگر قرباني زن بوده است، به هيستري (Hystrie) متهم شده است؛ يعني انساني كه قادر به تمايز ميان واقعيت و رؤياهاي خويش نيست.
دو پژوهشگر آمريكايي(Alcoff و Gray) از سوءاستفادة جنسي به ما گزارش مي‌دهند كه از جانب پدر صورت گرفته است.[15]
پدر قرباني خويش، يعني دخترش را با اين اخطار به سكوت واداشته است كه: هيچكس به يك حرف و به آنچه تو مي‌گويي، باور نخواهد كرد. ازاين‌رو مشاورة من به تو اين است كه خاموشي گزيني.[16]
راهبرد «خفه‌سازي» غالباً از جانب گفتمان‌هاي حاكم حمايت مي‌شود. دربارة مثالي كه در بالا آورديم، براي نمونه، گفته مي‌شود كه پدر، شوهر يا رفيق زندگي نمي‌تواند يك متجاوز باشد.
در بسياري از ايالت‌هاي آمريكا دستگاه قضايي به طرد و قلع و قمع گفتاري مي‌پردازد كه از سوءاستفاده جنسي حكايت مي‌كند. اصولاً تجاوز يك شوهر به همسرش پذيرفته نمي‌شود و به گواهي دادن اطفال در دادگاه اعتباري نيست.[17] به آنهايي كه از سوي خانواده، اقارب يا دوستان مورد سوءاستفادة جنسي قرار گرفته‌اند با شك و ترديد نگريسته مي‌شود. چرا؟ چون گفتمان حاكم در دستگاه قضايي اين فرضيه را پذيرفته است كه تجاوز جنسي و سوءاستفادة جنسي از جانب «بيگانه» انجام مي‌گيرد.
Alcoff و Gray در منبع يادشده مي‌افزايند: حتي در بسياري از موارد كه متجاوز يك بيگانه بوده است، سخنان قربانيان باطل شمرده شده است. براي آنكه سخن يك زن قرباني‌شده در دادگاه مقبول افتد، بايد او رفتار و حركات خاصي داشته و «زيبا» باشد. سخنان و شهادت زنان بسيار قشنگ و طناز و همچنان سخنان روسپيان پذيرفته نمي‌شود. به يك زن سياه‌پوست كه مورد تجاوز يك مرد سفيدپوست قرار گرفته است، كمتر بها داده مي‌شود؛ و برعكس هنگامي ‌كه يك زن سفيدپوست هدف تجاوز يك مرد سياه‌پوست قرار گيرد، بسيار مورد توجه قرار مي‌گيرد.[18]
مشكل ديگر براي در انحصار درآوردن يا از آن خويش كردن گفتمان، همانا نفي سادة يك فرضيه يا يك گفتمان حاكم است.
در اين زمينه فوكو يك نمونة برجسته از سركوب گفتار دربارة ميل جنسي در دورة ويكتوريا مي‌آورد كه به قدرت و اهميت چنين گفتاري انجاميد.
انديشور فرانسوي انكار نمي‌كند كه سركوب، رنج و درد به‌بار مي‌آورد، ولي درعين حال تأكيد مي‌كند كه سركوب، لذت و اشتياق نيز توليد كرده است.[19]
تحليل گفتمان به‌مثابة يك روش تحليل
تحليل گفتمان كه امروزه به گرايشي بين‌رشته‌اي در علوم اجتماعي تبديل شده است، ريشه در جنبش انتقادي ادبيات، زبان‌شناسي (نشانه‌شناسي) تأويل‌گرايي، هرمنوتيك گادامر و تبارشناسي و ديرينه‌شناسي ميشل فوكو دارد.
بنيان‌هاي فكري تحليل گفتمان فراتر از تحليل متن يا نوشتار يا تحليل گفتار است. گفتمان مجموعه‌اي از گزاره‌هايي است كه يك مفهوم كلي را در بر مي‌گيرد. همچنين در تحليل گفتمان فراتر از ديدگاه هارولد لاسول دربارة تحليل فرستنده، تحليل پيام، تحليل وسيله و تحليل گيرنده ـ به‌گونة مجزا ـ بحث مي‌شود.
در ديدگاه‌هاي ميشل فوكو ـ كه مي‌توان او را بنيانگذار تحليل گفتمان شمرد ـ تأكيد بر اين است كه رابطه‌اي تعاملي بين متن (text) و زمينه(context) وجود دارد.
همچنين رابطه‌اي تعاملي و ديالكتيكي بين «گفتمان، قدرت، معرفت و حقيقت» وجود دارد. مهم‌ترين دستاورد فوكو را مي‌توان تحليل روابط قدرت و معرفت دانست.
در تحليل گفتمان مجموعه اوضاع اجتماعي، زمينة وقوع متن يا نوشتار، گفتار، ارتباطات غيركلامي و رابطة ساختار و واژه‌ها در گزاره‌اي كلي نگريسته مي‌شود.
واژه‌ها هر يك به‌تنهايي مفهوم خاص خود را دارا هستند، اما در شرايط وقوع و در اذهان گوناگون معاني متفاوتي دارند. انتقال، دريافت و اثرگذاري متفاوت و گوناگوني در پي دارند. براي مثال، رستگاري براي يك انسان ديندار مسيحي معنايي متفاوت با رستگاري براي يك انسان آزاديخواه دارد.
در ذيل به برخي از ويژگي‌هاي كلي روش تحليل گفتماني مي‌پردازيم كه به‌مثابة يك روش به كار مي‌رود.
روايي و پايايي در تحليل گفتمان
يكي از مؤلفه‌هاي اصلي روش‌هاي مختلف تحقيق بررسي روايي و پايايي آن روش تحقيق و تحليل است. روش تحليل گفتمان نيز از اين قاعده مستثني نيست؛ لذا لازم است در باب روايي و پايايي اين روش تحليل نيز نكاتي بيان شود، هرچند كه به لحاظ تفسيري و كيفي بودن، ويژگي‌هاي منحصر به فردي دارد.
گفتمان يا تحليل انتقادي هميشه يك مسئلة تفسيري بوده است. در اين روش با داده‌هايي كه در طول تحليل گفتمان جمع‌آوري شده است، مشكلي نداريم. مهم اين است كه در يك تحقيق كه با اين روش انجام مي‌شود، روايي و پايايي و يافته‌هاي آن، وابسته به بحث‌هاي منطقي‌اي است كه در تحليل وجود دارد. اعتبار تحليل گفتمان به كيفيت قدرت نطق و بيان وابسته است. البته اين روش‌ها به تناسب روش‌هاي گفتماني و گستردگي از جزء به كل در مباحث متني و ساختاري و اجتماعي متفاوت است؛ اما همگي در كل از يك سياق كه همان تحليل گفتمان است، بهره مي‌برند.
انگاره‌هاي روش تحليل گفتمان
پيش‌فرض‌هايي كه در ذيل بيان مي‌شود، از قواعد تحليل متن، هرمنوتيك، نشانه‌شناسي، و ديدگاه فوكو در ديرينه‌شناسي و تبارشناسي شكل گرفته است:
1. انسان‌هاي مختلف، به متن يا گفتار واحد متفاوت نگاه مي‌كنند؛ يعني از متن و واقعة واحد، برداشت يكسان و واحدي ندارند و ممكن است كه از دال‌هاي متفاوتي براي اشاره به يك مدلول استفاده شود.
2. متن و واقعة اجتماعي را بايد به‌مثابة يك كل معنادار مشاهده كرد كه متن يا واقعه لزوماً اين امر را نشان نمي‌دهد.
3. تمام متن‌ها بار ايدئولوژيك دارند و هيچ‌يك بي‌طرف نيست.
4. در هر گفتماني حقيقت نهفته است، اما هيچ گفتماني داراي تمام حقيقت نيست.
5. ساختار و ادبيات متن نيز معنادار است، چون دستور زبان و ساختار متن داراي معاني اجتماعي و ايدئولوژيك است و اين معاني در جاي خود به عواملي كه دال‌ها را مي‌سازند، نظير رمزها، بافت‌ها، مشاركت‌ها و تاريخ مختلف وابسته‌اند.
6. معنا همان‌قدر كه از متن ناشي مي‌شود، از بافت يا زمينة اجتماعي و فرهنگي نيز اثر مي‌پذيرد.
7. هر متني در زمينه‌ها و موقعيت خاصي توليد مي‌شود. لذا هميشه از نويسنده يا توليد كنندة خويش نوعي حكايتگري دارد.
8. هر متني به يك منبع قدرت مرتبط است.
9. گفتمان سطوح و ابعاد متعدد دارد؛ يعني نه يك سطح گفتماني وجود دارد و نه يك نوع گفتمان.[20]
اهداف روش تحليل گفتمان
تحليل گفتمان يك فن و روش جديد در مطالعة متون، رسانه‌ها و فرهنگ‌هاست. در اين روش محقق برآن است كه رابطة بين مؤلف، متن و خواننده را نشان دهد و مشخص كند چه زمينه‌ها و عوامل اجتماعي، فرهنگي، سياسي و. . . در توليد گفتمان تأثير دارند. در اين روش، تحليلگر از بافت متن (شكل و ساختار) فراتر مي‌رود و وارد بافت موقعيتي متن (شرايط و ابعاد ايدئولوژيك) مي‌شود و به تحليل آن مي‌پردازد. در واقع روش تحليل گفتمان مي‌كوشد كه نشان‌دهندة معاني نهفته در ذهن مؤلف باشد.
اما با توجه به پيش‌فرض‌هايي كه پيش‌تر به آنها اشاره شد، مهم‌ترين اهداف تحليل گفتمان عبارت‌اند از:
1. نشان دادن رابطة بين نويسنده، متن و خواننده؛
2. روشن ساختن ساختار عميق و پيچيدة توليد متن يعني «جريان توليد گفتمان»؛
3. نشان دادن تأثير بافت متن (واحدهاي زباني، محيط بلافصل مربوط و كل نظام زباني) و بافت موقعيتي (عوامل اجتماعي، فرهنگي، سياسي، تاريخي و شناختي) بر گفتمان؛
4. نشان دادن موقعيت و زمينه‌هاي خاص توليدكنندة گفتمان (زمينة توليد گفتمان)؛
5. نشان دادن بي‌ثباتي معنا؛ يعني معنا هميشه در حال تغيير است، هرگز كامل نيست و هيچ‌ وقت به‌طور كامل درك نمي‌شود.
6. آشكار ساختن رابطه بين متن و ايدئولوژي؛ تحليل گفتمان از بدو پيدايش همواره درصدد بوده است تا نشان دهد كه هيچ متن يا گفتار و نوشتاري بي‌طرف نيست، بلكه به موقعيتي خاص وابسته است. اين امر ممكن است كاملاً ناآگاهانه و غيرعامدانه باشد.
7. هدف عمده تحليل گفتمان اين است كه فن و روش جديدي را در مطالعة متون، رسانه‌ها، فرهنگ‌ها، علوم، سياست، اجتماع و… به دست دهد.[21]
8. مبادي فكري اين روش در واقع همان پيش‌فرض‌هاي پسامدرن‌اند[22].
كاربرد روش تحليل گفتمان
سهم تحليل گفتمان پست‌مدرن، به كارگيري افكار انتقادي به‌خوبي گفتمان‌هاي ديگر در موقعيت‌هاي اجتماعي و سياست‌هاي پنهان يا آشكار درون جامعه است، كه بر جامعه مسلط‌‌اند (تفسير جهان، نظام‌هاي اعتقادي،…) و… تحليل گفتمان مي‌تواند در هر زمينه‌اي يا در مورد هر مشكل يا موقعيتي به كار گرفته شود. چون تحليل گفتمان اساساً يك خوانش تفسيري و ساختاري است، پس از هيچ رهنمود ويژه‌اي پيروي نمي‌كند.
به همان اندازه كه هر شخصي مي‌تواند از نظريات ژاك دريدا، ميشل فوكو، ژوليا كريستوا يا فدريك جيمسون استفاده كند، مي‌تواند از نظريات متفكران پست‌مدرن و انتقادي نيز استفاده كند. اساساً هدف تحليل گفتمان، معطوف، به جمع‌آوري جواب‌هاي دقيقي نيست، فقط اين روش به ما كمك مي‌كند كه افق‌هاي ديد شخصي‌مان را گسترش دهيم.
به همان اندازه كه بتوانيم به افق‌هاي ديد ديگران دست بيابيم، مي‌توانيم برنامة كار و هيجانات ناشناخته و نارسايي‌هاي خودمان را بهتر بشناسيم. به عبارت دقيق‌تر، تحليل گفتمان آنچه را در پشت اعمال وجود دارد روشن مي‌كند. براي مثال، تحليل گفتمان نظريه‌هاي علوم انساني را به كار مي‌برد و در برابر اعتبار و درستي روش تحقيق(كمّي يا كيفي) بحث نمي‌كند و بيان يا ارزش خاصي را نشان نمي‌دهد. تحليل گفتمان بر وجود پيام متن‌ها و قرارگرفتن آنها درون يك زمينة اجتماعي يا تاريخي تأكيد مي‌كند.
از ديرينه‌شناسي تا تبارشناسي
به نظر فوكو ديرينه‌شناسي به اين معناست كه در هر دوره و جامعه‌اي فرهنگ خاصي غالب است كه پاية اين فرهنگ شرايطي است كه باعث شده اين فرهنگ پديد آيد و اين شرايط به زبان و گفتمان حاكم در آن فرهنگ بازمي‌گردد. گفتمان هر دوره‌اي باعث مي‌شود در هر دوره يك علم غالب باشد و انسان به عنوان يك ابژه خاص مورد شناسايي قرار گيرد.
در ديرينه‌شناسي، فوكو درصدد توضيح قواعد صورتبندي است كه به گفتمان‌ها ساخت مي‌دهد و شرايط امكان تشكيل علوم اجتماعي را فراهم مي‌آورد. ديرينه‌شناسي، بر اصل گسست و عدم تداوم تكيه مي‌كند و در پي آن است كه دوره‌هاي مستقل و متمايز را در تاريخ بشناسد و عناصر همسوي يك نظام زباني معرفتي را گردآورد و قواعد حاكم بر آنها را معين كند.[23]
بنابراين در آثار بخش ديرينه‌شناسي فوكو كه تعداد آن از آثار تبارشناسي بيشتر است، فوكو در اين‌باره بحث مي‌كند كه چه چيزي بر گزاره‌ها حاكم است و گزاره‌ها چگونه بر يكديگر حكومت مي‌كنند تا جايي كه باعث مي‌شوند قضايايي پديد آيد كه از نظر علمي پذيرفتني است. پس در اينجا سوژه هيچ جايگاهي ندارد. فكر و عقل نيز جايگاهي ندارد كه در هر دوره علمي به وجود آيد، بلكه روابط بين گزاره‌ها و قدرتي كه در پس آنهاست باعث مي‌شود كه فرهنگ خاصي حاكم شود و علم خاصي پديد آيد. در ديرينه‌شناسي از سياست گزاره‌هاي علمي بحث مي‌شود.
از نظر فوكو گفتمان محل تلاقي و دانش قدرت است؛ يعني هر رشتة خاصي از دانش در هر دورة خاصي مجموعه‌اي قواعد ايجابي و سلبي به وجود مي‌آورد كه آنها مشخص مي‌كنند شخص چه بايد بگويد و دربارة چه چيز صحبت كند يا صحبت نكند. به عقيدة فوكو در هر دوره گفتمان تعيين مي‌كند سوژه به گونه‌اي خاص بينديشد يا حرف بزند و گفتمان حاصل آگاهي سوژه نيست، پس دانش در خدمت قدرت است. حرف اساسي فوكو اين است كه در تاريخ بين دانش و قدرت همواره رابطه وجود داشته است كه اينجا كاملاً پيروي فوكو از نيچه را مي‌بينيم.
در آثار بخش ديرينه‌شناسي فوكو دربارة شرايط پيدايش علومي از قبيل پزشكي، روان‌پزشكي و علوم انساني سخن مي‌گويد و در نهايت شرايط پيدايش مفهومي به نام انسان را طرح مي‌كند. كتاب‌هاي تاريخ جنون، ديرينه‌شناسيِ علوم پزشكي، ديرينه‌شناسيِ علوم انساني و ديرينه‌شناسيِ دانش را مي‌توان در اين بخش بررسي كرد.
فوكو در آثار متأخر خود، به تبارشناسي روي مي‌آورد. در اين آثار وي اغلب، به رابطه قدرت، دانش و حقيقت مي‌پردازد. در حقيقت، تبارشناسي، درگرو مركزيت قدرت و سلطه در شكل گيري گفتمان‌ها، هويت‌ها و نهادهاست و مي‌كوشد ويژگي قدرت‌محور گفتمان‌هاي حاكم را گسترش دهد. به نظر فوكو، قدرت را نبايد به نهادهاي سياسي محدود كرد، بلكه قدرت در تمام جامعه جاري است و نقشي مولد ايفا مي‌كند.[24]
فوكو در تبارشناسي، پيدايش علوم اجتماعي و گسترش آنها را با قدرت پيوند مي‌زند. به نظر وي، دانش با روابط قدرت درآميخته و همپاي پيشرفت، در اعمال قدرت پيش مي‌رود. به عبارت ديگر، هرجا قدرت اعمال شود، دانش نيز توليد مي‌شود. بنابراين، فوكو مي‌كوشد روابط متقابل قدرت و دانش را بررسي كند و ويژگي قدرت‌محور دانش اجتماعي مدرن و نظام‌هاي حقيقت را آشكار سازد.
فوكو بعد از مدتي مي‌گويد فقط نمي‌توان گفت كه گفتمان عاملي است براي اينكه سوژه چگونه بينديشد و حرف بزند عوامل اجتماعي هم در اينجا مؤثرند و به همين دليل از روش تبارشناسي استفاده مي‌كند. البته اين روش به معني نقض كردن روش ديرينه نيست، بلكه مكملي براي دانش ديرينه‌شناسي است. در تبارشناسي، مهم شكل‌هايي از عقلانيت است كه در چهرة قدرت كردارهاي اجتماعي خاصي را تعين بخشيده است.
برخلاف مورخ كه از گذشته شروع مي‌كند و به حال مي‌رسد، تبارشناسي از مسائل و موضوعاتي كه در حال وجود دارد مي‌آغازد و مي‌خواهد به عقب بازگردد و ريشه‌هاي آن را بيابد. روش تبارشناسي را نخستين بار نيچه طرح كرد. فوكو هم به تبعيت از نيچه همين روش را طرح مي‌كند. در نتيجه تبارشناسي مي‌خواهد بگويد حقيقت واحدي وجود ندارد و در تاريخ تداوم و پيوستگي نيست كه در سير متداولي كه در تاريخ هست بتوانيم به پيشرفت‌هاي عقلي و علمي انسان دست يابيم، بلكه آنچه وجود دارد گسست و عدم تداوم است. در تاريخ مقاطع مختلف تاريخي وجود دارد. در هر دوره بر اساس سامان دانايي(اپيستمه) خاصي كه وجود دارد؛ فرهنگي كه پشت آن و گفتمان حاكم بر آن جامعه اصولي در آن رعايت مي‌شود و بر اساس آن اصول مي‌توانيم نتيجه‌اي پيدا كنيم، ولي دليلي وجود ندارد كه همين دلايل را در دورة ديگري به كار ببريم.
فوكو هم هر مسئله‌اي را در سه يا چهار دورة تاريخي طرح مي‌كند و به اين ترتيب گسست‌ها را بيان مي‌نمايد. اما اينكه چه چيز ماية گسست و باعث شده از يك دوره به دورة ديگر برسيم، به نظر فوكو استدلال‌پذير نيست و نمي‌توانيم برايش دليلي بياوريم؛ زيرا در هر دوره نظام‌ها و سامان دانايي خاصي حاكم است كه اين اصول و قواعد به درد دورة بعدي نمي‌خورد. به طور كلي تبارشناسي نمي‌خواهد مباني شناخت‌شناسانه طرح كند. كار فيلسوف پست‌مدرن اين است كه در مباني‌اي كه به طور كلي طرح مي‌كند خلل و خدشه‌اي وارد كند. اصلاً نمي‌توان اصول كلي را طرح كرد. فقط مي‌خواهد بگويد خاستگاه آن چيزي است كه ما عقلاني و داراي حقيقت مي‌دانيم. همه در سلطه و قدرت نهفته است و از نظر فوكو قدرت به معناي سلطة يك فرد يا گروه بر افراد ديگر نيست، بلكه قدرت مانند يك سازمان شبكه‌اي عمل مي‌كند و تمام وجوه زندگي انسان را دربر مي‌گيرد. فوكو با تبارشناسي مي‌خواهد به فرايندهايي بپردازد كه ما را به عنوان سوژه طرح كرده است. تمام بحث‌هاي فوكو به اين مي‌رسد كه سوژه خود سوژه نيست و به خاطر فكر و عقلش و مباني دكارتي سوژه نشده، سوژه بودن آن يا به سبب عوامل گفتماني يا برآمده از عوامل اجتماعي است. او گفتماني را در روش ديرينه‌شناسي و عوامل اجتماعي را در روش تبارشناسي طرح مي‌كند.
روش و موضوع تبار‌شناسي
تبارشناسي تاريخيت پديده‌ها و اموري را كه فاقد تاريخ شمرده شده‌اند باز مي‌نمايد و نشان مي‌دهد كه دانش وابسته به زمان و مكان است. روش تبارشناسي به منظور كشف كثرت عوامل مؤثر بر رويدادها بر بي‌همتايي آنها تأكيد مي‌كند؛[25] يعني از تحميل ساختارهاي فراتاريخي بر آنها خودداري مي‌ورزد. فوكو اين نگرش را «حادثه‌سازي تاريخ» خوانده است. هيچ ضرورتي در تاريخ نيست، هيچ ضرورتي تعيين نكرده كه كساني ‌ديوانه شمرده شوند. در نتيجه بداهتي كه در بنياد دانش و كردارهاي ما مفروض است، شكسته مي‌شود.
تبارشناسي كثرت عوامل، راهبردها و نيروهايي را كه به امور خصلت‌ بداهت و ضرورت مي‌دهند، كشف مي‌كند. مثلاً زندان، كردارهاي آموزشي، فلسفة تجربي به شيوه‌هاي جديد تقسيم كار، پيداش ساختار معماري مراقبت و جامعه سراسر بين، و تكنيك‌هاي جديد قدرت همه با هم جمع مي‌شوند تا كردار حس جنايي به عنوان رخدادي ظهور يابد. بنابراين، معنا يا بنيادي در پس امور و اشيا نهفته نيست. تنها لايه‌هايي از تعبير در كار است كه روي هم انباشته مي‌شوند و شكل حقيقت، ضرورت و بداهت پيدا مي‌كنند و تبارشناسي همة اينها را در هم مي‌شكند. انسان‌ها با توليد حقيقت و ضرورت بر خود و بر ديگران حكم مي‌رانند، در حالي كه اصل و منشأ و حقيقت جهان‌شمول و بي‌زمان وجود ندارد. در نتيجه ترقي و پيشرفتي نيز در كار نيست؛ تنها مي‌توان از عملكرد بي‌پايان سلطه‌ها و انقيادات سخن گفت. بدين‌سان، طبعاً كليات انضمامي و متعيني به‌عنوان مبنا و بنيادي با ثبات براي فهم وجود ندارد. حتي پيكر جسماني آدمي خود تابع تاريخ است و به‌وسيلة نظم كار و استراحت تجزيه مي‌شود. بنابراين، موضوع تبارشناسي نه مسير تاريخ و نه نيات سوژه‌اي تاريخي، بلكه رخدادها و پراكندگي‌هايي است كه محصول منازعات، تعامل نيروها و روابط قدرت‌اند. پس علم و دانش نيز چيزي جز چشم‌اندازي تاريخي نيست.[26]
مسئله‌محوري تبارشناسي
مسئلة اصلي در تبارشناسي فوكو اين است كه چگونه انسان‌ها با قرار گرفتن در درون شبكه‌اي از روابط قدرت و دانش، به‌عنوان سوژه و ابژه تشكيل مي‌شوند. مثلاً هدف نهايي از بحث فوكو دربارة زندان و مجازات، رديابي روند تكوين تكنولوژي جديد قدرتي است كه به واسطة آن، انسان‌ها به‌صورت سوژه و ابژه درمي‌آيند. در اينجا بحث اصلي دربارة رابطة دانش، قدرت و بدن آدمي و نيز تكنولوژي‌هاي سياسي بدن، دانش‌هاي مربوط به پيكر آدمي و اشكال قدرت اعمال شده بر آن است. بنابراين به‌طور كلي از نگاه فوكو دانش نمي‌تواند خود را از ريشه‌هاي تجربي خويش بگسلد تا به تفكر ناب تبديل شود؛ بلكه عميقاً با روابط قدرت درآميخته و همپاي پيشرفت در اعمال قدرت پيش مي‌رود. هر جا قدرت اعمال شود، دانش نيز توليد مي‌شود. بر اساس تصور رايج روشنگري، دانش تنها وقتي متولد مي‌شود كه روابط قدرت متوقف شده باشد، اما از ديد فوكو هيچ رابطة قدرتي بدون تشكيل حوزه‌اي از دانش متصور نيست و هيچ دانشي هم نيست كه متضمن روابط قدرت نباشد. سوژة شناخت، ابژة شناخت و شيوة شناخت، همگي آثار و فرآورده‌هاي روابط اساسي دانش و قدرت و تحول تاريخي در آنها هستند.[27]
خلاصه، موضوع تبار‌شناسي فوكو تحليل شرايط تاريخي پيدايش و وجود علوم انساني، روابط آنها يا تكنولوژي‌هاي قدرت و آثار سوژه‌ساز و ابژه‌ساز آنهاست. تحليل اشكال خاص ‌موضوع‌شدگي و اشكال دانش و روابط قدرتي كه از طريق آنها انسان‌ها تحت سلطه قرار مي‌گيرند، در كانون بحث تبارشناسانه است. در يك كلام، تبارشناسي نشان مي‌دهد كه چگونه انسان‌ها از طريق تأسيس «رژيم‌هاي حقيقت» بر خود و ديگران حكم مي‌رانند.
گفتمان يا قدرت؟
تحليل تبارشناسانه در دو اثر عمدة فوكو در اين دوره يعني انضباط و مجازات و تاريخ جنسيت اجرا مي‌شود. البته فوكو همچنان در اين آثار به شيوة تحول رويه‌هاي گفتماني علاقه‌مند است. اما اين كردارهاي گفتماني با حوزه‌هاي غيرگفتماني مانند وجه توليد، روابط اجتماعي و نهادهاي سياسي پيوند مي‌يابند و هم با خود حوزة گفتماني ارتباط دارند كه شامل تحولات دروني خود گفتمان موردنظر و نيز تحولات در گفتمان‌هاي مجاور مي‌شود. در نوشته‌هاي فوكو از سال 1970 به بعد، نوآوري و بداعتي به چشم مي‌خورد؛ يعني از آن زمان به بعد، نوشته‌هاي فوكو آشكارا به فرديت‌دهي و ادغام سوژه در شبكه‌هاي مراقبت مي‌پردازند؛ شبكه‌هايي كه سازوكارهاي توليد دانش دربارة سوژه نيز هستند.[28]
براي روشن شدن اين روش تحليل، با گذري كوتاه به برخي از ويژگي‌هاي گفتمان، تصوير روشن‌تري از گفتمان و عوامل پيروزي و شكست آن در ذيل ترسيم مي‌شود و در نهايت با اشاره به يك نمونه تحقيق كه با اين روش انجام شده است، مي‌كوشيم زواياي استفاده از اين روش تحليل بهتر و بيشتر روشن شود.
عوامل پيروزي و شكست يك گفتمان
همان‌طور كه در مفاهيم اصلي و كليدي بحث گفتمان بيان شد، يكي از مفاهيم كليدي مفهوم طرد است. اين مفهوم ماهيت مبارزه و تعيين حدود هر گفتمان را نسبت به گفتمان‌هاي موجود ديگر در جامعه بيان مي‌كند؛ لذا فهم مبارزه و پيروزي و شكست گفتمان‌ها در جامعه كاملاً قابل فهم است و هر گفتماني خود را در مقابل و در مبارزه با ديگر گفتمان‌هاي موجود در جامعه مي‌بيند. بنابراين، وجود و بروز هر گفتمان در گرو مبارزه و كم‌رنگ كردن گفتمان‌هاي ديگر است. دانشمندان اين حوزة معرفتي براي شكست يك گفتمان و پيروزي گفتمان ديگر عواملي را بيان كرده‌اند كه هم حيثيت علمي و نظري دارند و هم حيثيت عملياتي و راهبردي. در ذيل به برخي از اين عوامل اشاره مي‌شود:
الف. عوامل پيروزي يك گفتمان
قابليت دسترسي[29]
مفهوم قابليت دسترسي، پيروزي يك گفتمان را تا اندازه‌اي تضمين مي‌كند؛ زيرا پيروزي گفتمان‌ها به دليل ويژگي ذاتي آنها نيست؛ چون گفتمان‌ها همواره در آستانة فروپاشي تدريجي قرار دارند، بلكه به اين دليل است كه گفتمان، تنها ساخت منسجم در دنياي كاملاً آشفتة گفتماني به نظر مي‌رسد.
ازجاشدگي يا بي‌قراري كشور آلمان در دهه 1920م، در نتيجه جنگ نخست جهاني يك بحران فراگير در آن كشور به‌وجود آورده بود. در اين اوضاع و احوال، گفتمان ناسيونال سوسياليسم (نازيسم) به‌عنوان پاسخي درمان‌كننده به بحران، ابراز وجود كرد و راهكارهايي براي برون‌رفت از بحران پيشنهاد كرد. گفتمان نازيسم از ميان چندين گفتمان به اين دليل پيروز شد كه اصولي را براي فهم و درك وضعيت آشفتة اجتماعي، در دسترس قرار داد. بنابراين، پيروزي گفتمان نازيسم معلول و محصول قابليت دسترسي آن بود نه پذيرش محتواي آن از سوي مردم.
قابليت اعتبار[30]
شرط دوم پيروزي يك گفتمان، اين است كه اصول پيشنهادي آن، در ميان گروه‌هاي اجتماعي، از اعتبار برخوردار باشد و مخالف با اصول اساسي آنان نباشد. گفتمان جنبش طالبان به رغم پشتوانه‌هاي مالي و عقيدتي خود در افغانستان به اين دليل شكست خورد كه از اعتبار لازم برخوردار نبود.
ب. عوامل شكست يك گفتمان
تصلب معنايي
اگر گفتماني، بدون نگرش فراگير و جامع، بر مفهوم موردنظر خود پافشاري كند و مفاهيم ديگر را به فراموشي بسپارد، گرفتار تصلب معنايي و جزم‌انديشي غيرعقلاني شده است. اين شيوه سرانجام شكست و فروپاشي گفتمان را رقم خواهد زد. در اين مورد نيز مي‌توان طالبان را مثال زد.
فراهم كردن زمينه براي رقيب
براي مثال، در جامعة ايران گفتمان اصلاحي دوم خرداد دهة هفتاد خورشيدي، به دليل نگرش تك‌بعدي به مسائل اجتماعي مانند توسعة سياسي و گسترش جامعة مدني كه تنها نخبگان و روشنفكران طبقة متوسط به بالا را در بر مي‌گرفت، زمينه را براي گفتمان رقيب با شعار حمايت از گروه‌هاي فرودست جامعه فراهم كرد و سرانجام گفتمان رقيب در انتخابات رياست جمهوري پيروز شد.
يك نمونه
بررسي انديشه‌هاي نظري فوكو به لحاظ تنوع حوزه‌هاي معرفتي و استفاده از مباني مختلف معرفتي و فلسفي بسيار عميق است و خود مجالي مي‌طلبد. در اين مقاله براي حفظ موضوع مورد بحث كه همان روش تحقيق و روش تحليل گفتماني تبارشناسي فوكويي است، به حداقل لازم براي روشن ساختن اين روش اكتفا مي‌شود و نقض و ابرام‌هاي وارد بر مباحث نظري فوكو را به مجال ديگري احاله مي‌دهيم. اما آنچه مهم است استفاده از روش تحليل گفتماني فوكويي است كه در برخي مطالعات از آن استفاده شده و خواهد شد؛ لذا براي اينكه اين روش بيشتر ملموس باشد ما با گذر از مباحث نظري و فلسفي تبارشناسي فوكو، به يك نمونه از تحقيقات انجام‌شده با اين روش اشاره مي‌كنيم تا سير استفاده از روش تحليل فوكويي يا تبارشناسي بيش از پيش روشن شود:
تبار‌شناسي و تحليل گفتمان «ولايت عامّه» منتشرشده در مهرنامه 14 ص74-76
طرح مسئله و روش بررسي
در مقاله‌اي كوتاه، نويسنده مي‌كوشد مفهوم حكمراني فقهاي شيعه را با روش تحليل گفتمان و تبارشناسي مورد بررسي اجمالي قرار بدهد. اين يك بحث برون‌ديني است و انتظار مي‌رود از مداخلة عقايد درون‌ديني نويسنده و خواننده بركنار بماند. در همين موضوع، برخي بحث‌هاي درون‌ديني انجام داده‌اند، نمونه‌اش نظريه‌هاي دولت در فقه شيعه است. اما در اين مقاله ورود و خروج و بررسي متفاوتي به عمل مي‌آيد و مفاهيم به مثابة گفتمان، تبارشناسي و تحليل مي‌شوند.
در اين روش فرض بر آن است كه «ولايت فقيه» خصلتي گفتماني دارد. گفتمان، آن طور كه از مباحث فوكو برمي‌آيد، محصول زبان است. با زبان است كه براي امور تعيين تكليف مي‌شود. گفتمان، طرحي از كلمات و مفاهيم و دليل‌آوري‌هاست كه در ظاهر، حاصل «ارادۀ معطوف به دانستن» است، اما در پشت آن، «ارادۀ معطوف به قدرت» نهفته است.
گفتمان را در اينجا فراسوي نيك و بد يا حق و باطل تعريف و بررسي مي‌كنيم. بدين ترتيب، هم «حكمراني فقهاي شيعه» و هم هر گزينة حكومتي بديل مانند «مشروطيت»، بنا به مفروض بحث ما در اينجا، هر دو ساختي گفتماني دارند. هر دو محصول زبان هستند، طرحي از كلمات، دعاوي‌اي در باب امور و كمندي از قدرت هستند. در پشت هر كدام، علايق و منافع و مطلوبيت‌هاي اين و آن گروه وجود دارد.
نيك و بد قضيه، امري بعدي و اعتباري است و به اعتبارات و ارزش ـ داوري‌ها و تصميم‌هاي اجتماعي و اخلاقي هريك از ماها بستگي دارد. حكمراني متوليان رسمي يك مذهب يا حكمراني از نوع مشروطه، هر كدام از سوي گروه‌هاي خاصي با ارزش تلقي مي‌شد. گفتمان حكمراني فقهاي شيعه و اجراي احكام شرعي اين مذهب، ريشه در منافع گروه‌هاي مذهبي، هويتي و سياسيِ خاصي؛ در تاريخ داشت. همان‌طور كه گفتمان مشروطه مبتني بر تجدد، پارلمان، قانون اساسي و انتخابات نيز بازنمايي‌كنندۀ منافع و مطلوبيت‌هاي زيستِ اجتماعي قشرها و طبقات جديد و طيف‌هاي تازه‌اي از مردم شهري در تاريخ معاصر بود.
در روش تحليل گفتمان، ردپاي صورت‌بندي‌هاي گفتماني گرفته مي‌شود كه چگونه به اقتضاي صوَر قدرت، شكل يافته‌اند، چگونه راهبردهاي زبان به كار افتاده‌اند.
تبارشناسي كوششي است براي شناخت ريشه‌هاي تاريخي شكل‌گيري اين يا آن قول و عقيده. تبارشناسي بررسي مي‌كند كه چگونه به اقتضاي انحاي مختلف قدرت، گفتمان‌ها صورت‌بندي شده‌اند. همان‌طور كه ديرينه‌شناسي نيز از اين‌سو به مطالعة امور تاريخي از حيث تناظر آن با امور گفتماني كنوني دست مي‌زند.
اين تحقيق كه از روش تبارشناسي و گفتماني استفاده كرده است، نحوة پديد آمدن و اثرگذاري گفتمان ولايت عامه بيان شده و ويژگي‌هاي گفتماني از قبيل صورت‌بندي شناختي(اپيستمه) و حفظ حاكميت گفتماني و… به تصوير كشيده شده است. برخي مطالعات ديگر نيز كه به اين روش انجام شده است، در پي‌نوشت‌هاي مقاله[31] معرفي مي‌شود.
نقد و بررسي
از مزاياي مهم تحليل گفتمان و تفكر انتقادي اين است كه براي هر موقعيت و هر موضوعي، روشي كاملاً كاربردي است. نگرش تازه‌اي كه با تحليل گفتمان فراهم شده است راه را براي رشد استعدادهاي شخصي و ابتكار در سطح بالا باز مي‌كند. تحليل گفتمان معتبر مي‌تواند به تغييرات زيادي در آداب و رسوم، نهادها، حرفه‌ها يا جامعه به‌عنوان يك كل بينجامد كه اين خود قابليت منحصر به فرد اين روش است. اما به همين دليل نيز بايد گفت كه تحليل گفتمان نمي‌تواند جواب دقيقي براي سؤالات محقق فراهم كند. در اين بخش برخي از آسيب‌هاي استفاده از اين روش را نام برده و سپس به برخي از نقدهاي وارد بر خود روش تحليل گفتمان را اشاره مي‌كنيم:
آسيب‌هاي جدي در استفاده از روش تحليل گفتمان
متاسفانه دو آسيب جدي همواره محققان را در كاربرد تحليل گفتمان تهديد مي‌كند:
الف: عدم آشنايي با روش تحليل گفتمان
نخستين آسيب جدي كه محققان را در كاربست تحليل گفتمان، تعقيب مي‌كند نداشتن شناخت كافي در تميز شيوه‌هاي تحليل گفتمان از يك‌سو، و به كار بردن تحليل محتوا به جاي تحليل گفتمان از سوي ديگر است. اين روش به لحاظ شباهت‌هاي زيادي كه در تحقيقات كيفي همسان خود دارد، هميشه در مرزبندي بين اين روش و روش‌هاي مشابه همچون تحليل محتوا، محققان را دچار اشتباه مي‌كند.
ب : ناتواني در كاربرد روش تحليل گفتمان
برخي سنت‌هاي ناپسند در محافل آكادميك سبب‌ساز آسيب‌هاي روش‌شناسي در كار محققان مي‌شود. به عنوان مثال گرايش محققان به استفاده از محاسبات آماري و جداول به كار رفته در تحقيق، زمينه‌اي را به وجود مي‌آورد تا محققان تصور كنند روش‌هايي چون تحليل گفتمان كه آمار و ارقام روش‌هاي كمّي را ندارند، فاقد اعتبار و روايي‌اند؟! اگر محققان بدانند كه كمّي كردن تحليل، اغلب به محتواي آشكار پيام محدود مي‌شود و محقق را در پي بردن به پيام پنهان ناتوان مي‌كند، درمي‌يابند كه اصولاً روش‌هاي كمّي براي حصول نتيجه ناتوانند دلبستگي به سنت‌هاي رايج و به كار بستن روش تحليل محتوا به مرور زمان نوعي نگرش كمّي بر انديشه محققان حاكم كرده است. اما به نظر مي‌رسد با اهميت يافتن جايگاه تحقيقات كيفي، چنين عاداتي از بين برود.
نقد نظريه گفتمان
نقدهاي نظريه «گفتمان»، به دو گروه تقسيم مي‌شود: گروه اول، انتقادات وارد بر مفروضات فلسفي اين نظريه است و گروه دوم، به مفاهيم و استدلال‌هاي اساسي، که براي تحليل فرايندهاي سياسي و اجتماعي بسط يافته، اختصاص دارد. درباره مفروضات فلسفي نظريه گفتمان، دو ادعاي عمده مطرح شده است: نخست اينکه، اين رويکرد ايده آليستي (آرمان گرايانه) است دوم اينكه، اين رويکرد به شدت نسبيت گرا است.
گرچه اين نظريه وجود واقعيت خارج از ذهن را انکار نمى‌کند، ولي معتقد است جهان و اشياي آن را تنها در درون گفتمان‌ها مي‌توان درک کرد و چيزي خارج از گفتمان وجود ندارد. يعني هيچ حقيقت بنيادين و تغييرناپذيري وجود ندارد که بتواند واقعى بودن دانش و باورهاى ما را تضمين کند. بنابراين، مهم‌ترين اشکال فلسفي که بر اين نظريه وارد است، اين است که رهيافت‌هاى گفتمانى، هر نوع مبناگرايى و ذات گرايى را ردّ مي‌کنند. از‌اين‌رو، معتقد است دانش ما مشروط است. ضدمبناگرايى در برابر نگرش مبناگرا قرار دارد. براساس اين نگرش، دانش ممکن است بر مبناى فرانظرى محکمى استوار باشد که در فراسوى قلمرو اعمال انسانى مشروط است. بنابراين براساس نظريه گفتمان هيچ حقيقت بنيادين و غيرقابل تغييرى، که بتواند واقعى بودن دانش و باورهاى ما را تضمين کند، وجود ندارد.
اين نظريه، دانش و هويت انسانى را اجتماعى و محصول فرهنگ‌ها و گفتمان‌ها مى‌داند و هر نوع مبناگرايى و ذات گرايى را ردّ مى کند. در اين نظريه‌ها، انسان از هيچ هويت پيشينى برخوردار نيست. بنابراين، نوعى نسبي‌گرايى و سياليت دامن گير اين نظريه‌هاست. در نظريه گفتمان، با تعميم تحليل‌هاى زبانى به جامعه، اين نسبى گرايى باز هم تشديد شده است. طبق اين نظريه، معيارهاى بنيادين صدق و کذب، بيرون از گفتمان‌ها وجود ندارند و نمى‌توان جز در چارچوب گفتمان خاص به ارزيابى ادعاهاى آن پرداخت.
صحت و سقم گزاره‌ها به استحکام و مجاب کنندگى آنها در درون يک گفتمان بستگى دارد. بدين ترتيب، پرسش‌هاى بنيادين فلسفة درباره حقيقت و ذات بي‌معنا مى‌شود.
اگر ما به منطق نظريه وفادار بمانيم، نسبى‌گرايى به حوزه ارزش‌هاى اخلاقى و دينى نيز راه خواهد يافت و امکان داورى درباره خوب و بد، به چارچوب‌هاى درونى هر گفتمان محدود خواهد شد. تنها در فرض وجود يک گفتمان مشترک مى‌توان درباره ارزش‌هاى اخلاقى، داورى کرد و معيارهاى جهانى براى داورى وجود ندارد. مگر اينکه ما به وجود فراگفتمان‌هايى قائل شويم که چارچوب‌هاى عام جهانى را در بر مى‌گيرند. ولي در اين نظريه به ظاهر، امکان طرح فراگفتمان نيز وجود ندارد. براي مثال، لاکلا و موف خود به ارزش‌هاى سوسياليستى و ليبرال دموکراسى وفادارند و اين ارزش‌ها را مبناى گفتمان راديکال دموکراسى قرار داده‌اند و گفتمان‌هاى غيردموکراتيک را ردّ مى‌کنند. از اين‌رو، خود از موضع يک گفتمان مسلط، درباره ساير گفتمان‌ها داورى کرده‌اند و به ظاهر به منطق نظرية خود وفادار نبوده‌اند. بنابر نظريه گفتمان، براى قضاوت کردن دربارة ادعاهاى اخلاقى و تجربى، بايد گفتمان مشترکى از مجموعه مشترکى از معانى و مفروضات وجود داشته باشد که به کمک آن بتوان در اين باره تصميم‌گيري کرد.
اشکال ديگر اينکه، که به دليل کيفي بودن، تفسير متن را به محقق واگذار مي‌کنند و تحليل را به نسبي بودن دچار مي‌سازند. بنابراين، جايگاه محقق نيز از مسائل مورد بحث در اين نظريه است. در اين نظريه، هدف تحقيق آشکار کردن ريشة سياسى گفتمان‌ها و توضيح چگونگى ايجاد گزاره‌هاى صدق و کذب است. ولي آيا با توجه به اينکه نمى‌توان از چارچوب‌هاى گفتمانى فراتر رفت، امکان رسيدن به يک موضع قابل اتکا براى تحقيق وجود دارد؟ آيا محقق مى‌تواند همانند يک انسان‌شناس، از جامعه فاصله بگيرد و پديده‌هاى اجتماعى را بررسي کند. مسئله ديگر اينکه، اگر حقيقت گفتمانى است، حقيقت‌هاى توليد شده توسط محققان چه وضعيتى پيدا مى‌کند. و اصولاً نقش روشنفکران و متفکران در جامعه چيست؟
پيچيدگي پديده‌هاي اجتماعي و محدوديت ذهن آدمي، موجب موقعيت‌مند شدن او و نظريه‌ها مي‌شود. ازاين‌رو، نظريه‌هاي مختلف در عين برخورداري از امکانات گاه منحصر به فرد، به تبع موقعيت‌مند بودن، تنگ نظري‌هايي نيز در پي دارند.
نخستين انتقادي که از اين نظر بر هر نظريه‌اي وارد است، تقليل گرايي آن است. نظريه گفتمان نيز از اين قاعده مستثنا نيست. در اين نظريه همه چيز به نشانه تقليل مي‌يابد. گرچه با تقليل جامعه و واقعيت‌هاي اجتماعي، به زبان و متن، امکان استفاده از ظرفيت‌هاى گستردة نظريه‌هاي زبانى فراهم مى‌شود، ولي بى‌توجهى به ساختارها و واقعيت‌هاى اجتماعى و فرايندهاى مادى، از جمله پيامدهايي است که نوعى ذهن گرايى و ايدئاليسم را دامنگير اين نظريه مى‌کند. اين مسئله مي‌تواند محقق را از فهم حقيقت‌هاى مادى و ساختارهاى اجتماعى باز دارد.
بر اساس آنچه گفته شد که، در اين نظريه‌ها، انسان از هيچ گونه هويت پيشينى برخوردار نيست. دانش نيز محصول وضعيت اجتماعى است و هيچ حقيقت بنيادين و غيرقابل تغيير وجود ندارد. در اين رهيافت، معيارهاى بنيادين صدق و کذب بيرون از گفتمان‌ها وجود ندارند و نمي‌توان جز در چارچوب گفتمان ويژه، به ارزيابى آن پرداخت. درستي و نادرستي گزاره‌ها به استواري و پاسخ‌گويي آنها در درون يک گفتمان بستگى دارد بدين ترتيب، پرسش‌هاى بنيادين فلسفه در مورد حقيقت و ذات کاملاً بي‌معنا مي‌شود.
در باب تبارشناسي نيز به اشکالاتي مي‌توان اشاره کرد. از جمله اينکه، فوکو در زمينه گسست‌هاي معرفت‌شناسانه با مشکلات عديده‌اي روبه رو شد. مهم‌ترين انتقادي که در اين زمينه به فوکو وارد است، اين است که او قادر نيست چگونگي و چرايي روند تحول از يک حوزة معرفتي به حوزه ديگر را شرح دهد. رهنمودهاي تبارشاسي فوکو، رهنمودهايي سلبي‌اند، نه ايجابي، اين رهنمودها صرفاً منهياتي هستند که به مورخ نقاد گوشزد مي‌کنند که گمان نکند، مشخصه ذاتي کليت تاريخ همان پيشرفت يا عقلانيت يا غايت‌نگري يا آزادي و يا الزام است.
نتيجه‌گيري
روش تحليل گفتمان به عنوان يكي از روش‌هاي نوين تحقيق كه از روش‌هاي كيفي مي‌باشد با وجود ضعف‌هاي زيادي كه در بنيانهاي فكري و فلسفي خود دارد، اما در دايره وسيعي از موضوعات اجتماعي قابل استفاده مي‌باشد. به نظر فوكو كليد فهم وقائع سياسي و اجتماعي گفتمان است و با فهم گفتمان هر دوره است كه مي‌توان آن را به خوبي تبيين و تفسير كرد. روش تحليل گفتمان با انگاره‌هاي هرمنوتيكي و پست‌مدرنيستي خود سير تحولي و تطوري خاص خود را طي نموده است، به گونه‌اي كه ديرينه‌شناسي و تبارشناسي و همچنين تحليل گفتمان لاكلاو موف و پس از آن، به ترتيب مراحل تكميلي تحليل گفتمان است. تفوق و حضور مؤثر يك گفتمان در جامعه بسته به رعايت عوامل پيروزي و شكست گفتمان‌هايي است كه در جامعه به نوعي با همديگر در حال رقابتند. نظرية گفتمان از ضعف در دو ناحيه رنج مي‌برد؛ يكي بنيان‌هاي فلسفي و ديگري مفاهيم و استدلال‌هاي اساسي، كه براي تحليل فرايندهاي سياسي و اجتماعي به كار مي‌برد.

 

 

مطالب مرتبط