آشتی با هگل

آیا هگل در حال خزیدن به درون فلسفه تحلیلی است؟

تاملی بر اصول مکتب پیتزبورگ

 

 محمدزهیر باقری نوع پرست

می توان از دو واکنش مهم فلسفه تحلیلی به تاریخ فلسفه سخن گفت. اول این که فلسفه تحلیلی با معرفی منطقی جدید، راهی جدید در فلسفه را آغاز کرد که از زمان ارسطو دست نخورده باقی مانده بود؛ دوم، زمینه به وجود آمدن فلسفه تحلیلی است که می توان گفت این فلسفه، واکنشی تمام عیار به فلسفه هگل بود. کل گرایی هگل و نگرش وی به منطق، به همراه متافیزیکی آغشته به تخیل، از جمله مواردی بودند که فلسفه تحلیلی با نقد آنها شکل گرفت.

برتراند راسل بر آن بود که فیلسوف هایی که ادعا می کنند با متافیزیک پیشینی می توانند عقلانی بودن جهان، عدم اصالت ماده و مسائلی از این قبیل را اثبات کنند، سخت در اشتباهند؛ چرا که نمی توان نسبت به هستی، به عنوان یک کل، معرفتی کسب کرد. فیلسوفی که برای راسل نماد این اشتباه فلسفی بود، کسی جز هگل نبود. شاید بتوان گفت که اوج انحطاط فلسفی از نظر فیلسوف های تحلیلی، فلسفه هگل است؛ به گونه ای که در رشته فلسفه در دانشگاه های کشور انگلستان هگل اصلا تدریس نمی شود و پس از کانت دانشجویان معمولا با جان استوارت میل و سپس فرگه آشنا می شوند. از این رو، در فلسفه تحلیلی، سخن گفتن از هگل امری نادرست تلقی می شود و اگر هم باشد نادر است.

به همین دلیل، هنگامی که جان مکداول، فیلسوف تحلیلی شهیر معاصر و اهل آفریقای جنوبی، در مقدمه کتاب مهم خود به نام «ذهن و جهان» نوشت که این کتاب مقدمه ای بر خوانش هگل از پدیدارشناسی است و در فلسفه خود برخی از آرای هگل را به کار بست، فیلسوف های تحلیلی بسیاری را شوکه کرد. البته پیش از مکداول، فیلسوف های تحلیلی مانند ویلفرد سلارز و ریچارد رورتی نیز از هگل سخن گفته بودند، و مکداول خود نیز تحت تاثیر ویلفرد سلارز با آرای هگل آشنا شده بود. تفاوت عمده ای که وجود داشت این بود که سلارز و رورتی هر دو از متافیزیک هگلی رویگردان بودند و همچنان آن را نوعی انحراف فلسفی بر می شمردند.

نقش راسل در طرد هگل بسیار قابل توجه است، چرا که اساس فلسفه تحلیلی را اتمیسم منطقی و متافزیکی می دانست و این درست در تعارض با کل گرایی هگل بود. راسل بر این باور بود که اندیشه های کانت خود زمینه فساد فلسفی در اندیشه های هگل را فراهم آورده است و بنابراین کانت نیز می بایست از فلسفه تحلیلی دور می ماند. این نگرش به کانت در اثر نوشته های کانت گرایانه استراسون و جان رالز در دهه ۶۰ در فلسفه تحلیلی دگرگون شد و کانت به صورت جدی در فلسفه تحلیلی مورد بررسی و بازبینی قرار گرفت؛ ولی این تصور که هگل نیز روزی با بازبینی بتواند به درون فلسفه تحلیلی بخزد وجود نداشت.

* * *

جان مکداول و رابرت برندوم، استادان دانشگاه پیتزبورگ، به دنبال احیای هگل در فلسفه تحلیلی اند و بر این باورند که می توان از هگل در پیشبرد فلسفه تحلیلی استفاده کرد. از آنجا که دانشگاه پیتزبورگ تبدیل به مرکزی برای بررسی جدی هگل شده است، برخی نام <مکتب پیتزبورگ> را بر آن نهاده اند؛ که در واقع مکتبی «نو هگلی» به حساب می آید. مکداول که بر فلسفه کانت متمرکز شده بود، تمایز بین سوژه و ابژه در فلسفه کانت را مورد انتقاد قرار داد و راه حل هگل برای مقابله با این انقطاع را مناسب دید و از آن الهام گرفت. رابرت برندوم در مقاله ای که در سال ۲۰۱۴ نگاشت، به نقاط مثبتی که هگل می تواند در آن ها به فلسفه تحلیلی کمک کند اشاره کرد. در ادامه به موضع او در این مقاله اشاره ای می کنیم.

برندوم با اشاره به احیای کانت در فلسفه تحلیلی عنوان می کند که ویلفرد سلارز آرزو داشت که نوشته هایش موجب شوند فلسفه تحلیلی از دوره هیومی خود به دوره کانتی برسد و ریچارد رورتی کارهای رابرت برندوم و جان مکداول را در راستای حرکتی اجتناب ناپذیر از کانت به هگل معرفی کرده است. برندوم دلایل اهمیت یافتن هگل در فلسفه تحلیلی را برمی شمارد. بدین منظور او از زمینه فلسفی کانت شروع می کند و به بررسی نفوذ و جایگاه آن در فلسفه تحلیلی می پردازد و در نهایت به نقشی که هگل می تواند بازی کند اشاره می کند. به نظر وی، کانت برخلاف تصور رایج، بر اولویت داوری (judgment) تاکید داشت و بدین ترتیب نمودارها، شهود و مفاهیم را با توجه به نقشی که در داوری بازی می کنند بررسی می کرد. فرگه با الهام از این نگرش کانتی «اصل زمینه» را مطرح کرد؛ اصلی که اشاره می کند تنها در زمینه یک جمله است که اسم ها ارجاع پیدا می کنند. ویتگنشتاین نیز جمله را به عنوان حداقل واحد معنادار در نظر داشت و بعدها جمله را به عنوان حداقل واحد زبانی در نظر گرفت. این حرکت از کانت تا ویتگنشتاین در واقع مسیری است که می تواند حضور هگل را با توجه به نقد و تفسیرش از کانت در فلسفه تحلیلی توجیه کند.

علاوه بر این، برندوم اشاره می کند که هگل نه تنها به دنبال فهم ابژه ها و مفاهیم از طریق داوری بود، بلکه به دنبال فهم داوری ها از طریق نقشی که در استنباط (inference) بازی می کردند هم بود. این رویکرد هگل به کانت، رویکردی است به سمت کل گرایی که برخی فیلسوف های تحلیلی نیز در واکنش به موضع کانتی رویکردی مشابه داشته اند. نگرش اتمی که راسل به آن علاقه داشت با اشکال هایی اساسی مواجه شده بود و نسل بعد از راسل به نگرش کل گرا روی آوردند؛ ویتگنشتاین و کواین از جمله این افراد بودند. علاوه بر این برندوم اشاره می کند که تفسیر هگل از کانت تفسیر بسیار جالب توجهی است و نمی توان به آن بی اعتنا بود.

دلیل دومی که برندوم برمی شمارد، به مساله موجهات (Modality) یعنی به بررسی «امکان» و «ضرورت» مربوط است. او خاطرنشان می کند که علت دوری گزیدن کانت از تجربه گرایی این بود که در این رویکرد، توجهی به این نمی شد که چه چیزی تجربه آدمی را «ممکن» می گرداند. به عبارت دیگر، تجربه گرایان به این نکته توجه نمی کردند که فعالیت های ما در علوم و امور تجربی، خود به نحو «ضروری» در چارچوبی مفهومی قرار می گیرند که کارکرد آن، توصیف یا توضیح چگونگی امور تجربی نیست؛ بلکه این است که به ما نشان دهد توصیف و توضیح تجربه چگونه ممکن می گردد. به طور مثال، دانشمندان علوم تجربی به دنبال یافتن روابط علت و معلولی بین چیزها هستند در حالی که مفاهیمی مانند علت و معلول، مفاهیمی تجربی یا برآمده از تجربه نیستند. مفاهیمی مانند «ماه» و «مد آب دریا» و نیز وقوع مد آب دریا به دنبال آشکار شدن ماه همگی برآمده از تجربه و ارتباط تجربی ما با جهان اند اما مفهوم «علت» که ما به کمک آن ماه را موجب مد آب دریا می دانیم، برآمده از تجربه نیست بلکه برعکس، آنچه توضیح علمی را در اینجا برای ما «ممکن» می گرداند، همین مفهوم «علت» است. به این ترتیب، کانت با رویکرد موجهات، تجربه گرایی را از تنگنا خارج می کند. برندوم بر آن است که اگر این رویکرد موجهات در چارچوب گونه ای از کل گرایی قرار داده شود، در این صورت زمینه برای نزدیک شدن فلسفه تحلیلی به هگل فراهم آمده است. منطق موجهات که جایگاه خود را در فلسفه تحلیلی (بخصوص به واسطه نوشته های کواین) از دست داده بود، با آثاری از سائول کریپکی و سی. آی. لوئیس، این جایگاه را بازیافت و همین جایگاه است که محل نفوذ هگل در فلسفه تحلیلی را نشان می دهد.

دلیل سومی که برندوم می آورد، مربوط به هنجاری بودن (normativity) است. به نظر وی، یکی از ایده های انقلابی کانت این بوده است که آنچه اعمال قصدی و داوری های ما را از واکنش های موجودات دیگر متمایز می کند، همین خصیصه هنجاری است. ما به این دلیل که موجوداتی عقلانی و در عین حال عامل (agent) هستیم و عمل ما در پرتو عقل عملی و اصول آن، از استقلال برخوردار است، به شکلی خاص در برابر اعمال خود مسئولیت داریم؛ اعمال ما نشانگر نوع خاصی از اقتدار (authority) ما هستند؛ اما همان گونه که اعمال ما به «ما» تعلق دارند، ما در قبال آن ها مسئول و متعهد هستیم. برندوم این دیدگاه کانت را به عنوان رویکردی به هنجار بودن اعمال ما می داند؛ وی به تاثیر این نگرش کانتی بر ویتگنشتاین اشاره می کند. ویتگنشتاین به بررسی اهمیت هنجاری اموری چون باور داشتن، قصد کردن و خواستن چیزی می پردازد و سعی دارد نشان دهد هنگامی که ما یک حالت ذهنی مانند «قصد کردن» را بررسی می کنیم، می توانیم بر تمامی مواردی که در آنها قصد کردن وجود دارد، پرتوی بیفکنیم زیرا با نوعی قاعده کلی سروکار می یابیم که با هنجاری بودن ملازم است. برندوم این نگرش ویتگنشتاینی به میراث کانتی را محلی برای ورود هگل به فلسفه تحلیلی می داند؛ هگل خصیصه هنجاری مناسب برای قصد آدمی را امری اجتماعی می داند. به عبارت دیگر، هنجارها حاکی از نوعی توافق جمعی اند و از این رو، نمی توان از هنجار به منزله امری صرفا فردی سخن گفت؛ این شباهت هایی با تاکید ویتگنشتاین بر فعالیت های اجتماعی در قالب نهادها و عرف ها دارد. مسائل کم اهمیتی مانند تابلوی راهنمایی و رانندگی هنگامی قابل تبیین اند که به جنبه هنجاری آن ها در زمینه فعالیت های اجتماعی و نهادها توجه داشته باشیم.

پذیرش هگل در فلسفه تحلیلی به عنوان نقطه عطفی در روابط بین فلسفه تحلیلی و قاره ای قلمداد شده است که موجب می شود این دو نوع فلسفه با یکدیگر پیوندی محکم پیدا کنند. شاید گذشت زمان لازم باشد تا بتوانیم ببینیم هگل در سرزمین فلسفه تحلیلی به چه میزان از مقبولیت دست خواهد یافت و تا چه زمان و تا چه حد قابلیت به کارگیری در فلسفه تحلیلی را خواهد داشت. با این حال، عده بسیاری از فیلسوف های تحلیلی نسبت به دوام آوردن هگل در فلسفه تحلیلی خوشبین نیستند و از آنجا که فلسفه تحلیلی به نوعی رئالیسم متافیزیکی، در برابر ایده آلیسم هگل، پایبند است این امر را نشدنی می دانند.

گذشته از این، بررسی هگل در فلسفه این مهم را به ما یادآور می شود: همان طور که فیلسوف های زیادی دچار این توهم شدند که فلسفه را به پایان برده اند و کاری دیگر در آن باقی نمانده است، افراد بسیار زیادی نیز دچار این توهم می شوند که برخی از فیلسوف ها برای همیشه مرده اند؛ همان طور که مارکس گفته بود، در آن زمان مد شده بود که با هگل به مانند مرده ای بی ارزش رفتار کنند؛ امروز نیز در فلسفه تحلیلی این مد برقرار است، ولی ممکن است دچار تغییر شود.

مطالب مرتبط