حامد ابو زید و جنگ نفرت

مترجم: جهانداد معماریان سهند صادقی بهمنی

دیگری بالضروره، دشمن فقط «دشمن» نیست، بلکه آینه ای است که به انحای گوناگون صورت «من» در آن متجلی می شود. بنابراین ضرورت دارد پاسخ دهیم به پرسش زیر: چرا مسلمانان همواره [در دفاع از خود] به متونی از قرآن کریم و احادیث نبوی استناد می کنند که بعد صلح جویانه متسامح اسلام در آن بارز است و متون دیگر را نادیده می انگارند؟ این پرسشی است که بعد از ۱۱ سپتامبر و به خصوص با توجه به افزایش حجم پاسخ های از پیش تهیه شده، بسیار مطرح می شود. حال چه پاسخ هایی با قالب و رنگ دفاعی- عذرخواهانه (apologetic) و چه پاسخ های \دارای پوشش مناقشه ای (Polemic). در پاسخ های دفاعی عذرجویانه، استفاده می شود.

متونی که به جنگ یا مشرکان دعوت می کنند بعد از متونی که بر تسامح و مساوات میان ابنای بشر با صرف نظر از رنگ، زبان و یا حتی عقیده تاکید دارند نازل شده اند. در پاسخ های مناقشه ای مناظره کننده به این بیان می پردازد که خشونت پدیده ای است که در تمامی ادیان و فرهنگ ها موجود است و احتمالا به خشونتی که صلیبی ها به نام مسیح نه تنها بر ضدمسلمانان بلکه علیه مسیحیان شرقی به کار بردند، اشاره می کند. هنگامی که مناظره کننده بر حقیقت وجود خشونت در تمامی ادیان و فرهنگ ها تاکید می کند گویی به مرزهای تجویز خشونت می رسد. از مهمترین عناصر و مولفه های شجاعت در مواجهه با خویشتن این است که مردان سیاست، دانشمندان و روشنفکران جهان اسلام اعتراف کنند که جهان اسلام از مشکلی رنج می برد. این مشکل در پدیده وجود تفسیرهای گوناگون از اسلام نمایان می شود و ناگزیر باید اعتراف کرد، این گونه تفسیرها همچنان و تا زمانی که علما و روشنفکران جهان اسلام به کارگیری روش نقد تاریخی را در بررسی و پژوهش میراث و تحلیل آن آغاز نکنند، به عنوان مانعی از موانع اصلی پیشرفت، شکوفایی و ترقی باقی خواهد ماند. ناچارم در اینجا به نکته ای اشاره کنم تا جلوی سوء فهم ناشی از این ابهام که نقد به معنای نقض کردن و نابودی نیست گرفته شود. نمی توانیم بگوییم ساختار «عقل اسلامی» بر ضد «نقد» است. و حتی با تسلیم و اذعان به وجود ارزش های مطلق باید گفت: سخن گفتن از عقل اسلامی خارج از محدوده جغرافیایی و تاریخی از یک سو و دور شدن از شرایط اجتماعی- فرهنگی جوامع اسلامی با پیشینه های تاریخی گوناگون از سوی دیگر سخنی متافیزیکی است که مستند بر پایه های واقعی نیست. شاید بیشتر واقعی باشد اگر از علت این ترس عمومی از روش «نقد» بحث کنیم، به خصوص در زمانی که تمامی ظواهر دینی در تاریخ مدرن و در بحران «مدرنیسم» و «مدرنیزاسیون» و مشکلات ناشی از بافت روابط ابهام آمیز در جریان اسلام از یک سو و اروپا به صورت خاص و غرب به نحو عام از سوی دیگر مورد هجوم واقع شده است. چه بسا در این رابطه، نشانه هایی برای پاسخ به برخی از پرسش های حیران کننده بیابیم.

چرا باید احساسات دینی با انتشار یک داستان ادبی، نشر یک قصیده شعری، نمایش تابلوی نقاشی و یا داستان سینمایی جریحه دار شود؟ و خطبا مردم را در به اعتراضی بر ضد آنچه که نه خوانده اند و نه دیده اند بسیج کنند؟ راز این دشمنی عجیب با هنر و ادب، به خصوص هنر موسیقی و آواز چیست؟ گویی ترتیل قرآن کریم به هنر اجرای آوایی مربوط نیست و گویی قرآن کریم خودش متن ادبی و هنری بسیار متعالی نیست و به تازگی چرا فرهنگ خود را _ با وضع محدودیت ها علیه ظاهر شدن برخی شخصیت های تاریخی- از هنر تئاتر محروم می سازیم. اکنون برای هنرپیشه ای که نقش یکی از تابعین مهم را ایفا کند نیز ممنوعیت وضع شده است. چنان که به عنوان مثال گفته می شود بر هنرپیشه زن یا مرد است تا در این نقش آخرین مرحله شخصیت سازی و نمایشی را ایفا کند. آیا معنای آن این نیست که فرق گذاری میان شخصیت و بازیگری که آن شخصیت را بازی می کند، کاملا از افق آگاهی عمومی غایب است. در این افق، توحید و یگانگی کامل و تام میان مثال و آنچه از او مثال آورده می شود، برقرار است. چه در افت میان الفاظ و معانی و دال ها و مدلول ها یا در واقعیت میان فکر و شخص و یا در اجرای هنری و ادبی میان آنچه تخیل می شود و آنچه که واقعی است.گویی فرهنگ اسلامی همچنان در مرحله آغازین عصر تفکر سحرآمیز است، که در آن میان لغت به عنوان یک سازمان نمادین و معناهایی که نمایان می سازد و نمایندگی می کند، فرقی نیست و نه میان هنرپیشه و نقشی که ایفا می کند و شخصیتی که به جای او بازی می کند و نه میان کار هنری و یا ادبی و جهانی که هنر و ادب از آن منشا می گیرند. یا هنرمندی که آن را ابداع می کند. کاملا واضح است تمام این موارد در سایه فرهنگ دینی که از آفاق محوریت و مرجعیت میراث فراخ و گشاده مسلمانان ناشی می شود غریب است. میراثی که به صورت اساسی از «قرآن» که دعوتش بر عقل نقیض جهل و تعصب و تنگ نظری معروف به «جاهلیت» استوار است ریشه می گیرد. و بر عدل که نقیض ظلمی است که بر نیروی جهل در تمامی ابعاد زندگی تکیه دارد، استوار است و بر آزادی که نقیض بندگی با تمامی معانی اجتماعی، سیاسی و اقتصادی اش است، ابتنا دارد. تردید در قبول روش نقد تاریخی سنت به غیبت ارزش نقد- به عنوان شرط اولیه معرفت حقیقی از افق زندگی عمومی- مرتبط است. یعنی معرفتی که از داده های آشکار به سوی آفاق مجهول، سرچشمه می گیرد. غیبت نقد به عنوان یک ارزش ایجابی این امکان را دارا است تا نگرانی از دموکراسی را با نام اسلام تفسیر کند. و برای یک شهروند غربی، تصور امکان همزیستی اسلام و دموکراسی را بسیار دشوار می کند. و هنگامی که از دموکراسی یاد می شود از حقوق زن یاد می شود. زیرا شاهد مثال های فراوانی در این باره در جوامع اسلامی وجود دارد. بر ما است تا در پرداختن به گفت وگو و نقد یکدیگر و غرب سیاسی شجاعتمان کمتر نباشد. به خصوص هنگامی که قضیه مربوط به رژیم صهیونیستی و اقدامات سرکوبگرانه او بر ضدملت فلسطین است. اسرائیل نقطه ضعف اروپای سیاسی و فرهنگی است و فقط نقطه ضعف آمریکا نیست. بر ما است تا به یاد آوریم که غرب سیاسی و فرهنگی «مشکل یهودیان» را با صادر کردن آنها به فلسطین آن هم با استناد به مدعیات الهیاتی که به سرعت در برابر سلاح نقد تاریخی واژگونه می شود حل نکرده است و اگر یک سندپاپی برای تبرئه یهودیان از خون مسیح(ع) صادر کرده است، چگونه ممکن است برای یهودیان- که هرگز مسیح(ع) را نکشته اند زیرا در آن زمان وجود نداشته اند- این حق در داشتن سرزمینی وجود داشته باشد که هرگز در آن نبوده اند؟ و اگر شیوه مناقشه ای را بپذیریم خواهیم گفت: حق آنان در بازگشت به سرزمین اجدادشان _ سرزمین موعود- به ناچار باید همراه مسئولیت جنایتی باشد که اجداد و اسلاف آنان مرتکب شده اند. (یعنی قتل حضرت مسیح(ع)) چه که میراث تجزیه پذیر نیست. بر ما است تا برای غرب سیاسی هویدا سازیم که وابستگی دینی پنهان از اسرائیل طفل نازپرورده و مظلوم نمای جهانی می سازد. البته نه فقط وابستگی دینی پنهان، بلکه «عقده گناه» در برابر یهود نیز به آن اضافه می شود. با صرف نظر از روش گفت وگو، استراتژی و ابزار آن ضروری است که این گفت وگو انتقادی و سازنده باشد نه صرف نقد دیگری و تبرئه خویشتن.

به گمانم، مسئله به آن اندازه که مربوط به غیبت روح گفت وگوی انتقادی متقابل و مستند به درجات بالای شفافیت روشی است، مسئله ستیزه جویی اصولگرایانه در غرب بر ضداسلام نیست.مشکل ما با غرب، مشکل با سیاست های غرب و مصالح اقتصادی است و در قلب این سیاست ها و مصالح «رژیم صهیونیستی» وجود دارد. دلیل من بر این مسئله «جرم دانستن» نقد تاریخی است هنگامی که به موضوع کوره های آدم سوزی نازیسم مربوط می شود و نیز هنگامی که به حقوق تاریخی یهودیان در سرزمین فلسطین مربوط می شود، هنگامی که مسئله به اسرائیل مربوط می شود، غرب، «شرق» می شود و نقد «جنایت».