جهان مردانه، زنانه نویسی و رمانتیسم

 

 

 مسعود احمدی

خلاصه مطلب

۱-رمانتیسم به زعم من علاوه بر این که از بدو پیدایش رویکردی انقلابی و در تقابل و تعارض با وضعیت های موجود بوده و به همین دلیل کرارا بنا بر اقتضائات زمانه متحول گردیده و ناگزیر از تعریفی منسجم و جامع و مانع تن زده است.

۲-معمولا روشنفکران، به ویژه چپ گرایان سنتی، با پرهیز از به کاربردن کلماتی چون جان و روح ضمن آن که ساده دلانه وفاداری خود را به ماتریالیسم اثبات می کنند، به شیوه ای غیرمستقیم در برابر اتهام تعلق خاطر به ایده آلیسم و. . از خود دفاع می نمایند.

۳-اغلب مردان تمام عیار و طبعا مردانه نویس ترین ها، اگرچه به سخیف ترین شیوه ها اما به درستی بر مولفه های زنانه رمانتیسم تاکید می کنند.

به نظر می رسد نه فقط برای گروهی از شاعران و نویسندگان بلکه برای عده ای از اهل تفکر و تامل و فعالان آزادی خواه و مساوات طلب عرصه های اجتماعی به ویژه زنان این سوء فهم پیش آمده که می توان بر مبنای آرا و پیشنهادهای پاره ای از فلاسفه، متفکرین و نظریه پردازان متاخر به زبانی زنانه دست یافت که خواه ناخواه محمل دنیایی دیگر است و طبعا در تقابل با جهان یکه و مسلط مردانه. فارغ از این که این طرز نگاه مبتنی بر دوانگاری یا ثنویت است و ناگزیر حاوی قضاوتی اخلاقی که به ترجیح یکی بر دیگری خواهد انجامید و در نتیجه قدرتی سلطه گر را بازتولید خواهد کرد، توجه به زبان به مثابه محمل هستی شناسی ای از نوع دیگر و وسیله ای برای مقابله با وضعیتی یکپارچه و قاطع که در زبان مسلط و رایج متشکل و متعین گردیده است، مبشر اقتضائاتی تاریخی و ایجابی است که مطالبات زنان فرهیخته ما را نیز بر نگاهی ژرف تر به موقعیت خود و دریافتی عمیق تر از وضعیت موجود استوار کرده اند. لذا در حد بضاعت یک شاعر و مجال یک مقاله می کوشم ضمن پرتو افکندن برگوشه ای از این سوء فهم، با نگاهی گذرا به رمانتیسم که به زعم من علاوه بر این که از بدو پیدایش رویکردی انقلابی و در تقابل و تعارض با وضعیت های موجود بوده و به همین دلیل کرارا بنا بر اقتضائات زمانه متحول گردیده و ناگزیر از تعریفی منسجم و جامع و مانع تن زده، نشان دهم که دشمنی با رمانتیسم خصومتی مردانه است که بن مایه زنانه این طرز نگاه، تلقی و یا جهان نگری باعث و بانی آن بوده است و طبعا انگیزه مذکرترین ها تا با تشبث به نازل ترین و سطحی ترین آثار رمانتیک دانسته و نادانسته در ابقای وضعیتی بکوشند که مولد اقتدار سرکوبگر مردانه است. در ضمن می خواهم به آن دسته از مدعیان پیشتازی که کلمه رمانتیک را وسیله ای برای نفی، طرد و حذف دیگران و دیگرتران کرده اند، توجه دهم که استفاده ابزاری از این واژه جز برملاکردن بی مایگی، بی دانشی و تنگ نظری آنان حاصلی ندارد.

• تغییر وضعیت، تغییر زبان

بی تردید آرا و پیشنهاد های فلاسفه، متفکرین، نظریه پردازان و هنرمندان پیشرو در خلق آثار هنری متنوع و جذاب موثرند و از این رهگذر در گسترش امکان انتخاب و التذاذ سهمی بسزا دارند اما بی آن که شانی پیامبرانه و منزلتی قدسی برای مارکس اندیشمند و اید ئولوگ قائل باشم، هنوز معتقدم نمی توان نظریه علمی ماتریالیسم تاریخی را در تبیین فراگردهای تاریخی و شکلبندی های اجتماعی و فهم وضعیت های مبتنی بر اقتضائات ساختاری نادیده گرفت و نادیده گرفت که رو ساخت ها اگر نه به تمامی، باری تابعی از زیرساخت ها هستند.

این به معنای تائید جزم اندیشی اقتصادی مارکس و ملحوظ نداشتن نقش فرهنگ در تحول و تطورهای اجتماعی نیست اما موید این نکته است که تا در عرصه تولید و توزیع فعالیت های ذهنی و خلاقیت های فردی محوری نشوند و خودکارها جای عضلات را نگیرند و در این دوران که عصر انفورماتیک نام گرفته و اطلاعات به همان نیت سابق یعنی کسب ارزش افزوده و انباشت سرمایه به مثابه کالا تولید و داد و ستد می شود، چنانچه زنان به رغم همه موانعی که جامعه مردسالار بر سر راه آنان می گذارد خود را به آن مرتبه نرسانند که حداقل به میزان مردان در تولید و توزیع اندیشه، علم، فن، هنر و… سهم داشته باشند، کم و بیش درهای جهان بر همین پاشنه خواهند چرخید و کما فی السابق اقتدار و سلطه مردانه بازتولید و در زبانی مذکر متجسد و متعین خواهد شد. به عبارتی، این باور به من نیز تحمیل می شود که در وضعیت فعلی نه آرای اندیشمندانی چون کریستوا بانی تحولی بنیادی خواهند شد و نه اندیشه های متفکرینی مثل دریدا. کما این که رویکرد به زبان اشاره ای مقدم بر سخن که از منظری بدوی و کودکانه است و طبعا ملازم همنوایی و هماهنگی کلمات alliteration و زبان ادبی و هنری فمینیست هایی چون هلن سیکسو را سامان می دهد، نیز نه ساخت هرمی قدرتی که مردان پدید آورده اند را دچار خلل می کند و نه کلماتی مانند راس، رئیس و مرئوس را از فرهنگ بشری و از لغتنامه ها حذف می نماید و نه ارزش های مردانه را که محمول زبان رایج و مسلط اند از سکه می اندازد. بازی های زبانی و تصرف و دخالت در ارکان سلسله مراتبی جمله که خود برخاسته از نظامی طبقاتی و سلسله مراتبی است هم در این راستا کاری از پیش نمی برند.

به هیچ روی قصدم این نیست که این گونه تلاش های ذهنی عالمانه و هوشمندانه را بی وجه، بی اعتبار و بی ثمر جلوه دهم اما با توجه به این که مقولاتی از این نوع در حوزه بسیار محدود و مقید و زیر نظارت و منزوی روشنفکری ظهور و بروز پیدا می کنند و رسانه های فراگیر نظم مسلط بالاخص رادیو و تلویزیون و اینترنت با تحمیق و تخذیر توده مردم و تنزیل و کنترل فهم و پسند آنان، راه را بر نفوذ و تسری محصول این کوشش ها به جامعه سد می کنند و مآلا وجه کاربردی آنها را به صفر می رسانند، بر این نکته تاکید دارم که در جهان مرد سالاری که خواه ناخواه در زبانی مذکر متجسد و متعین می شود، با دستکاری در زبان حاکم، آشنایی زدایی ها، بازی های زبانی و… حتی نمی توان به زبانی متعادل رسید که محمل برابری زن و مرد باشد و طبیعتا برخوردار از ویژگی های زنانه و بارز.

• فردیت یا متافیزیک فردی

معمولا روشنفکران، به ویژه چپ گرایان سنتی، با پرهیز از به کاربردن کلماتی چون جان و روح ضمن آن که ساده دلانه وفاداری خود را به ماتریالیسم اثبات می کنند، به شیوه ای غیرمستقیم در برابر اتهام تعلق خاطر به ایده آلیسم و… از خود دفاع می نمایند و در همین راستا حتی به این جمله معروف و منسوب به مارکس «اندیشه عالی ترین محصول پیچیده ترین دستگاه مادی (مغز) است»اعتنایی نمی کنند؛ چرا که این جمله بیانگر این واقعیت است که اندیشه، خرد، هوش، عاطفه، احساس و… توانایی هایی از نوع تخیل، تصور و… حتی اگر منشایی کاملا مادی و از جمله مبدایی صرفا فیزیولوژیک و بیولوژیک داشته باشند، هست هایی فرا ماده اند که هستی ای انسانی را متشخص می کنند که در زبان متجلی می شود. این دست کلمات و بسیاری از اصوات که مبین معنی یا احساسی هستند، نمایانگر متافیزیکی اند که ضمن برخورداری از وجوهی مشترک و همگانی، به تعداد افراد انسانی متنوع است و برخلاف متافیزیک مورد نظر متالهین که ازلی و ابدی و خدشه ناپذیر است، علاوه بر آن که دائما دگرگون می شود، با مرگ حامل خود از بین می رود مگر آن که در آثاری مخلوق و نسبتا ماندگار ضبط و ثبت شود. این متافیزیک همان فردیتی است که نظام سرمایه داری در آغاز پایگیری خود و طبعا مبتنی بر اومانیسم عصر رنسانس مبشر، مقوم و مدافع آن بود و تدریجا بنا بر ضرورت هایی ساختاری به تخریب و انهدام آن کمر بست.

این تخریب و انهدام که کارل مارکس و ماکس وبر نیز به آن توجه داشته اند و اولی آن را در زنجیره تولید انبوه و صنعتی می بیند و دومی آن را در سلسله مراتب دیوان سالاری سرمایه داری و هر دو آن را ناشی از شرح وظایفی محدود و تخطی ناپذیر می دانند که مانع از تفکر، تامل، تخیل و خلاقیت اند، امری ماهوی و با سرمایه داری صنعتی است که در نهایت انسان را تا حد چرخ دنده ای ریز یا درشت از ماشین عظیم تولید و توزیع و مصرف نازل می کند و از آن جا که هرچه را که تولید می شود باید مصرف کرد، رسانه های جمعی این نظام به مدد تبلیغاتی رنگارنگ، جذاب و اغلب مذورانه دم به دم این موجود شیئی شده را به سمت غرایزی عنان گسیخته می رانند تا بدویتی نوین را سامان دهد که انسان مغلوب این بدویت، طبقه حاکم را نماینده برحق و خیرخواه و درستکار خود بداند و حتی با کوچک ترین پرسشی آرامش ناظمان نظم مستقر را مخدوش ننماید.

• رمانتیسم، ایده آلیسم و آرمان گرایی

نه فقط بی مایگی شتابزده و پرمدعای ما بلکه بسیاری از مدعیان کم مایه نظریه پردازی این جا و آن جای جهان به خصوص در چند دهه اخیر در گفته ها و نوشته های خود رمانتیسم را تا حد مکتبی صرفا ادبی و مبتنی بر تنک مایگی و بی دانشی و سطحی نگری مدافعان و گروندگان به آن تقلیل داده اند. اینان غافل اند هر کس و در هر زمان وضعیت موجود و مسلط را بر نمی تابد و حتی به انکار یا نقد آن اکتفا می کند، ایده آلیستی آرمان گرا و رمانتیک است؛ خواه مارکس منکر متافیزیک باشد و خواه دریدای به زعم من عمیقا معتقد به آن. بی دلیل نیست که نویسندگان مانیفست کمونیسم هم نه فقط سوسیالیست های تخیلی حتی نویسندگان رئالیست و زبده ای چون بالزاک را در ردیف رمانتیک ها قرار می دهند و لوکاچ اصطلاح یا عنوان «رمانتیسم ضدسرمایه داری» را ابداع می کند و رابرت سه یر و میشل لووی نویسندگان عالم و هوشمند مقاله رمانتیسم و تفکر اجتماعی به این نتیجه می رسند «… خود مقوله «رئالیسم» سست تر از آن است که بتواند قدرت آثار ضدسرمایه داری رمانتیک را بیان کند… بسیاری از آفریده های رمانتیک ها و نورمانتیک ها عمدتا غیررئالیستی هستند: خیالی، شبه افسانه پریان و جادویی و رویایی و اخیرا سوررئالیستی. اما این امر به هیچ وجه از اهمیت و مناسبت آنها نمی کاهد، آنها هم نقد سرمایه داری هستند و هم رویای جهان دیگر که تفاوت ماهوی با جامعه بورژوایی دارد. شاید مفید باشد که مقوله جدید «غیررئالیسم انتقادی» را ابداع کنیم تا بتوانیم خلق جهانی را نشان دهیم که خیالی و آرمانی و یوتوپیایی و رویایی است و ضد واقعیت غیرانسانی جامعه سرمایه داری تیره و تار بی روح است.»۱

اهداف و ابعاد این مقاله اجازه نمی دهند که به ریشه های رمانتیسم در ادبیات رمانس که به ادبیات شوالیه ای و پهلوانی مشهورند بپردازم و یا به عقب تر بروم و بن مایه های آن را حتی در آثار متفکرین و نویسندگان و شاعران قریب به دو هزار و پانصد سال پیش بربکشم و مثلا نشان دهم که این طرز رویکرد تا چه حد در خلق آثاری چون پرومته در زنجیر دخیل بوده است اما ضمن جلب توجه انکارگرایان وطنی به خصومت آشتی ناپذیر جانبداران متعصب مارکسیسم و هنر و ادبیات سوسیال رئالیستی با فردیت و به تبع آن با آثار رمانتیک که در جای جای کتاب هنر و زندگی اجتماعی۲ نیز که نویسنده آن نسبت به انبوهی از همتایان هم مسلک خود عالم تر و متوسع تر است خودنمایی می کند، به آوردن بخشی از اظهار نظر لیلیان فورست و نویسندگان مقاله معتبر رمانتیسم و تفکر اجتماعی بسنده می کنم. گیریم فورست نویسنده کتاب کم حجم و آموزشی رمانتیسم به نقش بسیار نیرومند این شیوه رویکرد در تشکل آرا و اندیشه ها و پیشنهاد های فلاسفه، متفکرین و به ویژه ایدئولوگ های اتوپیستی چون مارکس توجه چندانی نکرده باشد. «رمانتیسم هم تکاملی تدریجی بوده است و هم انقلاب، به این معنی که نتیجه و تاثیر آن روند تکاملی، جنبه انقلابی داشته است چون موجب زیر و رو شدن نظریه های مربوط به آفرینش هنری، ملاک ها و معیارهای زیبایی، آرمان ها و شیوه های بیان شده است»،۳ «عنصر اساسی رمانتیکی در برخی جنبش های اجتماعی بزرگ مثل حفظ محیط زیست و صلح جویی و گروه های ضداتمی وجود دارد، جنبش هایی که نقشه سیاسی آلمان را تغییر دادند… به همین سبب نمی توان سرسری از این فرضیه گذشت که رمانتیسم بیش از آن که پدیده ناب قرن نوزدهمی باشد، جزء اساسی فرهنگ مدرن است و اهمیت آن با نزدیک شدن به پایان قرن بیستم فزونی می گیرد…»۴

• رمانتیسم، تخیل و زبان

اگرچه رمانتیک های اولیه که ویلهلم شلگل مدون، مفسر و معرف آرا و آرمان های آنان است به صیانت از نفس و حفظ و تعالی فردیت یا همان متافیزیک فردی که عواطف، احساسات و توان تخیل و تصور از عناصر بنیادین آنند توجه چندانی نمی کنند و به رغم همه اختلاف نظرها هراسان از تشتت ها، گسست ها و جداافتادگی های ناشی از فروپاشی نظام کهن و پایگیری نظم جدید به ایجاد ارتباط، همبستگی و همدلی می پردازند که شالوده حلقه ینا شد اما رشد شتابناک صنعت و تشکیل برق آسای نظام سرمایه سالار صنعتی و دریافت عالمانه و هوشمندانه گروهی از متفکرین و هنرمندان از وضعیتی که کمر به امحای فردیت بسته است، رمانتیسمی را پی ریخت که در انگلیس تخیل محور آن شد و به فاصله کمی در فرانسه عواطف و احساسات پی بنای آن گردیدند.

پرداختن به چرایی ارجحیت تخیل در نزد گروهی و برتری احساسات و عواطف در نزد گروهی دیگر برعهده و در حوصله این مقاله نیست اما در این که هر دو گروه دانسته و نادانسته علیه نظمی که در بدو پیدایش مولف فردیت و مبشر پاسداری از آن بود و ضرورتا تخریب و انهدام آن را در خود و با خود دارد قد علم کرده اند تردیدی نیست. در واقع برخلاف تصور بعضی از مفسران و منتقدان، رمانتیک ها نه با تمامیت روشنگری بلکه با بنیادگرایی مدرنیته ای در افتادند که از عقلانیت و به تبع آن از علم و خرد مطلق هایی ساخت تا به مثابه خدایانی زمینی مورد پرستش قرار گیرند و عطش شوق پرستندگی انسان مدرن را فروبنشانند. به عبارتی دیگر، رمانتیک های قرن نوزدهمی بنیان گذاران مبارزه با قطعیت ها و قاطعیت هایی بودند که ادامه آن نبرد نه فقط در آرای پاره ای از فلاسفه و متفکرین و هنرمندان پسامدرنیست بلکه در شیوه های مبارزات سیاسی امروز نیز متجلی شده است. بی دلیل نیست لوکاچ هم که به زعم من از عوارض جزم اندیشی و تعصبات آئینی مارکسیسم چندان مصون نماند و به همین واسطه نوالیس را که شورش بر شعورش می چربید یگانه نماینده برحق شعر رمانتیک قلمداد کرد، این گونه وجوه مثبتی از رمانتیسم را استخراج می کند و برمی کشد«رمانتیسم نوعی پشت کردن به زندگی یا طرد نعمات آن نبود، به عکس به نظر می رسید این مکتب معرف تنها راهی است که دستیابی به هدف را ممکن می سازد، بی آن که مستلزم طرد و دل کندن از چیزی باشد. غایت رمانتیک ها جهانی بود که در آن مردمان بتوانند به معنای واقعی زندگی کنند.»۵

به هر تقدیر صاحب این قلم نیز بی آن که همانند رمانتیک های انگلیسی بزرگی چون کولریچ تخیل را قابلیتی فوق بشری بداند و برای آن منزلتی قدسی قائل باشد، این توانایی را مهم ترین عنصر متافیزیک فردی ای می داند که نه فقط در خلق آثار هنری و اکتشافات و اختراعات علمی و پیشگویی های بعضا شگفت انگیز عالمی چون مارکس دخیل بوده است بلکه حتی در ابداع شکل های بدیع هنری از جمله صور تازه بیان و زبان هم نقشی اساسی داشته است که ویلیام کارلوس ویلیامز نیز این گونه بر این نقش برجسته صحه می گذارد «شکل هنر مرتبط با آن فعالیت های تخیل است که با واژه یا هر چیز دیگر (که شعر با آن بیان شده) آشکار می شود.»۶ اما به گمان من قوه تخیل به مثابه یکی از عناصر شاکله متافیزیک فردی از این بابت از اهمیت بیشتری برخوردار است که کارآمدترین عامل خلق هستی هایی دیگر است که ضمن ایجاد شگفتی و لذتی نو، اگر هستی واحد و محدود آبا و اجدادی را در هم نشکنند چنان گسترش می دهند که در تخالف با تقید و عادت ذهنی، واجد و موجد تنفس در هوایی دیگر و تجربه ای هر چند مختصر در آزادی اند. این هستی ها نه در سطرهایی چون «چشم ها را باید شست/ جور دیگر باید دید»۷ بلکه در آثاری سوررئالیستی متشکل و متشخص می شوند که مصداق بارز این گفته ویلیام کارلوس ویلیامز است.«تنها واقعیت گرایی در هنر، واقعیت گرایی تخیل است. فقط در این صورت است که اثر هنری «سرقت از طبیعت» را وا می نهد و به آفرینش بدل می شود.»۸

• رمانتیسم و ذهن و زبان زنانه

طبیعی و در خور توجهی جدی است که اغلب مردان تمام عیار و طبعا مردانه نویس ترین ها، اگرچه به سخیف ترین شیوه ها اما به درستی بر مولفه های زنانه رمانتیسم تاکید کنند و مثل کارل اشمیت به مثابه کاستی ها و نقایص و نقاط ضعف بر ویژگی هایی چون «انفعال، فقدان مردانگی، سرخوشی زنانه»۹ انگشت بگذارند که نظم اقتدارگرا، سلطه گر، جنگجو و خشن مردانه موجود هم در راستای از خود بیگانه سازی ماهوی خود به هدم آنها اهتمام ورزیده است. بدون شک آنچه بندتو کروچه زنانه و تاثیرپذیر و احساساتی و نامنسجم و وراج»۱۰ می داند که خواه ناخواه در زبانی زنده و منعطف متشکل می شود، ضمن آن که به آنیما یا بخش زنانه شاعران رمانتیک مرد نیز مربوط و معطوف است بانی انگیزه هایی که اغلب شاعران بزرگ رمانتیک را به سمت زبان زنده و پویای مردمی رانده اند که به ضرورت فارغ از جنسیت شان رو در روی نظم مسلط و جبار مردانه ای قرار دارند که در زبانی سخت منقبض، منضبط، مقتدر و طبعا نفوذناپذیر و مصنوع و مفاخره آمیز متعین و متجسد می شود؛ زبانی که همواره کلاسیک ها و نوکلاسیک های عمیقا محافظه کار مدافع و محافظ آن بوده اند. به عبارتی، رویکرد رمانتیک ها به جانب زبانی است که بیرون از اختیار و اقتدار تام و تمام نظم مسلط، زنان و مردان بنا بر نیازهای مادی و معنوی و روزمره خود و به موازات پیشرفت های علمی و فرهنگی جامعه آن را حک و اصلاح می کنند و وجه کاربردی آن را حفظ می نمایند. در واقع رمانتیک ها با کشف قابلیت های شاعرانه این زبان و بازآفرینی خلاقه آن به یاری نیروی تخیل متنی را می آفرینند که معمولا تن به ترجمه به زبان مردانه نمی دهد. شاید بتوان گفت که رمانتیسم ملازم با ذهن و زبان زنان و مردان آرزومند و رویاپردازی است که به تمامی مرعوب و منکوب وضعیت موجود نشده اند و به خصوص متاثر از هستی زنانه ای است که جهان مردانه همواره آن را تخطئه و تحقیر کرده است.

احتمالا بی فایده نیست که در این جا ضمن عبور از کنار اظهارنظر استاد فقید مهدی اخوان ثالث درباره شعر سهراب سپهری که در دو کلمه «خانمانه، نازکانه»۱۱ خلاصه می شود با آوردن پاره ای از اظهارنظر طنزآلود و تحقیرآمیز شاملوی نامدار که به رغم همه تعریف ها و تمجیدها مبین خصومتی مردانه با ذهن و زبان زنانه ای است که شعر شاعری به تمامی زن را شکل می دهد، این بخش از مقاله را به پایان برم «گاهی شعرش چنان اثیری می نماید که حیرت زده ام می کند و گاهی چنان کلی بافی به نظر می آید که حس می کنم یکی دستم انداخته یا حتی کلاه گشادی سرم گذاشته. اگر شعر نوعی توطئه گری است شاید بشود گفت زنان شاعران چیره دست تری هستند… فروغ آن قدر زن است که من هرگز نتوانسته ام شعرش را با صدای بلند بخوانم و وقتی این کار را می کنم به نظرم می آید لباس زنانه تنم کرده ام… از یک طرف این تصور را پیش می آورد که آنچه شعر او را تا بدان حد ترد و شکننده کرده رمانتیسم مدرنی است که روی دشک کهنه سبک هندی به دنیا آمده.» ۱۲

پی نوشت ها:

۱-رمانتیسم و تفکر اجتماعی، رابرت سه یرومیشل لوویی، ترجمه یوسف اباذری، ارغنون شماره، ۲ مرکز مطالعات و تحقیقات فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، چاپ اول تابستان ۱۳۷۳ تهران، صفحات ۱۲۵ و ۱۲۶.

۲- هنر و زندگی اجتماعی، گ.و. پلخانف، ترجمه منوچهر هزارخانی، انتشارات آگاه تهران.

۳ -رمانتیسم، لیلان فورست، ترجمه مسعود جعفری، نشر مرکز تهران، چاپ اول، ۱۳۷۵ فصل سوم، صفحه ۶۲.

۴- رمانتیسم و تفکر اجتماعی، همان جا، صفحه ۱۲۰

۵ -در باب فلسفه رمانتیک زندگی، گئورگ لوکاچ، ترجمه مراد فرهادپور، همان جا، صفحه ۹.

۶- بهار و همه، ویلیام کارلوس ویلیامز، ترجمه احمد اخوت، کتاب شعر جلد یک، انتشارات مشعل اصفهان، چاپ اول بهار، ۱۳۷۱ صفحه ۱۱۲.

۷ -سهراب سپهری.

۸ -بهار و همه، همان جا، صفحه ۱۰۶.

۹ و ۱۰- رمانتیسم و تفکر اجتماعی، همانجا، صفحه ۱۲۱.

۱۱- درست به خاطر ندارم اما به ظن نزدیک به یقین در مصاحبه یا مقاله ای مندرج در یکی از شماره های مجله دنیای سخن دیده ام.

۱۲- درباره هنر و ادبیات (گفت و شنودی با احمد شاملو)، به کوشش ناصر حریری، نشر آویشن و گوهرزاد بابل، چاپ سوم تابستان، ۱۳۷۲ صفحات ۱۶۰ و ۱۶۸.

مطالب مرتبط