بلندی های بادگیر

جهان مردانه، زنانه نویسی و رمانتیسم

 مسعود احمدی

قسمت اول این مطلب روز گذشته چاپ شد، اینک بخش پایانی آن را می خوانید.

•••

• رمانتیسم، اروتیسم و جان زنانه جهان

در عشق راستین، جان تن را در آغوش می کشد.

فردریش نیچه۱۳

انحطاط امروزین عشق، نتیجه انحطاط تصور شخصیت و معنای روح است. هرج و مرج امروزی اسطوره مرکزی غرب را نفی می کند و من این را زیان بخش می یابم. آخرین نهضت بزرگ روحی این قرن سوررئالیسم بود که همواره به عشق والایش می بخشید – عشقی بی همتا و نه هر جایی.

اکتاویوپاز۱۴

در جهانی که به سابقه روندی تاریخی و طولانی و ارج گذاری و تبلیغی مستمر و جذاب و مزورانه نگاه مردانه و ارزش های مبتنی بر آن حتی در جان زنان تحصیلکرده و بعضا فرهیخته نفوذ و رسوب کرده و کار به جایی کشیده است که عده ای از زنان به اصطلاح مترقی و متقاضی برابری حقوق زنان و مردان، هرج و مرج مبتنی بر تنوع طلبی آزمندانه را که در راستای از خود بیگانه سازی و تهییج و تشویق به مصرف هرچه بیشتر به منصه ظهور رسیده و طبعا سفره ای مردانه را رنگین تر کرده است، با آزادی بر مبنای گزینش عاشقانه که علاوه بر مطالبات غریزی، عواطف و احساسات، مفاهمه ها و همدلی ها و… در آن دخیل اند به اشتباه گرفته اند، طبیعی است که رمانتیسم نه فقط از جانب اغلب مردان بلکه از سوی زنانی مذکر شده نیز بیماری ای تلقی شود که فقط عقب ماندگان بی بنیه به آن مبتلا می شوند. بنابر این باید که این جماعت صرف پیشرفت های علمی و فنی را نشانه تعالی و فرهیختگی و فرزانگی بدانند و توجه نداشته باشند که عقلانیت فرهنگی بشر همپای دستاوردهای علمی و صنعتی اش رشد نکرده و انسان امروز هنوز گرفتار بدویتی موروثی است که نظام متکی بر تولید انبوه و مصرف بی مرز به لطایف الحیل آن را برمی انگیزد. لذا عجیب هم نیست که دریافت اینان از هنر اروتیک مورد نظر امثال مارکوزه و سونتاگ هرزه نگاری ای باشد که سابقه ای دیرین دارد. بدون شک این بسیار مبالغه آمیز است که لغتنامه نویسان مذکر مردسالاری سرمایه داری عمدا معنا و مفهوم اروتیسم را که با کلمه اروس (خدای عشق) ساخته شده و گویا اصالتا اسطوره ای شرقی است تا حد اشتیاق و ارتباطی صرفا جسمانی فرو کاسته اند. اما یقینا این دریافت از واژه مذکور معطوف به نگاهی مردانه و ذهنیتی مذکر است که عواطف و احساسات و همدلی و… را که به زعم من جان جهانند زنانه و مبتذل ارزیابی می کند و به همین دلیل به هزار ترفند هنر رمانتیک بالاخص آثار تغزلی آن را مطرود و منسوخ می سازد تا هر چه بیشتر جهان یکه و یکدست خود را تثبیت نماید؛ جهانی که ویرجینیا وولف نیز این گونه آن را به چالش می کشد:«آیا باید جنگ را مقصر بدانیم؟ در اوت ۱۹۱۴ که توپ ها شلیک شد، آیا مردان و زنان به راحتی در چهره یکدیگر خواندند که عشق و عاشقی نابود شده است؟ بی شک دیدن چهره رهبرانمان در نور آتشبار (به خصوص برای زنان با خواب و خیال هایشان درباره تعلیم و تربیت و چیزهای دیگر) ضربه روحی تکان دهنده ای بوده. این رهبران آلمانی، انگلیسی، فرانسوی چقدر زشت به نظر می آمدند، چه قدر ابله. اما هر چیز یا هر کس را هم که مقصر بدانیم، آن خیالی که الهام بخش تنیسون و کریستینا روزتی بود تا با آن شور و حرارت درباره آمدن معشوق خود شعر بسرایند، امروز نسبت به آن زمان به مراتب نادرتر است. کافی است بخوانیم، نگاه کنیم، گوش بدهیم، به خاطر بیاوریم…»۱۵

• ماکیاولی، فاوست، تراژدی گرچن و مرگ فضیلت

همه آنانی که نیکولو ماکیاولی را فرزند تمام عیار روزگار خود می دانند که با قداست زدایی از سیاست شالوده دولت مدرن را ریخت و در طلیعه مدرنیته یعنی در عصر رنسانس نه فقط راهکارهای واقع بینانه کسب و حفظ قدرت را تالیف و تدوین کرد بلکه علم سیاست را پایه گذاری نمود، به ارزش های والای این سیاستمدار متفکر که خودبه خود خواجه نظام الملک و سیاست نامه وی را یادآور می شود پی برده اند. اما از کنار واقعیت گرایی افراطی او که به مثابه ضرورتی ایجابی و گریزناپذیر تلقی شده است، از سر مهر و به آسانی می گذرند. گویی اینان از جمله صاحب نظران صاحب فضلی چون آقایان داریوش آشوری۱۶ و رامین جهانبگلو۱۷ که هر یک کم و بیش به علل و اسباب این واقع گرایی اشاره کرده اند، به واسطه تعلق خاطرشان به مدرنیته به راحتی فراموش می کنند که این واقع گرایی مفرط در مسیر نگریستن با وسواس به پدیده ها و پدیدارها که مبنای تحقیقات علمی و اکتشافات و اختراعات بوده است، در راستای تشکل نظم سرمایه داری صنعتی تا این حد محوریت یافت؛ گونه ای از واقع گرایی که در توالی و تداوم خود می بایست ضمن حذف فردیت، از علم مطلقی خداگونه بسازد و از خرد ابزاری که پاسخگوی همه نیازهای بشری است. و باز به آسانی از یاد می برند که نخستین مدافع ماکیاولی فیخته ای است که موجودیت هر هست را در گرو بصیرت و کشف و شهود مبتنی بر تخیل فردی انسان می داند و این همان نگره فلسفی ای است که اساس رویکرد رمانتیک های قرون ۱۹ و ۲۰ است که از سرسخت ترین منتقدان مدرنیته ای بوده اند که این واقع گرایی مفرط را به موازات عمل گرایی، سودباوری و… چنان نهادینه کرد تا ابژکتیویته که محمل از خودبیگانگی و سوداگری آزمندانه است، موجودی را جایگزین انسان کند که به جای مباهات به داشته هایی چون عقل، هوش، خرد، علم، عواطف و احساسات، کشف و خلاقیت و دیگر فضایل انسانی مثلا به مارک پیراهن یا کفشی مفتخر باشد که خود تولید می کند و خود مصرف؛ شبه آدمی که در واقع نه فقط با کالا که حتی با برچسب آن معلوم و مشهود می شود. به این جمله که سرخط تبلیغات یکی از موسسات تولید لباس است با تامل نگاه کنیم «دیده می شوید.»۱۸

در ضمن گویا مدافعان عالم ماکیاولی از این نکته نیز غافل مانده اند که این گونه واقع گرایی موید و مقوم قدرتی است که حتی اگر به دموکراتیک ترین شیوه ها در دولتی منتخب مستقر شود، سرانجام به مثابه «هست»ی بیرون از واقعیت های موجود فعال خواهد شد و اگر نه به شیوه های پیدا و زمخت، به روش های ناپیدا و ظریفی از قبیل تحمیق و تخدیر رسانه ای سلطه صدرنشینان را تسجیل و تثبیت خواهد کرد.

این درست است که حذف اخلاقیات مقبول کلیسای قرون وسطا از عرصه سیاست محمل استقلال و اختیار فرد بود اما طرد ماحصل همه تجارب بشری که بخش قابل اعتنایی از آن در اخلاق متبلور می شود و از مولفه های بارز حکمت عامیانه است و لزوما طبقه حاکم منشا و مصدر آن نیست، در واقع حذف پاره ای از متافیزیک فردی است و مآلا عملی در جهت تشکل بدویت نوین و مطلوب نظم مستقر موجود که آدمی باقی نمی گذارد تا به آرزوی مارکس جامه عمل بپوشاند. به نظر می رسد که این اندیشمند تیزهوش هم از این نکته غافل است که هر جهان نگری آرمانی از جمله جهان نگری آئینی او مبتنی بر قضاوتی اخلاقی است که اگر متکی بر ثنویت خیر و شری نباشد، دست کم بر مبنای متر و ملاک هایی است که ظالم و مظلوم، حاکم و محکوم و… را متمایز می کند؛ اگر نه این گونه شیفته و از خود بی خود به ستایش نظمی نمی پرداخت که بهیموت۱۹ در ما و با ما را جانی چندباره بخشید و آن را موجه جلوه داد. «هر آنچه سخت و استوار است دود می شود و به هوا می رود، هر آنچه مقدس است دنیوی می شود و دست آخر آدمیان ناچار می شوند با صبر و عقل با واقعیت زندگی و روابطشان با همنوعان خویش روبه رو گردند.»۲۰

باری اگر اخلاق را جزیی از فرهنگ بشری بدانیم که بنابر اقتضائات زمانه حک و اصلاح می شود و این تعریف از آن «اخلاقیات مجموعه ای از باید و نبایدهای مبتنی بر وضعیت تاریخی است که زیست انسانی را ممکن می کند» تا حدی مقبول باشد، آن وقت متوجه می شویم که فاوست گوته ادامه همان ماکیاولی ای است که ندانست و نمی توانست بداند که جهان سرتاپا مذکر سرمایه داری تا چه میزان با فردیت خودمختاری که به زعم آلن تورن گوهر جهان آینده است در تضاد و در ستیز است.

اگرچه نویسنده فاضل و زیرک کتاب ارزشمند تجربه مدرنیته در فصل یک کتاب خود که با عنوان «فاوست گوته: تراژدی توسعه و رشد»۲۱ مشخص شده است، بی آنکه به همسانی های زیرساختی که بانی همانندی های روساختی اند اشاره ای بکند و لاجرم تداوم مرده ریگ فرهنگی پدران را که آزمندی، سبعیت و… از مولفه های بنیادین آنند مدنظر داشته باشد که نظم سرمایه داری با برانگیختن آنها مصرف بی مرز را نهادینه می کند، به گرچن معشوق شهرستانی فاوست که در تعاملی عاشقانه طعم شریف ترین تجربه های انسانی از جمله دوست داشتن، دوست داشته شدن، عشق ورزیدن و… را به آن غول سر بر کرده از دل نظم سرمایه داری می چشاند با مهر نگاه می کند اما از یاد می برد که آن دخترک صاف و ساده شهرستانی آنقدر به فردیت نوپای خود وفادار است که مرگ را بر فرار با مردی که دیگر او را دوست ندارد ترجیح می دهد؛ همان فردیتی که فاوست توسعه طلب به سایقه خودپرستی و واقع گرایی مردانه خود به آن خیانت کرد؛ فردیتی که نه فقط مارکسیست های کاتولیک تر از پاپ خصومتی آشتی ناپذیر با آن داشته اند بلکه نظام مولف و مبشر آن نیز علیه آن قد علم کرده است. لذا بی دلیل نیست که لوکاچ می نویسد: «فردگرای رمانتیسم سفت و سخت تر، خودسرانه تر، آگاهانه تر و سازش ناپذیرتر از فردگرایی گوته بود.»۲۲ و در ادامه خودباوری آنان را این گونه تا حد خودپرستی نازل می کند. «آنان، همراه با فیشته، از اهمیت خویشتن یا خود «ego» سخن می گفتند و از این نظر خودپرست «egoist» بودند.»۲۳

در اینکه سرمایه داری صنعتی حامل فردیت، اعتماد به نفس، آزادی و اختیار بود حرفی نیست اما نفی همه دستامدهای گذشته و انتساب آنها به نگرشی واپس مانده و ارتجاعی علاوه بر اینکه غیرعلمی، غیرمنصفانه و شتاب زده است، محمل تخفیف و تحقیر رمانتیک ها نیز است و به همین دلیل است که به خصوص مارکسیست ها به تاسی از پیشوایانی چون مارکس و انگلس رئالیست های بزرگی چون بالزاک را در جرگه رمانتیک های واپس گرا جا می دهند. بگذریم که حکومت پادشاهانی چون فلان لویی و پطرکبیر لزوما اقتدارگراتر و مستبدتر و خون ریزتر از حکومت امثال روبسپیر و استالین نیست اما به هیچ روی گرایشات سلطنت طلبانه بالزاک نه تنها از منزلت واقع گرایی عالمانه او کم نمی کند حتی نه ذره ای از ارج احساسات، عواطف، نیک اندیشی و نیک خواهی های اخلاقی باباگوریو نسبت به دختران نوکیسه اش می کاهد و نه از شان والای عشق اوژنی گرانده شهرستانی نسبت به پسرعموی جاه طلب، زیاده خواه و فرصت طلب او که به زعم من از نوادگان بی کم و کاست فاوست است. جای آن نیست که به ژان والژان، خانواده تناردیه، کوزت و… بپردازیم یا به آنچه که در زنبق دره می گذرد اما ضمن احترام به آناکارنینا به خاطر جسارت اخلاقی اش نباید با توسل و تمسک به اخلاقیات نظم فئودالی به مثابه یک حربه و تایید هر آنچه مادام بواری ها کرده اند بر ضد اخلاق نظم مبتنی بر تولید انبوه و مصرف بی مرز صحه بگذاریم.۲۴ مرده ریگ پدران که ضمیر ناخودآگاه ما را سامان می دهد، غرایز کور و تربیت نایافته و آزمندی و تنوع طلبی بیمارگونه ای را که نظم مسلط موجود واجد و موجد آن است از یاد نبریم و فرق میان انسان تکنولوژیک و انسان فرزانه را به یاد داشته باشیم.

پی نوشت ها:

۱۳- عاشقانه های آلمانی، گزینش و ترجمه علی عبداللهی، انتشارات مروارید تهران، چاپ اول، ۱۳۸۲ صفحه ۱۱۰.

۱۴- هفت صدا (مصاحبه با اکتاویو پاز)، ریتا گیبرت، ترجمه نازی عظیما، انتشارات آگاه تهران، چاپ اول زمستان، ۱۳۵۷ صفحات ۲۸۸ و ۲۸۹.

۱۵- اتاقی از آن خود، ویرجینیا وولف، ترجمه صفورا نوربخش، انتشارات نیلوفر تهران، چاپ اول بهار، ۱۳۸۳ صفحه ۳۸.

۱۶- شهریار، نیکولو ماکیاولی، ترجمه داریوش آشوری، نشر مرکز تهران، فصل ماکیاولی و جایگاه او در اندیشه سیاسی، صفحه ۳۱ تا ۴۰.

۱۷- ماکیاولی و اندیشه رنسانس، رامین جهانبگلو، نشر مرکز تهران، چاپ اول، ۱۳۷۲ جای جای کتاب.

۱۸- مضمون این تبلیغ این است: پوشاک تولیدی ما را بپوشید تا دیده شوید.

۱۹- یکی از اساطیر یهودی است که در کتاب مقدس نماد شر و آشوب است و صورتی دیگر از شیطان. فرانتس نویمان نیز نام کتاب خود را درباره ناسیونال سوسیالیسم که اثری تعلیلی و تحلیلی درباره فاشیسم و نازیسم است بهیموت گذارده است.

۲۰- ترجمه آقای مراد فرهادپور را که در کتاب مارشال برمن آمده است از دیگر ترجمه ها شفاف تر و روان تر و زیباتر یافتم.

۲۱- تجربه مدرنیته، مارشال برمن، ترجمه مراد فرهادپور، انتشارات طرح نو تهران، چاپ اول، ۱۳۷۹ صفحات ۴۴ تا ۱۰۸.

۲۲- در باب فلسفه رمانتیک زندگی، همان جا، صفحه ۷.

۲۳- در باب فلسفه رمانتیک زندگی، همان جا، صفحه ۹.

۲۴- نگارنده اغلب رمان هایی که نام شخصیت های آنها را آورده است، در نوجوانی و آغاز جوانی خوانده و می ترسد که در انتخاب بجای این اشخاص به خطا رفته باشد.

مطالب مرتبط