روشنفکران و دانشگاهیان

 دکتر محمدسعید حنایی کاشانی

مقاله حسین پاینده در صفحه اندیشه درباره مفهوم «استاد» بازتاب های جالبی داشت. چند روز پیش یادداشت موسی اکرمی را در این باره خواندید. امروز هم یادداشت محمدسعید حنایی کاشانی که در سایت «فل سفه» درج شده بود منتشر می شود.

تفاوت های «روشنفکران» (intellectuals) و «دانشگاهیان» (academics) مدت هاست که ذهنم را اشغال کرده است، از دو جهت. هم برای اینکه تکلیفم را با خودم روشن کنم و هم تحقیقی در این خصوص منتشر کنم. امروز که نوشته دکتر حسین پاینده را با عنوان «تاملی درباره عنوان استاد» در شرق خواندم، با خودم گفتم شاید بد نباشد که عجالتا به این موضوع بپردازم. دکتر پاینده نکته های درستی را درخصوص چگونگی ارتقای اداری استادان دانشگاه و برخورداری آنان از مزایای این ارتقا بیان می کند و بعد به کار چند تن از مترجمان و محققانی می پردازد که با وجود شایستگی بسیار دارای مدارک دانشگاهی بالایی نیستند و عنوان می کند که آیا ما در دانشگاه هایمان کسانی را داریم که به اندازه این افراد توانایی در ترجمه یا تحقیق داشته باشند و برای فرهنگ عمومی و علمی و ملی کشور کاری انجام داده باشند؟ اشخاصی که او نام می برد و سزاوار لقب استاد می شمرد، همه از غیردانشگاهیانند: ابوالحسن نجفی و رضا سیدحسینی و احمد سمیعی و عبدالله کوثری و مراد فرهادپور. او در این میان از تنها استثنایی که یاد می کند و دانشگاهی است، دکتر سعید ارباب شیرانی است که به تازگی بازنشسته شده است. می توان به فهرست خبرگان بی مدرک دکتر پاینده، که سزاوار لقب استاد باشند، افراد بسیار دیگری را نیز افزود از جمله: نجف دریابندری، مهندس حسین معصومی همدانی (که بحمدلله دکتر شد!)، داریوش آشوری، اسماعیل سعادت، محمدعلی موحد، جلال ستاری، کامران فانی، بهاء الدین خرمشاهی، عبدالحسین آذرنگ، مصطفی ملکیان و… و البته هستند دانشگاهیانی نیز که بحق سزاوار استادی باشند، البته در دوران حاضر از جمله: دکتر شفیعی کدکنی، دکتر ضیاء موحد، دکتر نصرالله پورجوادی، دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی، دکتر کریم مجتهدی، دکتر محسن جهانگیری، دکتر عبدالکریم رشیدیان، دکتر طاهره صفارزاده، دکتر آذر نفیسی و…

اما نکته ای که متاسفانه دکتر پاینده بدان نمی پردازد این است که چرا در کشور ما و فقط کشور ما، وضع دانشگاه بدین گونه است که «مدرک» بالاترین حق را برای اشتغال در دانشگاه و برخورداری از امتیازات آن دارد و چرا افرادی با این همه توانایی در ترجمه و تحقیق، قید گرفتن «دکتری» را می زنند و حتی به نداشتن آن افتخار نیز می کنند، با همه زیان هایی که ممکن است در زندگی از این رهگذر نصیب خود و خانواده شان شود؟

گمان من بر این است که یکی از مهمترین عناصری که در تبیین شکست انقلاب مشروطه و سپس انقلاب کنونی کمتر مدنظر قرار گرفته یا اصلا بدان توجه نشده است، همین فاصله ژرف میان «روشنفکران» غیر دانشگاهی و «روشنفکران» دانشگاهی است، یا به تعبیر دقیق تر، میان «روشنفکران» و «دانشگاهیان». چرا در اروپا و آمریکای امروز دیگر تقریبا حتی در رشته های هنری نیز افراد غیر دانشگاهی وجود ندارد و شاعران و رمان نویسان نیز استاد دانشگاه شده اند و حال آنکه ما در زمینه هایی همچون فلسفه مدعی هستیم که افراد غیردانشگاهی برترند؟ این برتری «روشنفکران» بر «دانشگاهیان» از کجا می آید و آیا این برتری اصلا به سود فرهنگ عمومی کشور است یا حتی به سود خود «روشنفکران»؟ پاسخ به این پرسش ها روشن کننده تاریخ بخش بزرگی از انحطاط فرهنگ، اندیشه و سیاست در جامعه ما خواهد بود.

 

 

 

مطالب مرتبط