سیاستمدارها آدم های ترحم برانگیزی هستند

درباره روسا مونترو، نویسنده و روزنامه نگار اسپانیایی

 جیران مقدم

خلاصه گفت وگو

۱- به طور کلی سیاستمدارها در مقایسه با سایر تیپ های اجتماعی کمترین جذابیت را دارند.

۲- نه فقط با ادبیات فمینیستی، بلکه با ادبیاتی که زنانه نامیده می شود هم مخالفم. ادبیات زنانه وجود ندارد، همان طور که ادبیات مردانه وجود ندارد. تقسیم بندی های این طوری غیرممکن است.

۳- جنسیت فقط یک بخش بسیار درونی از نگاه یک نویسنده را می سازد. بسیار درونی تر از چیزهای دیگر.

۴- اگر رمان را طوری بنویسی که انگار مقاله روزنامه است، به رمان خیانت کرده ای.

روسا مونترو روزنامه نگار و نویسنده سوم ژانویه ۱۹۵۱ در مادرید به دنیا آمد. در یک خانواده متوسط پایین، در محله کواترو کامینوس. پدرش گاوباز بود ولی وقتی که روسا چهار سال داشت این کار را رها کرد تا یک کارگاه کاشی سازی به راه بیندازد:

«ما در شماره ۵۸ خیابان ملکه سوفیا زندگی می کردیم و مادربزرگم در شماره ۱۶ همان خیابان. پدرم آنجا لباس می پوشید. من با او می رفتم. او با لباس یک پدر معمولی وارد حمام می شد و مثل خدایان از حمام بیرون می آمد؛ چون همه جای لباسش برق می زد. اولین کلماتی که به من یاد دادند، اولین کلماتی که به زبان آوردم وقتی بود که پدرم برای گاوبازی از خانه بیرون می رفته است. گفته بودم «موفق باشی پاپا!» چون رسم بر این بود که هر وقت گاوباز برای مسابقه بیرون می رفت به او می گفتند «موفق باشی استاد!» و من آن را این طور تغییر داده بودم. ما: من، مادرم، مادربزرگم و دو تا عمه ام (یکی بیوه و دیگری مجرد) تسبیح به دست مقابل شمایل قدیسین با شمع های روشن و گل دعا می کردیم تا برگردد. و بعد، موقع عصر، رادیو را برای شنیدن نتایج روشن می کردیم. اگر آسیبی در کار نبود، یک دعای کوچک تشکر می خواندیم بعد وقتی می رسید که من خیلی دوست داشتم. خانه طبقه اول بود. لب پنجره می نشستم و پاهایم را آویزان می کردم و منتظر می ماندم تا ماشین گاوبازها از راه برسد. یک سیتروئن دهه سی بود، مشکی و جادار. ماشین نگه می داشت و پدر، با لباس گاوبازی که پر از لکه های خون خشک شده بود، پیاده می شد. این خیلی مرا تحت تاثیر قرار می داد، اما الان از گاوبازی خوشم نمی آید؛ چون عاشق حیوانات هستم. وقتی بچه بودم زیاد مراسم می رفتم، اما الان سال ها است که نرفته ام. به خانواده و جهانی که از آن آمده ام احترام می گذارم و برایم جالب است. وقتی بچه ای و در یک محیط خاص هستی فکر می کنی جهان همین است، اما بعدها که بزرگ شدم فهمیدم که جهان گاوباز جهانی کوچک، متفاوت و خاص است. از گاوبازی خیلی چیزها می دانم. پدرم در نوع خودش خیلی بافرهنگ بود. گرچه فقط تا نه سالگی مدرسه رفته بود اما خیلی خوب بازی ها را توضیح می داد. با گوش کردن به او چیزهای زیادی یاد گرفتم. اما حالا فکر می کنم که از چیزهایی که بدون هیچ معنایی انجام می شوند خوشم نمی آید.» روسا از چهارسالگی به خاطر ابتلا به سل بستری می شود و تا نه سالگی بدون این که دوستی داشته باشد مجبور می شود در خانه بماند. زیاد کتاب می خواند و علاقه اش به نوشتن در همین دوران، مثل یک بازی شکل می گیرد: «من یک نویسنده زیستی هستم. بسیاری از ما نویسنده ها همین طوریم. یعنی همان طور که نفس می کشیم، همان طور که عرق می کنیم، همان طور که می نویسیم. این چیزی است که بدون آن نمی دانی چطور می شود زندگی کرد. بخشی از فعالیت های حیاتی بدنت است. من از پنج تا نه سالگی سل داشتم. این سال ها مدرسه نمی رفتم. تنها توی خانه می ماندم یا بهتر بگویم، توی تختم یا توی یک صندلی، بدون این که از جایم تکان بخورم. خواندن و نوشتن تنها کاری بود که انجام می دادم. هنوز بعضی از داستان هایی را که در آن دوره نوشتم نگه داشته ام. نوشتن برای من یک جور بازی بود، یک جور شیوه زیست. همیشه نوشته ام و همیشه این احساس تنهایی را داشته ام. احساس یک دختر کوچولوی خیلی تنها را. وقتی بچه بودم از من می پرسیدند: وقتی بزرگ بشوی ازدواج می کنی و من جواب می دادم: هرگز ازدواج نمی کنم. من همیشه خیلی تنها بوده ام. از دوازده سال پیش زندگی مشترک دارم، اما این یک زندگی متداول و مرسوم نیست، بچه هم ندارم. این شیوه زندگی من است. این طور نیست که یک روز بنشینی و بگویی نمی خواهم بچه داشته باشم. نه! آن چیزی که تو هستی، با صدتا نشانه کوچک روزانه خودش به جای تو حرف خواهد زد. کم کم زندگی ات طوری می شود که برای تنهایی ارزش بسیاری قائلی. من به تنهایی نیاز دارم. برای همین است که اگر با کسی زندگی می کنم باید به تنهایی ام احترام بگذارد.»

در نه سالگی به مدرسه می رود. این مدرسه به نام بئاتریس گالینه و جایی است که بر او تاثیر زیادی گذاشته است، محیطی بوده که روسا آن را «وحشیانه» توصیف می کند. اما مدرسه رفتن نگاه او را به زندگی تغییر می دهد: «مدرسه هفت تا ایستگاه مترو با خانه مان فاصله داشت؛ چون پولی نداشتیم که برای مدرسه بپردازیم. آن موقع کمک هزینه تحصیلی وجود نداشت. اگر درست یادم بیاید تا سال ۱۹۷۶ امکان آموزش رایگان برای بچه های اسپانیایی مهیا نبود. در مادرید فقط دوتا مدرسه بود. باید از ساعت پنج صبح جا می گرفتی و صف می بستی تا ثبت نامت کنند؛ چون جا نبود و اگر نوبت بهت نمی رسید بدون کمک هزینه می ماندی. در خانه پول شهریه مدرسه خصوصی نداشتیم. اوضاع مدرسه خیلی خراب بود. همه خیلی فقیر بودند، بیش از اندازه. در هر کلاسی نودتا شاگرد بود، در یک قصر قدیمی که در حال فروریختن بود. یک بار دو ماه به خاطر خطر تخریب شدن تعطیل شد. اگر کسی پول داشت گذرش به آنجا نمی افتاد. نشسته بودی که قطعاتی از گچبری از سقف کنده می شد و روی سرت می ریخت. اولین روزی که رفتم، مرا از پله ها پایین انداختند. باید روی پالتویت می نشستی وگرنه آن را از تو می دزدیدند، در عوض خیلی سریع یاد می گرفتی. تجربه سخت اما خوبی بود، من شاگرد خیلی خوبی بودم. کلاس پنجم و ششم اوضاع بدتر بود. بچه ها از مدرسه راهبه ها می آمدند فضا فرق می کرد. من بی اخلاق ترین نقاشی های تمام زندگی ام را آنجا دیدم. جای خیلی بدی بود اما خیلی دوستش دارم، در مقایسه با مدرسه راهبه ها پر از زندگی بود.

فکر می کنم که خیلی به این مدرسه مدیونم؛ چون به تو یاد می داد با عجله و سریع هر چه می توانی بیشتر یاد بگیری، مثل دنیای واقعی بود.»

با پایان مدرسه، دوران دیگری در زندگی روسا مونترو شروع می شود. در هفده سالگی، در دانشکده ادبیات و فلسفه ثبت نام و شروع به همکاری با گروه های آوانگارد تئاتری زمانه خودش می کند. سال بعد،، ۱۹۶۹ مدرسه روزنامه نگاری را شروع و از سال۱۹۷۰ کارش را با روزنامه اینفرماسیون آغاز می کند. در همان سال، بخش نوینی را به نام تله بوم در مجله تله رادیو بنیان می گذارد. چند سال، با مجلات و روزنامه های مختلف کار می کند تا سرانجام در روزنامه اریبا کاری با حقوق ثابت می یابد. این مقدمه ورود او به روزنامه ال پائیس می شود. در، ۱۹۷۷ در ویژه نامه این روزنامه بخش مصاحبه را پی می ریزد. از این پس موفقیت ها یکی بعد از دیگری به او رو می کنند. در ۱۹۷۸ جایزه «مانوئل دل آرکو» را برای بهترین مصاحبه دریافت می کند. این اولین بار است که این جایزه به یک زن داده می شود. در ۱۹۷۹ اولین رمانش، «گاهشمار انزجار» به بازار می آید. در ۱۹۸۰ سردبیر هفته نامه ال پائیس می شود و جایزه ملی روزنامه نگاری را در بخش مقالات و گزارش های ادبی می گیرد. از این پس او هم یک رمان نویس موفق است و هم یک روزنامه نگار معروف. در ۱۹۸۳ رمان «با تو مثل یک ملکه رفتار خواهم کرد» از طرف منتقدین مورد استقبال قرار می گیرد و بر سبک کاری او، نام «هایپررئالیسم» گذاشته می شود. این کتاب معرف روسا مونترویی است که روایتگر تنهایی و عدم توانایی آدم ها در برقراری ارتباط با یکدیگر است. موفقیت این رمان در بازار فروش هم اعجاب آور است و نام او را در کنار نام کامیلو خوسه سلا و بیسکائینو کاساس قرار می دهد. در ۱۹۸۷ جایزه جهان مصاحبه را می گیرد. از آن پس تعداد زیادی کتاب می نویسد. مجموعه ای از بهترین مصاحبه هایش را چاپ می کند و مجموعه داستان های کوتاهی نیز به چاپ می رساند، گرچه عقیده دارد که داستان های کوتاه راه رسیدن به رمان هستند. در ۱۹۹۷ کتاب «دختر هانیبال» پرفروش ترین کتاب اسپانیا می شود. او جوایز زیادی را از آن خود کرده است، هنوز در هفته نامه ال پائیس کار می کند و او را به عنوان یکی از نمایندگان روزنامه نگاری نوین می شناسند که شیوه اش پلی میان ادبیات و اطلاع رسانی است.

• • •

• خیلی از نویسنده های آمریکای لاتین، اسپانیا را ارض موعود می بینند؛ سرزمین ناشران بزرگ، شانس های بزرگ، در پایان یک بازار بزرگ ادبی و به خصوص جایزه های بزرگ. چرا جایزه ها این قدر مهمند؟

در واقع در اسپانیا تعداد زیادی جایزه وجود دارد، اما بیشتر آنها از آن نوعی است که می توان آن را «جایزه های بازاری» نامید. خیلی وقت ها ناشران به نویسنده های خودشان جایزه می دهند دنیای ناشران اسپانیایی در این بیست سال اخیر خیلی بزرگ شده و در حد سایر ناشران جهان غرب مثلا آمریکا قرار گرفته است، اگر این مسئله مهم باشد. این از طرفی به معنی آن است که تبلیغات در بازار کتاب خیلی خشونت آمیز است، کتاب را مثل کوکاکولا می فروشند. بازار کتاب خیلی پرهیاهو و جنجالی شده و در این هیاهو جایزه های ادبی هم سهمی دارند. الان جایزه های بازاری به یک رقابت تبلیغاتی تبدیل شده اند. از طرفی جایزه های خیلی باارزشی هم هستند، مثل جایزه سروانتس یا جایزه پرنس آستوریاس، جایزه میلی یا جایزه منتقدان.

• خودستایی ناشی از جایزه و معروفیت ما را به همان جای همیشگی نمی رساند؟ به این که نویسنده دچار خودشیفتگی بشود؟

نه آنقدر حاد، مثل کسی که دچار خودشیفتگی است. اما خودستایی شاید بشود گفت بله.

• اما نویسنده هم همان آرزوی دیدن خود در آئینه معروفیت و شهرت را دارد…

بله، اما من می گویم که همه اینها بستگی به این دارد که ما از چه جایزه ای حرف بزنیم و همه مثل هم نیستند. آدم هایی هستند که در مسابقات یا رقابت ها شرکت می کنند؛ چون به پول آن جایزه احتیاج دارند، به همین سادگی. بعضی ها این کار را می کنند تا از کتابشان دفاع کنند؛ چون به آن اعتقاد دارند، یا آن را می ستایند یا فکر می کنند که بهترین کاری بوده که انجام داده اند. کسانی هم هستند که فکر می کنند جایزه ها به آنها نفوذ یا قدرت بیشتری در بازار کتاب می دهد که حتی این مهم به نظر من پذیرفتنی است. بگذار صریح باشیم، چیزی که هر نویسنده ای به دنبالش است این است که کتابش خوانده شود. کسی که می گوید نه، دروغ می گوید.

• از روزنامه نگاری و نویسندگی صحبت می شود، می توان مرزی بین این دو قائل شد؟

روزنامه نگاری یک نوع ادبی مثل هر نوع دیگر ادبی است. درست مثل شعر، مثل رمان، مثل تئاتر. اما هر کدام از اینها قوانین خودش را دارد. اگر با هم مخلوط شان کنی خرابشان می کنی. اگر رمان را طوری بنویسی که انگار مقاله روزنامه است، به رمان خیانت کرده ای. اگر روزنامه را طوری بنویسی که انگار رمان است به روزنامه نگاری خیانت کرده ای. هر نوعی باید با توجه به قوانین خودش نوشته شود.

• همه نویسنده ها یک آشپزخانه ادبی دارند. تو چطور یک رمان را شروع می کنی؟

رمان نوشتن حال و هوای تخم ریزی را دارد. می گویم تخم ریزی؛ چون می تواند یک فکر، یک جمله یا نگاه یک آدم باشد. ممکن است در خیابان به موقعیتی بربخوری و بعد روی آن وسواس پیدا کنی. این در سرت می ماند و شروع می کند به ساختن و پرداختن شخصیت های خودش، بعد تو خودت را داخل می کنی. نویسنده باید این فروتنی را داشته باشد که بگذارد قهرمان ها خودشان کار خودشان را بکنند.

• تسلیم شدن به کلمات؟

بله، همین طور است. رمان به شکل دیگری نمی تواند وجود داشته باشد. من همیشه می گویم که رمان ها اجازه دادن به اسکیزوفرنی است؛ چون باعث می شود زندگی های دیگر را هم تجربه کنی، زندگی قهرمان هایت را، خوب یا بد.

• در «محبوبه ها و دشمنان» نگاهت به رابطه زوج هاست، این به مطالعاتت در روانشناسی ربطی دارد؟

نه، من روانشناسی را تمام نکردم. روانشناسی ای که من استفاده می کنم همانی است که خولیو کورتاسار آن را معنای ساده مشترک می نامید: نگاه کردن به دیگری و سعی برای این که او را بفهمی.

• چقدر زندگی ات را برای تبدیل به داستان دستکاری می کنی؟

هیچ. بخش بیوگرافیک اثر برای من اصلا جالب نیست. اگر می نویسم برای این است که از زندان درون خودم بیرون بیایم. زبان روایی من تلاشی است برای فهمیدن. برای این که چیزهایی را روشن کنم. چیزی هست که برای همه آدم ها مایه حسرت و رنج است و آن تک صدایی بودن زندگی های ما است. نیاز به این که رویای امکان های دیگر را ببینیم از همین ناشی می شود. این زندگی ما را در دنیایی اسیر کرده که در مقایسه با رویاهایمان خیلی کوچک است. یکی از چیزهایی که آدم را آزار می دهد این است که حس می کنی داری پیر می شوی، پیر. این وقتی پیش می آید که یک روز بیدار می شوی و می بینی نمی توانی زندگی ات را از نو بسازی، که دیگر چاره ای نداری، توی زندگی ات مانده ای، انگار لباسی پوشیده باشی که به تنت زار بزند. ما رمان نویس ها _ و بعضی شغل های دیگر، شاید مثلا دکترها- این شانس را داریم که زندگی های نو ابداع کنیم و تمام امکانات مختلف را زندگی کنیم.

• ادبیات به عنوان راهی برای دسترسی به جهان دیگر.

ادبیات به عنوان راهی برای دسترسی به تمام جهان های دیگری که درون خودمان داریم.

• حالا از روزنامه نگار درون تو سئوال می کنم، برای این که یک روزنامه نگار موفق باشیم چه باید کرد؟

برای روزنامه نگار خوب بودن اول باید یاد بگیری خوب بنویسی و به عنوان یک قانون کلی، فکر می کنم که روزنامه نگار باید کنجکاو باشد. باید همیشه نسبت به مسئله ای که درباره آن می نویسد کنجکاوی داشته باشد. یک روزنامه نگار هیچ وقت نباید سئوالی را بپرسد که نمی خواهد جوابش را بداند. از این کنجکاوی، از این علاقه به کشف آن چیزی که ورای ظاهر است، روزنامه نگار خوب زاده می شود.

• حالا کنجکاوی مرا وادار می کند که بپرسم کدام مصاحبه ها بیشتر یادت مانده است؟!

خیلی هایش.

• کدام اول یادت می آید؟

من بیشتر از سی سال تجربه روزنامه نگاری دارم و تقریبا دو هزار تا مصاحبه انجام داده ام. مثلا پل مک کارتنی را یادم می آید. این مصاحبه را به یک دلیل شخصی خیلی دوست دارم؛ چون وقتی دوازده ساله بودم جنون بیتل ها همه جا را گرفته بود و من عاشق او بودم. وقتی با او مصاحبه کردم، پنجاه و خرده ای سالش بود.

• خداحافظ عشق دوران نوجوانی.

بله… اما او آدم جالبی بود. توانسته بود زیر فشار شهرت زندگی شخصی داشته باشد، نه مثل جان لنون. جان لنون قبل از این که کشته شود مرده بود.

• و بین سیاستمدارها جالب ترین که بود؟

بیشترشان آدم های ترحم برانگیزی هستند، برایم جالب نیستند. ایندیرا گاندی برایم جالب بود. زن قوی و مرموزی بود و خیلی هم مالیخولیایی. می دانی وقتی با او حرف زدم که پسرش مرده بود. او زنی با یک زخم تاریخی بود. اما به طور کلی سیاستمدارها در مقایسه با سایر تیپ های اجتماعی کمترین جذابیت را دارند.

• و بین همکاران نویسنده ات؟

مصاحبه ای که با خولیو کورتاسار داشتم جالب ترین بود. او مرد فوق العاده ای بود. سه بار هم با ماریو بارگاس یوسا مصاحبه کردم که خیلی جالب بود.

• از او درباره فعالیت های سیاسی و شکست انتخاباتی سال های قبلش سئوال کردی؟

معلوم است. با او راجع به این مسئله هم صحبت کردم. او مردی است که هرگز از مواجهه های کلامی فرار نمی کند. آدمی است که حسابی اهل بحث است. یوسا مردی است که وقتی وارد آسانسور می شود می تواند با آدم های در آسانسور هم وارد بحث بشود. این علاقه او به جر و بحث به نظرم فوق العاده رسید.

• جایی خواندم که تو مخالف صحبت کردن از یک نوع ادبی به عنوان ادبیات فمینیستی هستی.

نه فقط با ادبیات فمینیستی، بلکه با ادبیاتی که زنانه نامیده می شود هم مخالفم. ادبیات زنانه وجود ندارد، همان طور که ادبیات مردانه وجود ندارد. تقسیم بندی های این طوری غیرممکن است.

• بعضی تئوریسین ها نظریاتی از این دست مطرح می کنند…

می دانم، اما به نظر من اشتباه می کنند. چیزی که می گویند هیچ ربطی به حقیقت ندارد. جنسیت فقط یک بخش بسیار درونی از نگاه یک نویسنده را می سازد. بسیار درونی تر از چیزهای دیگر. نویسنده همان است که هست و کتاب ها وابسته به زبان، فرهنگ، لحن، سن، نوع ادبی، طبقه اجتماعی، بیماری هایی که دارد یا ندارد و جنسیتش هست. همان طور که می بینی این غیرممکن است که یک نوع ادبی را فقط بر اساس این که طرف زن است یا مرد طبقه بندی کرد.

• بله، اما جنسیت چیزی مجزا از شرایط زیستی است.

اما در ادبیات، جنسیت نمی تواند نوع ادبی بسازد. بلکه فقط تاثیری مثل باقی عناصر دارد. احتمالا کتاب های من بیشتر به کتاب های یک مرد اسپانیایی همسن و سال خودم که در یک شهر بزرگ به دنیا آمده شبیه است تا به کتاب یک زن سیاه پوست هشتادساله جنوب آفریقا. چیزهایی که ما را از هم جدا می کنند خیلی بیشتر از چیزهایی هستند که ما را به هم پیوند می دهند، مثل جنسیت.

• و این مثالی که زدی، دلیل این است که جنسیت ربطی به نوع ادبی ندارد؟

بله، هیچ ربطی ندارد.

• اما تئوریسین ها جریان های ادبی را با توجه به…

بله، آدم ها حرف مفت زیاد می زنند.

• خود تو هم راجع به زنان زیاد نوشته ای، به هر حال این هم یک زاویه دید از جنسیت است.

خب که چه؟ مردها هم زیاد راجع به مردها نوشته اند. تمام سنت ادبی به وسیله مردها نوشته شده و در نود و نه درصد آن هم مردها نقش آفرینی می کنند.

• حالا همان حرف مرا می زنی.

نه، چیزی که می خواهم به تو بگویم خیلی مهم است و من را خیلی عصبانی می کند. وقتی یک مرد کتابی را می نویسد که قهرمانش یک مرد است می گویند درباره نسل بشر می نویسد اما وقتی یک زن کتابی را می نویسد که قهرمانش یک زن است می گویند درباره زنان می نویسد. این طور نیست، همه ما نویسندگان مرد و زن درباره نسل بشر حرف می زنیم و می نویسیم.

• درباره کارهای تو زیاد نوشته اند. وقتی مطالبی را می خوانی که یکی از آثارت را تجزیه و تحلیل کرده چه احساسی داری؟

از خواندنشان پرهیز می کنم.

• چرا؟ چیزهایی که منتقدین می گویند تو را متعجب می کند یا حوصله ات را سر می برد؟

مرا نگران و ناآرام می کند. وقتی از من بد می نویسند، صدمه می بینم، وقتی تعریف می کنند یا مثبتند، خودم را در چیزی که می گویند نمی شناسم. دوستان زیادی دارم که مقاله هایشان را برایم می فرستند، تحقیقات و حتی پایان نامه هایشان را. اما من از خواندن آنها اجتناب می کنم. می دانم که منتقدان آکادمیک معمولا بهتر از منتقدان رسانه ای هستند، اما من ترجیح می دهم کلا از همه آنها دور باشم. چند بار پیش آمده که در یک کنفرانس بوده ام. چیزی راجع به آثارم خوانده شده و من به خودم گفته ام «وای! چه جالب! اما چه چیز جهنمی ای من را اینجا نگه داشته؟»

کتاب شناسی روسا مونترو

گاهشمار انزجار (۱۹۷۹)، کاربرد دلتا (۱۹۸۱)، ۱۲ داستان زنان (۱۹۸۲)، با تو مثل یک ملکه رفتار خواهم کرد (۱۹۸۳)، صاحبخانه دوست داشتنی (۱۹۸۸)، لرزش (۱۹۹۰)، زیبا و تاریک (۱۹۹۳)، چاقو در گردن (۱۹۹۴)، دختر هانیبال (۱۹۹۷)، محبوبه ها و دشمنان (۱۹۹۸)، در دیسنی لند مادرها گریه نمی کنند (۱۹۹۸)، داستان های دریا (۲۰۰۱)، قلب تاتارو (۲۰۰۱)، دیوانه خانه (۲۰۰۳)، داستان شاه شفاف (۲۰۰۵).