هملت‌هایی که جهان آنها را نمی‌شناسد

مجموعه ای درباره خوسه کارلوس سوموثا

خلاصه گفت و گو

۱-می ترسم توصیه ام برای کسانی

که تازه دارند شروع به نوشتن می کنند کلیشه ای باشد، اما واضح است: تلاش، نظم، خود را بدترین دانستن و

سختگیرترین منتقد خود بودن و هرگز، هرگز ایمان خود را به این مسئله که یک روز کارمان چاپ خواهد شد و مردم آن را خواهند خواند از دست ندادن.

۲- جایزه ها به خاطر کمک مالی

و پخش بهتر اثر، کمک می کنند که در دنیای ادبیات دوام بیاوری.

۳- هرولد بلوم منتقد نویسنده ها

را به دو دسته چخوفی ها و بورخسی ها تقسیم می کند.

«۱۳ نوامبر ۱۹۵۹ در هاوانای کوبا متولد شدم. در، ۱۹۶۰ با رسیدن کاسترو به قدرت، خانواده ام به دلایل سیاسی تبعید شدند. چند دوست، ما را در اسپانیا پذیرفتند. شانش آورده بودیم، چون پدر و مادرم هیچ دارایی یا پولی نداشتند: به آنها اجازه نداده بودند هیچ چیزی از کوبا خارج کنند. همه عمرم را در اسپانیا زندگی کرده ام و خودم را اسپانیایی می دانم. در مادرید و کوردوبا سال ها زندگی کرده ام و همسرم اهل کوردوبا است. همانجا رشته پزشکی را شروع کرد. در ۱۹۹۴ با یک مدرک جراحی شروع به فرستادن دست نوشته هایم به مسابقات ادبی و ناشران کردم. اولین رمانم در همین سال چاپ شد، بعد از این که جایزه ای برده بود.

تصمیم گرفتم جراحی را – که هنوز شروعش نکرده بودم – رها کنم و زندگی ام را به نوشتن اختصاص دهم. موفقیت بین المللی «مغاک افکار» پنجمین رمان بلندم، بهم اجازه داد فکر کنم تصمیم درستی گرفته ام.»

این تمام چیزی است که خوسه کارلوس سوموثا، نویسنده اسپانیایی کوبایی تبار، از گذشته خود می گوید. زندگی شخصی او که برنده جوایز بسیاری از جمله جایزه سروانتس (۱۹۹۷) در تئاتر و جایزه فرناندو لارا است، همانند آثارش رازآلود و مبهم است.

سوموثا تخیلی قوی دارد و نمی توان انکار کرد که همیشه در آثارش در پی تجارب نو است. او هرگز خود را تکرار نمی کند و همیشه از تکرار ساختاری یک اثر در آثار بعدی اش اجتناب می کند. داستان های او چندلایه اند. او راوی داستانی است که درون خود داستانی دیگر با بن مایه های فلسفی دارد، درست مثل بازی های رازآمیز شرقی.

ما همراه شخصیت های اثر، جهانی پر از شک و ابهام را تجربه می کنیم، با کدهایی مواجه می شویم که تکرار می شوند.

با هم ارتباط می گیرند تا در پایان به کشف پیامی سری برسند که کلید حل معما است. سرانجام، کشف معما از آن رو شگفت انگیز است که می فهمیم بسیاری از کدها، بازی های پرسوناژهای اثر بوده است برای پیچیده نمایی معما و این که در حقیقت معما به صورت طبیعی بسیار ساده تر است. بسیاری از خواننده ها از آثار او سر می خورند. پایان ها عموما نشانگر این هستند که تمام معمای وحشت انگیزی که خواننده را به دنبال خویش کشانده است، یک بازی وحشتناک بیشتر نبوده است.

ادبیات او تعلیقی خاص القا می کند؛ تعلیقی که نه فقط شناور بودن بین رویا و بیداری، بازی و حقیقت، فانتزی و وحشت، که تعلیق نویسنده را نیز در میان ادبیات تجاری و فلسفی، ادبیات روشنفکری و پرفروش نشان می دهد. ادبیات او هم ادبیات تعلیق فضا است و هم ادبیات تعلیق نوع ادبی. می توان گفت که سوموثا معرف یک نوع ادبی پرفروش باکیفیت است که در اسپانیا خیلی متعارف نیست. کتاب های او ساده هستند و چند ساعته خوانده می شوند. شماره صفحات گول زننده است. رمان هایش به لطف دیالوگ های جذاب و روان بکافکا ودن زبان و سرعت روایت خیلی کوتاه تر از آن چیزی است که شماره صفحات به ما می گوید.

آثار او فضای هراس، غیرحقیقی بودن حقیقت ها و جادو را القا می کند بدون این که از باورهای فرهنگی کهنه و نخ نما استفاده کند. پایان کتاب های او را هرگز نمی توان حدس زد. رمان های او ابداع اسطوره های خاص خود اوست بر پایه داده های تاریخی و ادبی.

کتاب های او بهترین ها و تاثیرگذارترین های سبک خودش است. قدرت روایت، خلاقیت، شگفتی هایی که به وجود می آورد، جزئیات هراس آور و شک برانگیز، همه و همه، ادبیات او را در نوع ادبی ادبیات وحشت، که نزدیکی بسیاری با سینما دارد و می توان آن را به نوعی ادبیات سینمایی هم تعبیر کرد، در اسپانیا جزء جریان سازها دانست؛ جریانی از هوای تازه در چشم انداز ادبیات خشک، رسمی و سنت گرای اسپانیایی.

«بیشتر وقت ها با خودم فکر می کنم نویسندگانی هستند که نوشتن برایشان فقط ساختن دنیایی نو نیست بلکه تخریب دنیای خودشان را هم شامل می شود. می خواهم بگویم که ادبیات، برعکس آنچه همیشه فکر می کنیم، حتی برای این که بتوانیم خودمان را از نظر روانی رها کنیم هم به درد نمی خورد و هم عمل ساده خلق کردن، ساختن یک اثر هنری برای این که ما را از تهی بودن، وحشت و احساس درماندگی نجات بدهد کافی نیست. در فهرست نام نویسندگانی که خودکشی کرده اند به نام چزاره پاوزه، ویرجینیا وولف (با آن وسواس افلیایی اش به آب)، ارنست همینگوی (شکارچی بزرگ که آخرین شکارش، خودش بود)، ساندر ماری، پل کلن و پریمو لوی برمی خوریم اما اینها فقط چند نمونه اند. اندوه بیشتر مرا نویسندگانی باعث می شوند که هرگز نفهمیدند نویسنده اند و پیش از آن خود را کشتند. مثل مورد جان کندی تول که می گویند این قدر از پیدا نکردن ناشر برای رمانش افسرده شده بود که خودکشی کرد. بعد مادرش کتاب را با هزینه خودش چاپ کرد و کتاب شاهکار شناخته شد.

بدون شک فکر می کنم نابودی مطلق برای یک نویسنده وقتی است که اثرش نابود شده باشد. کافکا از دوستش ماکس برود خواست که بعد از مرگش همه دست نوشته هایش را بسوزاند. اما برود به خاطر تمام مردم جهان، از خواسته او سرپیچی کرد. اما چند نفر نویسنده دیگر در جهان (نویسنده یعنی هرکس که می نویسد) دوستانی وفادارتر، احمق تر یا کمتر از ماکس برود آینده نگر داشته اند؟ آیا ایلیادهایی هستند که به هیچ پیوسته اند؟ هملت هایی که جهان آنها را نمی شناسد و در جست وجوی زمان از دست رفته هایی که در زمانی از دست رفته باشند؟ هیچ چیزی نمی تواند این اطمینان را به ما بدهد که آنچه هست، تنها چیزی است که بوده. هیچ چیز به ما نمی گوید آن که خودکشی نکرده است، تنها کسی است که شایسته زیستن بوده. انبارهای انتشاراتی ها، زباله دان های کاغذ و آرشیوهای دست نوشته کتابخانه هایی از بی شمار آثار ویژه فراموش شده هستند که نه کسی آنها را خوانده و نه خواهد خواند. آنها همانجا باقی می مانند.»

•••

•چند ساعت را در روز به نوشتن اختصاص می دهید؟ شما شبیه ماشین های ادبی هستید. نمی فهمم چطور می توانید این همه کتاب بنویسید که این قدر موفق و خوب باشند.

به خاطر تعریفتان ممنونم. در حقیقت من فقط می نویسم. هر آدمی برای کاری که دوست دارد خیلی وقت می گذارد، به خصوص وقتی فقط همان یک کار را می کند.

•جایزه ها چه مفهومی دارند؟

این که مردم کارم را زیاد می خوانند کمک مالی خیلی خوبی به آدم هایی مثل من است که سعی می کنیم از آنچه می نویسیم هزینه های زندگی مان را تامین کنیم.

• می خواهید باز هم در مسابقات ادبی شرکت کنید؟

جایزه ها به خاطر کمک مالی و پخش بهتر اثر، کمک می کنند که در دنیای ادبیات دوام بیاوری. به طوری که در آینده نمی توانم شرکت نکنم.

• بهترین راه چاپ اثر چیست؟ نامه نوشتن به انتشاراتی ها؟ داشتن یک نماینده برای انتشار کار؟ شرکت در مسابقات؟

همه اینها خوب و کارآمدند، اما اصل کار این است که رمان خوبی، بنویسی و برای نوشتن یک رمان خوب آدم نباید به اولین دست نوشته اش راضی بشود.

•سایه روشن بدتر است یا سایه؟

سایه روشن از تاریکی مطلق بدتر است؛ چون در سایه روشن اشکال از فرم خارج می شوند. آدم نمی تواند مطمئن باشد آنچه می بیند شیء است یا سایه. فکر می کنم آدم اصلا چیزی را نداند بهتر از این است که نصفه نیمه بداند.

•چرا رمان های امروز این قدر توطئه در خود دارند. خود شما با این همه توطئه چینی چه توطئه ای دارید می چینید؟

فکر کنم این مسئله رمان امروز نیست. تمام رمان ها می توان گفت توطئه ای در خود دارند؛ چون در همه آنها اتفاقی می افتد که خواننده دلیلش را نمی داند. اگر رمان پلیسی باشد، نویسنده این شانس را دارد که جنبه رازآمیز اثر را بسط دهد، بدون این که رشته داستان را گم کند.

• ادبیات برای شما چیست؟

خلق یک دنیای دیگر و آدم های دیگر است که هر بار با دفعه قبل فرق داشته باشند، اما در عین حال ویژگی ها و رازهای مشترکی باشد که آنها را به هم پیوند دهد.

• وقتی می نویسید به خواننده فکر می کنید؟

بیشتر این طور فکر می کنم که اثری را که می نویسم یک نفر خواهد خواند؛ یعنی فکر نمی کنم که نوشتن، در حالی که همان لحظه داری به مخاطبت فکر می کنی کار خوبی باشد. اما فراموش کردن مخاطب هم خوب نیست.

• در مقام نویسنده از چه چیزی می ترسید؟

از این که یک روز به دلیلی دیگر نتوانم بنویسم. نه این که نوشتن را رها کنم، نه! چون اگر روزی رهایش کنم یعنی دیگر دوست ندارم انجامش دهم. می ترسم یک روز بخواهم اما به دلیلی نتوانم.

•هیچ وقت شعر گفته اید؟

گفته ام اما هیچ وقت چاپش نکرده ام، هیچ کدامش را.

•کدام اثرتان برایتان عزیزتر است و چرا؟

رمانی که فکر نوشتنش به سرم زده برایم از همه عزیزتر است. همیشه همین طور است. رمانی که هنوز ننوشته ام مهمترین است.

•سئوالم را طور دیگری می پرسم: کدام کتابتان را برای خواندن توصیه می کنید؟

اگر گفتن اینکه از کدام کتاب راضی ترم به دردتان می خورد به شما می گویم که «کلارا و سایه روشن» و «مغاک افکار» موقع نوشتن برایم شادی و رضایت فراوانی به همراه آوردند. اما از نظر سبک شناسی، بسیاری از خواننده ها مرا به خاطر رمان کوچکم «نامه هایی از یک قاتل ناشناس» و اثر دیگرم «پنجره نقاشی شده» می شناسند که معرف های خوبی از نوع کار من هستند.

•نوشتن را کی شروع کردید؟

از همان زمان که شروع کردم از منطق ام استفاده کنم، اما به طور حرفه ای از سال ۱۹۹۴.

•در مادرید زندگی می کنید. مادرید را دوست دارید؟

در مادرید زندگی می کنم. شهری است که در آن کودکی هایم را گذرانده ام و نسبت به آن احساس عشق و نفرت توام دارم. نمی توانم از عشق ورزیدن به آن اجتناب کنم. اما نقطه ضعف های ناراحت کننده اش را هم می دانم.

•نوشته های نویسنده های معاصر اسپانیا را می خوانید؟ از کدام شان خوشتان می آید؟

زیاد می خوانم، هر چیزی که به دستم برسد. معلوم است که از خیلی هایشان هم خوشم می آید. از کلاسیک ها تا مدرن ها و بعضی معاصرها که زیاد خیال پردازی نمی کنند.

•چه کسانی را استاد خود می دانید یا فکر می کنید بیشترین تاثیر را بر شما گذاشته اند؟

به تقسیم بندی هرولد بلوم منتقد متوسل می شوم که نویسنده ها را به دو دسته چخوفی ها و بورخسی ها تقسیم می کند. من متعلق به دسته دوم هستم. ادبیاتی که خودبه خود ارزشی ندارد، که با متن و با خواننده بازی می کند، ادبیاتی که رئالیستی نیست. نویسنده های مورد علاقه ام بورخس و کالوینو هستند و از کافکا زیاد تاثیر گرفته ام.

•به نظر می رسد دوست دارید به هیچ نسلی متعلق نباشید؟

بله، اگر منظورت این است که به هیچ نسل و نوع ادبی متعلق نباشم، دقیقا چیزی است که می خواهم.

• چه کتابی سرمشق شما است؟

آثار شکسپیر.

•در مورد فیدل (کاسترو) چه نظری دارید؟

همان نظری که همه دارند: او سیاستمداری است که قدرت را بدون توجه به روند و اصول دموکراسی نگه داشته است.

•به آینده کوبا چطور نگاه می کنید؟

برایش آرزوی بهترین های ممکن را دارم. همین طور برای هر کشور دیگری در جهان. تنها چیزی که مرا در ارتباط با کوبا قرار می دهد، عمل تولد است. برای من کوبا با کشورهای دیگر فرقی ندارد، اما همیشه به آن به خاطر یک جزیره زیبا و دیدنی، به خاطر آب و هوا و موقعیت جغرافیایی اش نگاه کرده ام.

•به عنوان نویسنده عادت خاصی هم دارید؟

در واقع عادت های خاص زیادی دارم، یکی شان خیلی عجیب است. گرچه همیشه با کامپیوتر کار می کنم، موقع نوشتن باید تعداد زیادی پاک کن دم دستم باشد. اگر آنها نباشند، نمی توانم کار کنم. موقع کار کردن هم مرتب به پاک کن ها ور می روم. عادت دیگرم در واقع شیوه زندگی ام است: نظم آهنینی دارم. بیدار می شوم، سر یک ساعت مشخص ورزش می کنم، چیزی می خورم، تا ساعت مشخصی تا حد مشخصی که قرار گذاشته ام کار می کنم، بعد کتاب می خوانم. خواندن برایم موقع نوشتن خیلی مهم است. به قول یکی از دوستانم، مهمترین و بهترین اتفاق در زندگی من روزمرگی است، اینکه اتفاقی نیفتد تا برنامه روزمره ام به هم نخورد.

•آموختن چه چیزی برایتان به قیمت زحمت زیادی تمام شده؟

آموختن همه چیز برایم خیلی زحمت داشته است؛ چون تعبیر من از سئوال شما این است: «درست آموختن هر چیزی» چقدر زحمت داشته است؟

•فکر می کنید همه در زندگی باید درست باشند؟

نه، همه، همیشه. باید همان چیزی باشند که هستند. مشکل همیشه وقتی است که کسی می خواهد دیگری باشد.

•با دست می نویسید، با ماشین تایپ یا کامپیوتر؟

همین الان گفتم، با کامپیوتر.

•گوشه دنج تان در مادرید کجاست؟

در مادرید عاشق خیابان های مرکز شهر هستم که اسم های زیبا و راز آلود دارند، مثل کارت های تاروت خیابانی «کشتی»، «جواهر»، «صداقت» و… یک مدتی در همین محلات زندگی می کردم و منطقه را (به رغم همه مشکلاتش) خیلی دوست داشتم.

•دوست دارید چه کتابی بنویسید؟

آنچه را که هنوز ننوشته ام. همیشه چیزهایی را که هنوز امکان انجام شان برایم باقی مانده دوست دارم.

•با تکنولوژی های جدید راحت ارتباط می گیرید؟

البته. همان طور که الان برای ما صرف نظر کردن از ماشین سخت است فکر می کنم که صرف نظر کردن از موبایل یا کامپیوتر هم سخت خواهد بود. مهم این است که سعی کنیم ما از تکنولوژی های جدید استفاده کنیم نه آنها از ما.

•با بورخس موافقید که می گفت فرانسه بهترین زبان برای نوشتن است؟

به هیچ وجه. من با خیلی چیزهایی که بورخس گفته موافق نیستم. آنچه من در او می پسندم تخیلش است.

•چطور می فهمید که خط آخر رمان را نوشته اید؟

سئوال عجیبی است. برعکس لحظه ای که جمله اول یک رمان را می نویسم، هیچ خاطره ای از جمله آخر رمان هایم ندارم. شاید به این خاطر که ما نویسنده ها همیشه دچار وسواس اصلاح و بازنویسی اثرمان هستیم.

•چه توصیه ای برای کسانی دارید که تازه شروع به نوشتن می کنند؟

می ترسم جوابم کلیشه ای باشد، اما واضح است: تلاش، نظم، خود را بدترین دانستن و سختگیرترین منتقد خود بودن و هرگز، هرگز ایمان خود را به این مسئله که یک روز کارمان چاپ خواهد شد و مردم آن را خواهند خواند از دست ندادن.

•بعضی می گویند رمان مرده است. عقیده شما چیست؟

رمان هرگز نمی میرد و فکر نمی کنم در گفتن این جمله اشتباه کرده باشم. به همین دلیل ساده که رمان، آزادترین سبک نوشتاری است که وجود دارد. من با تعریف خوسه سلا موافق ام که رمان تمام آن چیزی است که آدم برای کسی می نویسد که او نام رمان بر آن می گذارد. از این زاویه، رمان هرگز نخواهد مرد.

• کتاب شناسی خوسه کارلوس سوموثا

طبقات (۱۹۹۴)، سکوت سپید (۱۹۹۶)، میگل ویل (۱۹۹۷)، نامه هایی از یک قاتل ناشناس (۱۹۹۹)، پنجره نقاشی شده (۱۹۹۹)، مغاک افکار (۲۰۰۰)، دافنه ناپدید شده (۲۰۰۰)، کلارا و سایه روشن (۲۰۰۱)، بانوی شماره ۱۳ (۲۰۰۳)، بسته عاج (۲۰۰۴)، جزئیات (۲۰۰۵)، زیگزاگ (۲۰۰۶).

مطالب مرتبط