استدلال اول دکارت

 احمدرضا همتی مقدم

در نوبت قبل ویژگی های دوآلیسم توضیح داده شد اما استدلال های خود دکارت در این زمینه چیست؟ قبل از آن که به آن بپردازیم توضیحی درباره «قانون لایب نیتس» ضروری است. دکارت برای دفاع از دوآلیسم خود از خصیصه و ویژگی ای استفاده می کند که ذهن آن را دارد اما مغز فاقد آن است. این ویژگی «نامیرایی» یا «جاودانگی» است (immortality).

دکارت برای این منظور از اصل کاملا معقولی استفاده می کند؛ اصلی که به قانون لایب نیتس معروف است و بیان می دارد اگر A وB یکسان و همانند هستند بنابراین تمام ویژگی ها و خاصه های آنها نیز یکسان است. گاهی از این اصل به «نامتمایز بودن این همان ها» یاد می شود. (indiscernibility of identicals) در واقع این قانون بیان می دارد که اگر یک ویژگی یافت شود که A آن را داراست اما B فاقد آن است، بنابراین AوB موجودیت های مجزایی خواهند بود. این قانون در هر دو استدلال دکارت برای دوآلیسم استفاده می شود. شکل قیاسی استدلال به صورت زیر است:

A ویژگی P را داراست

B ویژگی P را ندارد

اگر A ویژگی P را داشته باشد و B فاقد آن ویژگی باشد، پس A همانند B نیست

استدلال مربوط به «جاودانگی» نیز شکل منطقی بالا را دارد که به لحاظ قیاسی معتبر است. بنابراین برای رد نتیجه بایستی یکی از مقدمات استدلال را رد کرد. مقدمه سوم یا همان قانون لایب نیتس درست است. بنابراین بایستی یکی از دو مقدمه اول را رد کرد.

• استدلال اول دکارت

دکارت از ایده «شک» برای حل مسئله ذهن و جسم استفاده می کند. در «تاملات دوم» دکارت ادعا می کند که شما نمی توانید در این که ذهنی دارید شک کنید. برای این که شما بتوانید در ذهن خودتان «شک» کنید بایستی ذهنی داشته باشید تا چنین فکری بکنید. او معتقد است اما در وجود بدن می توان «شک» کرد و می توان این تصور را کرد که ما روحی «نا متجسد» هستیم. دکارت نتیجه می گیرد که «ذهن» ویژگی و خاصه ای دارد که بدن فاقد آن است. ما می توانیم در وجود بدن شک کنیم اما در وجود ذهن و نفس نمی توانیم. بدین ترتیب دوآلیسم از طریق قانون «لایب نیتس» نتیجه می شود.

دکارت مدعی است که ذهن خاصه «وجود غیر قابل شک» دارد و بدن فاقد این ویژگی است. این که شیء X این ویژگی را دارد بدین معنی است که مالک و صاحب X نمی تواند در این که X وجود دارد، شک کند. اما در استدلال دکارت اشتباه ظریفی وجود دارد. ویژگی هایی که مستلزم مفاهیم روانشناختی هستند مانند «شک کردن»، «خواستن» و نظایر آن تا حدی گمراه کننده اند. به نظر می رسد قانون لایب نیتس می تواند برای این ویژگی ها به کار رود اما چنین نیست. به این مثال دقت کنید: فرض کنید که مری «می خواهد» با سوپرمن ازدواج کند، مری نمی داند که «سوپرمن» و «کلارک کنت» هر دو یک شخص هستند. «کلارک کنت» خبرنگار بی عرضه یک روزنامه است. اگر از «مری» سئوال کنید که آیا او «می خواهد» با کلارک کنت ازدواج کند، پاسخ او منفی است. آیا از قانون لایب نیتس نتیجه می شود که سوپرمن و خبرنگار بی عرضه روزنامه دو فرد متفاوتند؟ قطعا استدلال زیر نامعتبر است:

مقدمه اول: مری می خواهد با سوپرمن ازدواج کند

مقدمه دوم: مری نمی خواهد با خبرنگار بی عرضه روزنامه ازدواج کند

نتیجه: سوپرمن و خبرنگار بی عرضه روزنامه دو شخص متفاوتند

این استدلال ویژگی ای را توصیف می کند که سوپرمن واجد آن است اما خبرنگار بی عرضه روزنامه فاقد آن است و نتیجه می گیرد این دو نفر، افراد متفاوتی هستند. اگر به این استدلال دقت شود می بینیم که هیچ ویژگی ای را توصیف نمی کند. سوپرمن و کلارک کنت واقعا ویژگی های یکسانی دارند. این که مری آرزو دارد این گزاره که «مری با سوپرمن ازدواج می کند» صادق باشد و این گزاره که «مری با کلارک کنت ازدواج می کند» کاذب باشد، نشان نمی دهد که سوپرمن و کلارک کنت ویژگی های مختلفی دارند. دکارت می گوید که من قادر هستم بر این گزاره که «من مغزی دارم» شک کنم اما بر این گزاره که «من ذهنی دارم» نمی توانم شک کنم. اما از این نتیجه نمی شود که ذهن من ویژگی متفاوتی با مغز من دارد. در واقع «شک کردن» و «آرزوکردن» نگرش هایی (گرایش هایی) (attitude) هستند که ما نسبت به گزاره ها داریم. «شک کردن»، «آرزوکردن» و «باور داشتن» مثال هایی از این «نگرش های گزاره ای» (propositional attitude) هستند. نکته مهم این است که آن چه مربوط به گزاره ها است از آن چه مربوط به خود اشیا و اعیان است (که گزاره ها درباره آنها هستند) مجزا است. این که من می خواهم یک گزاره صادق باشد و دیگری کاذب، این نتیجه حاصل نمی شود که آنچه گزاره اول درباره آن است با آنچه گزاره دوم درباره آن است، متفاوت است. در مثال بالا گزاره «مری با سوپرمن ازدواج می کند» از این گزاره که «مری با کلارک کنت ازدواج می کند» متفاوت است اما این نتیجه حاصل نمی شود که فردی که گزاره اول درباره آن است با فردی که گزاره دوم درباره آن است متفاوت است. حال به این دو گزاره دقت کنید: ۱- «من نمی توانم در این که ذهنی دارم شک کنم» و ۲- «من می توانم در این که بدنی دارم شک کنم». در اینجا گزاره «من ذهنی دارم» با گزاره «من بدنی دارم» متفاوت است اما این نتیجه حاصل نمی شود که ذهن از بدن من متفاوت است. بنابراین «وجود غیر قابل شک» ویژگی و خاصه یک شیء نیست بلکه شک کردن چیزی است که ما می توانیم نسبت به یک گزاره داشته باشیم یا نداشته باشیم. استدلال اول دکارت برای دوآلیسم نامعتبر است.

 

جاودانگی

استدلال اول دکارت

 احمدرضا همتی مقدم

در نوبت قبل ویژگی های دوآلیسم توضیح داده شد اما استدلال های خود دکارت در این زمینه چیست؟ قبل از آن که به آن بپردازیم توضیحی درباره «قانون لایب نیتس» ضروری است. دکارت برای دفاع از دوآلیسم خود از خصیصه و ویژگی ای استفاده می کند که ذهن آن را دارد اما مغز فاقد آن است. این ویژگی «نامیرایی» یا «جاودانگی» است (immortality).

دکارت برای این منظور از اصل کاملا معقولی استفاده می کند؛ اصلی که به قانون لایب نیتس معروف است و بیان می دارد اگر A وB یکسان و همانند هستند بنابراین تمام ویژگی ها و خاصه های آنها نیز یکسان است. گاهی از این اصل به «نامتمایز بودن این همان ها» یاد می شود. (indiscernibility of identicals) در واقع این قانون بیان می دارد که اگر یک ویژگی یافت شود که A آن را داراست اما B فاقد آن است، بنابراین AوB موجودیت های مجزایی خواهند بود. این قانون در هر دو استدلال دکارت برای دوآلیسم استفاده می شود. شکل قیاسی استدلال به صورت زیر است:

A ویژگی P را داراست

B ویژگی P را ندارد

اگر A ویژگی P را داشته باشد و B فاقد آن ویژگی باشد، پس A همانند B نیست

استدلال مربوط به «جاودانگی» نیز شکل منطقی بالا را دارد که به لحاظ قیاسی معتبر است. بنابراین برای رد نتیجه بایستی یکی از مقدمات استدلال را رد کرد. مقدمه سوم یا همان قانون لایب نیتس درست است. بنابراین بایستی یکی از دو مقدمه اول را رد کرد.

• استدلال اول دکارت

دکارت از ایده «شک» برای حل مسئله ذهن و جسم استفاده می کند. در «تاملات دوم» دکارت ادعا می کند که شما نمی توانید در این که ذهنی دارید شک کنید. برای این که شما بتوانید در ذهن خودتان «شک» کنید بایستی ذهنی داشته باشید تا چنین فکری بکنید. او معتقد است اما در وجود بدن می توان «شک» کرد و می توان این تصور را کرد که ما روحی «نا متجسد» هستیم. دکارت نتیجه می گیرد که «ذهن» ویژگی و خاصه ای دارد که بدن فاقد آن است. ما می توانیم در وجود بدن شک کنیم اما در وجود ذهن و نفس نمی توانیم. بدین ترتیب دوآلیسم از طریق قانون «لایب نیتس» نتیجه می شود.

دکارت مدعی است که ذهن خاصه «وجود غیر قابل شک» دارد و بدن فاقد این ویژگی است. این که شیء X این ویژگی را دارد بدین معنی است که مالک و صاحب X نمی تواند در این که X وجود دارد، شک کند. اما در استدلال دکارت اشتباه ظریفی وجود دارد. ویژگی هایی که مستلزم مفاهیم روانشناختی هستند مانند «شک کردن»، «خواستن» و نظایر آن تا حدی گمراه کننده اند. به نظر می رسد قانون لایب نیتس می تواند برای این ویژگی ها به کار رود اما چنین نیست. به این مثال دقت کنید: فرض کنید که مری «می خواهد» با سوپرمن ازدواج کند، مری نمی داند که «سوپرمن» و «کلارک کنت» هر دو یک شخص هستند. «کلارک کنت» خبرنگار بی عرضه یک روزنامه است. اگر از «مری» سئوال کنید که آیا او «می خواهد» با کلارک کنت ازدواج کند، پاسخ او منفی است. آیا از قانون لایب نیتس نتیجه می شود که سوپرمن و خبرنگار بی عرضه روزنامه دو فرد متفاوتند؟ قطعا استدلال زیر نامعتبر است:

مقدمه اول: مری می خواهد با سوپرمن ازدواج کند

مقدمه دوم: مری نمی خواهد با خبرنگار بی عرضه روزنامه ازدواج کند

نتیجه: سوپرمن و خبرنگار بی عرضه روزنامه دو شخص متفاوتند

این استدلال ویژگی ای را توصیف می کند که سوپرمن واجد آن است اما خبرنگار بی عرضه روزنامه فاقد آن است و نتیجه می گیرد این دو نفر، افراد متفاوتی هستند. اگر به این استدلال دقت شود می بینیم که هیچ ویژگی ای را توصیف نمی کند. سوپرمن و کلارک کنت واقعا ویژگی های یکسانی دارند. این که مری آرزو دارد این گزاره که «مری با سوپرمن ازدواج می کند» صادق باشد و این گزاره که «مری با کلارک کنت ازدواج می کند» کاذب باشد، نشان نمی دهد که سوپرمن و کلارک کنت ویژگی های مختلفی دارند. دکارت می گوید که من قادر هستم بر این گزاره که «من مغزی دارم» شک کنم اما بر این گزاره که «من ذهنی دارم» نمی توانم شک کنم. اما از این نتیجه نمی شود که ذهن من ویژگی متفاوتی با مغز من دارد. در واقع «شک کردن» و «آرزوکردن» نگرش هایی (گرایش هایی) (attitude) هستند که ما نسبت به گزاره ها داریم. «شک کردن»، «آرزوکردن» و «باور داشتن» مثال هایی از این «نگرش های گزاره ای» (propositional attitude) هستند. نکته مهم این است که آن چه مربوط به گزاره ها است از آن چه مربوط به خود اشیا و اعیان است (که گزاره ها درباره آنها هستند) مجزا است. این که من می خواهم یک گزاره صادق باشد و دیگری کاذب، این نتیجه حاصل نمی شود که آنچه گزاره اول درباره آن است با آنچه گزاره دوم درباره آن است، متفاوت است. در مثال بالا گزاره «مری با سوپرمن ازدواج می کند» از این گزاره که «مری با کلارک کنت ازدواج می کند» متفاوت است اما این نتیجه حاصل نمی شود که فردی که گزاره اول درباره آن است با فردی که گزاره دوم درباره آن است متفاوت است. حال به این دو گزاره دقت کنید: ۱- «من نمی توانم در این که ذهنی دارم شک کنم» و ۲- «من می توانم در این که بدنی دارم شک کنم». در اینجا گزاره «من ذهنی دارم» با گزاره «من بدنی دارم» متفاوت است اما این نتیجه حاصل نمی شود که ذهن از بدن من متفاوت است. بنابراین «وجود غیر قابل شک» ویژگی و خاصه یک شیء نیست بلکه شک کردن چیزی است که ما می توانیم نسبت به یک گزاره داشته باشیم یا نداشته باشیم. استدلال اول دکارت برای دوآلیسم نامعتبر است.

استدلال اول دکارت

 احمدرضا همتی مقدم

در نوبت قبل ویژگی های دوآلیسم توضیح داده شد اما استدلال های خود دکارت در این زمینه چیست؟ قبل از آن که به آن بپردازیم توضیحی درباره «قانون لایب نیتس» ضروری است. دکارت برای دفاع از دوآلیسم خود از خصیصه و ویژگی ای استفاده می کند که ذهن آن را دارد اما مغز فاقد آن است. این ویژگی «نامیرایی» یا «جاودانگی» است (immortality).

دکارت برای این منظور از اصل کاملا معقولی استفاده می کند؛ اصلی که به قانون لایب نیتس معروف است و بیان می دارد اگر A وB یکسان و همانند هستند بنابراین تمام ویژگی ها و خاصه های آنها نیز یکسان است. گاهی از این اصل به «نامتمایز بودن این همان ها» یاد می شود. (indiscernibility of identicals) در واقع این قانون بیان می دارد که اگر یک ویژگی یافت شود که A آن را داراست اما B فاقد آن است، بنابراین AوB موجودیت های مجزایی خواهند بود. این قانون در هر دو استدلال دکارت برای دوآلیسم استفاده می شود. شکل قیاسی استدلال به صورت زیر است:

A ویژگی P را داراست

B ویژگی P را ندارد

اگر A ویژگی P را داشته باشد و B فاقد آن ویژگی باشد، پس A همانند B نیست

استدلال مربوط به «جاودانگی» نیز شکل منطقی بالا را دارد که به لحاظ قیاسی معتبر است. بنابراین برای رد نتیجه بایستی یکی از مقدمات استدلال را رد کرد. مقدمه سوم یا همان قانون لایب نیتس درست است. بنابراین بایستی یکی از دو مقدمه اول را رد کرد.

• استدلال اول دکارت

دکارت از ایده «شک» برای حل مسئله ذهن و جسم استفاده می کند. در «تاملات دوم» دکارت ادعا می کند که شما نمی توانید در این که ذهنی دارید شک کنید. برای این که شما بتوانید در ذهن خودتان «شک» کنید بایستی ذهنی داشته باشید تا چنین فکری بکنید. او معتقد است اما در وجود بدن می توان «شک» کرد و می توان این تصور را کرد که ما روحی «نا متجسد» هستیم. دکارت نتیجه می گیرد که «ذهن» ویژگی و خاصه ای دارد که بدن فاقد آن است. ما می توانیم در وجود بدن شک کنیم اما در وجود ذهن و نفس نمی توانیم. بدین ترتیب دوآلیسم از طریق قانون «لایب نیتس» نتیجه می شود.

دکارت مدعی است که ذهن خاصه «وجود غیر قابل شک» دارد و بدن فاقد این ویژگی است. این که شیء X این ویژگی را دارد بدین معنی است که مالک و صاحب X نمی تواند در این که X وجود دارد، شک کند. اما در استدلال دکارت اشتباه ظریفی وجود دارد. ویژگی هایی که مستلزم مفاهیم روانشناختی هستند مانند «شک کردن»، «خواستن» و نظایر آن تا حدی گمراه کننده اند. به نظر می رسد قانون لایب نیتس می تواند برای این ویژگی ها به کار رود اما چنین نیست. به این مثال دقت کنید: فرض کنید که مری «می خواهد» با سوپرمن ازدواج کند، مری نمی داند که «سوپرمن» و «کلارک کنت» هر دو یک شخص هستند. «کلارک کنت» خبرنگار بی عرضه یک روزنامه است. اگر از «مری» سئوال کنید که آیا او «می خواهد» با کلارک کنت ازدواج کند، پاسخ او منفی است. آیا از قانون لایب نیتس نتیجه می شود که سوپرمن و خبرنگار بی عرضه روزنامه دو فرد متفاوتند؟ قطعا استدلال زیر نامعتبر است:

مقدمه اول: مری می خواهد با سوپرمن ازدواج کند

مقدمه دوم: مری نمی خواهد با خبرنگار بی عرضه روزنامه ازدواج کند

نتیجه: سوپرمن و خبرنگار بی عرضه روزنامه دو شخص متفاوتند

این استدلال ویژگی ای را توصیف می کند که سوپرمن واجد آن است اما خبرنگار بی عرضه روزنامه فاقد آن است و نتیجه می گیرد این دو نفر، افراد متفاوتی هستند. اگر به این استدلال دقت شود می بینیم که هیچ ویژگی ای را توصیف نمی کند. سوپرمن و کلارک کنت واقعا ویژگی های یکسانی دارند. این که مری آرزو دارد این گزاره که «مری با سوپرمن ازدواج می کند» صادق باشد و این گزاره که «مری با کلارک کنت ازدواج می کند» کاذب باشد، نشان نمی دهد که سوپرمن و کلارک کنت ویژگی های مختلفی دارند. دکارت می گوید که من قادر هستم بر این گزاره که «من مغزی دارم» شک کنم اما بر این گزاره که «من ذهنی دارم» نمی توانم شک کنم. اما از این نتیجه نمی شود که ذهن من ویژگی متفاوتی با مغز من دارد. در واقع «شک کردن» و «آرزوکردن» نگرش هایی (گرایش هایی) (attitude) هستند که ما نسبت به گزاره ها داریم. «شک کردن»، «آرزوکردن» و «باور داشتن» مثال هایی از این «نگرش های گزاره ای» (propositional attitude) هستند. نکته مهم این است که آن چه مربوط به گزاره ها است از آن چه مربوط به خود اشیا و اعیان است (که گزاره ها درباره آنها هستند) مجزا است. این که من می خواهم یک گزاره صادق باشد و دیگری کاذب، این نتیجه حاصل نمی شود که آنچه گزاره اول درباره آن است با آنچه گزاره دوم درباره آن است، متفاوت است. در مثال بالا گزاره «مری با سوپرمن ازدواج می کند» از این گزاره که «مری با کلارک کنت ازدواج می کند» متفاوت است اما این نتیجه حاصل نمی شود که فردی که گزاره اول درباره آن است با فردی که گزاره دوم درباره آن است متفاوت است. حال به این دو گزاره دقت کنید: ۱- «من نمی توانم در این که ذهنی دارم شک کنم» و ۲- «من می توانم در این که بدنی دارم شک کنم». در اینجا گزاره «من ذهنی دارم» با گزاره «من بدنی دارم» متفاوت است اما این نتیجه حاصل نمی شود که ذهن از بدن من متفاوت است. بنابراین «وجود غیر قابل شک» ویژگی و خاصه یک شیء نیست بلکه شک کردن چیزی است که ما می توانیم نسبت به یک گزاره داشته باشیم یا نداشته باشیم. استدلال اول دکارت برای دوآلیسم نامعتبر است.

مطالب مرتبط