رالز در اروپا

احتمالاً هنوز بسيار زود است كه ديدگاهي جهانشمول از تاثير واقعي كار جان رالز در هر دو زمينه نظريه و عمل سياسي به دست آورد. بدون ترديد تاثير رالز در دنياي انگليسي زبان، اگر تنها بر مبناي حجم فراوان مقالات، تزهاي دكترا و گردهمايي كه به كار هاي او پرداخته اند مورد ارزيابي قرار گيرد، گسترده بوده است. تاثير او بر اسناد خط مشي سياسي نيز عميقاً احساس مي شود.

اما تصوير در اروپا كاملاً متفاوت است. توجه به مورد فرانسه براي ارزيابي و درك اين موقعيت ارزشمند است. جايي كه تاثير رالز در آن يقيناً در حال گسترش است، اما در عين حال با مقاومت شديدي به خاطر تاريخ يگانه روشنفكري و سياسي سرزمين فوكو و آلتوسر هم روبه رو بوده است. نحوه پذيرش رالز در فرانسه از اين لحاظ بسيار جالب است كه بيانگر واكنشي منحصر به فرد و در همان زمان عادي در اروپاي قاره اي است. من بعضي از سوءفهم هاي عمده اي را كه كتاب «نظريه اي در باب عدالت» با آن روبه رو بوده است بررسي خواهم كرد و سعي خواهم كرد كه توضيحاتي در اين باره ارائه كنم.

بافت «قاره اي» و پروژه رالز

دلايل محكم بسياري وجود دارد كه چرا رالز بايد براي خوانندگان اروپايي متفكر مطلوبي باشد. رالز نماينده گونه مهمي از فلسفه پسا _ متافيزيكي است _ پس زمينه عقلاني او مانند هابرماس، رورتي، لوفور يا گوشه «سرگشتگي» خرد، «محدوديت هاي عقل» و بحران پروژه روشنگري است. چگونه مي توان در جامعه اي كه درك مشتركي از مفهوم «خير» در آن وجود ندارد، بر سر اصول هنجاري اوليه (اصول ارزش ها) به توافق رسيد تا يگانگي سياسي و اجتماعي به آن اتكا كند؟ ما در دنيايي سرخورده زندگي مي كنيم كه در آن مجموعه اي استعلايي يا پيشيني از ارزش ها براي هدايت كردن جست وجوي ما براي نهادهاي عادل وجود ندارد.

لوفور و گوشه اين موقعيت «دموكراتيك» را كه در آن سقوط مذهب و نيز انسان گرايي به شك انگاري اخلاقي منجر شده است، به طور مشروح تحليل مي كنند. اما آنها بحث خود را با نتيجه گيري بدبينانه به پايان مي برند. از نظر آ نها خرد انساني به تنهايي توانايي توجيه كردن يك نظم اخلاقي معتبر را ندارد و ما بايد به «كنايه» (Irony) به عنوان تنها نگرش درخور براي خويشتن مدرن متامل روي آوريم. شارل لارمور به نحوي درخشان به تحليل و بحث در مورد چنين باورهاي شايعي در ميان متفكران فرانسوي پرداخته است.

اما اين بدبيني كه مانع عمده براي درك پروژه رالز است دلايل عميق تري دارد. دليل را بايد در خود برداشت «قاره اي» از فلسفه جست وجو كرد.

اگر سياست، در مرتبه اول، درباره يك دولت شايسته و خير همگاني نباشد، بلكه مربوط به قدرت و سلطه باشد، بسيار مشكل بتوان از خود مفهوم «فلسفه سياسي» به عنوان يك رشته هنجاري مستقل افاده معنا كرد. اصطلاح «امر سياسي» شيوه اي از يك «خواست قدرت» است، كه بنا به نظر نيچه و فوكو، در هر نوع تعامل انساني حتي در موارد ظاهراً متمايل به خير همگاني فعال است. چنين برداشتي از سياست ريشه در سنت طولاني سلطه و تفوق كليسا و دولت دارد كه مشخصه تاريخ و نهادهاي سياسي اروپايي است.

رالز توجه زيادي به نقش قدرت و سلطه، رهايي و انقلابات خشونت آميز كه تجربه هاي تاريخي گذشته و فعلي اروپا هستند، ندارد. در چنين بافتي عدالت و برابري حقوق موضوعات اصلي مورد توجه نيستند. جنگيدن با سلطه دولت و كليسا مهم تر از عدالت است. انديشه ها و نهادهاي ليبرال به جز دوران هايي كوتاه چندان در اروپاي قاره اي مطرح نبوده اند.

در چنين زمينه اي آزادي عقلاني، كه در فلسفه و نيز ادبيات يا هنرها تجسم مي يابد، به عنوان ژستي سياسي ادراك مي شود. نظريه پردازي عملي سياسي به حساب مي آيد (praxis in theoria) (آلتوسر)، جنگي بر ضد اعتبار و قدرت سياسي از طريق قدرت انديشه ها. در نتيجه نيازي به رشته اختصاصي جداگانه و موشكافانه در اين مورد وجود ندارد. اگر فلسفه به چنين صورتي «سياسي» باشد، فلسفه سياسي فاقد دليل وجودي است.

اين وضعيت به فهم نظريه عدالت به مثابه يك اتوپيا يا ايدئولوژي صرف منتهي مي شود. فلسفه سياسي فرانسوي دركي واقعي از هنجاري بودن فلسفه سياسي ندارد. زمينه كاري آن اساساً تخصيص دوباره تاريخ براي درس گرفتن براي آينده است. به طور اجمالي اولين نقطه تلاقي بين رالز و فلسفه سياسي فرانسوي اين است كه رالز نظريه اي هنجاري در باب عدالت در يك بافت دموكراتيك به ما عرضه مي كند، بدون اينكه از زمينه سياسي قدرت و سلطه پرسشي به ميان آورد. بنابراين «شانتال موفه» حق دارد كه بنويسد: «رالز فيلسوف سياسي بدون توجه به امر سياسي است.» اين بيان چكيده شماري از وا كنش ها به رالز در سراسر اروپاست.

موضع ريكور درباره رالز : به پرسش گرفتن روش هاي نظريه اي در باب عدالت

تنها مورد جدي از هم سخني با پروژه رالز در فرانسه مربوط به پل ريكور است. ريكور براي اولين بار در ۱۹۸۷ هنگامي كه سعي مي كرد كه در كتابش «خويشتن به مثابه ديگري»، يك «هرمنوتيك خويشتن بودگي» را طرح ريزي كند، كه مي توانست شامل ابعاد اخلاقي و معنوي عدالت هم بشود، به كتاب «نظريه اي در باب عدالت» علاقه مند شد. تلاش بلندپروازانه رالز در «نظريه اي در باب عدالت» استنتاج كردن اصول عدالت به شيوه اي كاملاً فرآيندي از يك موقعيت انتخاب عقلاني نمي توانست علاقه ريكور را برنيانگيزد. اما حتي اگر پروژه رالز براي اقليتي از نويسندگان مانند ريكور معنا دار است، روشي كه او به كار مي برد، به خصوص قرارداد اجتماعي، چندان سودمند نبوده است. فردي كه انتظار دارد در اين حوزه خود را در قلمروي آشنا بيايد، از اينكه كشف مي كند كه عكس اين قضيه صادق است بيشتر ناراحت مي شود.

رالز مدعي است كه بخشي از سنت قراردادگرا است، سنتي كه بر برداشت فرانسوي از مشروعيت سياسي هم تسلط داشته است. او مي نويسد: «قرارداد جامعه با موقعيتي ابتدايي جايگزين مي شود كه برخي از الزامات فرآيندي را با مباحثي كه براي رسيدن به توافقي آغازين در مورد اصول عدالت تخصيص داده شده اند، تلفيق مي كند.» او اين حالت طبيعي جديد را «وضعيت اوليه» مي نامد كه مشخصه آن «حجاب جهالت» است، كه ما خود را در پس آن قرار مي دهيم تا به نحوي منصفانه و عادلانه اصول متفاوت تنظيم كننده حكومت را درك و انتخاب كنيم. در واقع درك او از قرارداد بر مبناي يك موقعيت انتخاب عقلاني شكل مي گيرد: «درست به همان صورت كه هر شخص بايد به وسيله تامل عقلاني تصميم بگيرد كه چه چيزي براي او خير محسوب مي شود، نظامي از غايات كه دنبال كردن آن برايش منطقي است؛ گروهي از اشخاص هم بايد يك بار و براي هميشه تصميم بگيرند، چه چيزي در ميان آنها عادلانه يا ناعادلانه به حساب مي آيد. انتخابي كه انسان هاي معقول در اين موقعيت مفروض از آزادي برابر انجام مي دهند، با نظر داشت زمان فعلي كه اين مسئله انتخاب راه حلي دارد، اصول عدالت را معين مي كند.»

حتي با وجود اينكه بعدها رالز در كتاب ليبراليسم سياسي اين امر را به رسميت مي شناسد كه اشتباه است با نظريه عدالت به عنوان بخشي از يك نظريه انتخاب عقلاني رفتار كنيم، استفاده او از چنين ابرازي مورد اختلاف باقي مي ماند.

براي بسياري از خوانندگان اروپايي فوكو يا بورديو، فلسفه اجتماعي نظريه عدالت اشتباه است چرا كه دال بر يك فردگرايي روش شناختي است. اين نظريه توجهي به يك جامعه سياسي يكپارچه كه بر اساس يك آرمان كلاسيك جمهوريخواهانه شكل گرفته است ندارد. اشتراك گرايي آموزه اي است كه بسيار به سنت و انديشه فرانسوي نزديك تر است.

اين نقد جامعه شناختي نيست كه براي ريكور مطرح است. «دوري بودن» روش است كه براي او جالب توجه است . و اين امر در آثار رالز به حد كافي روشن نشده است. او به تنش عمده اي در «نظريه اي در باب عدالت» اشاره مي كند، تنشي ميان يك گرايش شبه شهود گرا [از يك طرف] كه باعث مي شود او استدلالش را با «درك ما از عدالت»، «مهم ترين و مورد توجه ترين باورهاي ما» آغاز كند؛ و تمايل شالوده گرايانه [از طرف ديگر] براي به دست آوردن يك توجيه عقلاني از اين باورها به عنوان اساسي براي اصول عدالت داراي پذيرش جهانشمول.

آنچه براي ريكور تعجب آور است، ارتباط بين سطح توصيفي: درك ما از عدالت آن چنان كه وجود دارد (hic et nunc) و سطح تجويزي به اصول عدالتي كه به گفته خود رالز بايد به عنوان «دستور لازم الاجرا يا حكم مطلق» (Categorical imperative) در نظر گرفته شوند، است. چگونه چنين حركتي بدون نفي كردن تمايز هست / بايد قابل انجام است؟

از نظر ريكور پاسخ اين است كه رالز تنها مي تواند براي ما «پيش فرض دوجانبه اي بين باورهاي مورد قبول ما و نظريه» فراهم كند، كه چيزي جز يك تظاهر دوري نيست. ما با يك كاوش هرمنوتيكي از درك حاضرمان از عدالت آغاز مي كنيم و درون دور [هرمنوتيكي] باقي مي مانيم. امكاني براي طرح ريزي يك نظريه خودمختار درمورد عدالت وجود ندارد كه در سطح ساختار پايه اي جامعه و نهادهاي آن، به موازات خودمختاري سوژه اخلاقي كانت در برساختن يك قانون اخلاقي جهانشمول قرار گيرد. شالوده گرايي تلويحي موجود در «وضعيت اوليه» به خصوص استفاده از «معيارهاي حداكثري» ( maximin criteria ( ۱ را نمي توان به نحو مستقل با ارزش هاي مشترك تاريخي درون ماندگار توجيه كرد، امري كه با كل هدف «نظريه اي در باب عدالت» متناقض است. رالز نمي تواند موضوع بحث اش را از پس زمينه غايت شناسانه اش جدا كند. درك اخلاقي از عدالت پيش فرض گرفته مي شود و امكاني براي يك شالوده خودمختار از اصول عدالت از طريق قرارداد اجتماعي وجود ندارد.

اما ريكور برخلاف لوفور يا گوشه قصد ندارد كل اين فرآيند را رد كند. او آشكارا تشخيص مي دهد كه دوري بودن بحث رد كننده آن نيست. آنچه بحث را مخدوش مي كند اين است كه معتقد باشيم مفروضاتي غيراخلاقي مي توانند به پيامدهاي اخلاقي منجر شوند.

در واقع «قاعده حداكثري» از پيش يك معيار اخلاقي است و بايد جدا از يك نظريه انتخاب عقلاني در نظر گرفته شود. اين حقيقت كه رالز بعدها در سلسله سخنراني هايش درباره ديويي استقلال نظريه عدالت را از نظريه انتخاب عقلاني به رسميت مي شناسد، شاهدي برفراست ريكور در نقادي هايش است.

رالز به عنوان منتقد ليبراليسم

جنبه ديگر نظريه رالز در باب عدالت كه براي خوانندگان قاره اي غيرقابل درك باقي مي ماند انتقاد او از ليبراليسم است. نقد او نقد «دروني»، «برابري ليبرال» از ديدگاه «برابري دموكراتيك» است كه در مرتبه اول به درك مناسبي از مفهوم ليبرال «برابري عادلانه فرصت ها» نياز دارد.

نويسندگان اروپايي در مجموع به نقد هاي «بيروني» ليبراليسم دست زده اند كه تحت تاثير ماركسيسم و دركي از ليبراليسم عمدتاً با معاني اقتصاد به صورت «نئوليبراليسم» بوده است.

رالز يك مساوات طلب است كه ليبرال باقي مي ماند و هدفش آشتي دادن بين آزادي و برابري است و بنابراين بحث اش در مورد اصل فرصت هاي برابر براي همه يا برابري صوري و شايسته سالاري به عنوان عقايد اصلي ليبراليسم كلاسيك را مشكل بتوان [در اروپاي قاره اي] درك كرد و به گونه مناسب مورد بحث قرار داد، اگر يك جنبه اين تنگنا ناديده گرفته شود: يعني مفهوم آزادي ها و حقوق اساسي و اولويت آنها، در مورد بسياري از كشورهاي اروپايي، به خصوص در فرانسه، اصولاً اين سنت سياسي و عقلاني ليبرال وجود ندارد، حتي اگر در قرن نوزدهم بخشي از دورنماي سياسي بوده باشد. بنابراين آلن تورن حق دارد كه بگويد: «در فرانسه ما دو مشكل متضاد داريم كه بايد همراه هم آنها را حل كنيم: چگونه بر ليبراليسم فائق آييم و همزمان چگونه ليبرال شويم.»

به اين ترتيب توجه رالز به برابري و عدالت اجتماعي [در اروپا] عميقاً مورد سوءفهم قرار گرفته است. تاثير سياسي «نظريه اي در باب عدالت» از اين لحاظ محدود بوده است كه به نظر مي رسيد اين نظريه نابرابري هاي اجتماعي را مي پذيرد. هدف اين نظريه تصحيح اين نابرابري ها به علت غير عادلانه بودن آنها نيست، بلكه تنها جلوگيري از بدتر شدن اوضاع موجود است. بر اين مبنا ظاهراً دموكراسي اجتماعي و سوسياليسم ديدگاه هاي ناسازگاري هستند. به همين دليل رالز به الهام بخش اصلي چپ غير ماركسيست فرانسه كه سوسياليست و عمدتاً غير ليبرال باقي مانده است بدل نشد.

نتيجه گيري: استثناي فرانسوي

اما مي توان اين نتيجه گيري صحيح را به عمل آورد كه صحنه روشنفكري و سياسي فرانسه از لحاظ سوء فهم نظريه رالز استثنا محسوب مي شود. جو فكري آن قدر با خودش و گذشته خودش يعني انقلاب فرانسه و توجيه آن اشتغال خاطر دارد كه جايي براي پرسش از عدالت باقي نمي ماند. تاريخي گرايي در اين فضا چه در جناح راست و چه در جناح چپ غالب است: درك كردن انقلاب فرانسه و تاثير آن، ليبراليسم فرانسوي و نقايص آن (منان)، انقلاب روسيه و تاثير آن بر فرانسه (فوره) و توجه به ماركسيسم و انديشه تماميت گرا (لوفور وگوشه) پروژه هاي اصلي [فكري در فرانسه] هستند. در مجموع به نظر مي رسد كه فرانسه دلبسته خودش و گذشته خودش است، نه دنياي بيرون. ساير كشورهاي اروپايي استقبال بيشتري از انواع مجادلات فكري حاصل شده از «نظريه اي در باب عدالت» كرده اند.

يك قيد احتياط را هم بايد به نتيجه گيري فوق افزود. وضعيت رالز در فرانسه با وضعيت او در ساير كشورهاي فرانسه زبان كاملاً متفاوت است. رالز در بلژيك، سوئيس و بخش فرانسه زبان كانادا براي مدتي طولاني در دانشگاه ها و حلقه هاي فكري به نحوي گسترده مورد تامل، بررسي و بحث قرار گرفته است و بخشي از فرهنگ سياسي اين دموكراسي ليبرال است. تنها در خود فرانسه بوده است كه نظرات او با چنين كراهت سوء فهم و پيش داوري روبه رو بوده است، هرچند كه اين وضعيت هم در حال تغيير است. پير منان در ۱۹۸۸ اين جمله مشهور را بيان كرد: «دو آفت از آمريكا [وارد فرانسه] شده اند: ديسني لند اروپايي و نظريه اي در باب عدالت.» ديسني لند اروپايي اخيراً دچار مشكلات جدي [مالي] بوده است. آيا «نظريه اي در باب عدالت» سرمايه گذاري بهتري از آب درخواهد آمد؟

پي نوشت:

۱- اصل حداكثري (Maximan Principle): اصطلاحي از رالز، مربوط به معيارهاي عدالت؛ اين اصل درباره طراحي عادلانه نظام هاي اجتماعي مثلاً در حوزه حقوق و وظايف است، كه براساس آن نظام اجتماعي بايد طوري طراحي شود كه منزلت افرادي كه بدترين وضع را دارند به حداكثر برساند.

رالز مي نويسد: «ساختار پايه اي جامعه هنگامي كاملاً عادلانه است كه منافع ثروتمندان رفاه فقرا را ارتقا دهد، به اين معنا كه كاهش منافع ثروتمندان باعث بدتر شدن وضعيت حاضر فقرا شود. اين ساختار پايه اي هنگامي كاملاً عادلانه است كه دورنماهاي وضعيت فقرا در حدي كه قابليت آن وجود دارد عالي باشد.»
ترجمه علي ملائكه

كاترين اودار دستيار مدعو دانشكده علوم اقتصادي لندن و مترجم دو كتاب رالز به فرانسه و نويسنده «آنتولوژي تاريخ نقد اصالت سود» در سه جلد به زبان فرانسه است.

مطالب مرتبط