اخلاق انسان­‌ها در فلسفه‌ی نيچه

محمد جواد صافيان*

سميه ملکي**

 

چکيده

در اين مقاله در نخست به نظر نيچه در مورد مرگ خدا و ابعاد مختلف آن اشاره مي­کنيم، سپس به بررسي ديدگاه کلي در مورد خدا در دين مسيحيت مي‌پردازيم و خواهيم ديد که نيچه معتقد است که انسان معاصر به دلايلي از جمله مرگ خدا نيست­انگار شده است؛ مراد نيچه از «مرگ خدا»، در واقع افول و نهايتاً مرگ ديدگاه مسيحي و اخلاق مسيحي نسبت به زندگي و جهان است؛ او معتقد است که اين جنايت عظيم (يعني كشتن خدا) به­ دست آدميان صورت گرفته، ولي خبرش هنوز به آنان نرسيده است.

در اين پژوهش به بررسی اين پديده و عکس‌العمل انسان­هاي مختلف در مقابل آن، و نيز نيست‌انگاري اين انسان­ها مي­پردازيم. هم‌چنين سعي شده است ديدگاه­هاي نيچه در باب اخلاق، مبنای نقد او بر اخلاق، همین­طور جنبه­هايي از اخلاق که از نظر او بايد ويران گردد و جنبه­هايي که بايد ساخته شود نیز بررسی و تحلیل گردد. افزون بر این، انواع انسان­ها و هريک از مصداق­هاي آن­ها را که در چنين گفت زرتشت نام برده شده است، (از جمله شاهان، زالو، جادوگر و …) مورد پژوهش قرار مي­دهيم.

 

واژه­های کلیدی

مرگ خدا، انساني بسيار انساني، انسان واپسين، انسان برتر، ابرانسان.

 

مقدّمه

نيچه مسأله­ي اصلي فلسفه را اخلاق مي­داند و به دنبال آن است كه به جاي اخلاق متافيزيکي و آپولوني كه آن را مانع رشد بشر و ناهماهنگ با نيازهاي اصلي وي مي­داند، اخلاقي بشري بيافريند؛ وي در تمام آثار خود به ­نوعي در تلاش است تا مخاطبان اصلي خود را بيابد و آن­ها را از اين­كه گرفتار اخلاق نامتناسب با پيشرفتشان شوند، برحذر دارد. محور اصلي كوشش­هاي نيچه در اين راستا، ارزيابي دوباره­ي ارزش‌هاي اخلاقي و ايجاد سؤال در ذهن­ها درباره­ي موضوعاتي است كه تاكنون مطلق، قطعي و خدشه­ناپذير مي­نمودند. بنيادي­ترين مسأله­اي كه نيچه جهان غرب را در روزگار خود با آن مواجه مي‌ديد، بحران عميق فرهنگي و فكري بود كه او عصاره­ی آن را با عبارت «مرگ خدا» بيان مي­کند.

به نظر نيچه، اين انسان­ها هستند که ارزش­ها را بي‌ارزش کرده­اند و به­ همين جهت نيست­انگار ناميده شده‌اند، بنا بر نظر بسياري از صاحب‌نظران، عالم کنوني، عالم نيچه­اي است؛ به اين معنا که همه­ي ارزش‌هاي گذشته در جهان امروز بي­ارزش شده است، و از این­رو، بررسي و مطالعه­ي نظر نيچه درباره­ی انسان و توجه به تقسيم­­بندي او  در مورد انسان­­ها و نيز اخلاق انسان­هاي مختلف و ارزش­هاي جديدي که بايد تأسيس شود، مي‌تواند به خود­آگاهي ما و در کمان نسبت به وضعيت تاريخي که در آن به سر مي­بريم، ياري رساند.

 

بي­ارزش شدن همه­ي ارزش­ها

نيچه براي حل بحران انسان غربي، فرهنگ و ارزش­هاي موجود را به عنوان منشأ اين بحران مورد پرسش قرار مي­دهد. از نظر نيچه، با توجه به اين­كه فرهنگ و اخلاق كنوني منحط شده است، انسان مي­بايد ارزش­هاي فعلي را بشكند و به آن­ها «نه» بگويد؛ اما اين «نه» گفتن يك ويران­گريِ محض نيست، بلكه در دل آن ساختن نهفته است؛ لازم است این ويران­گري­ انجام شود تا بتوان پس از آن ارزش­هایي نو آفريد و به آن­ها «آري» گفت. ارزش‌‌هايي كه بايد ويران شوند همان ارزش­هاي آپولوني و سقراطي­اند كه بر اساس اعتماد بيش از حد به عقل شكل گرفته­اند و مشخصه­ي بارز تمدّن و فرهنگ فعلي ما هستند. پس از ويراني اين ارزش­هاست كه مي­توان به جاي اخلاقي كه كوچك‌كننده‌ي انسان است، اخلاق و ارزش­هاي جديد را آفريد.

به نظر نيچه، در عصر ما همه­ي ارزش­ها بي­ارزش شده­اند. او از بي‌ارزش شدن همه­ي ارزش­ها به «مرگ خدا» تعبير مي­کند؛ زيرا خدا مبنا و منشأ همه­ي ارزش­ها و مظهر عالي‌ترين ارزش­ها بوده است؛ بنابراين، همان­گونه که ريچاردسون می‌گويد: مراد نيچه از «مرگ خدا» در واقع افول و نهايتاً مرگ ديدگاه مسيحي و اخلاق مسيحي نسبت به زندگي و جهان است و «خدا مرده است»، يعني دنياي فرا­حسي و­ ارزش­هاي­ آن بي­تأثير و فاقد حيات شده ­است و متافيزيک به نقطه‌ي پايان رسيده ­است.[1]

سوفرن معتقد است کشته شدن خدا که توسط آدميان صورت گرفته است هم واقعه­ای فرهنگی است و هم حادثه­ای فلسفی؛ و به­عقيده­ی نيچه بايد اين واقعه را مبدأ قرار داد و از بيخ و بن همه چيز (­اعم از حيات، جهان و هستي آدمي، معرفت، اخلاق و ارزش­ها­) را از نو ارزيابي كرد؛ از اين­رو، نيچه با زير سؤال بردن فرهنگ و ارزش دوران مدرن، اخلاق و ارزش­هايي جديد مطرح مي­كند تا به وسيله­ي آن­ها انسان مدرن را از اين خلأ و پوچي نجات دهد.

به‌طور کلي، بي­ارزش شدن همه­ي ارزش­ها قبل از هر چيز يک داده است و بر عهده­ي فيلسوف است که اين داده و سپس پيامد­هاي قابل پيش‌بيني آن را تفسير کند و بيرون بکشد و آن­هايي را که مطلوب است تبليغ نماید.

در تمدّن قرن نوزدهم، يعني پس از قرنِ فيلسوفاني که تيره­انديشي و تعقيب و­گريز را نمي­پذيرفتند و منادي روشن­گري و شکيبايي بودند و نيز پس از انقلاب کبير فرانسه که قدرت سياسي را از شاه که حق خدايي داشت باز ستاند، و در قرن علوم تجربي و کارايي صنعتي و انقلاب­هاي سياسي، جايگاه خدا بيش از پيش کوچک­تر شد و کم­کم ناپديد گشت.[2] نيچه در چنين گفت زرتشت[3] بزرگ­ترين اتفاق در دوران معاصر غرب را «مرگ خدا» معرفي مي‌کند و تنها در اين کتاب است که علّت واقعي مرگ خدا را بيان مي­کند.[4]

هايدگر در راه­هاي جنگلي[5] ما را از این برداشت عجولانه از این کلامِ نيچه که، «خدا مرده است» بر حذر مي­دارد و حقيقت آن کلام را در نظريه­ي بي‌خدايي نيچه و يا برداشت شخصي او نمي­داند؛ او مي‌گويد: «قبل از نيچه اين هگل بود که از استعاره­ي فوق سخن گفت» و در ادامه مي­گويد: البته کلام هگل به چيز ديگري به جز آن­چه نيچه بيان مي‌دارد، مي­انديشد؛ در عين حال، بين اين دو، نوعي هماهنگي اساسي وجود دارد که خود محجوب در ماهيت «متافيزيک» است.[6]

اگر استعاره­ي کفرآميز نيچه را به ­معناي موهوم بودن جهان فراحسي بپذيريم و يا به­معناي سقوط تأثير آن تلقي کنيم، در اين صورت، ديگر چيزي براي تمسّک بشر به آن وجود ندارد تا از طريق آن به خويش هويت بخشد؛ در اين‌جا اين سؤال پيش مي­آيد: آيا در چنين حالتي ما در ورطه­ی عدم و پوچي سرگردان نمي­شويم؟ اعلام مرگ خدا حاکي از تصديق اين واقعيت است؛ به اين ترتيب عدم (يعني غياب جهان فراحسي) در همه­جا سايه­ی خود را مي‌گستراند. با توجه به اين ديدگاه، فهم «استعاره­ی کفرآميز» با مفهوم نيست انگاري پيوند مي­يابد؛ به اين معنا که فهمِ يکي بدون ديگري امکان­پذير نمي‌شود؛ «بنابراين، نيست‌انگاري را بايد حرکت بنيادين مغرب­زمين به شمار آورد؛ حرکتي تاريخي – مردمي که به قلمرو عصر جديد کشيده شده­ است.»[7]

هايدگر همچنين مي­گويد: «منظور از خدا در ” استعاره­ی مرگ خدا ” صرفِ خداي مسيحي نيست، بلکه خدا و خداي مسيحي در تفکر نيچه به طورکلی با مشخصه­ي عالم فراحسي به کار مي­رود؛ “خدا” نامي است براي قلمروِ “ايده‌ها” و “ايده­آل­ها”، اين قلمروِ فراحسي از عصر افلاطون به بعد اعتبار پيدا کرده است. به بيان دقيق­تر، از زمان حکماي يونان باستان و به خصوص فلسفه­ی افلاطونی، عالم ماوراء، عالم حقیقی و سعادت پنداشته شد و عالم حسی که در تمایز با عالم فراحسی و ماوراء قرار داشت، عالم سفلی و شقاوت شناخته می‌شود.»[8]

هايدگر معتقد است، کلام کفرآميز نيچه را نبايد صرفاً به معناي بي‌ايماني که امري «کلامي» است در نظر آورد و آن­چه را که بايسته است، ناديده گرفت؛ مسيحيت براي نيچه صرفِ اصول و احکام مسيحيت نيست، بلکه «مسيحيت براي وي عبارت است از پديده­ي تاريخي، جهاني و سياسي کليسا و کلام حاکم در آن در هيأت انسان غرب و فرهنگ عصر جديد. مخالفت نيچه با مسيحيت به­هيچ­وجه و لابشرط به معناي مبارزه­ي وي با مسيحيت نيست، همان­طور که نقد «تکنولوژي» به معناي نقد ايمان نيست؛ عدم توجّه به اين مسایل ما را دچار جدل­هاي بي­حاصل خواهد کرد.»[9]

بنابراين، نقد نيچه درباره­ي تفکر افلاطوني که بر اساس آن هستي به دو قلمرو محسوس و معقول تقسيم مي­شود و عالم محسوس بي­ارزش و بي­اعتبار مي­گردد، و در نتيجه، زندگي اين جهاني نيز مورد بي­اعتنايي واقع مي­شود، به معناي پذيرش نوعي اصالت طبيعت يا ماترياليسم نيست، بلکه نيچه با انکار زندگي و نفي آن مخالف است.

دانتو مرگ خدا از نظر نيچه را چنين تفسير مي­کند: «خدا از ترحم نسبت به انسان مُرد و اين ترحم ناشي از نسبت غير­قابل محاسبه­ي ميان وجودي با‌ارزش بي­نهايت و مخلوقاتش است كه به­طور غير ­قابل مقايسه­اي در برابر او بي­ارزش هستند؛ با مرگ خدا اين نسبت شكسته مي­شود. هم­چنين خدا براي اين نمُرد كه كس ديگري جاي او را بگيرد، بلكه مُرد تا جايگاه خدايي نيز از ميان برود.»[10]

 

تصور مسيحيت از خدا

در دين مسيحيت خدا را تنها خداي ضعيفان و رنجوران تصور مي‌کردند. نيچه در دجال،[11] تصور مسيحيت از خدا را اين­گونه شرح مي‌دهد: «خدا چون خداي بيماران و خدا همچون روح – يکي از تباه­ترين تصورات درباره­ي خداست که بشر بدان دست يافته است: در سير پس رونده­ي نوع خدا، اين تصور شايد نشان دهنده­ي پست­ترين مرحله باشد؛ خدا به جاي اين­که دگرگوني يا «آري» جاويد به زندگاني باشد به مقام متناقض زندگاني تنزّل کرد! در وجود خدا دشمني نسبت به زندگاني، طبيعت و نيروي اراده به زندگاني تجلّي کرد! و به دستوري براي هر نوع بُهتان به اين جهان و دروغ درباره­ي آن جهان بدل شد؛ در وجود وي، نيستي الوهيت يافت و اراده به نيستي تقديس شد!»[12]

در واقع، می­توان نيچه را انتقادگر خداي مسيحيت رسمي دانست كه جهان را نفي مي­كند و غرايز را پست مي­شمارد. به زعم نيچه “مرگ خدا”، “مرگ خدای مسيحيت” است که بزرگ­ترين واقعه از وقايع اخير است که سايه­های خود را بر سر اروپا گسترانده است.[13] اين خدا كاملاً بر ضد اين زندگي است؛ بنابراين، با مرگِ او ديگر احساس گناه و تقصير در انسان از بين مي­رود و زندگي خوار داشته نمي­شود، فرو ريختن ايمان به چنين خدايي، راه را براي پرورش نيرو­هاي انسان باز مي­كند. انسان به جاي «نه» گويي و انديشه­هاي کنش‌پذير، كنش­گر و «آري­» گوي به زندگي مي­شود. به بيان کاپلستون، چكيده و اساس اعتراض نيچه اين است كه مسيحيت نمي­پذيرد كه انسان سرور كائنات است؛ نيچه معترض است كه مسيحيت مي­گويد: آزادي و اقتدار و معرفت آدمي وابسته به فرماني بيگانه و بيرون از او و بنابراين اعتباري و نسبي است؛ اين امر آن آزادي و اقتدار و معرفت را ظلِّي و اِشتقاقي و لذا تحمل‌ناپذير مي­كند.[14]

هم­چنين کاپلستون معتقد است، به بيان نيچه، در دين مسيحيت ايمان به خداوند، به بي­رمقي و تُنُك‌مايگي زندگي آدميان مي­انجامد و جبران آن به‌وسيله­ي اعتقاد ورزيدن به بهشت (يا «آن سرزمين گذشته­ها و آينده­هاي بيرون از دسترس») از ارزش و حيثيت حيات جسماني مي‌کاهد و ايمان به بي‌مرگي نفس فردي، گذشته از اين­كه چون همه را برابر مي­كند تحمل­پذير نيست، از آن­جا كه با اسطوره­­سازي، دائميتي دروغين به نام « ابديت» به زمان مي­دهد، تجربه­­اي را كه نزد آدمي از گذشتِ بي­بازگشت زمان حاصل مي‌شود به شوخي مي­گيرد، و سرانجام اين­كه چون دين مسيح ما را به پست و خوار شمردن زندگي حسي سفارش مي­كند، به­گونه­اي تحقير قشري و تعصب­آميز «آن­چه در جهان واقعيت دارد و هست» منجر مي­شود.[15]

آيا مرگ خدا نيچه را متأثر کرده است؟ البته در اين دوره که ارزش­هاي مدرن تنها سزاوار خرابي و ويراني هستند، نيچه از مرگ خدا ناراحت نيست و مرگ خدا از نظر او مي­تواند زمينه­اي براي سازندگي‌هاي نويني باشد. به نظر نيچه، چنين خدايي بايد بميرد تا بشر کاملي که خالق ارزش­هاي جديد است، ارزش­هايي که صحيح و مهار شده هستند، ظهور کند؛ زيرا اگر کسي به خدا معتقد باشد به بشر کامل و خلق ارزش­هاي جديد اعتقاد نخواهد داشت؛ بنابراين، بايد به مرگ خدايي که نتيجه­ي عمل و تصورات خود ماست آگاهي داشته باشيم. در اين­جا نيچه فقط نگران يک چيز است؛ نگران آينده است؛ آينده­اي که بايد دوران سازندگي و احيای ارزش­هاي جديد باشد؛ بنابراين، ترس نيچه از اين است که ما در ويراني­ها سکونت کنيم و در پي ظهور اَبَر انسان و احياي ارزش­هاي نوين و اصيل نباشيم.[16]

 

تصديق و انکار

چرا زرتشت از مرگ خدا خوشحال است؟ براي پاسخ به اين پرسش بايد نخست بررسي کنيم که تصديق و انکار چيست و تقابل آن­ها نسبت به هم چگونه است. «آري» و «نه» دو قطب لوح­هاي ارزش نوين هستند. تصديقِ ارزش زندگي و آري گفتن به وجود و به هستي در همه­ي ابعادش، براي نيچه يک قاعده­ي بنيادي است. تصديق فقط در صورتي ارزش­مند است که باعث چيرگي نيرو­هاي کنش­مند شود وگرنه تصديق کنش­پذيرکه بار واقعيات را به دوش مي­گيرد ربطي به اَبَرانسان ندارد.[17] و اين در حالي است که زرتشت، بر خلاف مسيح که رنجور و محزون است، کسي است که فرهنگي تصديق­کننده را اعلام مي­کند؛ از نظر زرتشت، مرگ خدا فرو ريختن شيوه­اي از بودن و انديشيدن منفي است؛ فرو ريختني که نخستين مرحله از شيوه­ي انديشيدن و تصديق کردن است.

طبق اين ديدگاه، کار نيچه بيش از مشاهده­ي مرگ خدا و خشنودي از آن است؛ نيچه مرگ خدا را برمي­انگيزد. در واقع، معناي پيام زرتشت يک­سره در اين نکته است که عامل فرو ريختن، جانشيني است؛ عامل سرنگونيِ متافيزيک کهن، متافيزيکي نوين است، و اگر زرتشت شادمان است، در واقعِ امر، نه از آن روست که خدا مرده است، بلکه چون زرتشت شادمان است، پس خدا مرده است؛ همين شادي و همين انديشه­ي تصديق­کننده و «آري» گوست که در کنشي آفريننده، مرگ خدا را ايجاد مي­کند.[18]

نمي­توان نيچه را به کاربرد نوعي منطق صوري دوگانه متهم کرد و گفت که وي از تبارشناسي ذِهني يک مذهب به­عنوان دليلي، هم عليه وجود عيني خدا و هم عليه ارزش هرگونه نگرش مذهبي، استفاده مي­کند؛ يعني اين­طور نيست که نيچه از خواست نيست‌انگارِ بر آمده از يک مذهب، نبودن خدا را نتيجه بگيرد. مثلاً در زايش تراژدي، آيين ديونوسيوسي را در برابر آيين آپولوني قرار مي‌دهد؛ يا در پيش­گفتار چنين گفت زرتشت، بند اوّل، مطلب را با نيايش آغاز مي­کند و در بند چهارم، تصويري ديگرگونه از خدا ارایه مي‌کند؛ پس شايد مرگ نوعي از خدا، مرگ همه­ي خدا­ها نباشد.[19]

هم­چنین نمي­توان نيچه را به جابه­جايي جسورانه متهم کرد و گفت که او اراده­ي انتقام­جويانه­اي را که در يک نوع از اخلاق مي­بيند، بدونِ تمايز، به هر نوع اخلاقي بسط مي­دهد؛ زيرا وي خود در پيش­گفتار چنين گفت زرتشت، بند­ چهارم، اخلاقي نوين و استوار بر اراده­اي ديگرگونه تبليغ مي­کند: «… دوست مي­دارم آن را که به فضيلت خويش عشق مي‌ورزد؛ زيرا فضيلت خواستِ فروشد است و خدنگِ اشتياق …»[20] پس آن­چه نيچه آشکار مي­سازد، نه هرگونه مذهب و هرگونه اخلاق به‌طورکلي، بلکه ريشه­ي عميق نوعي نگرشِ مذهبي و نوعي نگرشِ اخلاقي است که در خاکِ فرهنگ­مان روييده و گسترده است.[21]

 

ويراني ثنويت­انگاري[22] و اخلاق

مي­توان گفت که ويراني ثنويت­انگاري اوّلين پيامد مرگ خداست؛ چون ثنويت­انگاري ريشه در باور به وجود خدا و جهاني ماورايي دارد. مي­توان گفت که آن­چه در باور به جهانِ ديگر نهفته است، در واقع، خوار كردن اين جهان است و باور به خوار شمردن دنيا نسبت به آخرت در دين مسيحيت است که منجر به شکل­گيري آيين­هاي رهبانيت در اين دين شده است. اين باور، اين جهان را فرعي و ظاهري و موهومي مي‌پندارد و جهان ديگر را اصل؛ بنابراين، با اين اعتقاد انسان خود و زندگي اين­جهاني خود را خوار مي­شمارد و اين در حالي­ است که در دين اسلام نه تنها این دنيا خوار شمرده نمي­شود، بلکه ارزش­مند محسوب می­گردد.

متصدي واقعي بيزاري از زندگي اين جهان به ­نفع جهان ديگر، اخلاق است؛ اگرچه نظام اخلاقی نيچه مبتنی بر نقد اخلاق مسيحی است، اخلاق مسيحی برای او نمونه­ی بارز و زنده­ای از همه­ی اخلاق‌هايي است که او آن­ها را به ضد زندگی بودن و ضد طبيعی بودن متهم می­کند. در واقع، نيچه مي‌خواهد به ارزيابی همه­ی ارزش­هايي بپردازد که تا امروز در گستره­ی اخلاق وجود داشته است.[23] مي­توان گفت که ثنويت­انگاري متضّمن اخلاق است؛ چون وقتي از خير و شر و قلمرو خدا و شيطان سخن به ميان مي­آيد، بايد معياري براي سنجش اعمال خير و شر وجود داشته باشد و آن، اخلاق است. به­زعم نيچه، بايد شکل کنونی اخلاق را شکلی بدانيم که ضرورت نقد اخلاق بر آن حاکم است.

نيچه با به زير سؤال بردن آن­چه فلاسفه­ی اخلاق پيشين به عنوان خوب يا بد، مسلّم فرض کرده بودند و پرسيدن پرسش­هاي جديد درباره­ی احکام اخلاقی که به عنوان واقعياتی امکان­ناپذير و غيرقابل ترديد پذيرفته شده بودند، کل جريان اخلاق را متحول کرده است،[24] اما از آن‌جا كه خير و شر در ميان اقوام و فرهنگ­هاي گوناگون معاني متفاوت دارد و ممكن است آن­چه در جايي خير است در جاي ديگر شر باشد و بالعكس، بنابراين، ارزش­گزاري­هاي اخلاقي خير و شر توسط خود انسان بنا نهاده مي­شوند و اين ارزش­ها چيزي «از بالا» نيستند، و براین اساس، انسان مي‌تواند همين ارزش­ها را تغيير دهد و بازآفريني كند؛ نيچه در اين­جا به انتقاد گسترده و شديد از اخلاق و ارزش‌هاي موجود دست مي­زند.[25]

از نظر نيچه، در اخلاق نمي­توان ناهمگوني­ها و جداگانگي­هاي فردي را ناديده گرفت؛ خود نيچه بر افراد برجسته تأكيد دارد. از نظر، او دو اخلاق داريم: اخلاق سروران و اخلاق بردگان. اين دو عنصر در هر تمدني و حتي در يك انسان نيز قابل مشاهده است. در اخلاق سروران، «والا» و «پست» بيان‌کننده­ي مفاهيم نيک و بد هستند، معيار تشخيص آن­ها بر اساس حالات عالي روان است. در اين اخلاق، ارزش از آنِ مردمان است نه اعمال، اما در اخلاق بردگان، اخلاق­سروران و انسان قوي، شر مي­شود و انسان­هاي ضعيف، نيک شمرده مي‌شوند.[26]

ارزش­هاي اخلاق سروران از درونِ ميل به زندگي مي­جوشد، در حالي­كه اخلاق بردگان، اخلاقي کنش­پذير و گَله­اي است كه ارزش‌گزاري­هاي آن به دليل ضعف بردگان در مقابل سروران و براي انتقام­گيري از سروران صورت گرفته است و اين اخلاق، اخلاق رايج در عصر حاضر است. در اين اخلاق، حقيران برتر شناخته مي­شوند. بنابراين، اين اخلاق، تحقيركننده­ي انسان است. اين نوع از اخلاق باعث شده انسان ترسو شود و از كنش­گري بپرهيزد. در اين اخلاق، روح بر تن و زندگي بعد از مرگ بر اين زندگي برتري داده مي‌شود؛ ضعف، فضيلت است و خصوصيات گَله­اي تعليم داده مي­شود. اين اخلاق با رواج ميان­مايگ مي­خواهد همه را به يك سطح بكشاند و نتيجه­اي جز نابودي و پستي انسان­هاي برتر ندارد. حال آن­که ميان اخلاق سروران و بردگان مي‌تواند هم­زيستي مسالمت­آميز برقرار باشد، به­شرطي كه اخلاق بردگان براي بردگان و اخلاق سروران براي سروران معتبر باشد؛ اما هنگامي كه بردگان بخواهند اخلاق خود را به سروران تحميل كنند تا آنان را به زير بكشند، اين هم­زيستي از ميان مي­رود. در اين ­صورت انسان­هاي برتر از پيشرفت باز مي‌مانند و نمي­توانند رسالت خود را كه آفريدن ارزش­هاي خويش، يعني ارزش­هايي است كه انسان را به وضعيت برتري مي­رساند، به انجام برسانند؛ بنابراين، نيچه يك اخلاق مطلق و عام را رد مي­كند.[27]

پس بايد به فراسوي خير ­و­ شر و اخلاق بردگان رفت؛ چون بايد گونه‌هاي مختلف اخلاق را براي دسته­هاي مختلف انسان­ها رده­بندي كرد. بنابراين، مطابق نظر کاپلستون، مي­توان گفت که نيچه قصد ويراني اخلاق به طور مطلق را ندارد؛ چون انساني كه كاملاً خود را از اخلاق جدا مي­سازد، بسيار كم‌توان است، بلكه طالب آن است كه انسان برتر از اخلاق گله­اي فراتر رود و ارزش‌هاي نشان­دهنده­ي زندگي برتر را بسازد تا بتواند پيشرفت كند.[28]

البته زمانی که نيچه اخلاق را به اخلاق سروران و بندگان تقسيم مي‌کند، منظورش اين نيست که ادعا کند هر اخلاق بايد نمود يکی از اين دو باشد و هرگز نمي­گويد که هر انسانی يا برده باشد يا سرور، بلکه وقتی که او از دو نوع اخلاق صحبت مي­کند منظورش اين است که بگويد احکام اخلاقی متفاوت­اند و بستگی دارد به اين­که چگونه در ميان مردمانی که آن را وضع کرده­اند توسعه يابد.[29]

البته اين نکته را هم بايد در نظر داشته باشيم که اَشراف و خواجگان نزد نيچه طبقه­ی ثروت­مند نيستند، بلكه كساني هستند كه خواست قدرت دارند؛ انسان­هاي شريف همت بلند دارند؛ خواست قدرت اراده‌ي آپولوني نيست؛ يعني فريب­كار نيست و با فريب­كاري غلبه نمي‌كند. نيچه ناپلئون را مي­ستايد و اراده­­ي او را عين تفكرش مي­داند و می­گوید او همت بلند دارد؛ همت يعني آن­كه خوبي‌ها را براي ديگران بخواهي، اما نه از سر منّت؛ يعني ايثار را به حداكثر مرتبه برساني. در تفكر آپولوني ايثار محدود مي­شود، اما در تفكر ديونوسيوسي ايثار يك­سره در خدمت خلق است. وصف ديونوسيوسي داشتن اراده به معناي همت بلند است. از درون اين اراده دستور صادر مي­شود؛ يعني تفكر و حساب­گري نمي­كند، بلكه بر حسب ذات خود اراده مي­كند و دستور مي­دهد. ديگران بايد از اين اراده تبعيت كنند؛ زيرا اراده­ي انسانِ برترِ قانون‌گزار است. در طول تاريخ اَبَرانسان­ها ظهور مي­كنند و با همت بلند خود غلبه مي­كنند. خواجگان پايه­گذاران اخلاق هستند و بردگان كساني هستند كه اراده­شان معطوف به اراده­ي سردمدار مي­شود. آپولون عقل را بر اراده ترجيح مي­دهد، در نتيجه، به نيرنگ دچار مي­شود. اما در كار ديونوسيوس نيرنگ وجود ندارد؛ زيرا اصلاً تدبير نمي­كند، بلكه حكم مي­كند و با حكم خود مشكلات مردمي را كه هنوز آپولوني زندگي مي­كنند حل مي­كند.[30]

 

اخلاق مورد انتقاد نيچه

در مورد اين­كه نيچه اخلاق را در چه قلمروي نقد مي­كند، دو ديدگاه متفاوت وجود دارد: ۱- انتقاد نيچه بر تمام اخلاق است؛۲- انتقاد نيچه بر بعضي از انواع خاص اخلاق، مثل اخلاق مسيحي يا اروپايي است.

اما نظر اوّل به دو دليل باطل است: اوّل آن­كه او اخلاق برتري را قبول دارد كه متعلق به انسان‌هاي برتر است و عنوان اخلاق را چه براي آن دسته­اي كه به آن مي­تازد و چه براي آن دسته­اي که ستايش مي­کند، به­کار مي­برد. بنابراين، از عنوان­ها نمي­توان اين دو نوع را تميز داد؛ دوم اين­كه وي اخلاق را نقد مي‌كند، اما معناي اخلاق را نگه مي­دارد؛ او مي­خواهد ارزش­هاي اخلاقي را مجدداً ارزيابي كند تا به نوع ایده­آل و مطلوبی از ارزش­هاي اخلاقي برسد. هم­چنين، نيچه انتقاد خود را منحصر به نوع خاصي از اخلاق، مثلاً  اخلاق ديني، مسيحي، اروپايي، كانتي و … نمي­كند.[31]

حال بايد پرسيد که آيا نيچه علاوه بر نقد مسيحيت و اخلاق مسيحي از خود مسيح نيز انتقاد مي کند؟ نيچه مسيحيت را به صورت انکار هرگونه حقيقت غريزي و علمي و فرزندِ بلافصلِ حکومت ديني يهود مي­داند. او معتقد است که مسيحيت درباره­ي هر آن­چه مسيح بوده و بدان اعتقاد مي­ورزيده است، دروغ مي­گويد و نقطه­ي مقابل «انجيل» يعني بشارت است. نيچه تاريخ مسيحيت را عبارت از سلسله­اي از کژفهمي­ها مي­بيند که هرچه جلوتر مي­رود، نمادهاي رفيع آغازين را بيشتر سوء­تعبير مي­کند. به نوشته­ي او، اساساً خود لفظ مسيحيت يکي از کژفهمي­هاست. از نظر او، يک مسيحي بيشتر وجود نداشت، و آن هم بالاي صليب مُرد؛ او مي­گويد از آن لحظه به بعد، همه چيز دروغ بوده است. در واقع، نيچه همواره شخص عيساي ناصري را مورد ستايش قرار داده است.[32]

 

اخلاق انواع انسان­ها

اخلاق انساني بسيار انساني: اخلاق اين نوع از انسان، در واقع اخلاقي سنتي است و شامل فضيلت­هاي عادي روزانه مي­شود.[33] این بدین معنی است که انسان­های بسیار انسانی به شکل افراطی به مسایل اخلاقی و دینی می­پردازند به طوری که زندگی و حیات دنیایی خود را فراموش می­کنند. نمونه­ی این اخلاق را به خوبی می توان در رهبانیت و در واقع مسیحیت مشاهده کرد. نیچه این نوع از اخلاق و این نوع انسان را مورد نقد و نکوهش قرار می­دهد. نماد اين نوع از انسان پيرمرد زاهد است که در پيش­گفتار چنين گفت زرتشت به آن و خصوصياتش اشاره شده است.

به گمان نيچه به­خاطر اين نوع از اخلاق، بشر امروز چيزی شده است: «رام شده، ناتوان شده، ترسو شده، فرتوت و اخته شده.»[34] بنابراین، ارمغان این نوع اخلاق برای انسان­ها جز ناتوانی و بیهودگی و افراط چیزی نخواهد بود.

اخلاق واپسين انسان: واپسين انسان نيچه، نمود کاملی از انسان غفلت زده‌ی امروز است؛ همان انسانی که نيچه از او مي­خواهد از استعدادهای بکر و دست نخورده­ی زمين استفاده کند برای اين­که بتواند ابرانسان را پديد آورد؛ آن­ها کساني هستند که از تمام فضايلي که از عهد باستان تاکنون معرف اخلاق­اند، آگاهانه چشم­پوشي مي­کنند؛ از فرزانگي، اين فضيلت اساسي حيوان عاقل، چشم­پوشي مي­کنند و به جايش بي­علاقگي متکبرانه و کلبي‌مسلکانه مي­نشانند تا وانمود کنند که خيلي چيز­ها را ديده­اند، همه­ چيز را مي­شناسند و ديگر به چيزي باور ندارند: زرنگ­اند و از هرچه رخ داده باخبرند، اين است که ريشخند­شان تمامي ندارد؛ با پناه بردن به پيشداوري­ها و عقايد حاضر و آماده، خودشان را راحت مي­کنند؛ به نظر­شان بدگمان شدن و اطمينان نداشتن،گناه و جرمي است که بايد محکوم گردد؛ متقاعد کردن ديگران برايشان بي­اهميت است و به­هيچ­رو حاضر نيستند مانند آن فيلسوفان، دانشمندان يا کشيشاني که در راه حقيقت خود يا براي دفاع از آن، مبارزه مي­کردند، به خاطر هدفي مبارزه کنند؛ زيرا هم و غمشان در وهله­ي نخست، داشتن امنيت و آسايش است.[35]

نيچه در چنين گفت زرتشت درباره­ی آن­ها مي­گويد: «هنوز هم پيش مي‌آيد که با هم دعوا کنند، اما زود با هم آشتي مي­کنند وگرنه وضع معده­شان خراب مي­شود.»[36]

اخلاق انسان برتر: این نوع از انسان­ها هدف از عمل را خود عمل می­دانند؛ آن­ها وظايف سنتي را بدون پايه و بنيانشان حفظ مي­کنند.[37] در واقع، آن­ها با وجود آن­که به نقد ارزش­ها و اخلاق سنتی می­پردازند اما همچنان سایه­ی این ارزش­ها با آن­ها همراه است و به شکل عذاب وجدان و احساس تقصیر به گونه‌ای آن­ها را عذاب می­دهد و سرانجام هم در این حال و اوضاع همانند بندباز در چنین گفت زرتشت از سربند انسانیت سقوط می­کنند. تنها خوبی این نوع انسان از نظر زرتشتِ نیچه خطر کردن آن­ها است، ولی با این وجود، همان‌گونه که اشاره شد، آن­ها همان ارزش­های گذشته را حتی به گونه­ای مسخ شده حفظ خواهند کرد.

بندباز نخستين نماد اين نوع از انسان است که نيچه در پيش­گفتار چنين گفت زرتشت شرح حال آن را بازگو مي­کند.

 

آفرينش و نويد فرهنگ و ارزش­هاي نو

پس از اين­كه انسان ارزش­هاي كهن را نابود كرد، اكنون بايد با داشتن خواست قدرت، به آفرينش ارزش­هاي ­نو دست بزند. ارزش­هاي كهن ارزش‌هايي بودند كه بر پايه­ي فرهنگ سقراطي-آپولوني شكل گرفته بودند؛ بنابراين، ارزش­هاي جديد بايد ارزش­هاي ديونوسوسي باشند. با آفرينش اين ارزش­ها، فرهنگ نو، اخلاق و مابعدالطبيعه­ی جديد مناسب با اَبَرانسان نيز ساخته مي‌شود. از نظر نيچه، همه­چيز وسيله­اي براي ارتقای انسان است و بايد در راه آن فدا شود.

غرض از ارزش­هاي نو و ارزش­يابي دوباره­اي كه بايد به ايجاد آن­ها بينجامد چيست؟ بدون­ شك، نيچه بر لزوم قسمي قواعد اخلاقي مثبت و آفريننده كه بر «خواست قدرت» استوار باشد تأکيد مي­کند و هم­چنين، فقط وجود شخصي آدمي ­است که بايد تعيين­كند كه چه چيز ارزش‌مند ­است.

 

تبديل ارزش‌ها به چه معني است؟

ژيل دولوز دگرگونی و تبدیل همه­ی ارزش­ها را این گونه شرح می­دهد؛ دگرگونی به معنای پويا شدن و پيروزي اثبات در “خواستِ قدرت”، زماني­که نيست­انگاري حکم فرماست، عنصر منفي، شکل و محتواي خواستِ قدرت است و اثبات فقط ثانوي و تابعِ نفي و انکار است و ثمره­هاي عنصر منفي را حمل مي­کند، بنابراین همچون آری خر، عرعر، است که فقط تقلید و ادای تایید و در واقع دروغین است و کاریکاتوری برای اثبات است؛ اما با تبدیل ارزش­ها ورق کاملا بر می­گردد، اثبات، خودِ خواستِ قدرت مي­شود؛ و در این حالت انکار همچنان تداوم خود را حفظ می­کند، اما همچون نحوه­ي بودنِ موجودی که اثبات مي­کند و همچون خشونت که خصلت ذاتی اثبات است و همچون آذرخشِ هشدار­دهنده و تندري که به دنبال چيز اثبات شده مي­آيد و همچون نقد تمام­عياري که همراه با آفرينش پدیدار می­شود. [38] بنابراین، در تبدیل ارزش‌ها، عنصر انکار همچنان باقی می­ماند اما نه به شکل انکاری محض، بلکه انکاری که همراه با آفرینش است.

همچنين به بيان دولوز زرتشت نیز اثبات محض است، و در واقع تجسم تأیید ناب است، در عین حال او کسی است که انکار را فعلیت می­بخشد و آن را به ابزاری تبدیل می­کند در دست کسی که تأیید می­کند و دست به آفرینش می­زند و اینچنین انکار را به حد اعلای خود می­رساند، آريِ زرتشت با آری درازگوش، در تقابل است، همچنان­که آفرینش در تقابل با حمل کردن است؛ نه­ي زرتشت نیز با نه­ي نيست­انگاري در تقابل است، همچنان که خشونت نقطه مقابل کینه است؛ تبديل به معني زیرو رو شدن روابط تأیید و انکار است و از آنجایی‌که دگرگونی در پایان نیهیلیسم به وقوع می­پیوندد لازم است این مراحل تا واپسین انسان و سپس تا انسانی که می­خواهد نابود گردد، پیموده شود تا انکار با جبهه­گری علیه نیروهای واکنش­گر، خود به فعلیت درآید و در خدمت تأییدِ برتر قرار گیرد.( قاعده­ي نيچه از همين­جا به دست مي­آيد: نيست­انگاري شکست مي­خورد، اما به دست خودش شکست مي­خورد…) [39]

نيچه براي دگرديسي جان، سه مرحله را ذکر مي­کند. “سه دگرگوني” استعاره­اي است که با زندگي نيچه و زندگي هر­کس که بيدار است و دگرگون مي­شود، مي­سازد.[40]

در مرحله­ي اوّل، “جان” همچون شتري باربر است و گمان مي­کند که اطاعت منفعلانه وظيفه­ي اصلي او محسوب مي­شود و تصور مي­کند که هرچه صبورانه­تر مقدار سنگين­تري بار حمل کند، بهتر وظيفه­اش را انجام داده ­است.[41] او اين بارها را در بيابان مي­برد و در آن­جا به شير مبدّل مي‌شود؛ شير تنديس­ها را مي­شکند، بر بارها لگد مي­کوبد و همه­ي ارزش­ها­ي مستقر را به نقد مي‌کشد و همان­طور که تمام ارزش­هاي گذشته بايد مسخ شود، بشر گذشته هم بايد همراه ارزش­هاي بي­ارزش شده يا مسخ شده‌اش از ميان برود و بشر ديگري بيايد که به­عنوان مظهر اراده به قدرت، ارزش­هاي تازه را وضع کند.[42]

آفرينش ارزش­هاي نو، در واقع همان دومين مرحله از تبديل­سرشت يا دگرديسي­اي است که زرتشت از آن نام مي­برد؛ و در بالا به آن اشاره شد ، اکنون جانِ شير شده، در جست و جوي آزادي و بازيافتن جايگاه از دست­رفته­ي خود به مصاف همه­ي”تو بايدهاي اخلاقي” مي­رود که تا امروز او را بَرده و بنده­ي خود ساخته بوده  است؛ او امروز به خود ايمان آورده و”من بايد”را بر لوح­هاي جان خويش آويخته ­است.[43] در اين مرحله، در واقع به سنت­هاي کهن حمله مي­کنيم و آن­ها را فرو مي‌ريزيم؛ انسان اين مرحله، نماد “«نه”»­ی مقدّس است.[44]

تنوع آداب و گوناگوني وجدان­هاي اخلاقي، گواه آشکاري هستند که ثابت ­مي­کنند ارزش­هاي اخلاقي، آفريده­ي انسان­اند و مسؤولي جز انسان ندارند. همين مسؤوليت است که ما را موظف به آفريدن ارزش‌هاي نو مي‌کند؛ و باز همين مسؤوليت است که به ما حق مي­دهد تا انسان­ها را چه به‌صورت افراد و چه به­صورت تمدّن­ها-  به اعتبار ارزش­هايي که آفريده­اند و اخلاقي که ابداع کرده­اند – مورد داوري قرار ­دهيم: «همانا که آدميان نيک و بدِشان را همه، خود به خويشتن داده­اند. همانا که آن­را نستانده­اند، آن­را نيافته‌اند … ارزش­ها را نخست انسان در چيزها نهاد تا خويشتن را بپايد …».[45] برهمين­ پايه است که زرتشت، شير، دوآليسم، بنيان و پيامدِ اخلاقيات ترسو را برملا مي‌سازد: «رنج و ناتواني بود که آخرت­ها را همه آفريد … .»[46] و عليه آن فرهنگ بي­مايه­اي که هم پرورده و هم پرورنده­ي اين اخلاق است، به مقابله مي‌پردازد: «اين­که هر­کس خواندن تواند آموخت، سرانجام نه ­تنها نوشتن که انديشيدن را نيز تباه خواهد ­کرد.»[47]

او با نمايندگانِ حاضر و موجودِ اين اخلاق در می‌افتد که عبارتند ­از: 1-دولت، که نیچه از آن چنین یاد می‌کند: «دولت نامِ سردترينِ همه­ي هيولاهاي سرد است… .»[48] و2- بزرگان، که او این دسته را نیز چنین توصیف می‌کند: «… تو را از بانگِ بزرگ مردان کَر و از نيشِ خُردان، زخم‌گين مي­بينم.»[49] اين اخلاق، و بيمار است نه دلير و متکبر و جنگ‌آور؛ خالقانش به هيچ­چيز جز وجدانِ راحتِ غرقه در رخوت و اهمال، رغبت ندارند؛ «روزانه مي­بايد ده بار بر خود چيره  شويد؛ زيرا اين کار، خوب خسته مي­کند … .»[50]

آن­چه برايشان مهم است نه عمل واقعي، بلکه يا احساسِ بعد از عمل است، مانند احساس تقصير و گناه (پشيماني و ندامت در اخلاقيات مسيحي بسيار اهميت دارد) يا احساس پيش از عمل، مانند نيت که از نظر کانت يگانه ارزش اخلاقي محسوب مي­شود: «تصوري اين مرد شوريده رنگ را شوريده رنگ ساخت. آن­گاه که دست به­کار شد، توانِ کارِ خويش را داشت … .»[51]

آيا زرتشت اَبَرانسان است؟ بسياري از ويژگي­هاي زرتشت معرّفِ اَبَرانسان است، اما وي خود اَبَرانسان نيست، بشارت دهنده­ي اوست.[52] زرتشت پلي است که ما را به سوي آينده مي­برد؛ آينده­اي که در زمين شکوفا خواهد شد. زرتشت به ما مي­آموزد که سراهاي ديگر را فقط رنج­ها و ناتواني­ها پديد آورده­اند و اين ­است آن­چه سراهاي ديگر را آفريده و با اين جنون زوال­پذير سعادتي را ابداع کرده که تنها دردمندترين مردم مزه­اش را مي­چشند.[53]

آيا مي­توان گفت که زرتشت در مرحله­ي «نه» باقي مي­ماند؟ به واقع، زرتشت در مرحله­ي «نه»، حتي «نه­»ی مقدّس و تبديل­کننده باقي نمي‌ماند؛ او کاملاً در اثبات ديونوسيوسي سهيم است، زرتشت نامزدِ خود را در بازگشتِ ابدي مي­يابد. همان­طور که ديونوسيوس پدر اَبَرانسان است، زرتشت اَبَر­انسان را فرزند خود مي­خواند؛ با اين­همه، زرتشت از کودکانِ خودش عقب افتاده  است؛ و او فقط مدعي است، نه عنصرِ تشکيل‌دهنده­ي حلقه­ي بازگشتِ ابدي. او همه­ي شرايطي را که انسان در آن غالب و مغلوب مي­شود، و در آن­ها شير کودک مي­گردد، به‌وجود مي­آورد، و بدين­گونه بيش از آن­که مولد ابرانسان باشد، اين فرآوري را در انسان تضمين مي­کند.[54]

بنابراين، وقتي جان انسان از مرحله­ي شترگوني خويش گذشت و با وارد شدن به مرحله­ي دوم جانش همچون شير گرديد و لوح­هاي کهن و ارزش­هاي دروغين را در هم شکست، حال بايد مرحله­ي ديگري از اين تبديل سرشت را پشت­ سر بگذارد و همچون کودکي که با خودانگيختگي دست به پويش کودکانه، بازي و آفرينش مي­زند، ارزش­هاي جديدي را باز­آفريند.[55] «کودک بي­گناهي است و فراموشي، آغازي نو، يک بازي، چرخي خود چرخ، جنبشي نخستين، آري گفتني ­مقدّس. آري، برادران! براي بازي آفريدن، به آري گفتن مقدّس نياز است: جان اکنون در پي خواست خويش است.»[56]

در اين مرحله، آزادي منفي که «آزادي از» چيزي است، به «آزادي در» آفرينندگي و به جوش ­و ­خروش در دريافت بزرگي منتهي­ مي­گردد و اين­جا انسان، کودکي است بي­گناه، چرخي ­است خود به خود غلتان؛ راه تکامل هر فردي همين است؛ بنابراين، نخست با خشونت وحشيانه­ي شير به واژگوني بارِ سنگين ارزش­ها پرداخت و سپس با اصالتِ معصومانه­ي کودک به آفرينش ارزش­هاي نو رسيد. انسانِ اين دوره مانند کودکي تازه متولّد شده و صفر و بکر است و به تمام سنت­ها پشت پا زده و منتظر است که چيز جديدي از دل آن بيرون بيايد.

نيچه پيشنهاد مي­کند که ما مرحله­ي کودکي را آغاز کنيم و مي‌گويد که حمله به فرهنگ کهن بايد از رد ثنويت آغاز شود، زيرا اساس متافيزيک غربي ثنويت است. نيچه از پيش­سقراطيان لذت مي­برد، زيرا آن­ها قائل به وحدت هستند، نه کثرت.[57]

از نظر نيچه، آغاز اين پايان و آري گفتن به خواسته­هاي بر حق خود در سايه­ي معصوميت پويش­هاي کودکانه محقق مي­شود و اين کودک، همان ابََرانسان است. «نه» گويي­هاي نيچه در آثاري چون فراسوي نيک و بد، تبارشناسي­اخلاق و دجال در راستاي تحقق همين هدف صورت مي­گيرد. او ويران مي­کند تا جا و مکان براي آبادي­هاي نوين باز­شود. او با ويران­گري­هاي خود، قدم اول را در راه سازندگي بر­مي­دارد. براي او يک «نه» به همان اندازه لازم و ضروري است که يک «آري». از نگاه او کسي­که چشمانش را بر روي زشتي­ها و پستي­ها مي­بندد و فقط «آري» مي­گويد به مثابه­ي الاغي است که فقط «عاري عاري» مي­کند. از نظر زرتشت، نظام ­فرهنگي امروز ما خم رنگرزي را مي­ماند که نقش همه­ي فرهنگ­ها و باور ملت­هاي گذشته را بر خود پذيرفته، بدون­ آن­که از خود اصالت و باور مستقلي داشته  باشد؛ «اي مردمان امروزين! شما با ده­ها رنگ ماليده بر چهره و دست و پا آن­جا نشسته بوديد و پيرامونتان ده­ها آينه بود که موج رنگ­هايتان را باز مي­تاباند. به­راستي، شما بهتر از صورت خود کجا مي­توانستيد صورتکي بر چهره بزنيد.»[58]

 

اخلاقِ اَبَرانسان

اخلاق ابََرانسان بر­خلاف اخلاق فعلي و در واقع اخلاق ديگر انواع انسان، اخلاقي كنش­مند است و با خواست قدرت همراه است. در اين اخلاق، انسان والاتبار، قدرت چيرگي بر خود را دارد و از كينه­توزي به دور است. اين اخلاق، آفريننده است و تن و غريزه و شور را خوار نمي­شمارد. البته قصد نيچه حاكميت غريزه نيست، بلكه يك­پارچگي تمام نيروهاي انسان است، نه نابودي بعضي از آن­ها توسط چيزي به نام وجدان.[59]

اما نيچه پيش از آن­که به ما بگويد اَبَرانسان چيست، آن­چه را اَبَرانسان مطلقاً نمي­تواند باشد با ما در ميان مي­گذارد. اَبَرانسان يک روح ناب نيست. مي­دانيم که سنت متافيزيک اين بوده ­است که دو جنبه از سرشت ما را در مقابل هم بگذارد؛ پاسکال مي­گفت انسان موجود دورگه­اي است که هم فرشته است و هم حيوان.  به­طور سنتي ميان اين دو جنبه از سرشت انساني سلسله مراتبي قائل شده­اند و آدمي را موجودي مي­دانند که ميان اين دو بخش از وجودش در کشاکش است؛ در اين­­باره نيز آتن و اورشليم کاملاً توافق دارند؛ از يک سو، روح بخشي از عالم رباني است: چون به جانب روح بنگريم و آن­چه را در او رباني است دريابيم، آن­گاه بهتر مي­توانيم خود را بشناسيم؛ از سوي ديگر، خدا با اعطاي اين روح به انسان، مي­گويد: «انسان را هم چهره­ي خويش خلق مي‌کنيم.» و باز از سوي ديگر، جسم که قلمرو خواهش و وسوسه است، زنداني است که فلسفه، و سپس مرگ، با رهانيدن ما از چنگ دنيا، ما را از آن آزاد مي­کنند.[60]

نيچه سرشت مرکب انسان را قبول دارد و حتي دامنه­ي ديدگاه پاسکالي را از مادونِ حيوان تا ماوراء فرشته گسترش مي­دهد و انسان تبديل به آميزه­اي دوگانه از گياه و شبح مي­شود؛ اما بي­درنگ تصريح مي­کند که موجود جديدي که وي منادي ظهور اوست، نبايد يکي از اين دو جنبه را به سود آن ديگري وانهد: «اما مگر من به شما گفتم يا گياه باشيد يا شبح».[61] نيچه نيامده  است که مانند بسياري از ديگران، انسان را به انتخابِ يکي از اين دو سرشت فراخواند؛ زيرا همان­طور که قبلاً بیان کرديم، وي اين کشاکش را از اخلافِ دوآليسم متافيزيکِ سنتي مي­داند که در سلسله مراتب ديگري به همان گستردگي در فرهنگِ ما ادامه يافته ­است. در واقع، او نيامده است که انسان را مجبور کند تا نيمي از سرشت خود را براي پيروزي نيمه­ي ديگر تباه کند؛ او آمده است تا مشوق انسان در گسترش يک­پارچه­ي هر دو جنبه­ي وجودش باشد. پس اگر اَبَرانسان، روح ناب بي­کالبدِ متافيزيک سنتي نيست، ديگر معلوم است که نمي­تواند، مانند انسانِ چنين متافيزيکي، رو به عالم عقبي بياورد و اين دنيا را خوار شمارد؛ برعکس، ابرانسان کسي است که با رد کردن خدا، نه­تنها به عالم عقبي اعتقادي ندارد، بلکه فقط به زمين معتقد است و بس.[62] «اَبَرانسان نه روح ناب و پالاييده از تن، و نه موجودي غرقِ سير و سلوک در عالم بالا و فراموش­کننده­ي عالم پايين است، اَبَرانسان فرشته نيست، اما حيوان هم نيست؛ او دانش و آيين اخلاقي دارد؛ نه شبح است و نه گياه؛ اَبَرانسان، انسانِ تبديل سرشت است.»[63]

نيچه طالب شکاکيتي آري­گوي به زندگي بود که از همه­ي آموزه‌هاي نشأت گرفته از “غريزه­ي عوام­الناس” تعالي جويد، و بدين‌سان به فرد اجازه دهد تا نه مثل بنده، بلکه همچون سرور تجربه­اي ظاهر شود که محکوم به آن است.[64]

اسکروتن معتقد است که نيچه قائل است به اين­که هيچ­گونه حقايق اخلاقي در کار نيست و فقط طرق مختلف تصوير­کردن جهان وجود دارد؛  با اين حال، فرد مي­تواند جهان را به طُرُقي تصوير­کند که قدرتِ وي را ظاهر ­ساخته و افزايش دهد؛ درست همان­طور که مي­تواند آن را بنا­بر جنبه­ي ضعف ذاتي خود تصوير نمايد. بي­ترديد سزاوار است که انسان از ميان اين دو فعاليت به اوّلي اشتغال ورزد، نه به دومي؛ او تنها در ­اين ­صورت بر تجربه­ي خود حاکم شده و بدين­ترتيب، به واسطه­ي آن به کمال خواهد رسيد؛ او هدف زندگي را شکوفايي مي­داند، و برتري و علو وابسته به صفاتي است که در خدمت اين هدف هستند.

نيچه تمايز ميان نيک و بد را، به­عنوان چکيده­ي اخلاق خداشناسانه، که شايسته­ي انسان فاقد ايمان ديني نيست، رد مي­کند. کلمه­ي نيک وقتي با کلمه‎ي بد مقايسه شود معناي روشني دارد، يعني جايي که نيک و بد مصاديقِ نيک و بدِ مربوط به انسان باشند؛ اما وقتي با اصطلاح شر مقايسه شود، معناي روشن خود را از دست مي­دهد. نمونه­ي انسان نيک، فردي است که قدرتش حفظ شده ­است، و بنابراين، فردي سالم و سرزنده ­است. توانايي براي سالم و سرزنده ­بودن نه در« اراده­ي نيک» کانت (که نيچه او را عنکبوت مصيبت­بار ناميد) و نه در هدف کلي پيروان اصالت فايده است (که فقط فرد انگليسي سعادت خود را در آن مي­جويد)؛ آن را بايد در آن حالات اشخاصي جست‌وجو کرد که به اراده ميدان عمل مي­دهند: حالاتي مثل تهور، عزت نفس و پايداري؛ چنين حالاتي موجب و موجد سروري فرد بر خود مي­شوند؛ آن­ها هم‌چنين سروري ديگران را روا مي­دارند، و مانع بديِ بزرگِ خوار­داشتن خود مي­شوند.[65]

فرد با کشتن اميال به اين حالات دست نمي­يابد – برعکس – اميال به­نحو تعيين­کننده­اي بر شخص پرهيزگار تأثيرگذارند. انسان نيچه­اي قادر است که بخواهد ميل و آرزويش همچون قانوني براي خودِ او باشد. نيچه از پيامدهاي موضع ضد خداشناسه­ي خود اجتناب نکرد. از آن­جا­که هدف زندگي نيک، برتري يا کمال است، فيلسوف اخلاق بايد آرمان انسان کامل را براي ما معرفي کند. تکامل اخلاقي مستلزم صافي شدن از چيزي است که مشترک، گله وار، و بيش ­از­ حد ­انساني است؛ بنابراين، چنين آرماني ذاتاً خارج از دسترس انسان عادي است. به علاوه از نظر نيچه، اين آرمان ممکن است براي گروهي از انسان­ها نفرت­انگيز باشد که ضعف روحي­شان آن­ها را از احساس هم­دلي نسبت به هر چيزي که ضعيف­تر از خودشان نيست باز مي­دارد. نيچه اين انسان آرماني را اَبَرانسان مي­نامد. عزت نفس، اعتماد به نفس، بيزاري از امر پيش پا افتاده و بي­ثمر، به همراه سرخوشي به واسطه­ي ديدگاه رفيع و آرزوي همواره غالب بودن و هرگز مديون نبودن، به عنوان ويژگي­هاي اساسي انسان خود فرهيخته قلمداد شده­اند.

ذات «انسان جديد» که نيچه او را بدين­سان به جهان معرفي کرد «حکمت شاد» بود؛ يعني توانايي براي گرفتن تصميم­هايي با تمام وجود، به طوري­که با انگيزه­هاي عملي او در تضاد نباشند. هدف موفقيت است، نه فقط به خاطر اين يا آن ميل، بلکه به خاطر اراده­اي که در بنياد آن‌هاست (ما نزد نيچه ظهور دوباره­ي اراده­ي شوپنهاوري را به­عنوان چيزي مثبت و فردي شاهديم که هدف خاصي دارد و آن عبارت است از حکومت شخصي بر جهان). اين موفقيت در اصل موفقيت فرد است.

در تصوير نيچه از انسان آرماني جايي براي ترحم نيست: ترحم چيزي نيست جز شيفتگي بيمارگون به شکست؛ آن ضعف بزرگ اراده، و به­وجود آورنده­ي قرارداد ميان بندگان است که بردگي آن­ها را جاودانه مي­سازد. اعتراض اصلي نيچه عليه مسيحيت اين بود که مسيحيت اين احساس بيمارگون را تا حد تنها معيار فضيلت ارتقا داده­ و بدين­سان راه را براي اخلاق بندگان هموار کرده­ است و چون مبتني بر ترحم است، ناگزير بايد آن­چه را که برتر و قوي است رد کند.[66]

البته اين را هم بايد مد نظر قرار دهيم که نيچه نمي­تواند نقطه­ي آغاز حرکتش را بر رد و نفي استوار کند. در واقع، رد کردن دوآليسم اخلاقي يک حکم بي­سبب و يک نقطه­ي عزيمت مطلق نيست و از علّت عميق‌تري برخوردار، و بر اراده­اي مثبت استوار است.[67]

به­گفته­ی ضميران، در اين فرهنگ نو آنچه بايد ساخته­ شود، اخلاق و متافيزيکي ­نوين است که اَبَرانسان اين انسان تبديل­سرشت با استفاده از عنصر مثبت و کنش­گر و آفريننده، يعني توان­خواهي و خواست ­قدرت – که آن­ را در اخلاق خود نمايان مي­سازد – و نيز با استفاده از آموزه­ي بازگشت جاودان که متافيزيک نوين او را شکل مي­بخشد، دست به آفرينش فرهنگ و ارزش‌هاي نو مي­زند.[68]

 

نتيجه­

نيچه مي­کوشد نشان دهد که چرا فرهنگ اروپايي به زوال و انحطاط کشيده شده است و براي بهبود اين وضعيت چه تدابيري بايد انديشيد، و از آن­جايي که به­تعبير بسياري، جهانِ امروز ما جهان نيچه­اي است، بررسي آرای او در زمينه­ي اخلاق و مشکلاتي که باعث نداشتن هدف در زندگي و يا به تعبيري رسيدن به نيست­انگاري مي­شود، ما را ياري مي­دهد.

يکي از مهم­ترين مسایل در فلسفه­ي نيچه، انتقاد شديد وي به اخلاق است، و البته اين انتقاد بيشتر به اخلاق رايج و در واقع اخلاق مسيحي است. دليل اصلي انتقاد نيچه به اين نوع از اخلاق اين است که او آن را علت اساسي پديد آمدن نيست­انگاري و بي‌معنا شدن زندگي براي انسان­هاي غربي مي­داند. از اين­رو، خود در تلاش است تا با تأسيس مباني جديدي براي اخلاق، به مبارزه با نيست انگاري برخيزد. البته اين را نبايد فراموش کرد که انتقادهاي نيچه به مسيحيت است، نه به شخص مسيح.

تفکر نيچه داراي دو جنبه است: جنبه­ي ويران­گري و جنبه‌ي سازندگي. بسياري از افراد به­دليل عدم شناخت کافي از تفکر اين فيلسوف و بدون توجه و آشنايي با جنبه­هاي مثبت و سازنده­ي آن، به جنبه­هاي منفي و ويران­گر اين فلسفه توجه مي­کنند و بدين ترتيب، دچار سوء تعبير مي­شوند و گاه اين سوء تعبيرها نتايج مخربي را در ميان اقشار خاص از جمله ميان جوانان يک جامعه ايجاد مي­کند. جنبه­ي تخريبي انديشه­ي او، جاهايي است که او مي­خواهد نشان دهد چه چيزهايي سبب بروز نيست­انگاري شده است، لذا دين، اخلاق، فلسفه و علم جديد را مورد نقد و سرکوب قرار مي­دهد و به اصطلاحِ خودش با چکشِ روان‌شناسانه به جنگ با آن­ها بر مي­خيزد. در مقابل اين­ها، هنر، اَبَرانسان، خواست زندگي، بازگشت به زمين و …، جنبه­هاي ايجابيِ تفکر نيچه را بر مي­سازند.

نيچه به­حق جزء اوّلين کساني بود که افول مسيحيت و ارزش‌هاي ديني و اخلاقي را در اروپايي که بيش از پيش ناسوتي مي­شد پيش‌بيني کرد و جمله­ي مشهور “خدا مرده است” را بر زبان راند. او به زيبايي ناسازه­هاي خدا بر صليب و رستگاري، اعتراف کرد و غريزه کُشي مسيحيت را به نقد کشيد. او بهتر از هرکسي درد نيست­انگاري زمانه­ي خود را تشخيص داد و دانست که ورطه­ي شکاکيت و نيست­انگاري، ايستگاهي نيست که بتوان در آن پياده شد، بلکه آن به مثابه­ي شکستي است که بايد از آن پل پيروزي ساخت. مهم نيست که آيا او در انجام آن­چه قصد داشت انجام دهد موفق بوده است يا نه؛ مهم افشاگري اوست نسبت به وضعيت اخلاقي و فرهنگي جهان معاصر که در آن همه­ي ارزش­ها بي­ارزش شده­اند.

به­نظر مي­رسد نيچه با همه‌ي نقدهايي که به اخلاق و ارزش­هاي بي‌ارزش شده دارد، در دل دغدغه­ي ويراني ارزش­ها و اخلاق را دارد و راه برون­شد از وضعيت کنوني را، در انتظار اَبَرانسان نشستن مي­داند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع

  1. استرن، ج.پ، نيچه، ترجمه: فولادوند، عزت الله،چاپ اول، تهران، طرح نو،1387
  2. اسکروتن، راجر، تاريخ فلسفه­ي جديد، سعادتي خمسه، اسماعيل، چاپ اوّل، تهران: حکمت، 1382 ش.
  3. دولوز، ژيل، جستاري در انديشه­هاي نيچه، مهرپور، حامد، چاپ اوّل، تهران: جامي، 1386 ش.
  4. سوفرن، پير ابر، زرتشت نيچه، صفدري، بهروز، چاپ اوّل، تهران: فکر روز، 1376 ش.
  5. ضميران، محمّد، نيچه پس از هايدگر، دريدا و دولوز، چاپ اوّل، تهران: هرمس، 1382 ش.
  6. کاپلستون، فريدريک، تاريخ فلسفه از فيشته تا نيچه، جلد هفتم، آشوري، داريوش، چاپ سوم، تهران: سروش، 1382 ش.
  7. نيچه، فريدريش ويلهلم، چنين گفت زرتشت، آشوري، داريوش، چاپ بیست و هفتم، تهران: آگاه، 1387 ش.
  8. نيچه، فريدريش ويلهلم، شامگاه بتان «ا»، دستغيب، عبدالعلي، چاپ اوّل، تهران: پرسش، 1376 ش.
  9. نيچه، فريدريش ويلهلم، دجال «ب»، دستغيب، عبدالعلي، چاپ اوّل، تهران: پرسش، 1376 ش.
  • نيچه، فريدريش­ويلهلم، حکمت­شادان، آل­احمد، جلال، ­کامران، سعيد، فولادوند، حامد، چاپ اوّل، تهران: جامي، 1377 ش.
  • نيچه، فريدريش ويلهلم، فلسفه، معرفت و حقيقت، فرهادپور، مراد، چاپ اوّل، تهران، هرمس، 1380 ش.
  • نيچه، فريدريش، فراسوی نيک و بد، آشوری، داريوش، چاپ اوّل، تهران: خوارزمی، 1379 ش.
  • نيچه، فريدريش، تبارشناسی اخلاق، آشوری، داريوش، چاپ دوم، تهران آگاه، 1380 ش.
  • نيچه، فريدريش زايش تراژدی از روح موسيقی، منجم،رويا، چاپ اوّل، تهران: پرسش، 1376 ش.
  • هايدگر، مارتين، راه­هاي جنگلي، اسدي، منوچهر، چاپ اوّل، تهران: درج، 1378 ش.

15.Arthur C.Danto,(1988), Some Remerks on The Genealogy Of Morals,Page27,Reading Nietzshe, first Published, edited by: Robert C. Solomon and Kathleen M. Higgins, Oxford, New York.

  1. Kellenberger.see.j,(1997),Kierkegaard & Nietzsche, Macmilan.

17.Kaufman,walter,(1983),from shakespeares to existentialism, (how Nietzsche revolutionized ethics) prinston university, newjersy

18.Routhledge,(1997), Nietzsche & jewish culture,see acob,Golomb.

  1. Richardson,William J,(1974),Heidegger,through Phenomenology to tought,martinus nijhoff.

* استاديار گروه فلسفه و عضو هيئت علمي دانشگاه اصفهان.

Javadsafian777@gmail.com

** کارشناس ارشد فلسفه­ی غرب دانشگاه اصفهان.

Hirckaniyom_1364@yahoo.com

 

تاریخ دریافت: 07 / 11 /1389                                           تاریخ تأیید: 19/ 01 / 1390

 

[1]– Richardson,1974: 362.

[2]– سوفرن، پیر ابر، زرتشت نیچه، ص48.

[3]-Thus sprach Zarathostra.

[4]-Routheledge,1997 :82.

[5]-Holzwage.

[6]– هايدگر، مارتین، راه­هاي جنگلي، ص261.

[7]– همان، صص63- 62.

[8]– همان، ص263.

[9]– هايدگر، مارتین، راه­های جنگلی، ص266.

[10]– Danto, 1988: 27.

[11]– Antichrist.

[12]– نيچه، فریدریش ویلهلم، دجال، ص44.

[13]– نيچه، فریدریش ویلهلم، حکمت شادان، ص309.

[14]– کاپلستون، فریدریک، تاریخ فلسفه از فیشته تا نیچه، ص 381.

[15]– کاپلستون، فریدریک، تاریخ فلسفه از فیشته تا نیچه، ص410.

[16]– Kellenberger,1997: 78-79.

[17]– سوفرن، پیر ابر، زرتشت نیتچه، ص166.

[18]– سوفرن، پیر ابر، زرتشت نیتچه، ص50

[19]– همان، ص71.

[20]– نیچه، فریدریش ویلهلم، چنین گفت زرتشت، ص25.

[21]– سوفرن، پیر ابر، زرتشت نیتچه، ص71.

4-Dualism.

[23]– نیچه، 1376: ص69.

[24]– kaufman,1980:207.

[25]– سوفرن، پیر ابر، زرتشت نیچه، ص50.

[26]– نیچه، فریدریش ویلهلم، فلسفه، معرفت و حقیقت، ص256.

[27]– همان، ص201.

[28]– کاپلستون، فریدریک، تاریخ فلسفه از فیشته تا نتیچه، ص391 – 392.

[29]– Kaufman,1980: 209.

[30]– کاپلستون، فریدریک، تاریخ فلسفه از فیشته تا نیچه، ص403 – 404.

[31]– نیچه، فریدریش ویلهلم، حکمت شادان، ص100.

[32]– استرن، 1373: صص151- 149.

[33]– سوفرن، پیر ابر، زرتشت نیچه، ص 133.

[34]– نيچه،1382:ص 184.

[35]– سوفرن، پیر ابر، زرتشت نیچه، ص 75.

[36]– نيچه، فریدریش ویلهلم، چنین گفت زرتشت، ص28.

[37]– سوفرن، پیر ابر، زرتشت نیچه، ص133.

[38]– دولوز، ژیل، جستاری در اندیشه­های نیچه، ص40.

[39]– همان، ص41.

[40]– سوفرن، پیر ابر، زرتشت نیچه، ص139.

[41]– نيچه، فریدریش ویلهلم، حکمت شادان، ص51.

[42]– سوفرن، پیر ابر، زرتشت نیچه، ص140.

[43]– نيچه، فریدریش ویلهلم، حکمت شادان، ص5.

[44]– سوفرن،پیر ابر، زرتشت نیچه، ص141.

[45]– نيچه، فریدریش ویلهلم، چنین گفت زرتشت، صص 72-71 .

[46]– همان، ص43.

[47]– همان، ص52.

[48]– همان، ص61.

[49]– همان، ص64.

[50]– همان، ص39.

[51]– نیچه، فریدریش ویلهلم، چنین گفت زرتشت، ص50.

[52]– سوفرن، پیر ابر، زرتشت نیچه، ص43.

[53]– نيچه، فریدریش ویلهلم، فلسفه، معرفت و حقیقت، ص124.

[54]– دولوز، ژیل، جستاری در اندیشه­های نیچه، ص80 .

[55]– نیچه، فریدریش ویلهلم، حکمت شادان، ص5.

[56]– نیچه، فریدریش ویلهلم، چنین گفت زرتشت، ص39.

[57]– سوفرن، پیر ابر،  زرتشت نیچه، ص 85 .

[58]– نيچه، فریدریش ویلهلم، حکمت شادان، ص 59.

[59]– سوفرن، پیر ابر، زرتشت نیچه، ص122.

[60]– همان، ص69.

[61]– نيچه، فریدریش ویلهلم، حکمت شادان، ص22.

[62]– سوفرن، پیر ابر، زرتشت نیچه، ص70.

[63]– نيچه، فریدریش ویلهلم، چنین گفت زرتشت، ص22.

[64]– اسکروتن، راجر، تاریخ فلسفه­ی جدید، ص336.

[65]– همان، ص339.

[66]– اسکروتن، راجر، تاریخ فلسفه­ی جدید، ص340.

[67]– سوفرن، پیرابر، زرتشت نیچه، ص61.

[68]– ضميران، محمّد، نیچه پس از هایدگر، دریدا و دولوز، ص24.

مطالب مرتبط