توده ناآگاه و شکست انقلاب مشروطیت

 نسیم خلیلی

گاهی وقتی صحبت از مشروطیت می شود، آن را انقلابی مردمی می شماریم که از دل تفکری نواندیشانه جوشید و بالا زد؛ از دل توده ای که با کسب رهیافت هایی از دنیای بیرونی خویش، رویکردی متجددانه یافته است. اما واقعیت این است که مردم در این بریده تاریخ، نقشی تقریبا حاشیه ای داشتند و شاید یکی از علل و عوامل اصلی و نهادینه شکست در پروسه اصلاحات انقلابی موسوم به مشروطه خواهی، به همین موضوع و در واقع بحران بازمی گردد؛ معضل ناآگاهی توده از جو حاکم و نداشتن دورنمایی از تاریخ و درس گرفتن از آن که به حافظه تاریخی موسوم است. فراموش نکنیم که حضور تدریجی مردم در دل مبارزات نسبتا انقلابی و شالوده شکن مشروطیت، نباید ما را به این اشتباه تاریخی سهمگین دچار کند که مردم در این دوره از آگاهی و روشن اندیشی تام و تمامی برخوردار بودند و یا آرمان هدفمندانه ای برای ترسیم خط مشی مبارزه خود در پس زمینه ذهن خود داشتند. برای اطلاع از سطح آگاهی و حساسیت های مردم در عصر ناصری بد نیست نگاهی بیندازیم به گفتاری از مرحوم محمدعلی تهرانی (کاتوزیان). او در توصیف وضعیت اجتماعی این دوره تاریخی می نویسد: «وضعیت این دوره آرامش داشت و هر کس پی کار خویش بود. از سیاست ملکی کسی آگاهی نداشت، از چگونگی مملکت چندان آگاهی نبود، فقط عده معدودی با سیاست سر و کار داشتند و آنان هم در محافل از سیاست سخن نمی راندند… و مردم آن زمان یعنی عامه فقط متوجه نان و گوشت بودند: اگر ارزان بود خرم و خورسند بودند و اگر گران می شد افسرده و غمگین بودند. شخص پادشاه هم به عیش و نوش خرم بود.» با این توصیف نسبتا زنده و روشن باید قبول کنیم که ما در این مقطع تاریخی خاص، با پدیده ای به نام آگاهی توده به معنای واقعی و کامل واژه روبه رو نیستیم بلکه این اندیشه تنها رویایی است که در ذهن ناسیونالیست های بعدی جرقه می زند و آنها را بر آن می دارد که انقلاب مشروطیت را نقطه عطفی در پروسه مبارزاتی تاریخی ایرانیان، بنامند. رویایی که ریشه تاریخی دارد و حتی در میان معاصران همین مردم ناآگاه در دوره مشروطه نیز نمود داشته است؛ فتحعلی آخوندزاده در یکی از نوشته های خود خطاب به ایرانیان می نویسد: «ای ایرانیان! اگر می توانستید منافع آزادی و حقوق بشر را دریابید شما هرگز بردگی و فروتنی را نمی پذیرفتید؛ شما به آموختن دانش ها می پرداختید و انجمن های سری بنیاد می کردید و با یکدیگر متحد می شدید که خود را از استبداد مستبدین رها سازید.» ظاهرا تلاش های روشنفکران دوره مشروطه در مرحله ای از انقلاب به بار نشسته و مردم را از انزوایی تاریخی به درآورده و به مهلکه ای به نام مبارزه با حکومت وارد ساخته است اما این موفقیت، دولتی مستعجل بوده و در درازمدت به دلیل ریشه دار نبودن ماهیت خود به قهقرا رفته است؛ دلیل این موضوع شاید به تحلیلی بازمی گردد که حسن قاضی مرادی بر اساس مطالعه ای در روانشناسی تاریخی ایرانیان به دست می دهد؛ او معتقد است که خودمداری (معادل خودمحوری، تک روی) _ متمایز از فردگرایی غربی _ یکی از ویژگی های روانشناسی خاص ما ایرانیان در قلمرو هستی فردی و اجتماعی مان است. (ر.ک. در پیرامون خودمداری ایرانیان، حسن قاضی مرادی، نشر اختران، چاپ اول، تهران، ۱۳۷۸) او معتقد است بینش روزمره، ذهنیت استبدادزده، بی اعتقادی و غیره باعث می شد مردم نسبت به شالوده شکنی های علمی در قبال حکومت بی توجه بوده و در انقلاب ها و مبارزات خود رویکردی منفعلانه و کوتاه مدت داشته باشند. این بیماری اجتماعی بعد از پیروزی اولیه مشروطیت و ایجاد قانون بیشتر نمود پیدا کرد دلیل آن شاید به بیداری هرازگاهی روحیه و کاراکتر استبدادزده مردم بازمی گشت که یکی از خصوصیات آن مسئولیت ناپذیری است، یعنی همان عاملی که مردم را از مبارزه اجتماعی هدفمند دور می سازد: «خودمداری متناظر با مسئولیت ناپذیری در خصوص وظایف اجتماعی فرد است. علاوه بر این، خودمدار می کوشد با توسل به فساد و توطئه از موقعیت اجتماعی خویش در جهت منافع خودمدارانه و یا گروهی اش سوء استفاده کند.» (ر. ک. همان، ص ۱۸۰) آیا بروز همین بیماری شخصیتی نبود که باعث شد انقلاب مشروطه در نیمه های راه از اهداف واقعی و انقلابی خود درماند و به سراشیبی فراموشی و تزلزل بلغزد؟

مطالب مرتبط