آخرین روزهای شیخ فضل الله نوری

محمود فاضلی

اگرچه شیخ فضل الله مرجع تقلید نبود اما در پایتخت بالاترین مقام روحانیت را داشت و در ردیف بهبهانی و طباطبایی جای داشت. وی از نظر معلومات و تبحر در علوم دینی از همه هم ردیفان خود برتری داشته و بسیار فهیم و باهوش بود و در قدرت استدلال در میان طبقه خود نظیر نداشت. برای وی مشروطیت در چهره رقبایش که برای او مکروه بود، جلوه گر شد و او آنها را دشمن خود می پنداشت.

برخلاف بسیاری از مقامات و رجال مستبد که به سفارت های اجنبی و در واقع دشمنان ایران پناه بردند و به انتظار تقدیرات نشستند، شیخ فضل الله از زمانی که حبس شد تا موقعی که اعدام شد تمام ساعات را با بردباری و خونسردی گذراند. ضعف نفس از خود نشان نداد و راه عجز و ناله و توسل به این و آن را در پیش نگرفت و شخصیت خود را حفظ کرد. روز هفتم ماه رجب ۱۳۲۷ قمری عده ای از مجاهدین مسلح به فرماندهی یوسف خان ارمنی به خانه شیخ ریختند و در میان شیون و زاری و ناله اهل خانه، یوسف خان به سرعت داخل کتابخانه دوید و دست شیخ را گرفته کشان کشان بیرون آورد و داخل درشکه انداخت و فرمان حرکت داد.

یکی از افرادی که در آن روز آنجا حضور داشته است می گوید: «عصر بود، یک مرتبه دیدم عده زیادی خانه را محاصره کردند و مانند مور و ملخ از دیوارها بالا رفتند و پشت بام ها را اشغال کردند. آقا در کتابخانه بود و حال نداشت. وقتی صدای رفت و آمد را شنید پرسید، باز چه خبر است؟» مدیر نظام نواب نیز تعریف می کند: «۱۳رجب تولد مولای متقیان علی(ع)، من صاحب منصب کشیک بودم. ساعت سه بعدازظهر بود که آقا را از بالاخانه نظمیه پایین آوردند و مرا با چند نفر مجاهد مامور کردند تا ایشان را به عمارت گلستان ببریم.

وسط تالار یک میز گذاشته بودند که یک طرف آن صندلی بود و یک طرف دیگرش نیمکت. دادگاه با عضویت روسای مجاهدین تشکیل شد. اعضای محکمه انقلاب اکثرشان سران مجاهدین تندرو بودند و روسای معتدل و سرداران از عضویت محکمه سر باز زده بودند. تقریبا بیست نفر تماشاچی از مجاهد و غیرمجاهد نیز حضور داشتند.

از ابتدای محاکمه شیخ از وی دائما از تحصن حضرت عبدالعظیم سئوال می کردند که چرا رفتی، چرا آن حرف ها را زدی، چرا آن چیزها را نوشتی، پول از کجا می آوردی و از این قبیل چیزها. شیخ ابراهیم زنجانی ادعانامه مفصلی که ادعای مجرمیت شیخ را یدک می کشید، قرائت نمود و اعدام مجرم را از محکمه تقاضا کرد. اما در روز اعدام شیخ در میدان توپخانه هیاهو و جنجالی برپا بود که گوش را کر می کرد و صدای «زنده باد مشروطه» و فضای میدان را فراگرفته بود. محکوم، فاصله میان محبس و محل اعدام را با خونسردی و متانت پیمود. یکی از راویان این رویداد را چنین توضیح می دهد: «تجمع در میدان توپخانه به حدی بود که ممکن نبود درشکه رد بشود و به در نظمیه برسد. آقا را با درشکه زیر دروازه خیابان باب همایون، نگهداشتیم و مجاهدین مسلح جمعیت را شکافتند و راه را برای ما باز کردند و رفتیم. آقا را بردیم توی نظمیه، کنار دیوار شمالی دالان ورودی نیمکتی نشاندیم، وسط تابستان بود.

آقا عرق کرده بود و خسته به نظر می رسید. دو دستش را روی دسته عصایش و پیشانی اش را روی دو دستش گذاشته بود. دوربین های عکاسی در ایوان تلگراف خانه و چند گوشه دیگر مجهز و مسلط بر روی پایه ها سوار شده بودند. تمام مقدمات اعدام از شب پیش تهیه شده بود. یک حلقه مجاهد دور دار دایره زده بودند و چهارپایه ای زیر دار گذاشته بودند.» وی همچنین ادامه می دهد: «یک ساعت و نیم به غروب مانده بود. در همین گیرودار باد هم می وزید و هوا به هم می خورد. همین طور عصازنان به آرامی و طمانینه به طرف دار می رفت و مردم را تماشا می کرد. تا نزدیک چهارپایه دار رسید و یک مرتبه به عقب برگشت و خادم خود به نام نادعلی را صدا زد. فضل الله دست در جیب بغلش کرد و کیسه ای را درآورد و انداخت جلوی نادعلی و گفت: «علی این مهرها را خرد کن.» گویا شیخ نمی خواسته است بعد از خودش مهرها به دست دشمناش بیفتد تا سندسازی کنند. زیربغل شیخ را گرفتند و از دست چپ رفت روی چهارپایه.

حدود ده دقیقه برای مردم صحبت کرد و چنین گفت: «خدایا تو شاهد باش که من آنچه را باید بگویم، به این مردم گفتم. خدایا تو خودت شاهد باش که در این دم آخر باز به این مردم می گویم که موسسین این اساس لامذهبینی هستند که مردم را فریب داده اند. این اساس مخالف اسلام است. محاکمه من و شما بماند پیش پیامبر محمد بن عبدالله(ص).» شیخ پس از اینکه حرف هایش تمام شد عمامه اش را از سرش برداشت و تکان تکان داد و گفت: «از سر من این عمامه را برداشتند، از سر همه برخواهند داشت.»

گفته می شود «شیخ مهدی» پسر شیخ فضل الله نوری که از مشروطه خواهان بود، در موقع اعدام پدرش حضور داشته و کف می زده است. البته نقل دیگری نیز وجود دارد که همان موقعی که شیخ را اعدام کردند، شیخ مهدی در عمارت تخت مرمر زیر درخت چناری نشسته و در سوگ پدر می گریسته است.

مطالب مرتبط