لیبرالیسم پس از لیبرالیسم

نگاهی به آرای جان گری در باب پسالیبرالیسم

امیرهوشنگ افتخاری راد

۱- جان گری مفهوم جامعه مدنی را مطرح می کند که هسته زنده لیبرالیسم است. تمام انواع جوامع مدنی مفهومی اختیاری و داوطلبانه از روابط بشری است. از این رو متضمن فرهنگ آزادی است، فرهنگی که در آن افراد آزادند تا اهداف مشترکی را دنبال کنند.

۲- به نظر جان گری فردگرایی یکی از اشکال شکوفایی بشر است، در میان دیگر اشکال شکوفایی بشر. و هیچ امتیاز خاصی ندارد، اگر چه تقدیر تاریخی ما است.

آنتونیونگری، فیلسوف ایتالیایی – فرانسوی که پست مدرن چپ است، در سفر خود به ایران گفت دیگر نمی توان از قطب شمال – جنوب در ادبیات خود استفاده کرد. آنچه مهم است اگر خواهان ابداع دوباره چپ هستیم، باید در پی شیوه ای باشیم که شمال و جنوب در هم ادغام شوند. شهامت نگری به عنوان یک فیلسوف چپ در این گونه نگرش ستودنی است اما برای ما به عنوان عضوی از کشورهای جنوب – آیا واقعا دیگر جنوبی وجود ندارد؟ – که عمدتا از توسعه نیافتگی انسانی رنج می بریم و برای دستیابی به بنیادی ترین و ابتدایی ترین حقوق خود باید هزینه های گزاف و جبران ناپذیر بپردازیم، برای ما که فی المثل مفهوم آزادی، معضل بزرگی بین حاکمیت ها، روشنفکران و مردم ایجاد کرده و هر روز باعث درد و رنج و الم شده است، در دنیایی که همچنان ۸۰ درصد ثروت جهان در ۲۰ درصد از نقطه جهان تخلیه و برای رفاه همان منطقه مدیریت می شود، چگونه می توانیم مفهوم شمال – جنوب را تبیین کنیم؟ این پرسشی است که باید قبول زحمت کنیم به آن پاسخ دهیم.

جان گری (John Gray) لیبرالی است که معتقد به گذار از دوره فلسفه سیاسی لیبرالیسم است. در این مقاله به نگرش او درباره «پسالیبرالیسم» (post – liberalism) می پردازیم هر چند که بیش از یک دهه از تولد این نگرش می گذرد و با تاکید بر این که همچنان برای ما – کشورهای جنوب – مسئله ممکن است متفاوت باشد.

بحران اقتصادی ۱۹۲۹ در کشورهای سرمایه داری، فرصتی بود که در لیبرالیسم اولیه تجدیدنظری کنند، البته گفتنی است لیبرال ها بهتر از چپ ها توانستند از تفکر آنها بهره برداری کنند. چنان که خود چپ ها کمتر توانستند حداکثر استفاده را از تفکر خود ببرند. لیبرالیسم ثانوی که گاه آن را با اندکی خطا به سوسیال دموکرات تعبیر می کنند به مقولاتی چون فرصت های برابر، برابری تحت قانون، اشتغال و درآمد و عدالت اجتماعی توجه نشان داد برخلاف لیبرالیسم اولیه که تاکید بر آزادی فرد مبتنی بر «کار سودمند بازار آزاد» داشت. البته پس از لیبرال های ثانوی به عبارتی «دولت رفاه» با قدرت گرفتن نومحافظه کاران در دهه هشتاد از جمله مارگارت تاچر در بریتانیا، اهداف لیبرالیسم اولیه دوباره جان تازه گرفت. آنها تاکید داشتند دولت به عنوان نهاد متمرکز نباید آزادی فرد یعنی همان رقابت اقتصاد آزاد را مخدوش کند. زیرا که چنین دولت هایی به «استبداد» ختم می شوند به عبارتی کنترل متمرکز و مهندسی اجتماعی توسط نخبگان بوروکراتیک برای جامعه مضر است.

از نظر جان گری، لیبرالیسم دارای چهار جزء سازنده اصلی است: جهان گرایی، فردگرایی، مساوات گرایی و بهبودگرایی. از آنجایی که گری گرایش های پست مدرنی دارد، پلورالیسم را ارزش می داند و آن را ارزش – پلورالیسم (value – pluralism) می نامند. از همین منظر است که او می گوید لیبرالیسم به عنوان فلسفه سیاسی مرده است. آنچه هنوز در لیبرالیسم زنده است، میراث تاریخی است که امروزه در نقاطی از جهان دوباره ظاهر می شود – همان جاهایی که سرکوب شده است – ظهور دوباره آ ن در بخش هایی از جامعه مدنی است که نهادهایش از آزادی حمایت می کند و به صلح و آرامش مدنی پایبند است.

البته جان گری بر مبنای همان نگرش پلورالیستی می گوید که جوامع مدنی، تنها جوامع مشروع نیستند ولی نتیجه می گیرد که جامعه مدنی و اجتماعی لیبرال، بهترین جامعه برای فرهنگ ها به حساب می آیند، همچون تمام فرهنگ های معاصر که در آنها تنوعی از مفاهیم غیرقابل قیاس و خیر وجود دارد. پسالیبرالیسم که گری به آن معتقد است، ادعاهای بنیادگرایانه لیبرالیسم بنیادگرا را رد می کند به عبارتی نظام های لیبرال را تنها نظام های مشروع برای نوع بشر نمی داند. زیرا بشر در نظام هایی که پناهگاه جامعه مدنی لیبرال نیستند، نیز شکوفا شده است و نیز اشکالی از شکوفایی بشر وجود دارد که در نظام های لیبرال خشکیده اند. پس نظام لیبرال، اقتدار جهانی یا (apodictic) ندارد. این نظر درست برعکس فلسفه سیاسی لیبرال است. به نظر گری اگر بتوان چهار جزء سازنده لیبرال را تحت عنوان خصوصیات جوامع مدرن متاخر (یا پست مدرن) تاریخ سازی و بافت سازی کرد، در آن صورت می توان از آنها به یک دفاع عقلانی دست زد. هر چند که این عمل، به یک شکل حکومتی منحصر و یگانه منجر نمی شود و نباید بشود و در این مورد هیچ همگرایی وجود نخواهد داشت.

گری بر نهادهای جامعه مدنی تاکید زیادی دارد که باید با تمرین آزادی دوباره احیا شوند. «تمرین آزادی، میراث تاریخی ماست بنابراین وظیفه نظریه پرداز میراث تاریخی جامعه مدنی باید این باشد که به جست وجوی درک بهتری از تمرین و فرهنگ آزادی باشد که میراث است. در نقاط مختلفی از جهان، این نکته در حال گسترش است. مرگ فلسفه سیاسی لیبرال بنیادگرا نباید خیلی باعث نگرانی ما باشد زیرا ما را قادر می سازد به منشاء تاریخی آن بازگردیم، با تمرین آزادی.»

به نظر می آید جان گری با ریچارد رورتی هم نواست. با توجه به اینکه او بر تکثر و جوامع پلورالیستی و نهادهای مدنی تاکید فراوان دارد. به همین دلیل است که وظیفه فلسفه از نظرگری «امحاء پندارهای واهی است که مانع نگرش روشن و واضح از تمرین و کار بست آن می شود. پس اساسا وظیفه پیشگیرانه دارد – همان طور که در آثار برلین درباره آزادی مشهور است. او موهوم بودن هر رشته ثابتی از آزادی های معین و یکسان را نشان می دهد که بدین طریق محاسبه آزادی خواهان ناممکن است. گری با طرح تز خود می خواهد اساسا جلوی ابهام فلسفه را بگیرد. او اقتدار محق به فلسفه نمی دهد.

«این نظر با ایده ویتگنشتاین سازگار است، مبنی بر اینکه فلسفه نباید در پروژه های بورژوایی بنیان گذارند در تجربه خاص وارد شود.»

گری چهار جزء اصلی سازنده لیبرالیسم را در آرای جان استیوارت میل شناسایی کرد که در آرای تمام لیبرال ها انعکاس پیدا کرد. ابتدا، ایده فردگرایی است که مبنی بر آن هیچ چیزی دارای ارزش نهایی نیست جز حالات فکری و احساسی یا وجوه زندگی فرد بشر. پس ایده فردگرایی همیشه جمع گرایی، نهاد ها و اشکال زندگی جمعی را رد می کند. این، گونه ای از اومانیسم است. مدرنیستی که ریشه در سنت یهودی- مسیحی دارد، معتقد است که تنها بشر و اشکال زندگی اش دارای ارزش نهایی است. فردگرایی هنجاری معتقد است که خیر جمعی تنها دارای ارزش ابزاری است. نظریه های اخلاقی که تمام ارزش ها را ارزش های عامل – نسبی (agent-relative) [نسبی بودن ارزش] می دانند، گونه های فردگرایی هستند. برای فردگرای هنجاری، تنها حالات زندگی فرد بشر دارای ارزش درونی است. خیر جمعی تا جایی دارای ارزش است که در زندگی خوب فرد موثر باشد. طبق نظریه فردگرایی که یک نوع اومانیسم است «توضیح و تبیین نیکی یا بدی هر چیزی از نقش و سهم آن با زندگی فرد بشر ناشی می شود.»

اما به نظر گری اومانیسم بدون توسل به سنت یهودی – مسیحی غیرقابل دفاع است زیرا «ارزش متعالی شخصیت بشر را در رابطه با خویشاوندی اش با شخصیت آسمانی که جهان را حیات می بخشد، مبنا قرار می دهد» در عین حال اومانیسم در لیبرالیسم سکولار صرفا یک امر نابهنجار بدوی و ابتدایی است: «باقی مانده از خدا شناسی است که آگاهی تبار شناسی اش را در سنت یهودی – مسیحی سرکوب کرده است.» کانت معتقد بود که حقیقت اخلاقی این است که تنها افراد دارای ارزش درونی هستند. این همان فرد گرایی هنجاری است.

به نظر جان گری فردگرایی یکی از اشکال شکوفایی بشر است، در میان دیگر اشکال شکوفایی بشر. و هیچ امتیاز خاصی ندارد، اگر چه تقدیر تاریخی ما است.

گری فردگرایی هنجاری را به عنوان عنصری بنیادی در اخلاق قبول ندارد زیرا از نظر او پلورالیسم در نوع زندگی و فرهنگ اخلاقی ساکنان جوامع مدرن غربی تاثیر زیادی گذاشته است پس مفهوم خودمختاری (autonomy) جزء سازنده زندگی خوب است. «ما اگر حتی فاقد کمترین خودمختاری باشیم آنگاه فردگرایی مخدوش می شود.» خودمختاری یک امر ضروری به عنوان زندگی ارزشمند در جامعه ماست. در خودمختاری، فرهنگ غنی و عمومی که متنوع و متکثر است یکی از اجزای سازنده آن است. جزء دوم در نشانگان لیبرال جهان گرایی است – ایده ای که دارای وظایف سنگین و یا حقوقی است. وظایفی که متعلق به بشر است البته بی توجه به میراث فرهنگی یا شرایط تاریخی بشر است. به نظر گری، این ایده ضدنسبیتی در نگرش لیبرال، اساسی است.

لیبرال هایی چون کانت، میل و اخیرا جان راولز، نظام لیبرالی را بهترین حکومت برای نوع بشر می دانند بی توجه به اینکه نظام های دیگر نیازمند مراحلی برای طی مسیر یک نظام لیبرالی هستند لیبرالیسم نظری باید تصدیق کند تمام نهاد های سیاسی ارزیابی شوند.

جزء سوم یهود گرایی (meliorism) است: بر مبنای آن حتی اگر نهاد های بشری کامل هم نباشند به سوی بهبود نامشخصی راه پیدا می کنند با استفاده از خرد انتقادی. اگر چه لیبرالیسم معاصر نمی تواند قوانین تاریخی را در نظر گیرد قوانینی که بهبود گریز ناپذیر بشر را ضمانت کند.

لیبرالیسم معاصر بدون ایده «پیشرفت» نمی تواند ماندگار شود. جزء چهارم و نهایی نشانگان لیبرال از جزء سوم ناشی می شود یعنی مساوات طلبی به معنای عدم پذیرش سلسله مراتب اخلاق طبیعی و سیاسی در میان نوع بشر است. برای هر لیبرالی، گونه بشر یک جامعه اخلاقی تک – مرتبه است.

«جهان گرایی و بهبود گرایی لیبرال به خاطر غیرقابل قیاس بودن اشکال متفاوت شکوفایی بشر و به دلیل غیرقابل قیاس بودن موانع شکوفایی بشر به شکست منجر شد. اشکال شکوفایی بشر متعددند که مبتنی بر نابرابری هستند، نگرش لیبرالی این را نمی پذیرد. نظریه جهان گرایی لیبرالی که نوع بشر را دارای یک تبار حقوقی می داند نادرست است.

سپس گری مفهوم جامعه مدنی را مطرح می کند که هسته زنده لیبرالیسم است. تمام انواع جوامع مدنی مفهومی اختیاری و داوطلبانه از روابط بشری است. از این رو متضمن فرهنگ آزادی است، فرهنگی که در آن افراد آزادند تا اهداف مشترکی را دنبال کنند. چهار جزء سازنده لیبرالیسم نیز در اینجا ظاهر می شود: ساختار قانونی یک جامعه مدنی با فردگرایی گره خورده است. در حالی که هیچ یک از ما اساسا خویشتن خویش نیستیم تا هویتش را به عنوان عضوی از جامعه یگانه بسازد. برعکس هر یک از ما میزبان جوامع هستیم. گاهی همپوشانی می کنیم اما اغلب در قوانین و صنعت های آن جوامع در حال نزاع هستیم. در بافت تاریخی پلورالیسم فرهنگی، سنت ها و اشکال زندگی درهم ادغام می شوند و به سادگی فردی نمی شوند. در این فضا ما به مفاهیم غیرقابل قیاس و چشم انداز زندگی بشری و جهان دسترسی داریم. ساختار قانون بنیادی جامعه مدنی به فردگرایی خورده است. «حق آزادی مذهب یا آزادی پژوهش علمی نباید و نمی تواند یک مورد فردگرایی باشد. البته نباید انکار کرد که در فرهنگ کثرت گرای مدرن صاحب اصل حق فرد خواهد بود نه جمع گرایی. درباره مساوات طلبی (egalitarianism) همین طور است. گرچه جامعه مدنی نه برابری اقتصادی و نه سیاسی را مفروض می داند اما در برابر قانون نیاز به برابری دارد. زیرا ویژگی ضروری جامعه مدنی این است که هیچ کس برتر از قانون نیست.

پلورالیسم ارزش محور رادیکال ایده «پیشرفت» را سست می کند. در تاریخ جامعه مدنی خاص از بهبود و تمایل به رفرم صحبت می شود. چنین گرایشی به خاطر شرایط جوامع مدل متنوع است. مثلا در آمریکا که با تفسیر قانون اساسی آن را اصلاح می کنند یا در انگلستان به سنت قانون مشترک ارجاع داده می شود.

جزء جهان گرایی لیبرالیسم نه به وسیله همگرایی جوامع مدنی مبتنی بر یک مدل واحد، بلکه به خاطر خود جامعه مدنی به عنوان شرط رفاه و سعادت و آرامش و صلح برای تمدن مدرن به حیات خود ادامه می دهد. چهار جزء سازنده لیبرالیسم نظری در نهاد جامعه مدنی به صورت بافت سازی شده امکان پذیر است. هر جامعه معاصر مدنی به وسیله فرهنگ آزادی تداوم می یابد.

«لیبرالیسم تئوری سیاسی مدرنیته بود. همچنان که به آخرین مرحله دوره مدرن وارد می شویم (توجه شود که این نوشته متعلق به ۱۹۹۱ است)، با شبح بربریت احیا شده ای مواجهیم که میراث مدرن جامعه مدنی را تهدید می کند.»

از نظر جان گری، وظیفه یک پست مدرن – او خود را پست مدرن می داند – دیگر با پندار مدرنیت پیشرفت، امر حقوقی و تمدن جهانی یا با مفاهیم کلاسیک قانون طبیعی ناشی از دوره یونانی – رومی و سنت یهودی – مسیحی پایدار نمی ماند. بنابراین آنچه از نظر جان گری مهم است تمرین آزادی است در جهان پلورالیسمی که بنیادگرایی مدرنیستی و ایدئولوژی های بدوی آن را تهدید می کند.

منبع:

Gray،John.post-liberalism. routledge.۱۹۹۶.section.۴

مطالب مرتبط