ماجرای آن شرلی و روستای زنانه

کتاب و داستانی را معرفی می کنم که چند سال پیش وادار شدم آن را بخوانم: #آن_شرلی در ۸ جلد و بیش از ۳۲۰۰ صفحه! مصداق دگرآزاری از نوع شایع پدرآزاری!
کار دارم.‌ همین‌ جوری هم‌ کلی از روزم را این دختر می گیرد.‌ مثلن باید درباره چیزها و کتابها با هم بحث کنیم. حالا بیا “آن شرلی” هم بخوان! چند بار بهانه آوردم تا نخوانم. گفتم “فیلمش را دیدم”؛ “بذار این‌ تموم شه”؛ این بهانه، اون بهانه، این کار، اون کار؛ “این برای بچه هاست”؛ “حالا خودت تعریف کن برام”؛ تا بلکه یادش برود یا بی خیال شود. نه. ول کن نبود. و زورکی خواندم.‌ قورتش دادم
عکس و قیافه جلدها الان نشان می دهد که یک‌ مرد بزرگسال و با اکراه آن را خواند. جلدهای دو به بعد سالم‌تر است. اما آنقدر جذبش شدم و خوشم آمد که بردم با احترام‌ صحافیش کردم. یکی از کتابهای خوبی بود که در عمرم خواندم. اول از همه این‌ که مغزم کشش بهتری داشت برای یک رمان نوجوانان و فرصت کردم همزمان با خواندن درباره چیزهایی هم فکر کنم که منظور اصلی نویسنده نبود؛ شاید هم بود. یعنی بافت کلی زندگی آنجا و اینجا را هم مقایسه کنم. معمولا خواندن دوباره و سه باره یک اثر نیز همین مزیت را دارد. الان‌ که فکر می کنم #شفت_شفتی هم داشت؛ اصلا همان موقع پیش خودم فکر می کردم که دیگران فکر می کنند که حتما شفت شدم که آن شرلی می خوانم. راستش #شرلی هم یک جورایی شفت بود یا مردم اینجوری درباره اش فکر می کردند. برای خودم‌ کلی یادداشت نوشتم.
زیر برخی از خطها و کلمات کتاب خط کشیدم. البته عادت قبلی ام بود. مثلا به خودم می گفتم این‌ نکته از کتاب مهم است، و چیزهای دیگری که به ذهن‌ خودم‌ می آمد. برخی را رمزی می نوشتم. خودم‌ خجالت می کشیدم از این افکار بچگانه. برخی از این رمزها را بعدا نتوانستم رمزگشایی کنم. کلی غصه خوردم. چون اینها از همه مهمتر بود! برخی را با هزار زحمت رمزگشایی کردم اما می دانستم که اصل نیست. مثل چیزهای زیاد دیگر. رها غر می زد. اما دست خودم نبود. می گفتم “یکی دیگه می خرم.” “نه بابا. همینو میخوام. من باهاش خاطره دارم.”‌ از آن حرفهای دخترانه. گاهی قهر می کرد. کم و بیش رعایت‌ می کردم.
هفته قبل سریالش را تلوزیون‌ خودمان گذاشت. کلی حال کردم. لذت دیگری داشت. حالا من به رها گیر می دادم، نازش را می کشیدم و گاهی منت اون روزها را که بیا “آن شرلی” شروع شد. هیجان می دادم و گاهی امتیاز. مراسم و امتیاز ویژه این‌جور موقعها این بود که به جای نشستن روی مبل، پتویی را دو لایه پهن می کردیم تا دراز بکشیم و فیلم ببینیم. چای و قهوه هم همدیگر را مهمان می کردیم. و کلی نقد و بحث و فلاش بک به خود کتاب و خاطراتش! مادرش به‌ من می گفت “بچه! این دختر امتحان داره، پای کنکوره!، تو چرا!؟” گاهی اوج امتیاز این بود که همینجا تو هال بخوابیم!
چیزهای جالب توجه کتاب از نظر من چی بود؟ جدا از چند تا نکته قبل این بود که مثلن انگار روستا در اختیار بچه ها و بخصوص دختربچه هاست. یاد نکته دکتر خسروجردی درباره بلژیک افتادم که گویی یک‌ کشور زنانه است.
آنها در زیباسازی روستا، فضای سبز، اجرای تئاتر، موسیقی، هنر، ورزش، ارتباط بین مردم و خانواده ها و چیزهای دیگر نقش محوری داشتند و نقطه اتصال مردم بودند. عشق، دوستی، و سایر احساسات و عواطف کودکانه، بخصوص از نوع دخترانه، زیبایی، بازی، سرگرمی، هنر، کتاب، مطالعه، تحصیل، مدرسه، کلیسا و سایر چیزها، حتا کار و همکاری در مدیریت روستا بسیار برجسته بود. همین بچه ها به عشق ملکه انگلستان، فراخوان وی در جنگ جهانی دوم، و یا حس میهن دوستی و انسان دوستی در پشت جبهه و روستا انجمن درست کردند، کمک کردند، داوطلب جنگ شدند تا در آن سوی دنیا به جنگ با هیتلر بروند، مجروح و کشته شدند و دیگر چیزها.
کتاب آن شرلی در میلیونها نسخه منتشر شد و بعدها انواع فیلم و سریال از آن ساخته شد. حتا گردشگری را در روستای زیبای گرین گیبلز رونق داد. در جایی خواندم که این روستا، یعنی محل سکونت آن شرلی یا راوی داستان، از مناطق مهم گردشگری کاناداست و مسافرانی از کانادا و نقاط گوناگون جهان را جذب می کند.
خانواده من، بخصوص من و دخترم هر چند وقت به آن فکر می کنیم و حتا درباره اش بحث و نقد می کنیم. فقط کمی پول می خواهد. باز شفت شدم. شاید هم #خودم_به_خودم_سوت_میکشم!
این پرسش مهمی است که چگونه یک کتاب می تواند اینقدر جاذبه ایجاد کند؛ شاید هم برعکس، جاذبه های این‌چنین را مردمی، فرهنگی، زیست بومی، و در اینجا کودکانی ایجاد کنند که کتاب تنها محمل بیان و روایت آن است؛ شاید هم هر دو.
یقینا روح کودکانه و شاعرانه شرلی در هر دو سوی این روایت است؛ روحی که خلاق است و چنین فضای لطیف و دوست داشتنی را می سازد یا آن را زندگی می کند. یعنی خلاقیت، زیبایی و دوستی را باید زندگی کرد تا زندگی خلاق، زیبا و رنگی شود.
به قول #مارکوت_بیکل “زندگی سخت ساده است و پیچیده نیز” (#احمد_شاملو اشعار زیبای این شاعره آلمانی را ترجمه و دکلمه کرد، همراه با پیانوی زیبای بابک بیات. در دو کاست صوتی به نام “سکوت سرشار از ناگفته هاست” و “چیدن سپیده دم”. وقت کردید هر دو تا را گوش کنید. من بودم و دختر داشتم “آن شرلی” را می خواندم با پس زمینه پیانوی بیات و صدای شاملو.)
حمید محسنی

https://www.instagram.com/p/CJd7fspJGjq/?igshid=1swnnlyz87rzy