آنان که ملول نمی‌شوند

قطعه ای از زیگفرید کراکائر درباره ملال

مترجم: احسان نوروزی

گرچه احتمالا زیگفرید کراکائر (۱۹۶۶-۱۸۸۹) کماکان به خاطر نوشته هایش در آمریکای پس از جنگ، در باب سینما شهرت دارد، اما امروزه رفته رفته قدر اهمیت آثار اولیه او در آلمان نیز درک می شود. این یادداشت برای روزنامه فرانکفورتر سایتونگ نوشته شده است؛ روزنامه ای که کراکائر از سال ۱۹۲۱ تا به قدرت رسیدن هیتلر در سال ۱۹۳۳ در آن مشغول به کار بود، عمدتا به عنوان دبیر بخش فرهنگ. طی آن سال های به قدرت رسیدن وایمار، کراکائر نقدی بیماری شناختی از مدرنیته به دست داد که مشخصا آن چه را او «بیان های سطحی نامشهود» می نامید به عنوان موضوع کار برگزیده بود. در این یادداشت، تاثیر گئورگ زیمل که روزگاری استادش بود کاملا هویدا است. کراکائر با این استدلال که «ما به شکلی عمیق و مداوم تحت تاثیر مصائب خرده ریزی هستیم که زندگی روزمره را تشکیل می دهند»، با بذل توجه به صور فرهنگی جدید، که مشخصا «توده های حقوق بگیر» (نظیر کارگران مغازه ها، کارمندان و امثالهم) را هدف قرار داده بودند، در باب زندگی روزمره در آلمان تحت حاکمیت وایمار نوشت. برای بیماری شناسی کراکائر از وضعیت مدرنیته، چیزهایی نظیر رمان های پرفروش، سالن های سینما، گروه های رقص و اتاق های انتظار (سرسرای هتل ها، محل تجمع کارگران موقت و غیره) حاوی علائم بیماری (سیمپتوم) هستند. «ملال» در سال ۱۹۲۴ نوشته شده و می توان آن را پیش درآمدی بر تحلیل های مبسوط تر او از زندگی روزمره مدرن به عنوان فرهنگ «سردرگمی» دانست (مضمونی که دوستش والتر بنیامین نیز در آن کاوش کرده است). در این جا محیط مدرنیته برساخته از صور کالایی شده ارتباطات (تبلیغات، فیلم ها، رادیو و قس علیهذا) است که به شکلی ستیزه جویانه مخاطبان شان را جلب خود کرده و در آنها نفوذ می کنند. در این جا جهانی از ابتذال (banality) و ملال در زندگی مردمی جا گیر می شود که آنچه انری لوفور مستعمره شدن زندگی روزمره توسط کالا می نامد، ایشان را گنگ و تهی رها نکرده است. از نظر کراکائر برخلاف حکمت پذیرفته شده، ملال نه ماحصل ابتذال بلکه امتناع انتقادی از آن است. ناتوانی در ملول شدن در چنین فرهنگی نشانگر پیروزی سردرگمی است. در چنین موضعی، او تشابه های خفیف عجیبی با گروه های موسیقی پانک راک اواخر دهه ۱۹۷۰ پیدا می کند: بروز ملال نه نشان شکست بلکه پیش شرط لازم امکان تولید امر اصالتا نو است (و نه جامه نو پوشاندن به امر کهنه). نکته تکان دهنده این مقاله سرزندگی ای است که او به جهان چیزها می بخشد. او در بررسی اش از فرهنگ یقه سفیدها [یا کارمندان]، «توده های حقوق بگیر: وظیفه و سردرگمی در آلمان وایمار» (که نخستین بار در سال ۱۹۲۹ به شکل مسلسل در فرانکفورتر سایتونگ منتشر شد)، شرحی به دست می دهد در باب توانایی یک کارمند زن بایگانی برای همخوانی با تمام آهنگ های باب روز و محبوب: «ولی این او نیست که این آهنگ ها را بلد است، بلکه آهنگ ها او را بلدند، پشتش پنهان می شوند و به آرامی فرو می افکندش». از نظر کراکائر محیط طراحی شده کالا طرح هایش را به سوی ما روانه می کند.

مردمی که امروزه کماکان وقتی برای ملال دارند ولی هنوز ملول نشده اند، همان قدر کسالت آور هستند که کسانی که هرگز مجالی برای ملول شدن نیافته اند، چرا که خویشتن شان محو شده است – خویشتنی که حضورش، بالاخص در این دنیای بس پر قیل و قال، لزوما وادارشان می کند به پلکیدن بدون هیچ هدفی.

مسلما عمده مردم اوقات فراغت زیادی ندارند. آنها به دنبال امرار معاش هستند و تمام نیروی شان را مصروف آن می کنند که صرفا پولی درآورند به قدر ملزومات ساده زندگی. آنها برای تحمل پذیر کردن این اجبار طاقت فرسا، نظام اخلاق (ethic) کاری ای ابداع کرده اند که حجابی اخلاقی (moral) بر شغل شان است و دست کم برایشان نوعی ارضای اخلاقی فراهم می آورد. گزاف خواهد بود اگر مدعی شویم که غرور ناشی از در نظر گرفتن خود به عنوان موجودی اخلاقی، هرگونه ملالی را زائل می کند. با این حال، ملال هرزه و عامیانه ناشی از خرکاری روزانه به هیچ وجه موضوع مورد بحث در اینجا نیست، زیرا چنین ملالی نه کسی را می کشد و نه او را برای زندگی جدید احیا می کند، بلکه صرفا بیان نوعی نارضایتی است که اگر شغلی دلنشین تر از کار اخلاقا اجبار شده فعلی در دسترس باشد، بلافاصله ناپدید می شود. با این حال، مردمی که وظایف شان اغلب به خمیازه می اندازدشان احتمالا کم تر دلزده اند تا کسانی که کارشان را از سر میل انجام می دهند. این گروه دوم، ناشاد ها[ی مشتاق کارشان]، بیش تر و عمیق تر در دل این شور و غوغا رانده می شوند تا این که دست آخر سرگیجه می گیرند، و ملال بنیادین استثنایی ای که ممکن است بتواند دوباره جمع و جورشان کند برای ابد دور از دسترس شان باقی می ماند.

اما به هر حال هیچ کسی نیست که ابدا وقت فراغت نداشته باشد. دفتر کار تحصن گاهی همیشگی نیست و یک شنبه ها [روز تعطیلی] پذیرفته شده است. پس در اصل، طی آن ساعات زیبای اوقات فراغت، همه فرصت دارند خود را به دست ملال [و بطالت] واقعی بسپارند و لی گرچه فرد می خواهد ترتیب هیچ کاری را ندهد، کارها ترتیب او را می دهند: دنیا اطمینان حاصل می کند که کسی خود را نیابد و حتی اگر کسی احتمالا علاقه ای به یافتن آرامش و صفایی که لازمه دلزدگی تمام عیار از جهان، چنان که مستحق چنین جهانی است، نداشته باشد باز هم خود جهان به جای آن فرد علاقه مند به چنین چیزی است.

دم عصر شخص در خیابان ها پرسه می زند، سرشار از نارضایتی ای که پربودگی و آکندگی می تواند از دل آن جوانه بزند. کلمات منور [تابلوهای تبلیغاتی] بر پشت بام ها سوسو می زنند، و پیشاپیش فرد از خالی بودن خود به تبلیغات بیگانه رانده می شود. بدن او ریشه در آسفالت می دواند، و همگام با مکاشفات روشن گر این انوار، روح او – که دیگر از آن او نیست – بی امان در درون و بیرون از شب پرسه می زند. شاید که اجازه یابد محو شود! اما همچون اسب بالداری که بر چرخ و فلک می خرامد، این شخص نیز باید در دایره ای بسته بدود و شاید که هرگز از این ستودن آسمان به خاطر عزت و شکوه نوشیدنی ها و نیکویی بهترین سیگارهای ارزان قیمت خسته نشود. چیزی شبیه جادو همواره این شخص را به میان هزاران حباب چراغ می راند، [و این جادو] بیرون از آن چراغ ها خود را به شکل جملاتی مشعشع بنیان و تثبیت می کند.

اگر از سر اتفاق این شخص در برهه ای هم [از میان آن چراغ های تبلیغاتی] خلاص شود، باید که به سرعت دوباره عازم شود تا به خود رخصت دهد که به طرق مختلف در سالن سینما از خود بی خود شود. به شکل فرد چینی قلابی ای در شیره کش خانه ای قلابی چمباتمه می زند، خود را به قالب سگ دست آموزی درمی آورد که به شکل مضحکی اداهای زبر دستانه درمی آورد تا یک ستاره سینما را سرگرم کند. خود را به باد و بوران می سپارد در میان قله های سربه فلک کشیده کوه ها و همزمان به هنرمند سیرک و شیر تبدیل می شود. چه طور می تواند در مقابل این دگردیسی ها مقاومت کند؟ پوسترها به فضاهای خالی ای نفوذ می کنند که خود آن شخص هم بدش نمی آید بدان ها رخنه کند؛ پوسترها او را به جلوی پرده نقره ای [سینما] می کشانند که به اندازه عمارتی خالی شده کسالت بار است و وقتی تصاویر یکی پس از دیگری ظاهر می شوند، دیگر در جهان هیچ چیز به جز محوپذیری و ناپدید شوندگی آنها وجود ندارد. طی این خیره شدن، شخص خود را فراموش می کند و این حفره سیاه عظیم با توهم زندگی ای جان می گیرد که به هیچ کس تعلق ندارد و همه را تهی می کند و از توان می اندازد.

رادیو نیز به همین ترتیب افراد را بخار می کند، حتی پیش از این که کوچک ترین امواجی بد ان ها برسد. از آنجا که بسیاری از مردم خود را ناگزیر از سخن پراکنی [رادیو] حس می کنند، خود را در حالتی از دریافت گری بی وقفه می یابند. همواره باردار از لندن، برج ایفل و برلین. چه کسی می تواند در برابر دعوت آن هدفون های ظریف و زیبا مقاومت کند؟ این هدفون ها در اتاق های نشیمن می درخشند و خودشان را به دور سرها گره می زنند و به جای پروراندن بحث های فاضل مآبانه (که مسلما می تواند باعث ملال شود)، شخص تبدیل می شود به عرصه بازی امواج جهان گستر که فارغ از ملال محتمل عینی شان، کوچک ترین اجازه ای به ملال شخصی نمی دهند. مردم، ساکت و بی حرکت، چنان کنار یکدیگر می نشینند که پنداری روح شان در دوردست ها پرسه می زند ولی این روح ها بنا به ترجیح خودشان پرسه نمی زنند؛ آن قدر نق نق های خبرها عاصی شان می کنند که پس از مدت کوتاهی دیگر نمی توان تشخیص داد تسخیر کننده کیست و تسخیر شده کدام. حتی در کافه، که شخص می خواهد همچون خارپشتی جمع شود و از ناچیزی (insignificance) خود آگاه شود، بلندگویی تحمیل گر تمام ردهای وجود خصوصی را از بین می برد. بیاناتی که از بلندگوها جار زده می شود بر فضای زمان تنفس میان کنسرت ها غلبه می کند، و پیشخدمت ها (که ایشان نیز مشغول گوش دادن به آن هستند) برآشفته، از خواسته نامعقول دیگران برای خلاصی از این تقلید گرامافون امتناع می کنند.

در حالی که شخص این گونه های مختلف فرجام های آنتنی را تحمل می کند، پنج قاره بیش تر از هر زمان دیگری به هم نزدیک می شوند. در حقیقت، این ما نیستیم که خود را به سوی آنها بسط می دهیم بلکه فرهنگ آنهاست که ما را به تملک جهان گشایی و امپریالیسم بی لجام خود درمی آورد. چنان است که پنداری شخص یکی از آن خواب هایی را دیده که شکم خالی باعثش است: توپ کوچکی از دوردست به سویتان می غلتد و تا نمایی نزدیک گسترش می یابد، و دست آخر مستقیم به طرفتان غرش می کند. نه می توانید متوقفش کنید و نه از آن بگریزید، فقط می توانید همان جا زنجیر شده باقی بمانید. آدمک کوچک ناتوانی که توسط غول عظیمی کنار زده می شود که هر آنچه در قلمرویش ببیند نابود می کند. پرواز ناممکن است. اگر بخواهد خود را از [اخبار] مرافعات چینی ها خلاص کند، مورد تاخت و تاز [گزارش] مسابقه بوکس آمریکایی قرار می گیرد: غرب همواره حی و همه جا حاضر است، چه آن را تصدیق کنیم و چه نه. همه حوادث تاریخی این سیاره – نه فقط اتفاقات حاضر، بلکه حتی حوادث گذشته که عشق شان به زندگی شرم و حیا نمی شناسد – فقط یک میل دارند: ترتیب دادن ملاقاتی در هر آنجایی که خیال کنند ما حاضر خواهیم بود ولی این ارباب ها را نمی توان در محله های خودشان پیدا کرد. آنها به سفر رفته اند و جایشان را نمی توان مشخص کرد و دیر زمانی است که این اتاق های خالی رها شده را به «اشخاص سرزده» ای واگذار کرده اند که وانمود می کنند ارباب هستند.

ولی چه می شود اگر کسی اجازه ندهد از راه به درش کنند؟ در این صورت ملال به تنها مشغولیت مناسب تبدیل می شود، زیرا نوعی تضمین فراهم می کند که شخص هنوز کنترل وجود خود را برعهده دارد. اگر کسی ملول [و دل زده] نمی شد، احتمالا اصلا حضور نمی داشت و از همین رو، به ابژه دیگری از ملال تبدیل می شد، همچنان که در ابتدا صحبتش شد. [در این صورت، همچون چراغ] بر پشت بام روشن می شد یا همچون نوار فیلم به خود می پیچید ولی اگر شخصی حاضر است، چاره ای ندارد جز ملول شدن به خاطر جنجال و هیاهوی انتزاعی همه جا حاضری که به شخص اجازه نمی دهد وجود داشته باشد، و نیز نمی گذارد که شخص خود را ملول و دلزده از وجود داشتن در این وجود بیابد.

در بعد از ظهری آفتابی که همه از خانه ها بیرون می آیند، بهترین کار این است که در ایستگاه راه آهن پلکید یا حتی بهتر، در خانه ماند و پرده ها را کشید و بر کاناپه ای خود را تسلیم ملال کرد. فروپیچیده در درد، شخص با ایده هایی که طی شکل گیری شان جالب توجه هم می شوند ور می رود و پروژه های متعددی را می پروراند که بدون هیچ دلیل خاصی، خیلی جدی جلوه می کنند. دست آخر شخص راضی می شود هیچ کاری نکند جز این که تنها و با خود باشد، بدون این که بداند باید چه کار کند – به شکلی همدلانه تحت تاثیر ملخ شیشه ای روی میز قرار بگیرد که به خاطر شیشه ای بودنش نمی تواند بپرد یا تحت تاثیر حماقت گیاه کاکتوس کوچکی که هیچ از هوسبازی خود نمی داند. شخص، بی خیال همچون این مخلوقات تزئینی، به زیستگاه بی قراری درونی ای بی هیچ هدف تبدیل می شود، آرزویی که کنار زده می شود و خستگی ای که شخص در متن آن همچنان زنده است بی آن که وجود داشته باشد.

اما اگر شخص شکیبا باشد، آن نوع شکیبایی که مختص ملال اصیل و موجه است، آنگاه شادکامی ای را تجربه خواهد کرد که تقریبا غیر زمینی است. منظره ای ظهور می کند که در آن طاووس های رنگارنگ جلوه فروشی می کنند و تصاویر مردمان سرخوش و آکنده از روح به چشم می آید و بنگر – روح خودت هم نیز به همین ترتیب متلاطم می شود و در چنین عیشی از آن چیز نام می بری که همواره فاقدش بوده ای: شور (passion) عظیم. اگر این شور – که همچون شهاب سنگی می درخشد [و می رود] – فرو بنشیند، اگر تو، دیگران و جهان را احاطه کند، آه، آنگاه ملال رخت برخواهد بست و هر آنچه وجود دارد چنان خواهد شد که…

با این حال، مردم در حکم تصاویری دوردست باقی خواهند ماند و آن شور عظیم در افق محو خواهد شد و در آن ملالی که از فرونشستن سر باز می زند، شخص طرح های ناچیزی پی می افکند که به اندازه همین [یادداشت حاضر] کسالت بارند.

مطالب مرتبط