فلوت شوپنهاور

علاءالدین حسینی

فلسفه شوپنهاور (۱۸۶۰ – ۱۷۸۸) اگر بدبین ترین فلسفه نباشد، بدون شک یکی از مطرح ترین آنها است. ریشه این بدبینی را شاید در وضعیت زندگی شوپنهاور باید جست. خودکشی پدر زمانی که او تنها ۷ سال داشت و بی بند و باری مادر در داشتن روابط آزاد که رابطه او را با فرزندش تیره و تار می ساخت و در نهایت منجر شد آرتور جوان برای همیشه جدا و دور از مادر زندگی کند، مسلما موجد روحیاتی خوش بینانه در آدمی نخواهد بود. فلسفه شوپنهاور بر روش شناخت جهان استوار است. به نظر او در پس هوش و درک انسانی، اراده ای وجود دارد که نیرویی است قوی و محرک. هوش در اختیار و خدمت اراده یا خواست (will) قرار دارد. آنچه که حواس انسان انجام می دهند تجسم این نیروی درونی است. شوپنهاور ریشه تمام مصائب انسان را در اراده می‌داند. چراکه میل و طلبی که به دستور همین اراده انجام می گیرد را نهایتی نیست، در حالی که کامیابی محدود است. اما هنر، هنر انسان را از عالم نفسانی خود دور می کند. شوپنهاور هنرها را از روی نزدیکی و دوری آنها به اراده طبقه‌بندی می کند. او معماری را در پایین ترین و موسیقی را در بالاترین سطح قرار می دهد. بنابراین معماری به سبب بروز صفات مواد مورد استفاده نزدیک ترین هنر به اراده و موسیقی به سبب دوری از صفات مادی دورترین آنها است. موسیقی تقلید بلاواسطه از خود اراده است. از این رو است که تاثیر آن بسیار قوی تر و قدرت نفوذ آن بسیار بیشتر از هنرهای دیگر است. سایر هنرها از سایه شیء صحبت می کنند ولی موسیقی از خود آن. موسیقی انتزاعی ترین هنرها است و سایر هنرها از این حیث می خواهند خود را به موسیقی برسانند. آواز، شعر، اپرا و کلام تنها در سایه موسیقی و زبان جهانی آن قابل ارائه و مقبول هستند. طبیعت و موسیقی دو بیان متفاوت از یک چیز هستند: اراده. هرگونه تلاش، هیجان و بروز اراده که در قلب انسان رسوخ می کند می تواند از طریق تعداد نامشخصی از ملودی های ممکن بیان شوند، لیکن این بیان نه از طریق ماده، بلکه طبق خود آن چیز – به عبارت دیگر روح و نه جسم – بیان شوند. این ارتباط عمیق موسیقی با طبیعت واقعی هر چیز، تاییدی است بر اینکه موسیقی مناسبی که در هر صحنه، حادثه یا پیرامون اجرا می شود، رازآلوده ترین مفاهیم خود را بر ما آشکار می سازد. از این روست که شنونده خود را کاملا تسلیم یک سمفونی می کند و احساس می کند تمام حوادث امکان‌پذیر جهان در درون او اتفاق می افتد و شاید متوجه نشود که هیچ شباهتی بین موسیقی در حال اجرا و هر چیزی که قبلا در ذهن او خطور کرده است، وجود ندارد. هیچ فیلسوف و اندیشمند دیگری تا این حد ستایشگر موسیقی نبوده است. نظریات او در این زمینه توجه واگنر و نیچه را به خود جلب کرد و همین موجب نزدیکی فکری این دو در برهه ای خاص شد. واگنر این نظریات را با تئوری و اثر هنری جهانشمول خود منطبق می دید و نیچه آنچنان مجذوب موسیقی شده بود که زندگی را بدون موسیقی بی معنی می دانست. در سال ۱۸۵۴ واگنر نسخه ای از «حلقه ییبلونگ» به همراه تقریری از فلسفه موسیقی شوپنهاور برای او فرستاد. بدین ترتیب بدبین بزرگ در سنین پیری تقریبا خوشبین شد. بعد از غذا به گرمی تمام فلوت می نواخت و از روزگار سپاسگزار بود که او را از آتش جوانی نجات داده است.

 

مطالب مرتبط