ژرژ بلاندیه

ژرژ بلانديه (Georges Balandier)(متولد ۱۹۲۰) آفريقاشناس و انسان شناس فرانسوي با انتشار كتاب «انسان شناسي سياسي» (۱۹۶۷) به شهرتي جهاني دست يافت و عموماً به عنوان يكي از بنيان گذاران اصلي اين شاخه مهم در انسان شناسي معرفي شده است. انسان شناسي سياسي در حقيقت از قديمي ترين حوزه هاي مورد توجه اين علم بود. از قرن نوزده، دولت هاي اروپايي در برخوردشان با جوامع به اصطلاح ابتدايي و حتي با جوامع شرقي، به سرعت دريافتند كه نظام هاي سياسي حاكم در آنها براي ايشان غير قابل درك است و طبعاً از انسان شناسان انتظار داشتند كه راه حكومت كردن بر اين مردمان را به آنها بياموزند. انسان شناسان نيز هر چند پژوهش هاي ميداني خود را در اين زمينه آغاز كردند اما تقريباً همواره در نقطه اي معكوس با خواسته هاي اين دولت ها قرار گرفتند و بسيار زود بدل به مدافعان مردمان غير اروپايي در برابر امواج سلطه گر دولت هاي استعماري شدند.

ژرژ بلاندیه انسان شناس نامدار فرانسوی روز 5 اکتبر 2016 (14 مهر 1395) در سن 95 سالگی  درگذشت. وی از مهم ترین متخصصان آفریقای سیاه بود و از مخالفان ِ سرسخت ِ مفهوم «جوامع ابتدایی» که در باره  مردمان آفریقایی به کار گرفته می شد. وی  تمام عمر تلاش کرد پویایی جوامع آفریقایی را  در آثارش به نمایش گذارد.

«هدف من آن بود نشان دهم همه جوامع انسانی در حال  تحولی دائمی هستند و  به صورتی پیوسته خود را باز می سازند، هیچ جامعه ای نیست که  در جا بزند و «تاریخ» نامی است که ما به این مبارزه علیه پایان ناپذیری می دهیم. (گفتگو با مجله علوم انسانی فرانسه شماره 20، 1992)

ژرژ بلاندیه در سال 1920 زاده شد و به مدیریت پژوهشی  در مدرسه مطالعات عالی در علوم اجتماعی (EHESS) رسیده بود . وی بیش و پیش از هر چیز یک آفریقا شناس به حساب می آمد. در زمانی که وی کار خود را آغاز می کرد، مطالعه بر آفریقا بیش از هر چیز مطالعه بر جوامعی «ابتدایی» به حساب می آمد که گویی در زمان منجمد شده باشند و تاریخ آنها را به فراموشی سپرده است.  اما بلاندیه بر علیه این تفکر برخاست، تفکری که خود حاصل نوعی ساختارگرایی غالب در آن زمان و  نگاهی ایستا به جوامع غیر اروپایی بود.  او به همین دلیل به شدت به پویایی جوامع آفریقایی علاقمند بود. وی در یکی از نخستین کتاب هایش «جامعه شناسی  امروز آفریقای سیاه» (1955) عنوان دوم اثر خود را «پویایی های دگرگونی های اجتماعی در آفریقای مرکزی» انتخاب کرد.

وی در همین چارچوب  رویکرد پویا بود که به موضوع انسان شناسی قدرت  نیز در کتاب دیگرش «انسان شناسی سیاسی» (1967) پرداخت. در این کتاب  وی دست به تحلیل  تنش ها قدرت در آفریقا به هنگام درگیری های استعماری زد.  او این فکر را که قدرت های آفریقایی را باید  بازماندگانی از نظام های سنتی دانست مخالف بود. به همین دلیل نیز از نوعی «شبه سنت گرایی » سخن می گفت که با سوء استفاده از  حافظه  گذشته  یک فرهنگ تلاش می کند رژیم های  کنونی را مشروعیت ببخشد.

 

از دهه 1980، بلاندیه جهت گیری جدیدی را در کار خود آغاز کرد. وی  میدان تحقیقاتی آفریقا را  برای «اندیشیدن بر مدرنیته» کنار گذاشت. در سال 1988 وی در کتابی با عنوان «بی نظمی» دست به تشریح جوامع انسانی به مثابه  موقعیت هایی زد که در آنها نظم و بی نظمی  به صورت تفکیک ناپذیری در آمده اند و «مدرنیته حرکتی است که کم ترین قطعیت را در خود دارد».  به نظر بلاندیه  ما باید این فکر را بپذیریم که  بی نظمی بخشی  غیر قابل اجتناب از  جوامع ما است؛ بخشی از  زندگی ما و حرکت آن. بلاندیه باور داشت که همه تمدن ها « از بی نظمی  زاده شده اند و به مثابه و در نظم، تحول می یابند،  از این رو همه جوامع هم از نظم و هم از بی نظمی  حیات خود را می یابند» . باید گفت در زمانی که  بلاندیه کتاب خود را می نوشت جامعه فرانسه [همچون امروز]  آکنده از  بحرانهای اجتماعی،  عدم تعادل اقتصادی و مالی،  گسترش خشونت (تروریسم، حومه های پر تنش…) و ناامنی  شهری بود.  نوعی احساس عدم قطعیت و بی ثباتی  جامعه را به طور کامل در بر گرفته بود.  ژرژ بلاندیه در برابر چنین اضطرابی هشدار می داد و بر آن بود که در این امر، نوعی خطر سقوط درون هرج و مرج کامل وجود دارد. به نظر او چنین رویکردی می تواند به خیالپردازی های «توتالیتاریستی» بیانجامد که  ادعای آن را دارند که بی نظمی را از جامعه بیرون خواهند راند، در حالی که این بی نظمی جزئی تفکیک ناپذیر از هر جامعه ای است.

مطالب مرتبط