لشک کولاکوفسکی

لشک کولاکوفسکی (به لهستانی: Leszek Kołakowski) ‏(۲۳ اکتبر ۱۹۲۷–۱۷ ژوئیه ۲۰۰۹) فیلسوف و متفکر لهستانی بود. او بیشتر به‌خاطر شناخت و نقد مارکسیسم در دنیا شناخته‌شده بود. برجسته‌ترین اثر او، «جریان‌های اصلی مارکسیسم» نام دارد. کولاکوفسکی در همه بخش‌های فلسفه، از جمله اخلاق، زیباشناسی و الهیات، پژوهش و نقدهایی انجام داد.
کولاکوفسکی در سال ۱۹۲۷ در رادوم شهری در مرکز لهستان زاده شد. وقتی او دوازده ساله بود، کشورش از دو سو مورد حمله نیروهای آلمان نازی و ارتش شوروی قرار گرفت و پدرش توسط گشتاپو دستگیر شد و به قتل رسید. کولاکوفسکی پس از جنگ جهانی دوم در دانشگاه‌های لوچ و ورشو، در رشته فلسفه به تحصیل پرداخت. او همزمان به عضویت حزب کمونیست لهستان درآمد، اما خیلی زود به سوسیالیسم دمکراتیک گرایش یافت. کولاکوفسکی بین سال‌های ۱۹۵۳ تا ۱۹۶۸ به تدریس در رشته فلسفهٔ تاریخ در دانشگاه ورشو اشتغال داشت.

کولاکوفسکی در سال ۱۹۶۸ پس از همبستگی با دانشجویان معترض به دولت، از حزب کمونیست حاکم اخراج شد و در پی فشارهای گوناگون، نخست به پاریس و سرانجام به انگلستان رفت. او تدریس فلسفه را ابتدا در دانشگاه آکسفورد و سپس در دانشگاه‌های ییل و برکلی آمریکا ادامه داد.

در طول فعالیت‌های فکری کولاکوفسکی جایزه‌هایی زیادی از جمله «اورشلیم برای آزادی و فردیت در جامعه» (۲۰۰۷) «جایزه صلح اتحادیه ناشران آلمان» (۱۹۷۷)، «جایزه اراسموس» (۱۹۸۳) و «جایزه ارنست بلوخ» (۱۹۹۱) به او تعلق گرفت.

آثار
جریان‌های اصلی در مارکسیسم (کتاب سه جلدی، ترجمه به فارسی توسط دکتر عباس میلانی)
زندگی به رغم تاریخ (گزیده گفتارها و گفتگوهایی از لشک کولاکوفسکی به انتخاب و ترجمه خسرو ناقد)
دو چشم اسپینوزا و دیگر مقالات در باب فیلسوفان (۲۰۰۴)
درسهایی کوچک درباب مقولاتی بزرگ، لشک کولاکوفسکی، هومن پناهنده (مترجم)، روشن وزیری (مترجم)، تهران: طرح نو، ۱۳۸۱
کتاب‌ها، مقاله‌ها و گفتگوهای زیادی از کولاکوفسکی توسط مترجمانی همچون خسرو ناقد، عباس میلانی و روشن وزیری به زبان فارسی ترجمه شده‌اند.

نگاهی به ادنیشه های لِشِک کولاکوفسکی
خسرو ناقد

«در جوامع گوناگون دو وضع موجود را همواره باید به خاطر سپرد: یکی آنکه اگر نسل های جدید، در مقابل سنتی که از پدرانشان به ارث برده اند، پی درپی شورش نمی کردند و سر به عصیان برنمی داشتند، ما امروز هنوز در غارها زندگی می کردیم. دوم آنکه اگر روزی شورش و عصیان علیه سنتِ موروثی، همگانی و عام شود، جای ما دوباره در غارها خواهد بود.

پیروی از سنت و ایستادگی در برابر سنت به اندازه هم برای زندگی اجتماعی لازم و ضروری است. جامعه ای که پیروی از سنت در آن پرقدرت شود و بر تمام شئونات زندگی مسلط گردد، محکوم به رکود و سکون است. از سوی دیگر، جامعه ای که شورش علیه سنت در آن همگانی شود، محکوم به نابودی است. جوامع همواره هم ایجاد کننده ذهنیت سنت گرایانه و هم پدید آورنده روح عصیانگر علیه سنت بوده اند؛ هر دو ضروری است. اما فراموش نکنیم که این دو همیشه فقط در تضاد و ناسازگاری، و نه در ترکیب و آمیزش، قادر به همزیستی با یکدیگرند.»

لِشِک کولاکوفسکی، فیلسوف و متکلم لهستانی، با این سخنان کوتاه و روشن، جایگاه خود را در گفتمان سنت و مدرنیته مشخص کرده است. او که خود هم روشنفکری «عصیانگر» است و هم اندیشمندی «سنت گرا»، به رغم تاریخ، همواره کوشیده است با تکیه به «اصل امید»، با این ناسازگاری بسازد و زندگی کند. در این راه اما، پیوسته به دو اصل پایبند بوده است: دریافت حقیقت از سر عشق و دلیری در خواست آزادی.

در میان اندیشمندان معاصر اروپایی که در نیمه دوم قرن بیستم کوشیدند تا با آرا و آثار خود بر تفکر فلسفی و حیات اجتماعیِ مغرب زمین تأثیرگذارند، نام لشک کولاکوفسکی کمتر از دیگران در ایران شناخته شده است؛ و این در حالی است که او در گستره بینش فلسفی و اندیشه سیاسی، در شمار آن دسته از اندیشمندان اروپایی قرار دارد که به طور فعال در فرایند تغییر و تحولاتی که در ایدئولوژی مارکسیسم و نظام کمونیستی به وجود آمد، نقشی مهم و کارساز داشته است؛ به ویژه در جنبش های اصلاح طلبانه و اعتراضی که پس از جنگ جهانی دوم در اروپای شرقی آغاز شد و سرانجام پس از گذشت نزدیک به نیم قرن، به فروپاشی نظام کمونیستی در این کشورها انجامید و دگرگونی های بنیادینی را در جهان پدید آورد که دامنه تأثیرات و تبعات گوناگون آن هم اکنون از مرزهای جغرافیایی و سیاسی سرزمین های اروپایی نیز فراتر رفته است.

نخست نگاهی کوتاه به زندگی و حیات فکری او بیندازیم که شباهتی بسیار به سرنوشت آن بخش بزرگ از روشنفکران جهان در قرن بیستم دارد که در آغاز با شور و هیجانی توصیف ناپذیر، مجذوب و مسحور ایدئولوژی های اتوپیایی و آرمانگرایانه شدند و در جست وجوی ناکجاآباد _ چنانکه کارل پوپر می گوید – «سرمست از رویای عالمی زیبا»، سر از برهوتی درآوردند که تنها جمود فکری و ویرانی فرهنگی و از هم پاشیدگی اجتماعی در پیش چشمانشان ظاهر شد.

کولاکوفسکی به سال ۱۹۲۷ میلادی در شهر «رادوم» در مرکز لهستان کنونی متولد شد. دوازده ساله بود که کشورش را نیروهای ارتش هیتلری و ارتش سرخ استالین از دو سو مورد تهاجم قرار دادند و بین خود تقسیم کردند. پدرش را پلیس مخفی هیتلر (گشتاپو) دستگیر کرد و به قتل رساند. کولاکوفسکی بیست ساله، پس از جنگ جهانی دوم، به عضویت حزب کمونیست لهستان درآمد و در دانشگاه «لوچ» به تحصیل در رشته های فلسفه و روزنامه نگاری پرداخت. بدیهی است که در دوران اوج استالینیسم، تحصیل فلسفه در واقع به معنای فراگیری «علم مارکسیسم» و ضدیت با اندیشه لیبرالیسم بود و روزنامه نگاری نیز جز آموزش و آماده سازی دانشجویان جوان برای تهییج و تحریک توده ها مفهومی نمی توانست داشته باشد. اما از سوی دیگر عداوت آشکار ایدئولوژی مارکسیسم با دین و مخالفت نظام کمونیستی با مسیحیت و کلیسا، کولاکوفسکی را بر آن داشت تا با مطالعات گسترده و همه جانبه در الهیات مسیحی، تاریخ کلیسا، فلسفه قرون وسطی و جنبش اصلاح طلبی دینی در کلیسای عیسوی، خود را آماده مبارزه علیه «نماد ارتجاع» سازد. برای او تکرار این شعار مارکس که «دین افیون توده هاست» کافی نبود و درصدد بود که به گونه ای بنیادین، دین را به چالش بطلبد. طرفه آنکه او از این طریق، افزون بر تأمل و تعمق در کتاب مقدس مسیحیان، ناگزیر با شخصیت و آثار و افکار کسانی چون توماس داکن (آکوئیناس)، ارِاسموس رُتردامی، مارتین لوتر و باروخ اسپینوزا نیز آشنا شد.

او پس از پایان تحصیلات دانشگاهی، بین سال های ۱۹۵۳ تا ۱۹۶۸ میلادی، به تدریس در رشته فلسفه تاریخ در دانشگاه ورشو مشغول شد. کولاکوفسکی تا اواخر دهه ۵۰ میلادی یکی از نظریه پردازان و مدافعان سرسخت مارکسیسم و در زمره روشنفکران طرفدار نظام حاکم در کشورهای اروپای شرقی بود. او را شاید بتوان تا سال ۱۹۶۱ میلادی فیلسوفی مارکسیست مشرب نامید. مبارزه علیه عقاید خشک کلیسای کاتولیک باعث شده بود که جزم اندیشی نهفته در ایدئولوژی به ظاهر مترقی مارکسیسم از چشم او پنهان بماند. کولاکوفسکی که از سال ها پیش تحت تأثیر سخنرانی خروشچف در کنگره بیستم حزب کمونیست روسیه قرار داشت، رفته رفته نه تنها توانست خود را از وسوسه توتالیتاریسم برهاند، بلکه به مطالعات و تحقیقات دامنه داری در زمینه های گوناگون دست زد و در اولین قدم با استفاده از بورس تحصیلی، به مدت یک سال در هلند به بررسی همه جانبه افکار و آثار باروخ اسپینوزا پرداخت و از آن زمان بود که در محافل دانشگاهی به «شاگرد اسپینوزا» معروف گشت.

کولاکوفسکی در سال ۱۹۶۶ به جرم دفاع از آزادی بیان و انتقاد علنی از کمونیسم از حزب اخراج شد و پس از چندی در پی سیاست «کمونیستی کردن دانشگاه ها» که بر اساس آن منتقدان و معترضان نظام، از کار برکنار و «پاکسازی» می شدند، او نیز از تدریس در دانشگاه محروم گردید و کرسی درس فلسفه تاریخ از او گرفته شد. با تشدید فشارهای روانی و افزایش تضییق علیه او سرانجام در سال ۱۹۶۸ میلادی به ناچار لهستان را ترک گفت و به کانادا رفت و در دانشگاه مگ گیل مونترال به تدریس مشغول شد. در سال ۱۹۷۰ میلادی پس از مرگ تئودور آدورنو، فیلسوف شهیر آلمانی و یکی از بنیانگذاران «مکتب فرانکفورت»، قرار بود که کولاکوفسکی به پیشنهاد یورگن هابرماس به جانشینی آدورنو برگزیده شود و کرسی درس فلسفه در دانشگاه فرانکفورت به وی واگذار گردد؛ ولی در فضای مارکسیسم زده دانشگاه های آلمان در آن دوران، به این کار اعتراض شد و دلیل آن هم کمبود وفاداری وی به خط مارکسیسم اعلام شد. او در سه دهه گذشته در دانشگاه های مختلف آمریکای شمالی و اروپا و از آن جمله دانشگاه برکلی در کالیفرنیا، ییل در کانکتیکت، آکسفورد در انگلستان و دانشگاه شیکاگو به تحقیق و تدریس اشتغال داشته است. در دوران اعتصابات و تظاهرات سرتاسری در لهستان که اضمحلال نظام کمونیستی را در این کشور به دنبال داشت، مشاور «جنبش همبستگی» و یکی از رهبران فکری این جنبش به شمار می آمد. وی در سال ۱۹۷۷ میلادی موفق به دریافت «جایزه صلح ناشران آلمان» گردید که پیش از او نیز به متفکرانی چون آلبرت شوایتزر، مارتین بوبر، کارل یاسپرس و ارنست بلوخ اعطا شده بود.

کولاکوفسکی یکی از تحلیلگران بنام مارکسیسم است و کتاب «جریان های اصلی مارکسیسم: تکوین، توسعه و تباهی مارکسیسم» که در سه جلد منتشر کرده است یکی از جامع ترین و معتبرترین تحقیقات در این زمینه به شمار می آید. وی در کنار انتقاد از کلیسای کاتولیک، از پیگیرترین منتقدان لیبرالیسم است و «بی خدایی ظاهری» و عدم اعتماد به زندگی و گسترش نیست انگاری (نهیلیسم) را در جوامع غربی، بزرگ ترین خطر برای فرهنگ و تمدن مغرب زمین می داند. به باور او، قرن بیستم با پیشرفت سریع در علوم طبیعی جدید و گسترش ایدئولوژی ها و مکتب های فلسفی منکر خدا آغاز شد و با وقوع دو جنگ جهانی و دیگر فجایع عظیم ادامه یافت و اکنون در آستانه قرن بیست و یکم، جهان با بحران خرد انسانی و جست وجو برای یافتن معنای واقعی زندگی، روبه روست. کولاکوفسکی را نمی توان در چارچوب مکتب فلسفی خاصی گنجاند؛ او نه مارکسیست است و نه ضد مارکسیست، نه ایده آلیست است و نه مادیگرا، نه وجودگراست و نه ساختگرا. مخالفان نظریه های او می کوشند تا وی را چندگرا و التقاطی و پراکنده گزین معرفی کنند؛ اما چنین نیست. در میان صد مقاله از متفکران مختلف درباره موضوعی واحد، به آسانی می توان نوشته او را بازشناخت.

ساختمان تفکر او بر سه ستون مارکسیسم، مسیحیت و پوزیتیویسم استوار است که طبعاً مشرب اصالت وجود (اگزیستانسیالیسم) نیز در بنای این ساختمان بی تاثیر نبوده است. اگر چنین باشد، شاید بتوان گفت که او در آغاز تفکر فلسفی خود، روح انتقادی را از مارکسیسم به عاریت گرفت: از آنجا که «مارکس جوان» بیش از همه در مرکز توجه و علاقه کولاکوفسکی جوان قرار داشت، او پاسخ پرسش های خود درباره انسان و درباره معنا و مقصود زندگی را در این محدوده تنگ جست وجو می کرد. گذشته از این می دانیم که تقریباً در تمام طول قرن بیستم و به ویژه در میان روشنفکران لائیک و غیر مذهبی، این تصور ریشه دوانده بود که آزادی و عدالت اجتماعی و همبستگی، ارزش هایی منبعث از ایدئولوژی مارکسیسم اند. شاید علت این برداشت را بتوان چنین خلاصه کرد: در نوشته های اولیه مارکس، این انسان بود که می توانست و می بایست جهان را تغییر دهد و تاریخ را بسازد و نه فقط مهره ای در ماشین عظیم تاریخ که خواهی نخواهی مسیر حرکتش بر طبق قانون از پیش تعیین شده بود. «مارکس جوان» طرفدار زندگی، نه تنها در تضاد دیالکتیکی ابطال ناپذیری با «مارکس پیر» طرفدار تاریخ قرار داشت، بلکه در تقابل با سوسیالیسمی نیز بود که در روسیه شوروی و دیگر کشورهای بلوک شرق کاربردی علمی داشت. کولاکوفسکی بعدها نیز که بدون هیچ گذشت و ملاحظه، از ریشه های مارکسیستی استالینیسم پرده برداشت و نشان داد که الغای «از خود بیگانگی» خطایی اصولی در بنیاد تفکر مارکس درباره انسان و امکانات او بوده است، مارکسیسم را یکسره باطل ندانست و آن را در تاریخ تفکر فلسفی میان کانت و نیچه قرار داد؛ همچون نیوتن که جایگاهش در علوم طبیعی میان گالیله و اینشتین است.و اما کتاب «جریان های اصلی مارکسیسم: تکوین، توسعه و تباهی مارکسیسم»، وداع آخرین او با «پدری» بود که به رغم شناخت و درک بسیاری از پدیده ها، عشق را کم داشت؛ عشق به حقیقت و دلیری در اعتراف به خطا.

در کنار نقد مارکسیسم، بی گمان تحلیل کولاکوفسکی از سوسیالیسمی که بیش از هفتاد سال در اتحاد جماهیر شوروی و دیگر کشورهای کمونیستی، واقعاً موجود بود و مقدرات ملت های این سرزمین ها را در دست داشت، از اهمیت بسیاری برخوردار است. به باور او سرنوشت کمونیسم در این کشورها با شکست ایدئولوژیکی تعیین شد. در واقع با فروپاشی کمونیسم، نادرستی تمام پیشگویی های مارکس در مورد توسعه اقتصادی و تحول سیاسی به اثبات رسید. فلسفه مارکسیستی بر این اعتقاد خیالپردازانه استوار بود که ما _ یا بهتر گفته باشیم، عالمان و دانایان جامعه _ می دانند که فرق میان انسان اصیل (یا ماهیت انسان) با انسانی که ما از راه تجربه می شناسیم، چیست. و می دانند که روشی یافت می شود که با آن می توان بین انسان تجربی و ماهیت انسان وحدت ایجاد کرد؛ به طوری که شعار «آنچنان شو که هستی!» عملاً متحقق شود. انجام این وظیفه را تقدیر تاریخی باید به عهده می گرفت. در دنیای این واقعیت نامرئی که البته واقعی تر از تمام واقعیت های تجربی و مشهود است، طبعاً همه انسان ها همانند و همسان و همطراز خواهند بود و به جای آنکه منافع و خواسته ها و نیازهای آنان در تقابل با هم قرار داشته باشد، با هم هماهنگی و همبستگی و سازگاری دارد و از آنجا که هر فردی به اختیار و آزادانه چنین می انگارد که منافع و آرمان و نیاز و خواست او با کلیت اجتماع یکسان و منطبق است، تمام اختلافات نیز به خودی خود از میان می رود.

کولاکوفسکی خود شاهد ابطال این نظریه بود و عملاً دید که تلاش در راه تولید «انسان نوین سوسیالیستی» با جمود فکری و ویرانی فرهنگی و از هم پاشیدگی اجتماعی همراه بود. نظام کمونیستی نه قادر بود جامعه مدنی را از بن برکند و نه توانست تمام اشکال گوناگون مناسبات اجتماعی را دولتی کند. تا زمانی که زور صرف برای مطیع و فرمانبردار ساختن انسان ها کفایت می کرد، قدرت کمابیش یکه تاز و مطلق کمونیسم، قادر به حفظ ثبات ظاهری نظام بود. اما درماندگی رژیم آنجا مشخص و آشکار می شد که برای دفاع از کل نظام، بیهوده می کوشید تا تحرک لازم و انگیزه واقعی را درون انسان ها پدید آورد. در لحظات بحرانی و در مواقع بروز خطرهای جدی و بزرگ، و زمانی که نظام به ابتکار عمل و پیشقدمی یکایک افراد محتاج بود، نه پشتوانه ای نزد مردم داشت و نه در میانشان پشتیبانی می یافت. نظام کمونیستی در جباریت و قدرقدرتی وهم آمیز خود آسیب پذیر بود. جز دولت و جز شکل و شیوه زندگی تحمیلی دولتی، تقریباً هیچ چیز دیگری یافت نمی شد؛ نه اعتقاد ایدئولوژیکی واقعی، نه اتحادیه های صنفی، نه کلیسایی، نه مطبوعات آزاد و رسانه ها و وسایل ارتباط جمعی که با آن بتوان منافع و علائق شخصی و ویژه خود را بیان کرد و نه سازماندهی و آرایش خودجوش و زنده اجتماعی.

باری، تاریخ کمونیسم به ما نشان داد که مرزهای تغییرپذیری انسان ها محدود است و ورای این مرزها نمی توان انسان ها را دیگرگونه و مبدل کرد و دیگر آنکه به راستی چیزی مثل ذات و طبیعت انسانی وجود دارد. افزون بر این تاریخ کمونیسم به ما آموخت که نظام های ایدئولوژیکی، خواه در جامه طبقاتی، خواه در لباس نظامی _ نژادی و خواه در ردای مذهبی، به هر نام با هر عنوان، محکوم به شکست اند.

کولاکوفسکی در آثارش کوشیده است تا تاریخ تفکر فلسفی را از دیدگاه های مختلف نظاره و بررسی کند؛ و پشتیبان او در این راه مطالعات و تحقیقات گسترده ای است که در زمینه های گوناگون انجام داده است؛ فلسفه یونانی، فلسفه قرون وسطی، دین پژوهی، الهیات مسیحی، عرفان، اسطوره شناسی، عصر روشنگری، مباحث فلسفی معاصر چون اومانیسم، مارکسیسم، سکولاریسم و مدرنیسم؛ و همچنین نقد و بررسی آثار و افکار اندیشمندانی چون اراسموس رتردامی، باروخ اسپینوزا، امانوئل کانت، کارل مارکس و هانری برگسون. شاید به جرأت بتوان گفت که یکی از عمیق ترین زندگینامه های هانری برگسون به قلم کولاکوفسکی نوشته شده است. شفافیت و روشنی اندیشه های او، آثارش را از پیچیدگی های متداول در متون فلسفی برکنار داشته است؛ گرچه روش استدلالی و سبک نوشته های او، و نیز طنز گزنده و تعریض و کنایه های نیشدارش، چنان است که خواننده ناآشنا با آثار او در نگاه اول تصور می کند که نویسنده دچار نقیضه گویی شده است. سبک نوشته های او یادآور آثار اخلاقگرایان فرانسوی است. کولاکوفسکی در عصری که فلسفه، خشک و بی حاصل و علم زده شده است، بازگشت به منشاء فلسفه و زبان فلسفی را توصیه می کند. او اندیشمندی است که نیکویی را بدون گذشت، تهور را بدون تعصب، بصیرت را بدون یأس و امیدواری را بدون چشم بستن بر روی واقعیت ها می خواهد.

کولاکوفسکی به زبان های لهستانی و آلمانی و انگلیسی می نویسد. از میان آثار او که به زبان های مختلف ترجمه و انتشار یافته، چند کتاب را که به زبان آلمانی منتشر شده است نام می برم: «مسیحیت بدون کلیسا»، «دم و دیو (نفس رحمانی و نفس اماره) در سنت عیسوی»، «فعلیت اسطوره»، «مارکسیسم؛ خیال و ضدخیال»، «گفت وگو با شیطان»، «زندگی به رغم تاریخ»، «انسان؛ بی بدیل و بیچاره»، «جریان های اصلی مارکسیسم: تکوین، توسعه و تباهی مارکسیسم» (در سه جلد)، «کلید بهشت»، «روح انقلابی»، «خدای نزدیک، خدای دور»، «فلسفه اثبات گرایی»، «در جست وجوی یقین گمشده»، «هنری برگسون؛ فیلسوف شاعر» و «تجدد (مدرنیته) در معرض اتهام».

نمونه ای از مقاله های فرهنگی و جستارهای فلسفی کولاکوفسکی را من چند سال پیش از این برای نخستین بار به زبان فارسی ترجمه کردم که یکی در مجله پر چاپ آمریکا منتشر شد (گناه عینی. ماهنامه پر. سال سوم، شماره ۴ (۲۸)، اردیبهشت ماه ۱۳۶۷) و دیگری در نشریه کیان به چاپ رسید (فروپاشی کمونیستم و علل فلسفی آن. نشریه کیان. سال ششم، شماره ۳۷، خرداد و تیر ۱۳۷۶. در سال های اخیر نیز یکی دو کتاب از او به کوشش روشن وزیری در ایران ترجمه و منتشر شده است.

 

مطالب مرتبط