فمینیسم و مدرنیته

لیلا ابولقود انسان شناس آمریکایی، تحصیلکرده هاروارد و استاد دانشگاه کلمبیا در نیویورک، از میراث فرهنگی دوگانه ای بهره برده است: پدر او ابراهیم ابولقود نویسنده ای فلسطینی و مادرش ژانت ابولقود نیز یک انسان شناس سرشناس آمریکایی است. لیلا که چندین سال از دوران کودکی را در مصر گذراند، در سال های اخیر بار دیگر به این کشور بازگشت و نزدیک به دو سال و نیم با قبیله البلادی زندگی کرد تا به ویژه بر زندگی و اخلاق و باور های زنان این گروه مطالعه کند. حاصل این کار میدانی، دو کتاب «غرور و عشق در یک جامعه بدوی» (۱۹۸۶) و «نوشتن جهان های زنان: داستان های بدوی» (۱۹۹۳) بود. ابولقود در سال های بعد نیز کار خود را در مصر ادامه داد و آخرین پژوهش هایش را بر تاثیر سریال های تلویزیونی به باورهای مردم این کشور درباره هویت های جمعی اختصاص داد. اما شهرت جهانی ابولقود به عنوان یکی از مهم ترین اندیشمندان در مطالعات خاورمیانه حاصل کتاب او با عنوان «بازساختن زنان: فمینیسم و مدرنیته در خاورمیانه» (۱۹۹۸) بود که وی ویراستاری آن را برعهده داشت و تفکری بود جمعی از سوی زنان عمدتاً انسان شناس درباره سه کشور مصر، ترکیه و ایران.

پنداره اساسی ابولقود که در این کتاب آن را تشریح کرده است بر نبود دیدگاهی انتقادی و عمیق در نزد فمینیست های کشورهای خاورمیانه در رابطه با موضوع مدرنیته است. البته ابولقود پیش از هر چیز با این گروه اعلام همبستگی کرده و به دلیل واقعی بودن مشکلات زنان و موقعیت نابسامان آنها در بسیاری از زمینه ها، از تمایل گروه های فمینیست برای ایجاد وضعیت های انسانی بهتر برای همجنسان خود دفاع می کند. با این وصف وی معتقد است که دیدگاه های فمینیستی نتوانسته اند خود را چندان از باوری مطلق (و حتی نوعی خوش باوری و توهم) نسبت به خط عمومی تطورگرایی فیلسوفان روشنگر اروپایی نسبت به مفاهیمی چون «پیشرفت» و «تجدد» جدا کنند. چنین باوری در این گروه، و در معنایی عام تر در بسیاری از روشنفکران این کشورها، مانع از آن می شود که آنها بتوانند با نگاهی عمیق و انسان شناسانه و از درون، زندگی و افکار زنان را در اقشار مردمی و به دور از محیط های نخبگان درک کنند. در حقیقت این یک توهم است که تصور کنیم رابطه ای خودکار میان افزایش مشارکت سیاسی- اجتماعی زنان و تحول اندیشه ها و موقعیت های واقعی در زندگی آنها وجود داشته باشد، و یا اینکه بپنداریم هرگونه حرکتی در جهت افزایش مشارکت لزوماً به موقعیت «مناسب تر»ی می انجامد. حتی به رغم موقعیت های نامناسب و در بسیاری موارد زیر ستم زنان، ایجاد تصویری بدون انعطاف و جزم گرا از زن غیراروپایی و به ویژه زن مسلمان عرب به مثابه موجودی کاملاً منفعل، بی اراده و تحت ستم مردانه (و نه تحت ستم نظام های اجتماعی، سیاسی، اقتصادی سرکوب گر) گویای دیدگاهی ناقص و شکننده در این فمینیسم است که می تواند در نهایت به نتایجی کاملاً معکوس با اهداف مورد نظر منجر شود. تاکید ابولقود برآن است که حرکت از یک اندیشه تطوری روشنگرانه بنا بر مدل اروپایی ممکن است ما را به محدود کردن بحث موقعیت زنان به تقابل «درون/ برون» سوق دهد. به این معنا که تصور کنیم مشکل اساسی زنان همواره و در همه جوامع به قرار گرفتن اجباری آنها در حوزه «درون» مربوط می شود و بنابراین در صورت خروج آنها از این «درون» و ورودشان به «برون» تمامی مشکلات حل می شود. در حالی که در واقعیت نه فقط در بسیاری از جوامع اصولاً این تقابل به شکل یکسان و حتی محسوس وجود نداشته و به صورت مشابهی نیز احساس نمی شود، بلکه تغییر موقعیت های جنسیتی نیز در این تقابل لزوماً وضعیت را بهتر نکرده و حتی می تواند آن را برای زنان بدتر کند.

در نهایت ابولقود وضعیت فمینیست ها را در این کشورها، بسیار حساس ارزیابی می کند زیرا هم ناچارند با مشکلات واقعی زنان دست و پنجه نرم کنند و هم در معرض دستکاری نیروهای بیرونی قرار دارند که می توانند با ابزاری کردن حرکات آنها تصویری کاریکاتور مانند از زنان این کشورها ترسیم کنند. این امر نیز به نوبه خود می تواند به عاملی برای دخالت های بیرونی تا حد واژگون جلوه دادن موقعیت های درونی این کشورها و طرح نادرست مسائل آنها تبدیل شود. دخالت های بیرونی می توانند اشکال مختلفی داشته باشند که کمترین آنها ممکن است نوعی نفوذ فرهنگی و بالاترین آن ها دخالتی خشونت آ میز و کامل روی مدل اشغال نظامی باشد. اما مشکل اساسی در آن است که نظام های سیاسی- اقتصادی فاسد و زورگو اغلب با شناخت چنین موقعیت هایی می توانند با نوعی بازی روانی بدترین استفاده ممکن را از سنت ها انجام دهند تا حاکمیت خود را (که عموماً حاصل منافع مدرن در نظام جهانی است) حفظ کنند.

نمونه رژیم طالبان از این لحاظ بسیار گویا بود. این رژیم که خود برای تضمین منافع دولت های غربی در مقطعی خاص به وجود آمده بود، در مقطعی دیگر فواید خود را در این زمینه کاملاً از دست داد و برعکس به دلایلی دیگر بدل به مشکلی در مناسبات بین المللی گردید (تروریسم جهانی و فعالیت های آن به ویژه علیه آمریکا در کشورهای عربی و علیه روسیه در چچنستان) و بدین ترتیب نظام جهانی زمینه های برچیدن آن را فراهم کرد. با این وجود اگر این برچیدن با هدف اصلی آن یعنی ایجاد نظم در نظام جهانی اعلام می شد، صداقت بیشتری در آن وجود می داشت تا با مستمسک حقوق بشر و به ویژه آزادی زنان افغان. در متن زیر ابولقود در پاسخ به پرسشی درباره مشروعیت حمله آمریکا به افغانستان، به موضع اساسی مشروعیت غرب در تغییر دیگر فرهنگ ها برای تبدیل آنها به خود می پردازد، حرکتی که در واقع هدف هایی عموماً با سودمندی اقتصادی را دنبال می کند اما در عین حال زمینه را برای شانه خالی کردن از زیر بار مسئولیت های اساسی تر برای تغییر جهان نیز فراهم می کند:

«من همواره از خود درباره این مفهوم که ما باید زنان افغان را «نجات» بدهیم سئوال کرده ام و می دانیم که همین مفهوم بود که تا اندازه ای تهاجم آمریکا به افغانستان را توجیه کرد (خانم لورا بوش همسر پرزیدنت در نطق رادیویی خود بر این موضوع تاکید کرد) و به همین دلیل نیز فمینیست های آمریکایی و اروپایی در مقابل یورش آمریکا چندان موضع گیری نکردند. اما مشکل این مسئله «نجات دادن» در آن است که به تفکر برتری غرب وابسته است و آن را تقویت می کند. وقتی ما کسی را «نجات» می دهیم لزوماً باید او را از «چیزی» نجات بدهیم و به «چیز» دیگری برسانیم.

حال پرسش این است که درباره خشونت در این دگرگونی چه می توان گفت؟ و چه مفروضاتی درباره نتیجه این نجات یافتن وجود دارد؟ این خودخواهی را فمینیست ها باید مورد سئوال قرار دهند. در این مورد می توانیم موقعیت را به داخل خود آمریکا منتقل کنیم تا این گفتمان و رویکرد «میسیونری» را بهتر بفهمیم: تصور کنید اگر امروز یک باره زنان سفید پوست طبقه متوسط اعلام کنند که قصد دارند زنان سیاه پوست را از سرکوب شوهرانشان «نجات» دهند، چه اتفاقی خواهد افتاد و چه واکنشی را شاهد خواهیم بود؟

به گمان من بهتر است که به جای تلاش برای «نجات دادن» زنان در فرهنگ های دیگر به فکر عادلانه کردن روابط در جهان باشیم. البته همواره می توانیم از خود بپرسیم برای کمک به زنانی که در تلاش برای بهبود موقعیت زنان دیگر در جوامع خود هستند چه باید کرد و در اینجا می توان اتحادهایی با آنها برقرار کرد. اما این را نیز باید از خود پرسید که: ما که در بخشی از جهان با موقعیت ممتاز و قدرتمندی نشسته ایم چه مسئولیتی در موقعیت هایی که دیگران ناچار به تحملش هستند داریم؟ باید از خود بپرسیم چه باید کرد تا نفرت مردم از غرب دائماً از احساس نومیدی آنها به دلیل مشاهده بی عدالتی جهانی تقویت نشود؟ چنین اندیشه ها و حرکاتی بسیار مفیدتر از آن تمایل به «نجات بخشی» متاثر از تفکر میسیونری قرن نوزدهمی است.»

مطالب مرتبط