شایگان به مثابۀ تبلور همزیستی سطوح آگاهی

محمد امین قانعی راد

داریوش شایگان فیلسوف،دین پژوه و پژوهشگر فرهنگ در دومین روز بهار 1397 از میان ما رفت. شایگان در طی سال های پس از انقلاب در فضای آکادمیک حضور رسمی نداشت ولی در عرصۀ روشنفکری ایران تاثیری مستمر و جایگزین ناپذیر داشت.روشنفکران را به دو دسته می توان تقسیم کرد کسانی که بیشتر دغدغۀ حقیقت دارند و آنانی که برایشان دغدغۀ مردم مهمتر است. شایگان از گروه اول بود و همواره از تصور خود از حقیقت دفاع می کرد ولی با جزمیت فاصله داشت و شجاعانه در باب تصورات خود از حقیقت بازاندیشی و بازبینی می کرد.
اکنون آنچنان که اغلب رسم زمانه است باید در آثار او بیشتر کاوید و نسبت اندیشه های این فرهنگ پژوه با رشته های انسان شناسی، جامعه شناسی و مطالعات فرهنگی را آشکار تر ساخت. باید دید چگونه می توان علائق فکری او را به سنت مطالعاتی در آکادمی جاری ایران تبدیل کرد. او هم نظریه پرداز فرهنگ بود وهم شاهد تحول تاریخ ما. نظریات او گویا روندهای تاریخ ما را مستند می کرد از تاریخ ازلی ، اسطوره ای ،ثابت و اثیری ما در طی عصر میانه تا ورود به تاریخ در دوران مدرن و سرانجام زمانۀ تاریخ سیال و متحرک شهرهای اخیر ما در موقعیت پست مدرن.
گسترۀ نظریات او در طی پنج دهۀ اخیر از پدیدارشناسی هوسرلی و دیدگاه های هانری کُربن تا آخرین نظریات پسامدرن را دربر گرفت. شایگان با پدیدارشناسی آغاز کرد ولی برای فهم فرهنگ ایرانی از امکانات نظری دیگر نیز الهام گرفت. شایگان به یک معنا تاریخ تحول فرهنگ ما را در دیدگاه های نظری در حال تحول و متنوع خود صورتبندی کرد. از تاریخ اسطوره ای و هستی شناسی میتوسی مبتنی بر قومیت تا تاریخ الاهیاتی و تئوسی و مبتنی بر مذهب تا آستانه های تاریخ لوگوسی و عصری مبتنی بر خرد متعارف و سرانجام پیدایش تاریخ باز و اقتضایی به مثابۀ واحدی گشوده و در خویش و آبستن جهش های آفرینندگی انسانی . او که زمانی از دوگانگی فرهنگ شرقی و غربی(آسیایی و اروپایی) سخن می گفت،سرانجام دردو دهۀ اخیر به توصیف وضعیت اسکیزوفرنی فرهنگی و لزوم مهار آن پرداخت: «اسکیزوفرنی خواه نا خواه به وضعیت عادی بشریت ما تبدیل شده است ؛باید این وضعیت را پذیرفت ومهار کرد».به نظر شایگان در این جهان چند پارۀ پسامدرن می توان بر لبه تیغ زندگی کرد و در چندین مقام نواخت ، به جهان چند وجهی نمادها راه گشود و در عین حال با تغییرات روزگار رو به رو شد؛ می توان حق هر چیز را ادا کرد و به ویژه از ساده کردن و فروکاستن اجتناب کرد . او این «همزیستی سطوح آگاهی» را اسکیزوفرنی مهار شده می نامد . شایگان شخصاً به جهان های فرهنگی نا همزمان و دارای زمان های متفاوت حلقوی و خطی – تاریخی ، راه گشوده بود؛ او همچون سالک فرهنگ ها،زیر وبم فرهنگ های ایرانی،هندی و اروپایی و تفاوت های ظریف آن ها با همدیگر را تشخیص می داد. شایگان زیر آسمان های جهان زندگی کرده بود و از فرهنگ های گوناگون تجربۀ زیستۀ درونی داشت. اوفرهنگ ها را در تهران و قم و پاریس و دهلی و….زیسته بود؛
شایگان در برخورد با تحول زمانه،تفکر دوقطبی اولیه اش را در هم می شکند؛ او دو دنیای در برابر هم (یعنی آسیا در برابر غرب ) را در درون وجدان واحدی قرار می دهد ، وجدانی که به همین سبب از آگاهی شیزوفرنیک برخوردار است و دو زمان مندی متضاد را در کالبدی یگانه تجسد می بخشد او می گوید « این دو زمان در من با هم می زیند . چرا که من تجسد هر دوی آنها هستم ». به نظر او جهان کنونی آنچنان مختلط و رنگارنگ گشته است که یافتن یک لنگرگاه سکون و دیدی فراگیردرآن بسیار دشوار شده است و دیگر معادلات دو قطبی پیشین که مرزهای فرهنگی را مشخص و از هم جدا می کرد ، مانند ما و دیگران ، خودی و غیر خودی ، شرق و غرب ، شمال و جنوب ، عمیقا رنگ باخته است. در وضع کنونی جهان دیگر حتی نمی شود ادعا کرد تنها یک فرهنگ ناب می تواند به نیاز های مان پاسخ دهد.
شایگان همانطور که عناوین کتاب هایش نشان می دهد در جستجوی اقلیم های حضور و فضاهای گمشده بود. اوبه آمیزش افق ها و هرمنوتیک فرهنگ ها می اندیشید و از رابطۀ قطبی تا نفوذ فرهنگ ها را در زیر نگاه شکستۀ خود و اسکیزوفرنی فرهنگی مهار شده اش گرفته بود. آثار داریوش شایگان باید بیشتر مورد توجه فرهنگ پژوهان وجامعه شناسان ایرانی قرار گیرد.به گمانم شایگان در سال های اخیر به مفهوم مورد نظر زیگموند باومن یک جامعه شناس بود: جامعه شناس تفسیرگر. شایگان هر چند «درون بودگی»خود نسبت به فرهنگ خاص و محلی خود را از دست نداد ولی در عین حال فردی چند هویتی بود که می توانست فراسوی فرهنگ ها ایستاده و با این چشم انداز عناصر مختلف آن ها را به ملاقات با همدیگر ببرد. به نظر او در روزگار ما تماس های اندیشه ای ، حوزه های آمیزش افکار و اختلاط فرهنگ ها به شیوه بودن ما تبدیل شده است. در این شرایط وظیفه روشنفکران یافتن «پل های ارتباطی» بین علوم و فرهنگ ها و سنت های گوناگونی است که به ظاهر هیچ ارتباطی باهم ندارند. او که در ابتدا تحت نفوذ وسوسه های قانونگذارانۀ پدیدارشناسی قرار دارد، سرانجام به تفسیرگر فرهنگ ها تبدیل گشت. شادروان داریوش شایگان این توانایی را داشت که خود را به بالای شبکه های ارتباطی قرارگاه نظام های متفاوت فرهنگی برکشد بی آن که تماس خود را با «اندرون» آن ها از دست بدهد. در این رویکرد، هدف او فراتر از امتزاج افق ها، وسعت دادن به افق ها از طریق نشان دادن کثرت ذاتی فرهنگ ها و خصلت تکمیل متقابل آن ها، با حفظ مقامهای مختلف بود و نه دفع متقابل فرهنگ ها. روحش شاد باد.

مطالب مرتبط