بنيان هاي فلسفي خشونت و شرّ

ميان فيلسوفان، حكيمان و الهي دانان همواره اين پرسش، خلجان داشته كه هويت آزاردهنده يي به نام «شر» در پهنه آفرينش چه جايگاهي دارد؟ پديده «شر» اعم از شرور طبيعي و اخلاقي، حيات موجودات بويژه موجود انساني را همواره تهديد كرده است. اما فيلسوفان و متكلمان هريك بنا به ذايقه و سليقه فكري ـ فلسفي خود، ماهيت شر را درمعرض تعاريف گوناگون قرار داده اند. مقاله حاضر بر آن است تا با عبوري گذرا بر تاريخ فكر و فلسفه، نظريات سه گانه يي را در تبيين مقوله شر و خشونت عرضه كند.
گروه انديشه
شر آسيب جدي ناعادلانه يي است كه بر موجودات مدرك (انسانها) تحميل مي شود. دو نوع شر را مي توان تشخيص داد: شر طبيعي كه ناشي از عمل غيرانساني و شر اخلاقي كه حاصل عمل انساني است. مركز توجه تفكر اخلاقي شر اخلاقي است و سه تفسير عمده از آن ارايه شده است. در تفسير اول كه مبدع آن سقراط است، شر اخلاقي، انحراف از خير دانسته شده است، در تفسير دوم كه مورد تأييد اسپينوزاييان، رواقيون است شر به عنوان امر موهوم و در تفسير سوم كه در ابتدا لايب ننيس آن را مطرح كرد، به عنوان تقابلي ضروري براي وجود خير لحاظ شده است. در تفسير واقع بينانه بايد اين واقعيت را پذيرفت كه شر اخلاقي وجود دارد و بخش عمده يي از آن معلول رذايل مشترك انساني است كه همراه با فضايل، در نهاد انسان وجود دارد. اصولاً نسبت اين تركيب ـ تركيب خير و شر در نهاد انسان است.
۱ـ ماهيت شر
شر شديدترين نوع تقبيح است كه در واژگان اخلاقي ما در نظر گرفته شده است، قتل، شكنجه، بردگي، و تحقير طولاني مصاديق آن هستند. شر بايد مستلزم آسيب باشد و اين آسيب بايد به اندازه كافي شديد باشد تا توانايي عملكرد معمولي قربانيان آن دچار اختلال شود.
يكي از پرسشهاي اساسي فلسفه اخلاق اين است كه چه آسيبي عادلانه است؟ وجه مشترك پاسخ هاي متضاد به اين سؤال، عقيده مهم توازن اخلاقي است. بطور كلي آسيبي كه در جهت حفظ توازن اخلاقي باشد، عادلانه و آسيبي كه در جهت ايجاد عدم توازن باشد، غيرعادلانه است. كلي بودن اين توضيح موجب بروز اختلاف درباره اين مسأله شده است كه چه چيزي بالاخص آسيب تلقي مي شود و چگونه مي توان توازن اخلاقي را به بهترين وجهي حفظ كرد.
شر ممكن است نتيجه عمل انسان يا عمل غيرانسان باشد. شرايط جوي نامساعد كه باعث از بين رفتن محصولات كشاورزي و گرسنگي همگاني مي شود، نمونه يي از شروري است كه توسط عوامل غيرانساني به وجود مي آيد و معمولاً به آن شر طبيعي مي گويند. شروري مانند شكنجه انساني بي گناه كه نتيجه عمل انسان است شر اخلاقي ناميده مي شود. اين تمايز سنتي بين شر طبيعي و اخلاقي مفيد است. اما نبايد به نحو بسيار دقيق لحاظ شود، زيرا انسانها ممكن است خود از عوامل طبيعي باشند مثل زماني كه حامل و ناقل امراض هستند و شر حاصل از عامل طبيعي ممكن است سزاوار نكوهش اخلاقي باشد، به شرط آنكه شر قابل پيشگيري بوده و افراد مسؤول در پيشگيري از آن كوتاهي كرده باشند. باوجود اين مركز توجه تفكر اخلاقي، شر اخلاقي است زيرا احتمال كنترل آن توسط انسان از شر طبيعي بسيار بيشتر است.
نخستين موضوع هايي كه شر اخلاقي (بعد از اين [به جاي شر اخلاقي] فقط شر گفته مي شود) را مي توان به آنها نسبت داد، اعمال انساني است. نيات افراد عمل كننده و رسوم و سنتها نيز ممكن است شرارت آميز باشند، اما فقط به يك معناي اشتقاقي و فرعي. زيرا، نيات اگر منجر به اعمال شرارت آميز شوند، شرورانه هستند. بنابر اين شر درمعناي اوليه اش، اساساً مرتبط با واردآمدن آسيب جدي ناعادلانه به موجودات مدرك است و از آنجا كه ايجاد چنين آسيبي حاصل اعمال انساني است، بنابر اين تفسير شر بايد باتمركز بر اعمال انسان آغاز شود. واضح است كه دامنه اعمال شرارت آميز وسيع بوده و مسبب رنجهاي فراواني هستند. تبيين روشن اين واقعيت اين است كه انسان ها با انگيزه هايي همچون حرص، سنگدلي، رشك، غضب، تنفر ومانند آن تحريك مي شوند و اعمال شرارت آميز نمايانگر اين رذايل هستند. اما اين تبيين [به تنهايي] موضوع را روشن نمي كند، مگر اينكه درخصوص اين مسأله كه چرا در انسانها اين رذايل وجود دارد و به آن عمل مي كنند توضيح داده شود. انتساب رذايل به انتخاب انسان توضيحي ناكافي است، زيرا بسياري از رذايل نتيجه استعدادهاي ژنتيكي غيراختياري و شرايط ناسالم است و حتي اگر رذايل نتيجه انتخاب انسان باشد هنوز اين سؤال باقي مي ماند كه چرا انسانها رذايل را انتخاب مي كنند نه فضايل را.
۲ـ شر به عنوان انحراف از خير
از لحاظ فلسفي مؤثرترين تبيين از شر در اين نظريه سقراطي ريشه دارد كه هيچكس عمل شرورانه و آگاهانه انجام نمي دهد. تفكري كه در پس اين ادعا كه نادرستي آن ظاهراً آشكار است قرار دارد اين است كه انسانها معمولاً در انجام اعمالشان از آنچه به نظرشان درست مي آيد پيروي مي كنند. بنابر اين در تبيين اعمال شرارت آميز بايد گفت يا افراد نسبت به خير علم ندارند و اعمال شرارت آميز را به دليل اين عقيده اشتباه كه آن اعمال درست هستند، انجام مي دهند، يا درحالي كه خير را مي شناسند ناخواسته، از سر تصادف، اجبار يانوعي ناتواني، اعمال شرارت آميز را انجام مي دهند. در نتيجه چاره شر تعليم و تربيت اخلاقي است كه شناخت اصيلي از خير ارايه دهد و اراده انسان را براي انجام آن تقويت كند. اما اين نظريه سقراط مبتني بر يك فرض مابعدالطبيعي درباره ماهيت واقعيت و تأثير آن بر آرمان هاي انسان است. زيرا از آنجا كه تجربه انسان از جهان نشان مي دهد كه شناخت كامل اعمال و نيات خير، هماهنگ و سازگار با اعمال شرارت آميز است، پس بايد فرض كرد كه تجارب انساني فقط نمودها را آشكار مي كنند نه واقعيت را. بنابر اين، فرض مابعدالطبيعي كه ضروري است لحاظ شود، اين است كه اولاً وراي تجارب انسان از جهان كه به نظر مي رسد داراي بي نظمي و شر است. نوعي واقعيت حقيقي فرامحسوس وجود دارد كه در آن يك نظام اخلاقي حاكم است و ثانياً زندگي توأم با خير براي انسانها منوط به آن است كه بياموزند با نمودهاي فريبنده دچار گمراهي نشوند بلكه منطبق با آن نظام اخلاقي زندگي كنند. بنابر اين سقراط افلاطوني توضيح مي دهد كه شر به عنوان انحراف از خير، معلول ضعف انسان در شناخت يا ضعف در نيت (اراده) است كه باعث مي شود نمود را اشتباهاً به جاي واقعيت بگيرد. اين فرض مابعدالطبيعي و اين تبيين از شر كه اين فرض مستلزم آن است عمدتاً توسط آثار آگوستين و اكويناس از تفكر يونان به الهيات مسيحي منتقل شد. مسيحيت خلق نظام اخلاقي را كه حاكم بر واقعيت است به خداوند عالم مطلق، قادر مطلق و خيرمطلق نسبت داده و رواج شر را نشأت گرفته از تأثير ويران كننده گناه اوليه دانسته و مي گويد در نتيجه همين گناه، انسانها شر را به جاي خير انتخاب مي كنند و بدين طريق از سر عمد يا از روي ضعف به رقابت بانظام اخلاقي خداوند مي پردازند. هرچند نظريه مسيحيت درباره شر از زمان يونان تاكنون بر تفكر عرب استيلا داشته، با اين حال اگر از برخي تغييرات و تحولات دانش كلامي صرفنظر كنيم بايد اين نوع تفكر درباره شر را به عنوان نوعي اقتباس و شرح و بسط ويژه اين فرض مابعدالطبيعي و تبيين از شر كه نخست درافكار سقراط افلاطوني بيان شد در نظر بگيريم.
۳ـ شر به عنوان امر موهوم
ديدگاه اسپينوزايي ـ رواقي با افكار واقعيت شر سعي در اجتناب از انتقادات دارد. اين ديدگاه تصديق مي كند كه شر ظاهراً (به نظر مي رسد كه) وجود دارد، ولي مدعي است كه ظهور شر وهم و خيالي است كه انسانها به دليل اميال نابجا به آن تسليم مي شوند. چنين اميالي قانع كننده نيست زيرامغاير با نظام اخلاقي واقعيت است. واقعيتي كه لازم نيست آن را فرامحسوس فرض كنيم. اگر نابجا بودن اين اميال را تشخيص دهيم، آنگاه تجربه اجتناب ناپذير ناكامي حاصل از آنها به شكل ضايعات عاطفي كه به نادرستي شر تشخيص داده شده است تظاهر خواهد كرد. امتياز ديدگاه اسپينوزايي ـ رواقي اين است كه اگر شر واقعاً امري است موهوم نه واقعي، بنابراين اعتراض به ديدگاه سقراطي مبني بر ناتواني آن در تبيين واقعيت شر رفع مي گردد.
بي شك ديدگاه اسپينوزايي ـ رواقي درست است، زيرا چيزي كه به نظر شر مي آيد ممكن است شر نباشد و معرفت بيشتر نسبت به نفس و خويشتنداري بيشتر اين امكان را به وجود مي آورد تا از بسياري رنجهاي غيرضروري كه به دليل اشتباه گرفتن شر به جاي ناكامي حاصل از اميال نابجا پيش مي آيد اجتناب كنيم. اما اين ديدگاه فقط به منزله پيشنهادي براي كاهش (تسكين) برخي موارد شر بيان نشده بلكه به عنوان تبيين هر شري مطرح شده است و از اين جهت به دلايل چندي ناموفق است.
دليل اول اينكه نمي توان به نحو معقول قايل به نابجا بودن تمامي آرزوهاي انسان شد. زيرا طبيعت انسان مستلزم داشتن برخي اميال و ارضاي آنها است. اما غالباً اميال حقيقتاً بجا با شكست مواجه مي شوند و ناكام ماندن آنها غالباً منجر به آسيب جدي ناعادلانه مي شود و همين امر شر واقعي است كه نمي توان آن را با ارتقاي معرفت نفس و خويشتنداري تسكين و كاهش داد. دليل دوم اينكه تمايز بين شر واقعي و موهومي مبتني بر اعتقادات اخلاقي است كه ممكن است درست يا نادرست باشد. اين ديدگاه ملزم به اين باور است كه عقايد مربوط به وقوع شر همواره نادرست است. زيرا اگر برخي از شرور حقيقت داشتند، در آن صورت هيچ شري نمي توانست امر موهوم باشد. از طرف ديگر اگر عقايد مربوط به وقوع شر همواره نادرست بود، در آن صورت براي مثال اعتقاد به شر بودن شكنجه مردم بي گناه نيز نادرست بود. اما اينكه چنين عقايد اخلاقي بنيادي، درست تلقي شود شرط لازم اخلاق و در واقع شرط لازم زندگي مدني است. بنابراين واهي دانستن شر با طبيعت انسان، اخلاق و زندگي مدني سازگار نيست.
۴ـ شر به عنوان تقابل ضروري با خير
كوشش ديگر براي تبيين شر، ديدگاه لايب ـ نيتزي است كه واقعيت شر راپذيرفته ولي استدلال مي كند شري كه وجود دارد، حداقلي است كه براي وجود خير ضروري بوده و ميزان آن بمراتب از خير موجود كمتر است. بنابراين شر هزينه يي است كه براي منافع فراوان حاصل از خير پرداخت مي شود. در پس اين نظريه اين فرض نهفته است كه خير فقط در تقابل با شر مي تواند وجود داشته باشد. اما آنچه درخصوص پديده هايي كه مستلزم جنبه هاي متضاد هستند صادق است، درمورد خير و شر صادق نيست. بي معني است كه فرض كنيم مهرباني فقط در صورت وجود قساوت و آزادي فقط در صورت وجود استبداد مي تواند وجود داشته باشد. بنابراين مدافعان اين نظريه به معناي شناخت شناسانه يي از تقابل گرايش پيدا مي كنند، آنان مي گويند وجود شر لازم است تا بتوان خير را به عنوان خير درك كرد. مشكل در اينجاست كه حتي اگر به نوعي تقابل براي درك [خير] نياز داشتيم، براي ايجاد اين تقابل نيازي به وجود شر نبود. حتي در تقابل با تصاوير خيالي شر مي توان بدرستي خير را درك كرد.
براي مثال لازم نيست كاري كنيم افراد واقعاً تكيده و بيمار شوند تا ما درك روشني از سلامتي افراد داشته باشيم. به همين ترتيب براي درك خير لازم نيست خير در تقابل با شر قرار بگيرد، زيرا امر خنثي يا لااقتضا بخوبي به عنوان نوعي تقابل عمل خواهد كرد. مرگ افراد در خواب بدون اينكه بيش از حد دچار عذاب شوند، كافي است تا درك ما را از خوبي زنده بودن ارتقا بخشد.
۵ـ مواجهه با شر
احتمالاً روشن است كه كوششهاي مختلفي كه براي تبيين شر شده از مهمترين دستاوردهاي فلسفه غرب نيست. فلاسفه در تمام اين تبيين ها با اين فرض شروع مي كنند كه خير مهم و اساسي است و بنابراين به عبث سعي مي كنند عموميت شر را تبيين نمايند. تقريباً نمي توان از اين نتيجه اجتناب كرد كه تاريخچه اين مسأله مملو از استدلالهاي نادرست و احساسي است. در يك تبيين معقول از شر بايد واقعيت و عموميت شر تصديق گردد و تشخيص داده شود كه اغلب اين شرها كه مانع خوشبختي و كاميابي انسان هستند توسط انسانهايي به وجود مي آيند كه شيطانهاي اخلاقي نيستند بلكه مردم معمولي هستند كه به امور روزانه خود مشغولند.
شخصيت چنين مردمي آكنده از فضايل و رذايلي است كه با يكديگر در كشمكش هستند. اينكه در انسان گاهي فضايل غلبه پيدامي كند و گاهي رذايل منوط به عوامل متعددي است، از جمله: سختيهايي كه انسان با آن مواجه مي شود، سنتها و رسومي كه رفتار او را هدايت مي كنند و توانايي، فرصت و انگيزه يي كه او براي تفكر اخلاقي دارد. طبيعت انسان آميزه يي از هر دو است، نه فقط خير است نه فقط شر. در درجه اول نسبت اين تركيب است كه مشخص مي كند چه مقدار شر را افراد معين در موقعيتهاي خاص انجام مي دهند نه معرفت و نيات فاعل. جست وجو براي يافتن تبييني مابعدالطبيعي در خصوص اين واقعيت پيش پا افتاده، انحرافي است از اين وظيفه اخلاقاً ضروري كه با اصلاح شرايط و شخصيت فاعلهاي اخلاقي خاص، شر را كاهش دهيم.
مآخذ:

.۱ Routledge. Encyclopedia of Philosophy، Volum 3. .۱۹۹۸ PP463 – 466
General Editer Edward CRaig

روزنامه شرق

مطالب مرتبط