فیلسوفان پیش‌سقراطی و اندیشه‌ عدالت

در گذر از اندیشه‌ اسطوره‌ای به اندیشه‌ عقلانی و در نگرورزی‌های فلسفی آغازین، از نام اسطوره‌ای الهه‌ عدالت (dike)، تدریجا” مفهوم یونانی عدالت (dikaiosyne) شکل می‌گیرد. تلاش در تبیین مفهومی، نخستین بار نزد آناکسیماندر (Anaximander) فیلسوف ملطی سده‌ی ششم پیش از میلاد متجلی می‌گردد. از استاد وی تالس (Tales) نوشته‌ی مکتوبی در دست نیست، اما از آناکسیماندر دو پاره‌ی مکتوب موثق به صورت گزینسخن بر جای مانده، که در عین حال نخستین نوشته‌ی یونانی به نثر است.

 

یکی از گزینسخن‌ها به خاستگاه همه‌ی هستنده‌های مشتق از امر ناکرانمند اختصاص دارد و دیگری تصریح می‌کند که عدالت جزو ذات همه‌ اشیاء است، زیرا آنها در صورت بی‌عدالتی نسبت به یکدیگر، طبق نظم زمان سزاوار توبه و انتقام خواهند بود. آناکسیماندر بر این اندیشه بود که هستی و نظم یا «هستن و بایستن» امری واحد را تشکیل می‌دهند. برای وی، برجاهستی، بیانگر حق برجا بودن و ادعایی برای موجودیت خویشتن است. بنابراین باید دیگری را در آنچه که هست و آنگونه که هست محق دانست.

 

واژه‌ عدالت نزد هراکلیت (Heraklit) دیگر فیلسوف یونانی و شاید مهمترین فیلسوف پیش‌سقراطی دارای بار معنایی متفاوتی است. هراکلیت همه چیز را در حرکت و تحول می‌دید. برای او همه‌ی رویدادها تحت تسلط قانونی جهانی که وی آن را خرد جهانی (لوگوس) می‌نامید قرار داشت. نزد هراکلیت برای نخستین بار عدالت به مفهوم طبیعی آن، از عدالت به مفهومی که انسان آن را بنیاد می‌گذارد تفکیک می‌گردد. به این اعتبار می‌توان هراکلیت را اندیشه‌پرداز نخستین آموزه‌ی عقلانی درباره‌ی عدالت و حق‌طبیعی دانست. هراکلیت قانون و طبیعت را در وحدتی ذاتی می‌دید، اما به عقیده‌ی او روح اندیشنده قادر به دیدن تفاوت‌های میان آنها نیز می‌باشد. به نظر هراکلیت همه چیز در طبیعت برای خردجهانی زیبا، نیک و عادلانه است و فقط نزد انسانهاست که برخی امور و پدیده‌ها زشت و بد و ناعادلانه دیده می‌شوند و این امر ناشی از محدودیت توانش درک آدمی است. تفسیر دیگر از این سخن هراکلیت آن است که عدالت نزد انسانها امری نسبی است. همین اندیشه است که بعدها نزد فیلسوفان سوفسطایی یا سوفیست‌ها به عنوان یک استدلال سیاسی کانونی مورد استفاده قرار می‌گیرد.

سوفیست‌ها نه تنها مانند هراکلیت همه چیز را در حرکت می‌دیدند، بلکه همه چیز را نسبی می‌دانستند. به عقیده‌ی آنان نه لوگوس، بلکه انسان معیار و میزان همه چیز است. به همین دلیل سوفیست‌ها حقیقت عینی و مطلق را نفی می‌کردند، چرا که معتقد بودند حقیقت از آنجا که مشروط و منوط به فاعل شناسا (سوبژکت) است، تنها می‌تواند نسبی باشد. بنابراین حق برای آنان تنها می‌توانست حق موضوعه، یعنی حقی باشد که جمعی در مورد آن به توافق رسیده‌اند. به این اعتبار، اکثریت باید تعیین کند که چه چیز برابر و چه چیز نابرابر است. و این عالی ترین اصل حقوقی است که نسبت به امر برابر با برابری و نسبت با امر نابرابر مطابق آن رفتار شود.

اما اکثریت برای دچار نشدن به خودکامگی، با کدام معیار و سنجیدار می‌تواند تعیین کند که چه چیز برابر و چه چیز نابرابر است؟ این پرسش کانونی مربوط به عدالت و فلسفه‌ی حق، با شدت و حدت تمام در اندیشه‌ی یونان باستان مطرح بود و بعدها در ژرفکاوی‌های افلاطون و ارسطو بطور مبسوط به آن پرداخته شد. به عبارت دیگر، اندیشه‌ی یونانی درباره‌ی عدالت، با افلاطون و ارسطو به اوج خود رسید.

بهرام محیی

مطالب مرتبط