نسبيت نقش بر آب مى شود! (يادمان نخستين سالگرد درگذشت دنالد هربرت ديويدسن)

روز دوشنبه ۳۰ آگوست، مطابق با ۹ شهريورماه، مصادف بود با اولين سال درگذشت دنالد هربرت ديويدسن (دونالد ديويدسون)، فيلسوف تحليلى و متفكر برجسته آمريكايى. وى در سال ۲۰۰۳ ميلادى پس از سپرى كردن هشتاد و شش سال چشم از جهان فروبست. ديويدسن درطول حيات فكرى خود در سنت فلسفه تحليلى، تأثير به سزايى داشت و با آراى خود، در شكل دادن به سمت و سوى اين جريان فلسفى، نقش مؤثرى ايفا كرد.

دونالد ديويدسون
دونالد ديويدسون

متن حاضر ضمن تأكيد بر كليت سنت فلسفى اى كه ديويدسن درآن به تفكر پرداخته است، و زندگى او، يكى از مهمترين آراى اين فيلسوف تحليلى برجسته را ـ كه به جرأت مى توان او را يكى از بزرگترين فلاسفه تحليلى معاصر به شمار آورد ـ در مختصات كلى آراى وى به اختصار شرح مى دهد.
«دنالد هربرت ديويدسن (Donald Herbert Davidson) فيلسوف تحليلى معاصر به تاريخ ششم مارس، سال ۱۹۱۷ در اسپرينگ فيلد ايالت ماساچوست آمريكا زاده شد.
ديويدسن تحصيلات ابتدايى خود را در همان ايالت پى گرفت وخيلى زود در دوران دبيرستان به مطالعه آثار فلاسفه اى چون نيچه و كانت و افلاطون روى آورد. او با مطالعه اشعار و داستانهاى كوتاهى كه ناشى از نگره هاى شك انگارانه بود. به انديشه ورزى فلسفى علاقه مند شد و شك گرايى را به عنوان يك موضوع فلسفى مورد توجه قرار داد و همواره به عنوان يك مسأله فربه به آن پرداخت. او تحصيلات دانشگاهى خود را در دانشگاه هاروارد آغاز كرد و درجه دكتراى خود را در رشته فلسفه به سال ۱۹۴۹ از همين دانشگاه اخذ كرد و در طول حيات آكادميك خود در دانشگاههاى متعدد، از جمله استنفورد، پرينستون، شيكاگو، كاليفرنيا و بركلى تدريس كرد.
وى به تأثير از كارنپ، تارسكى، ويتگنشتاين و كواين به تفكر در حوزه متافيزيك تحليلى پرداخت و نظريات وسيعى را در حوزه فلسفه زبان، ذهن و معرفت شناسى تحليلى عرضه كرد كه از جمله آثار وى مى توان به «تحقيقاتى در باب كنش و رخداد»، «معناشناسى زبان طبيعى» و «مسائلى درباب صدق و تأويل» اشاره كرد. گفتنى است او چون بسيارى از ديگر فلاسفه تحليلى كتابى واحد و منسجم به نگارش درنياورد و تمامى آثارى كه از وى به جاى مانده است، مجموعه مقالات وى را شامل مى شود. با اين وصف هر يك از مقالات او تأثير به سزايى بر جريان فلسفه تحليلى داشته است و بسيارى از ديگر فلاسفه تحليلى متأخر از او را تحت تأثير قرار داده است كه از آن جمله مى توان به جان مك داول، مارك پلاتس و كالين مك گين اشاره كرد. اين نوع كار فلسفى، ديويدسن را بيش از هر چيز يك فيلسوف جدى دانشگاهى نشان مى دهد كه هرگز به دنبال مخاطب عام نبوده است. با اينكه وى به يك چهره جهانى و قابل توجه براى همه بدل شده است؛ اما به واقع نمى توان او را يك متفكر مردمى به شمار آورد. او فلسفه را وارد حوزه عمومى نكرد و هيچگاه از زمينه هاى تخصصى فلسفى، مانند فلسفه زبان و فلسفه ذهن دور نشد. ديويدسن ترجيح مى داد كه بحث هاى فلسفه را در همان محدوده هاى تخصصى اش پى بگيرد.
با اين وصف هر يك از مقالات او توانسته است عاملى تأثيرگذار در سنت تفكر تحليلى باشد. تا جايى كه نمى توان انكار كرد كه ديويدسن براى فردى كه در فضاى فلسفه اواخر قرن بيستم كار مى كند، به عنوان چهره اى بزرگ و غولى فلسفى مطرح بوده و هست. با اين وصف او كوهنوردى حرفه اى بود كه به هنر علاقه ويژه داشت و از اين ميان پيانو را با مهارت تمام مى نواخت.
ديويدسن به همراه كوآين، از جمله متفكرينى است كه اساس بحث هاى فلسفى و معرفت شناختى خود را بر تحليل معناشناختى زبان قرار داده و از اين منظر ضمن گرايش به نظريه صدق تارسكى به فلسفه ذهن و آراى چامسكى درباب زبان نيز پرداخته است.
ديويدسن همچون لودويك ويتگنشتاين، با اين ديدگاه كه ما اول با داده هاى حسى روبرو مى شويم. آن گاه آنها را در ذهن پردازش مى كنيم و در نهايت به اشكال زبانى بيان مى كنيم، به شدت مخالف بود. وى با توجه به آراى ويتگنشتاين در رساله فلسفى ـ منطقى او به بسط نظريه معناى خودپرداخت و چون پوزيتيويست ها، معناى يك جمله را به صدق آن تحويل كرد؛ البته با اين قيد كه صدقى كه ديويدسن از آن سخن مى گفت بيش از هر چيز به نظريه صدق تارسكى نزديك بود. شرط صدق يك گزاره براى او شرط تجربى تحقيق پذيرى (آن چيزى كه پوزيتيويست ها از آن سخن مى گفتند) نبود. تا جايى كه حتى مى توان به يك معنا او را مخالف تجربه گرايى كلاسيك دانست. او به دنبال كواين از جزم هاى تجربه گرايى سخن گفت. (۱)
كواين كه خود يكى از بزرگترين فلاسفه تحليلى به شمار مى رود از دو جزم تجربه گرايى سخن به ميان آورد. او دو حكم جزمى تجربه گرايى كلاسيك را «تحويل گرايى» و «تفكيك بين گزاره هاى تحليلى و تركيبى» دانست. يعنى دقيقاً آن دو حكمى كه مبناى محكمى براى اعضاى حلقه وين (پوزيتيويست هاى منطقى) بود. تجربه گرايان راديكال براين باور بودند كه هر گزاره معنادار را مى توان به صورت بى واسطه به زبان تجربى و حسى تحويل كرد.
چنين گزاره هايى هرگز ابطال نخواهند شد. ضمن اينكه بين گزاره هايى كه معنا و به عبارتى صدقشان وابسته به جهان خارج است (گزاره هاى تركيبى) و گزاره هايى كه معنا و صدقشان وابسته به ساخت جمله است (گزاره هايى تحليلى) تمايز وجود دارد. سابقه تفكيك بين گزاره هاى تحليلى و تركيبى به لايب نيتس مى رسد البته كانت اين موضوع را به شكل امروزى آن بسط داده است. خلاصه قضيه به اين صورت است كه بعضى از جملات به اعتبار معنى لغات و خود زبان صادق هستند.
( تحليلى هستند) و بعضى ديگر به اعتبار جهان خارج صادق هستند (تركيبى هستند).
«كانت»، «فرگه» و «كارناپ» درباره اين موضوع بسيار سخن گفته اند. از آنجايى كه آنها به مبناى تجربى معتقد بودند، اساس فلسفه خود را براين مقوله بنيان نهادند. تا آنجا كه حتى درمقابل گزاره هاى منطقى و رياضى كه بدون مبناى تجربى، يقينى هستند؛ گفتند: قضاياى منطقى و رياضى، قرارداد هاى زبانى هستند كه مى توان آنها را به جملات تحليلى، تأويل كرد. بنابراين منطق و رياضى به دلايل زبانى، صادق هستند.
كواين اين مسأله را رد كرد و خط بطلان برآن كشيد. وى معتقد بود كه زبان هميشه در عالم خارج، به شكلى مطرح است و بسيارى از جملات علم، تحليلى نيستند. بنابراين هميشه سهمى از جهان خارج در جملاتى كه به كار برده مى شود، وجود دارد. كواين «تحويل گرايى» و «تفكيك بين گزاره هاى تحليلى وتركيبى» را جزم هايى دانست كه تجربه گرايى در دام آن افتاده است.
ديويدسن كه خود شاگرد كواين و متأثر از وى بود ، ضمن توجه به اين دو حكم و پرداختن به آنها ، تصريح مى كند كه اين دو موضوع مطلب مهمى نيست كه اولويت واهميت زيادى داشته باشد؛ بلكه مسأله اساسى اى كه تجربه گرايى نتوانسته از چنبره آن خلاص شود ، دوگانگى يا ثنويتى است كه بين چارچوب ومحتوا قائل شده است . ديويدسن «دوانگارى بين چارچوب و محتوا» را جزم سوم واصلى تجربه گرايى نام مى نهد.
حال بايد ديد كه اين دوگانه انگارى وتمايز بين چارچوب ومحتوا كه ديويدسن از آن به عنوان جزم سوم تجربه گرايى نام مى برد چيست؟ براى شرح اين موضوع بايد ديد كه از نظر ديويدسن چارچوب مفهومى (Conceptual Scheme) چيست و چه ربطى به تجربه و ادراك حسى كه محتواى موردنظر است مى يابد؟
در بسط معناى چارچوب مفهومى مى توان چنين گفت كه عده اى براين باورند كه وقتى نظريه اى علمى مطرح مى شود، بايد آن را در قالب سلسله اى از مفاهيم بيان كرد كه اين مفاهيم در جهان خارج وجودندارد. مثلاً سرعت يا اندازه وحركت به معنايى كه در فيزيك استفاده مى شود، در عالم خارج وجود ندارد؛ اين ما هستيم كه آنها را در قالب سلسله اى از مفاهيم بيان مى كنيم.
نظريه چارچوب مفهومى مى گويد ما يك عنصر ذهنى (Subjective) و يك عنصر عينى (Objective) داريم. به نظر مى رسد مفاهيم يا عناصر ذهنى با جنبه شخصى اى كه دارند در زبان نمود مى يابند. درمقابل عناصر عينى به جهان مربوط مى شود. به اين معنى ما داده هاى حسى وتجربى خود را به واسطه عناصر ذهنى به يكديگر پيوند مى دهيم و يك نظريه تجربى را صورتبندى مى كنيم . پس نگره هاى تجربه گرايانه راديكال، درك مجموعه اى از عناصر عينى را به عنوان محتواى تجربه به واسطه چارچوبى از معقولات ذهنى ميسر مى دانند. اين چارچوب معقولات همان چيزى است كه ويلفرد سلرز، ديگر فيلسوف تحليلى معاصر، آن را «اسطوره امور مسلم» (The myth of given) نام مى نهد و رد مى كند. ديويدسن هم اين دوانگارى ذهن و عين را به عنوان يك حكم جزمى تجربه گرايى رد مى كند. او مى گويد كه هيچ صورتبندى كاملى براى تفكيك مشخص بين آنچه عامل شناسى يا سوژه به واسطه زبان از خود جعل مى كند ومصداق عينى وخارجى تجربه او وجود ندارد. بدين معنى ما امكانى براى تفكيك داده هاى حسى با زبان نداريم. به عقيده ديويدسن حتى با وجود نفى دو جزم تجربه گرايى كه كواين از آن سخن به ميان آورده است، يعنى «تحويل گرايى» و «تمايز تحليلى وتركيبى » باز هم اين مشكل و دوگانه انگارى بين چارچوب ومحتوا همچنان وجود دارد. به همين دليل او اين دوگانه انگارى را جزم سوم تجربه گرايى نام نهاد. جزمى كه به واسطه آن چنين پنداشته شده كه همواره يك چارچوب مفهومى وجود دارد كه به تجربه و ادراكات حسى ما سامان مى بخشند و از اين منظر بى واسطه به زبان ارتباط مى يابد. به زعم ديويدسن، چنين نيست كه طرح هاى مفهومى جنبه اى كاملاً ذهنى داشته باشند كه در مقابل جنبه اى عينى وتجربى قرار بگيرند ومستقيم به آن تجربيات سامان دهند، بلكه اساساً اين دو با هم در تعامل هستند. به اين صورت در توصيف ديويدسن از معرفت و تأويل (Interpretation) ، چنين تمايزى رد مى شود.
ديويدسن به صراحت مى گويد: «مى خواهم براين نكته اصرار بورزم كه اين دوگانگى طرح ومحتوا را يعنى دوگانگى دستگاه نظم بخش و چيزى كه در انتظار است تا نظم بپذيرد، نمى توانيم معقول و قابل دفاع سازيم. اين دوگانگى ، خود يك اصل جزمى تجربه گرايى ؛ يعنى اصل جزمى سوم است . اين اصل جزمى سوم و چه بسا آخرين اصل جزمى؛ را اگر كنار بگذاريم روشن نيست كه چيزى خاص باقى بماند كه آن را تجربه گرايى بناميم». (۲)
وى با تأكيد براينكه اين دوگانگى تجربه گرايانه در طول تاريخ علم به صورتهاى گوناگونى مطرح شده آنها را رد مى كند و در نهايت به زيبايى بيان مى كند كه «بدون اين اصل جزمى [دوگانگى چارچوب و محتوا…] نسبيت نقش برآب مى شود؛ البته صدق جملات نسبت به جملات نسبى مى ماند؛ اما تا آنجا كه ممكن است، [اين صدق] عينى است . با دست كشيدن از دوگانگى طرح وجهان [چارچوب ومحتوا] ما اين جهان را كنار نمى نهيم؛ بلكه تماس بى واسطه با اشياى آشنا را كه رفتار عجيب وغريبشان جملات و عقايد ما را راست يا دروغ [صادق و كاذب] مى سازند مجدداً به اثبات مى رسانيم ».(۳)

پى نوشت:
۱ ـ آشنايى اوليه با سه جزم تجربه گرايى كه دوتاى آن توسط كواين وسومى توسط ديويدسن مطرح شده وتقرير اين جزم ها، دراين متن را وام دار بيان شفاهى دكتر ضياء موحد هستم.
۲ ـ ديويدسن، دانلد؛ «درباره همان مفهوم طرح هاى مفهومى »؛ ترجمه عليرضا قائمى نيا؛ فصلنامه ذهن، شماره ۱۴؛ صفحه ۱۳۰.
۳ ـ همان . صفحه ۱۳۹.
منبع:روزنامه ايران 11/6/1383

 

مطالب مرتبط