ما و جهانی شدن

دكتر عماد افروغ
بازنويسي: رضا ثاني

اين نوشتار متن سخنراني دكتر عماد افروغ در همايش جهاني شدن در دانشگاه صنعتي شريف مي باشد كه با همكاري كانون برگزار شده است.

1- نگاه كل گرايانه به جهاني شدن
در موضوع جهاني شدن مايل هستم بيشتر در خصوص مؤلفه هاي فرهنگي صحبت كنم، اما چنانكه مي دانيم جهاني شدن پروژه اي فرهنگي، اقتصادي، سياسي و اجتماعي است. من سعي مي كنم در ابتدا دريچه ورود خود به بحث جهاني شدن و زاويه نگاهم به آن را مشخص كنم چرا كه بر خلاف جمعي از دوستان كه اسير جزئيات مي شوند، عادت نكرده ام اسير جزئيات شده و آموخته ام كه نگاهي فلسفي و معرفتي داشته باشم، نگاهي از بالا به مسايل كه كلان نگر و دقيق باشد. اين نگاه با نگاه جزئي نگرانه تفاوت زيادي دارد و اساساً اعتقادم بر اين است كه اشكال عمده علوم انساني از همين نگاه جزئي نگر ريشه گرفته است. اين امر، خود به علوم انساني سكولار باز مي گردد كه ريشه در جزئي نگري دارد.
در واقع از مؤلفه هاي اصلي اين علوم انساني، كه تمام افتخارش نيز در همين است، انقطاع از فلسفه است. اين قضيه خود نياز به يك بحث معرفت شناختي مستقل دارد تا پيش فرض ها و خاستگاه هاي تاريخي آن مشخص شود. من اصلاً به معرفت هاي عقلاني نگاه كثرت گرا ندارم و به هيچ وجه معقتد نيستم كه معرفت ها جايي بايد به همديگر متصل شوند. نگاه من ملاصدرايي است كه به جاي اشتراك لفظي، اشتراك معنوي را برگزيده، اصالت وجود را بر اصالت ماهيت متقدم مي دارد و به وحدت در عين كثرت پايبند است. اين يكي از مواردي است كه حكمت ملاصدرايي و انديشه ملاصدار، كارايي و عمق خود را نشان مي دهد.
اين نگاه جزئي نگرانه و حس گرايانه، اساساً پروژه اي است كه ريشه در مدرنيته و روشن فكري دارد كه بنده و ديگران از منتقدين سرسخت آن هستيم. با نگاه از اين زاويه، قادر به پيش بيني خيلي چيزها خواهيم بود و خيلي بحران ها را مي توان پيشاپيش حدس زد كه در صورتي كه اسير جزئيات شويم هرگز به درك آنها قادر نخواهيم بود. شبيه داستان فيل در مثنوي مولانا، شخصي كه به پاي فيل دست مي زند آن را ستون مي پندارد، فردي كه به گوشش دست مي زند خبر از بادبزن مي دهد و … هركسي متناسب با جزئيات، حرفي مي زند اما آنكه از بالا نگاه مي كند متوجه مي شود كه با فيل سرو كار دارد. پس نخست بايد نگاه خود را به جهاني شدن مشخص كنيم. نگاه من از زاويه فلسفي و بيشتر نگاهي معرفتي است. بسياري دوست دارند كه جهاني شدن را به عنوان يك مساله اقتصادي تحليل كرده و براي اين كار ، مجموعه اي از آمار و ارقام اقتصادي ارائه مي كنند.
با آنكه رشته تحصيلي بنده جامعه شناسي است و در اين علم هم مدرك گرفته ام و در عين حال استناد به آمار و ارقام راحت تر است، اما به هر صورت بدين نتيجه رسيده ام كه راه چاره در تغيير نگاه جامعه شناختي است. پس اولين نكته مورد توجه من اين است كه جهاني شدن را از زواياي مختلفي (فلسفي، اقتصادي، جامعه شناختي) مي توان مطالعه كرد اما نگاه بنده نگاهي فلسفي – جامعه شناختي است.

2- قرائت هاي مختلف از جهاني شدن
وقتي مي گوييم جهاني شدن؛ بايد مشخص كنيم كدام جهاني شدن؟ چرا كه از جهاني شدن تعابير مختلفي شده و قرائت هاي مختلفي از آن وجود دارد. در عين حال مضاميني هم در مجموع اين قرائت هاست كه در مفهوم جهاني شدن مشترك است. پس بنابر اين نخست بايد مشخص كنيم كدام جهاني شدن ؟ يك جهاني شدن مصطلح داريم كه بايد بيشتر به آن پرداخت، تعدادي مضامين مشترك هم داريم كه حكايت از نوعي نگاه هست كه اين را بيشتر ترجيح مي دهم. اگر چه ممكن است كسي با “جهاني شدن” از نوع Globalism موافق باشد اما با جهاني شدن از نوع Globalization مؤافق نباشد.
ممكن است بنده هم اين اعتقاد را داشته باشم كه عناصر جهاني شدن به هم مرتبط اند و بنابراين بايد يك نگاه جهاني به عالم داشته باشيم و براي كل جهان برنامه داشته باشيم. براي مثال در زمينه سياست، بايد جهاني انديشيد و پذيرفت كه نوعي وابستگي متقابل در عالم حكم فرماست. همة اجزاء عالم به هم مرتبط اند و آن كسي موفق است كه به اين وابستگي متقابل بين اجزاي مختلف عالم توجه داشته باشد. اما اين الزاماً جهاني شدن نيست. جهاني شدن، نياز به برخوردي جامع تر دارد.
حتي ممكن است تصور شود كه من از جهاني شدن دفاع مي كنم در حالي كه به هيچ وجه با اين جهاني شدن مصطلحي كه بر سر زبانهاست، سازگاري نداشته باشم. به لحاظ معرفتي اين ادعا را دارم كه فقط و فقط يك جهاني شدن امكان وجودي دارد. بحث من فقط و فقط در مورد اين امكان وجودي و سازگاري با عالم و همچنين خالق است، كه خود به يك بحث مستقل معرفت شناسي نياز دارد.
بر اين مبناء جهاني شدن ديني، تنها جهاني شدن محتمل و واقعي و حقيقي است. صحبت از جهاني شدن بدين معنا است كه اصولي جهان شمول بايد وجود داشته باشد تا در سراسر عالم حاكم شود و همه انسانها آن را بپذيرند. پس جهاني شدن با نوعي جهان شمولي همراه است و چه كسي مي تواند مدعي جهان مشموليت شود. به لحاظ معرفت شناسي و هستي شناسي كمتر كسي به اين نكته توجه مي كند.
حقيقتاً چه انديشه و چه گروهي مي تواند ادعاي جهان شمولي داشته باشد؟ اومانيست ها كه مي گويند ما انسان را جانشين خدا كرده ايم، نمي توانند ادعاي جهاني شدن بكنند چرا كه اگر خدا را ناديده گرفتند و انسان را جايگزين او كردند، انسان را هم ناديده گرفته اند. تاريخ فلسفي اجتماعي غرب، گواه اين مساله است كه اگر شما خدا را به مسلخ گاه برديد انسان را هم به مسلخ گاه برده ايد. اين واقعيتي است كه ديگران هم گفته اند و آن را تكرار نمي كنم. شما در صورتي مي توانيد از حق بشر دفاع كنيد كه از حق خالق او هم دفاع كنيد. بسياري از مدرن ها مدعي هستند و درست هم مي گويند كه مدرنيسم خدا را كشت و ما هم انسان را كشتيم.
به هر حال لازم است مباحث فلسفي و تعابير مختلف را كنار گذاشته و وارد جهاني شدن مصطلح شويم، يعني همين Globalization. بنا براين در اين بحث مي خواهيم جهاني شدن را به عنوان مقوله اي اجتماعي بررسي كنيم و كاري به مباني فلسفي آن نداشته باشيم . وقتي شما به عنوان يك جامعه شناس مي خواهيد يك پديده اجتماعي را مطالعه كنيد، فقط يك جزء از آن را گرفته و نگاهي سيستماتيك به آن مي اندازيد. برخورد اجتماعي، نوعي برخورد سيستماتيك است كه مباني معرفتي و فلسفي خاص خودش را دارد. در ارتباط با جهاني شدن، بعضي نگاه جزئي نگر و بعضي نگاه جامع نگر دارند. بعضي آن را به عنوان يك واقعيت حزئي و منفرد ديده اند و برخي به عنوان يك رويداد اجتماعي و يك نظام اجتماعي.
بنابراين در اين بحث مولفه هاي مختلفي مطرح مي شود. اما كمتر كسي پيدا مي شود كه آنها را در يك ارتباط سيستماتيك با هم مطالعه و بررسي كند. ما مي خواهيم ببينيم نگاه جزئي نگرانه به جهاني شدن چيست و يك برخورد جامع نگر و سيستماتيك با جهاني شدن چگونه است؟ آن چيزي كه مربوط به خود ماست مباني معرفتي و فلسفي و مباحثي است كه خيلي هم مبنايي است. اما خيلي از متفكران غربي با جهاني شدن برخورد جزئي نگر داشته اند.

3- بعد ارتباطی جهاني شدن
آنهايي كه برخورد جزئي نگر با جهاني شدن دارند، صرفاً بعد ارتباطاتي آن را مي بينند. مالكوم واترز از اين دسته است و بر اين بعد تأكيد دارد و تعابير و تعاريفي از آن ارائه مي دهد. اين بعد ارتباطي بي نياز از مباحث فرهنگي، سياسي و اجتماعي نيست. بعد ارتباطاتي جهاني شدن يعني اين كه جهان كوچك شده است. دهكده جهاني مك لوهان، تعبيري از اين بعد ارتباطاتي است. به هر حال ما سعي خواهيم كرد دو نظريه و پشتوانه تئوريك را كه براي اين بعد ارائه شده است بيان كنيم، يكي توسط آنتوني گيدنز و ديگري توسط ديويد هاروي.
مك لوهان مي گويد جهان به صورت يك دهكده در آمده است. يعني اتفاقي كه در يك زمان و مكان مي افتد، قابل تعميم و تسري به زمان و مكان ديگري است. گيدنز اين مفهوم را تحت عنوان فاصله گيري زماني و مكاني (Time – space dislocation) ياد مي كند. وي مي گويد چون در جوامع قبيله اي رابطة اجتماعي و چهره به چهره حكم فرما بوده است، آنها بيشتر اسير اين روابط زمينه مند زماني و مكاني بودند. مثل يك روستا يا در يك قبيله، تماس هاي چهره به چهره و زمان رخداد يك حادثه خيلي تعيين كننده بود. به تدريج كه به سمت جوامع طبقاتي و صنعتي مي رويم، يك فاصله گيري زماني و مكاني رخ مي دهد. پديده ها، رخدادها و فرايندهاي اجتماعي اسير زمينه هاي زماني و مكاني خودشان نيستند. آنتوني گيدنز مي گويد: “در جهان صنعتي زمان و مكان كم رنگ مي شود.“ به اعتقاد وي هنگامي كه چيزي روي مي دهد و زماني كه آن چيز روي مي دهد، يعني زمان و مكان رخداد يك پديده، در فهم چگونگي و چرايي آن مهم است اما هرچه به جوامع صنعتي نزديك مي شويم، نقش زمان و مكان در سطح جامعه و سطح ملي كمرنگ شده اما يك نقش محلي (Local) پيدا مي كند. به تعبير گيدنز زمان و مكان در قالب و شكل منطقه اي و محلي دنبال مي شود و به شكل گيري طبقات اجتماعي كمك مي كند. يكي از شرايط شكل گيري طبقات اجتماعي كه ايران فاقد آن است اين است كه طبقات مختلف يك جدايي گزينشي از يكديگر داشته باشند و در محله هاي خاص حكومت كنند. سكونت در محله هاي مختلف و متفاوت، باعث تعاملي بين طبقات بالا مي شود و اين تعامل باعث شكل گيري فرد و فرهنگ طبقاتي مي شود مانند: شمال و جنوب، شرق و غرب در صحنه بين المللي.
به رغم اينكه زمان و مكان نقش ملي خود را از دست مي دهد و نقش ناحيه اي و محلي پيدا كند، اما آنتوني گيدنز در بحث هايش اشاره اي به جايگريني اين نقش توسط عناصر ديگري ندارد .
ديويد هاروي نيز بحث فشردگي زمان و مكان (Time – space compression) و تراكم آن دو را مطرح مي كند. وي معتقد است تضاد، تحت سيطره زمان و مكان قرار مي گيرد. يعني زمان بر فضا و فضاهاي مجازي (cyberspace) تفوق پيدا مي كند. سازماندهي فضا، تحت سيطره سازمان دهي زمان است كه امر متيقن و قابل فهمي است.
به هر روي امروزه از طريق همين ارتباطات و رسانه ها شاهد اين بعد ارتباطي هستيم كه هم مي تواند فرصت و هم تهديد باشد. مي توان از طريق ارتباطات كابلي، فرهنگ و جامعه اي را به چالش كشاند و يا از اين طريق مقاومتي را القا نمود. هم مي توان نگاهي از بالا به پائين داشت و هم نگاهي از پائين به بالا. مي توان مولفه هاي فرهنگي و سياسي و شرايط مستعدي كه باعث اين رخداد شده را استخراج كرد و تحولاتي را در تاريخ غرب كه به فاصله گيري زماني و مكاني كمك كرده مشخص ساخت.
متفكران مختلفي كه عمدتاً متفكران راديكال و منتقدين سرمايه داري اند، اين بعد تكنولوژي اطلاعات، ارتباطات كابلي، شبكه اينترنت و دهكده جهاني را پيش از آنكه به صورت يك فرآيند و يا يك پديده ببينند به صورت يك پروژه نگاه مي كنند. پروژه اي كه قصدمندانه تعبيه شده و در خدمت يك نظام خاص است. يكي از كساني كه حقاً و انصافاً تغيير و تحولي در فكرش بوده و اين بعد را خوب ديده است امانوئل كاستلز است. او در كتاب “شهر اطلاعات “(city of Information) كه به فارسي ترجمه نشده است، اذعان مي دارد كه جهاني شدن فقط در بعد اقتصادي اش بصورت يك مثلث است. آنهايي كه جهاني شدن را به صورت يك نظام اجتماعي نگاه مي كنند، هم به مؤلفه هاي فرهنگي، هم به مؤلفه هاي سياسي و هم به مؤلفه هاي اقتصادي توجه دارند. منتها نويسندگان چپ و راديكال، توجهي به عوامل فرهنگي و سياسي ندارند، نوعاً بدين خاطر كه كلاً نويسندگان چپ و متفكران ماركسيسم معتقدند كه فرهنگ و سياست رو بناي نظام اقتصادي هستند و به همين خاطر چندان وزن مستقيمي به فرهنگ و سياست نمي دهند. مگر نئوماركسيست ها و ماركسيست هاي ساختارگرا كه براي فرهنگ و سياست يك استقلال نسبي قائل هستند. امانوئل كاستلز جهاني شدن در بعد اقتصادي را به صورت يك ماتريس مي بيند. وي مي گويد: بعد اقتصادي جهاني شدن سه ضلع دارد. يك ضلع آن تكنولوژي اطلاعات و ضلع ديگر اطلاعات گرايي به مثابه شيوة جديد توسعه است، يعني شيوة جديد توسعه بيش از آنكه سخت افزارانه تعريف شود، بايد نرم افزارانه تعريف شود. آنكه اطلاعات و دانش بيشتري توليد مي كند، توسعه يافته تر است. يعني جنبه نرم افزارانه توسعه يافتگي اهميت پيدا مي كند. اما اين مثلث، ضلع سومي هم دارد و آن نظام سرمايه داري است.

4- بعد سرمايه داري جهاني شدن
در بعد اقتصادي، جهاني شدن را بدون نظام سرمايه داري نمي توان فهم كرد. حال اگر اين واقعيت را پذيرفته و نگاهي جامع به آن داشته باشيم آيا مي شود قطع نظر از بعد سرمايه داري جهاني شدن بدان پيوست؟ آيا مي شود اين بعد سرمايه داري را ناديده گرفت؟
روشن است كه سرمايه داري محمل جهاني شدن اقتصادي است، زيرا نهادهاي خاص آن همچون بازارهاي ملي كالا، نيروهاي كار قراردادي و مالكيت قابل انتقال، مبادلات اقتصادي بين المللي دور را تسهيل مي كنند. خاستگاه اوليه و مباني اصلي جهاني شدن اقتصاد، تجارت است. روابط فراملي كه از طريق تجارت برقرار شده است، مي تواند روابط بين دولت ها را تضعيف و يا دست كم با مشكل روبرو سازد. جهـاني شدن عمـدتاً در بعـد تجـاري خـود، در واقـع همين نظام سـرمايـه داري است.
سازمان تجارت جهاني  World trade organization بعد تجاري همين نظام سرمايه داري بين المللي است. مايه تاسف است كه برخي از ما به اين نكته توجه نمي كنيم كه بسياري از قوانين بين المللي كه وضع مي شود، در حكم ضمانتي است براي تحكيم سرمايه داري بعضي كشورها. حدود 30 سال پس از جنگ جهاني دوم، ايالات متحده آمريكا آن چنان از لحاظ اقتصادي و نظامي تسلط پيدا كرد كه توانست نظام تجاري آزادتري را طراحي كند و اين كار به پشت گرمي آگاهي از اين مطلب بود كه كالاهاي صنعتي از طريق ضمانت هاي دروغين و قانوني با موفقيت صادر مي شود. برخي از اقتصاد دانان معتقد هستند ورود جهان سوم به شبكه هاي تجاري فقط در اين جهت است كه بازار مصرفي كالاهاي كشورهاي توسعه يافته در آنها ايجاد شود. آنها به هيچ وجه اجازه نمي دهند كه سرمايه گذاري واقعي در اين كشورها صورت بگيرد و با استفاده از نيروي ارزان كار براي كالاهاي نظام جهاني، بازار مصرفي بوجود مي آورند. محمل اصلي رژيم تجاري آزاد، موافقت نامه عمومي تعرفه و تجارت GAT بود كه در سال 1947 توسط 23 كشور شكل گرفت. به طور كلي تحولات ناشي از تجارت جهاني ، سطح وابستگي اقتصادي در جهان را شدت بخشيده است. نظريه پردازان وابستگي كه در مقابل نوسازي شكل گرفتند، اين معنا را به خوبي متوجه شده بودند. سهم صادرات كالاهاي صنعتي از كشورهاي صنعتي به ديگر كشورهاي صنعتي، از حدود 30% در سال 1935 به 64% افزايش يافت. در نظر كشورهاي صنعتي ، جهاني شدن تنها راه افزايش سودآوري است. بيش از 90% سرمايه گذاري خارجي تنها از 10 كشور تامين مي شود و حدود 60% آن متعلق به 4 كشور آمريكا، بريتانيا، ژاپن و آلمان است. بنابراين توجه امانوئل كاستلز به بعد سرمايه داري جهاني شدن و اين اعتقاد كه در واقع نظام سرمايه داري جهاني يا تجارت جهاني، پيوندي با اين نظام سرمايه داري دارد با توجه به همين نگاه ها و زمينه ها و واقعيت هاست كه مطرح مي شود.

5- بعد سياسي جهاني شدن
جهاني شدن را بايد به عنوان يك نظام اجتماعي در نظر گرفت كه شامل مؤلفه هاي فرهنگي، اقتصادي و سياسي است. ماركسيست ها، تمامي ابعاد جهاني شدن را در بعد اقتصادي آن محصور مي كنند. اما جهاني شدن، يك ضلع سياسي هم دارد. ضلع سياسي در پي آن است كه نقش دولت هاي ملي (National- State) به تدريج كم رنگ شده و ديگر كنترلي بر روي انتقال سرمايه و كالا اعمال نشود . بنابراين يك ارتباط بين المللي و فراملي بين شركت ها و سازمان هاي سرمايه داري شكل مي گيرد كه اولاً دولت ها هيچ كنترلي در مورد آنها نداشته و از سوي ديگر شبكه اي از نظام سرمايه داري جهاني در قالب قراردادهاي حقوقي نيز ، حقوق اين سازمانها را ضمانت مي كند. “پاكيم“ در بحث نابرابري اذعان مي دارد كه در نظامهاي طبقاتي يك فرآيند انسداد وجود دارد كه بخشي از اين انسدادها قانوني و بخشي ديگر تسلط عدواني است كه قوانين دولتها را عمدتاً در خدمت طبقات بالا قرار مي دهد. طبقات محروم نيز از نوع ديگر اين انسدادها تحت عنوان تصرف عدواني كه به شكل اعتصاب و تظاهرات بروز مي كند، برخوردار هستند.
اين فرآيند در سطح بين المللي و درون نظام سرمايه داري جهاني نيز شكل گرفته است. بسياري از متفكران معتقدند كه سازمانهاي بين المللي نظير صندوق بين المللي پول، بانك جهاني، WTO و حتي سازمان ملل متحد در واقع ضمانتهاي حقوقي براي تضمين منافع و سود نظام سرمايه داري جهاني هستند. يعني همان جرياني كه در داخل نظام دولت – ملت رخ داده بود در حال بسط مالي و تعميم در سطح نظام بين الملل است و جالب اينجاست كه اين امر را نه در قالب پروژه و نه در قالب هيچ اسم و هيچ مكتب ديگري نياورده و آن را در چارچوب “شدن” مطرح مي كنند و مي گويند دارد “مي شود”. چرا مي گويند “شدن” است براي اينكه شما بگوييد يك فرآيند در حال رخداد است و هيچ نيت و قصد سويي نيز پشت آن قرار ندارد. مثل عرفي بودن در ايران مگر عرفي شدن مبين عرفي گرايي است. عرفي گرايي غير قابل القا است. اگر بخواهيد عرفي گرايي را القا كنيد، “گرايي” پشت آن است و اسم، يك مكتب و يك آئين است. در ظاهر آن را “شدن” معرفي مي كنند تا بباورانند كه هيچ ضرري از آن متاثر نيست. جالب اينجاست كه ديگران را نيز متهم به تفكر ايدئولوژيك كرده و خودشان را از هر ايدئولوژي در دنيا مبرا مي دانند كه به واقع پيوند وسيعي نيز با همين نظام جهاني دارد.
هلد ديويد در مراحلي كه براي جهاني شدن ذكر مي كند از نوعي “شدن” حكايت مي كند ولي انسان با اندكي دقت متوجه مي شود كه “شدن” نيست.
در مراحلي كه هلد براي جهاني شدن ذكر مي كند او بر افزايش روابط اقتصادي و فرهنگي كه باعث كاهش قدرت و كارايي حكومت ها در سطح دولت – ملت ها مي شود اشاره مي كند و معتقد است كه نقش دولتهاي ملي در حال تضعيف شدن است و دولتها ديگر هيچ كنترلي بر روي فعاليتهاي اقتصادي شهروندان و سرمايه داران داخلي و خارجي ندارند. حكومتها ديگر كنترلي بر روي نفوذ ايده ها و اقلام اقتصادي از وراي مرزها نداشته و از اين روي ابزارهاي سياست داخلي آنها كارآيي خود را از دست مي دهد. در مرحله دوم، قدرت دولتها باز هم كاهش مي يابد چرا كه فرآيندهاي فراملي از لحاظ وسعت و نيز تعداد افزايش مي يابند. براي مثال شركتهاي فراملي كه ملي نيستند غالباً از بسياري حكومتها بزرگتر و مقتدرتر هستند. بنابراين در مرحله سوم اغلب حوزه هاي سنتي مسئوليت، نظير دفاع، ارتباطات و مديريت اقتصادي بايد متناسب با اصول بين المللي يا بين حكومتي هماهنگ شوند. در مرحله چهارم، دولتها ناگزيرند كه حاكميت خود را در غالب واحدهاي سياسي بزرگتر نظير جامعه اروپا، آ.سه.آن و پيمانهاي چند جانبه مانند ناتو، اوپك و يا سازمانهاي بين المللي مانند سازمان ملل متحد، سازمان تجارت جهاني و صندوق بين المللي پول محدود كنند.
در مرحله ديگر يك نظام حاكميت جهاني با نظام سياستگذاري و مديريت ويژه خود كه بيشتر باعث كاهش قدرت دولت مي شود ظهور مي نمايد. اين مرحله از جهاني شدن است كه زمينه را براي ظهور دولت فراملي فراهم مي كند. اين دولت فراملي كيست و در حال حاضر كجاست؟ اگر به مرحله نهايي دقت كنيد بخوبي متوجه مي شويد كه دولت فراملي با قدرت مسلط نظامي و قانونگذاري فراهم مي شود. به اين معني كه پذيرش جهاني شدن در واقع با پذيرش مولفه هاي نظامي و قانونگذاري آن حاصل مي شود. در واقع شما با پذيرش مولفه هاي آن در سطح يك نظام اجتماعي به پذيرش هژموني نظام سرمايه داري و در واقع نظام سلطه تن در مي دهيد.
اگر اين يك “شدن” است ، پس چرا خود دولتها مجريان اصلي پروژه اي هستند كه در آن قدرت دولت ملي كاهش مي يابد؟
من معتقدم پاسخ به اين سئوال از سه حالت خارج نيست، يا اين پروژه را نمي فهمند، يا كارگزار اين مساله هستند و يا اينكه مي خواهند از مسئوليتهايي كه يك نظام بر دوش آنها گذاشته است شانه خالي كنند. آنقدر صحبت از “شدن” مي كنند كه همه باورشان مي شود.

6- بعد فرهنگي جهاني شدن
اگر خوب به جهاني كه امروز در آن بسر مي بريم نگاه كنيد اين فقط اقتصاد نيست كه حرف اول را مي زند. امروز مي گويند كه جهان، جهان فرهنگي است و يك دسته جنبش هايي در عالم ظهور كرده كه به آن جنبش هاي اجتماعي جديد (New Social Movement) مي گويند كه از جنس اقتصادي نيستند بلكه از جنس فرهنگي هستند.
صرفنظر از اينكه مباني تئوريك آن را بپذيريم و يا نپذيريم و صرفنظر از اشكالات نظري كه به اين جنبش ها وارد مي كنيم ، اگر شما نگاهي سيستماتيك داشته باشيد فقط به سخت افزار نگاه نمي كنيد بلكه بي ترديد نگرشي نرم افزاري نيز خواهيد داشت و به عناصري نظير ايدئولوژي و فرهنگ نيز دقت خواهيدكرد. البته از زواياي مختلف مي توان با اين قضيه برخورد كرد. در حاليكه ما جهاني شدن را شاهد هستيم، يكي از پاردوكس هايي كه در مقابل جهاني شدن اقتصاد مطرح است، اين است كه مي گويند با وجود اينكه جهان، اقتصادي شده ولي اقتصاد جهاني نشده است. حال چه چاره اي بايد براي اين امر انديشيده شود؟
جهان به شدت فرهنگي مي شود و زمانيكه جهان فرهنگي شد، شما با اتحادهاي فرهنگي مي توانيد بازارهاي اقتصادي را بدست آوريد. از سوي ديگر ما در برابر جهاني شدن با تقويت هويتهاي قوي، محله اي و تشديد لوكاليسم روبرو هستيم. در واقع اين هويت هاي قوي و منطقه اي مي تواند زمينه ساز انعقاد مجموعه اي از پيمانها و قراردادهاي اقتصادي باشند. اين امر به معناي بهادادن بيشتر به نفس ايدئولوي و فرهنگ است و طبيعي است كه اگر پيوندهاي فرهنگي منعقد شوند، پيوندهاي اقتصادي نيز منعقد مي گردند.
در پذيرش ارزشهاي جهاني، منظور از اين ارزش هاي جهاني چيست؟ حقوق بشر مندرج در بيانيه 58 نفر كدام است ؟ آيا در راستاي هژموني فرهنگي است و اساساً اين بيانيه چه سخني براي گفتن دارد؟ اين بيانيه اعلام مي دارد كه يك سري حقوق جهاني وجود دارد كه آن حقوق هم نزد ماست، هرچند مي گوييم اين حقوق جهاني است اما امروز ما در دفاع از اين حقوق و در دفاع از حقوق بي گناهان قيام و مبارزه مي كنيم، اين ظاهر قضيه است. پارادوكس هاي زيادي در اين بيانيه و سخنان افرادي نظير فوكوياما و هانتينگتون ديده مي شود. فوكوياما چه مي گويد؟ او ادعاي پايان تاريخ دارد؛ پايان تاريخ يعني چه؟ آيا به اين معني كه بشر ديگر آرزو و اميدي ندارد؟ ايدئولوژي ندارد؟ ليبرال دموكراسي چيست؟
ادوارد سعيد در واكنش به طرح ارزشهاي جهاني، معقتد است كه اين ارزش ها پيش از آنكه جهاني باشند، محلي اند. آيا فراگيري ارزشهاي جهاني از نوع “شدن” است يا از جنس “ايسم” و القاء است؟ آيا اين فراگيري يك پديده و فرآيند است يا يك پروژه است؟
جالب اينجاست كه بعضي ها مي گفتند كه يك جنگ زرگري بين فوكوياما و هانتينگتون در جريان بود ولي ما متوجه آن نشديم. فوكوياما پذيرش مستقيم غرب را تبليغ مي كرد و هانتينگتون در كشاكش برخورد تمدن ها به ستايش از تمدن غرب مي پرداخت . اما حالا مي بينيم هر دو، بيانيه روشنفكران را امضاء كرده اند و اين جا قضيه روشن مي شود كه هويج و چماق هر دو دوست نظام سلطه اند.
حال ديگر چماق پشت هويج نمي آيد بلكه اين بار توامان آمده اند. اينجا ديگر بحث معرفتي است. واقعيت اين است كه فقط كسي مي تواند دم از حقوق بشر بزند كه دم از حقوق خدا بزند.
“بنارد“ در سده 19 حرف زيبايي زده است. او مي گويد، اعلاميه حقوق بشر به اعلاميه حقوق خدا خواهد انجاميد. وي معقتد است كه شما زماني مي توانيد از حقوق بشر دفاع كنيد كه از حق خدا دفاع كنيد. شما چگونه مي توانيد از انسان آيت زدايي، جوهر زدايي و خدازدايي كنيد و باز هم براي او حقي متصور باشيد. اين امكان پذير نيست.

7- بعد معرفتي جهاني شدن
“ژان پل سارتر“ معتقد است كه انسان بايد مسئول سرنوشت خود باشد و خود آن را رقم بزند. اما براي اينكه كسي سرنوشت خود را رقم بزند بايد غايت را از او بگيريم و براي اينكه غايت را از او بگيريم بايد جوهر او و در نتيجه خدا را از او بگيريم. فقط در اين صورت است كه انسان بر سرنوشت خويش حاكم مي شود!
مگر مي شود از معناي فاشيسم، ليبراليسم و مدرنيسم غافل شد. نسبت مدرنيسم و پست مدرنيسم چيست؟ چرا پست مدرنيسم آمده و مدرنيسم را به چالش كشيده است؟
با وجود اينكه پست مدرنيسم از جنس مدرنيسم و برآمده از ذات و دلالتهاي اجتماعي اوست اما در عين حال عليه مدرنيسم نيز هست.
پست مدرنيسم براي اصلاح مدرنيسم نيامده است بلكه در واقع پايه هايي از مدرنيسم را به نقدي مي كشد كه از جنس اصلاح نيست بلكه از جنس نابودي است. پست مدرنيسم جايگزين مدرنيسم نمي شود چرا كه ابتناء بر هيچ شالوده اي ندارد و مي تواند عين هيچ انگاري نيچه مقدمه اي براي بحرانهاي عظيم اجتماعي باشد و من وقوع جنگ جهاني را با اين شرايطي كه پيش مي رود محتمل مي دانم.
به لحاظ شباهتهاي زيادي كه ما بين زمان كنوني و دوران نيچه وجود دارد جنگ جهاني در حال وقوع است كه انسان كاملاً آن را مي بيند.
سرنوشت موسوليني را نگاه كنيد. با وجود اينكه موسوليني انسان آزديخواهي بود و حتي در مقالة خود صحبت از فضيلت مي كند اما به يكباره سر از فاشيسم در مي آورد چرا كه بستر مدرنيته كشتزار آماده اي براي ظهور فاشيسم است و آقاي بوش نيز در حال حاضر در حال تبديل شدن به يك فاشيست است. بعضي از روشنفكران واقعي و البته نه روشنفكران دولتي متوجه اين امر شده اند و متاسفانه اين قضيه در ايران منعكس نمي شود.
در نقش پيشتازانه انتقادي ادوارد سعيد و نوام چامسكي ترديدي وجود ندارد اما كدام روزنامه اين نقش را منعكس مي كند؟
ادوارد سعيد مي گويد: “آن سالهايي كه اينها كشت و كشتار مي كردند حقوق بشر كجا بود؟ سالهاست كه در فلسطين كشتار مي كنند، حقوق بشر كجاست؟ تحريم اقتصادي امريكا خيلي از كودكان عراق را كشت، حقوق بشر كجاست؟ هيچ صدايي در نيامد و حالا كه تعدادي امريكايي كشته شده اند صحبت از حقوق بشر مي كنند! شما مدافع كدامين حقوق بشر جهاني هستيد؟“
جهاني شدن بر مبناي فرد خود بنياد استوار شده است و فرد خود بنياد نيز خود ويرانگر است؛ خود ويران گرايي اي كه يكي از تضادهاي ذاتي مدرنيته است.
جهاني شدن نسبت وثيقي با مدرنيته برقرار كرده و براي برون رفت از تضادهاي دروني سرمايه داري و تضادهاي پست مدرنيته طراحي شده است. چرا جهاني شدن در دهه 90 و پست مدرنيته در دهه 80 مطرح مي شوند؟ چه نسبتي ما بين اين دو وجود دارد؟ آيا پروژه جهاني شدن نوعي فرافكني تضادهاي معرفتي نظام سرمايه داري و چالش هاي عليه مدرنيته به خارج نيست؟ چرا جهاني شدن بعد از فروپاشي بلوك شرق مطرح مي شود و اساساً چرا اين پروژه نه به نام عدالت يا به نام آزادي صورت مي پذيرد؟ البته توجه داشته باشيد كه اين آزادي، آزادي ليبراليستي از نوع بورژوازي كه در انديشه جان لاك است، نيست.
پروفسور لوينگ در اين باره مي گويد: “اساساً اصطلاح ليبرال دموكراسي يك مفهوم نچسب است، دموكراسي حق تصميم گيري براي همه را طرح مي كند اما ليبراليسم مبتني بر حق مالكيت اقليت است. بنابراين چگونه مي شود اين دو را با هم جمع كرد؟“ هر چند به نظر من اين دو از زواياي ديگري با يكديگر قابل جمع هستند.
بعد از فروپاشي بلوك شرق كه سرمايه داري بار ديگر نفس راحتي كشيد، فوكوياما حرفهايي را زد كه مشابه سخنان شيلر در 1945 بود. شيلر از پايان ايدئولوژي سخت مي گفت و فوكوياما نيز مدعي پايان تاريخ بود. در واقع شيلر و فوكوياما اين سخنان را براي تحكيم پايه هاي هژموني سرمايه داري در زمانه خود ايراد كرده اند. البته بعد از اينكه سرمايه داري با بحران روبرو شود معلوم مي گردد كه همه اين ادعاها ايدئولوژيك بودند. در مورد تاريخچه جهاني شدن، برخي آن را به زمان تكويني نظام سرمايه داري و برخي ديگر آن را به زمان روشنگري باز مي گردانند. سابقه اين امر در آثار ماكس وبر و الراشتاين بوضوح ديده مي شود. بنابراين بعضي ها معتقدند كه اين امر، موضوع تازه اي نيست و بعضي ديگر آن را موضوعي تازه و بعد از شكل گيري نظام سرمايه داري مي دانند. آنهايي نيز كه اعتقاد به قديمي بودن اين بحث دارند جهاني شدن را اساساً يك پروژه ديني مي بينند كه در واقع اين اديان هستند كه ادعاي جهان شدن دارند؟ چرا؟ واضح است براي اينكه از نقطه نظر اديان مفهوم سرزمين اهميتي نداشته و مطرح نيز نبوده است. از اين روي اديان به هيچ وجه در قيد و بند سرزمين نبودند.

8- ايران و دام تجارت جهاني
با نگاهي به آمار اقتصادي متوجه مي شويم كه كشورهايي كه خود در راستاي جهاني شدن گام بر مي دارند در مواردي كه منافعشان به خطر مي افتد زير بار اين پروژه نمي روند. بعنوان مثال امريكا در قانون اخير، 30% تعرفه بر واردات فولاد وارد كرد و اروپا نيز نسبت به نقض قوانين تعرفه و تجارت اعتراض كرد. بنابراين رابطه جهاني شدن يك رابطه نابرابر و يك رابطه مركز و پيراموني است. مركز، سرمايه داري و پيرامون، كشورهاي منطقه اي هستند. مشخص است كه اگر به اقتصاد مركز- پيراموني بپيونديد چه اتفاقي مي افتد. اگر مركز سرفه كند، شما تب مي كنيد و اگر او تب كند شما خواهيد مرد.
بر طبق آمار، ظرف 2 سال گذشته، كشورهاي عضو سازمان تجارت جهاني بالغ بر 80 بحران مالي را طي كرده اند. در نتيجه كاهش رشد اقتصادي امريكا، ژاپن و اروپا، رشد اقتصادي كشورهاي در حال توسعه از 5/5 درصد در سال گذشته به 9/2 درصد نزول كرده است. اين قاعده رابطه مركز – پيراموني است.
شوروي يك رابط مركز – پيراموني داشت. از اين روي با فروپاشي شوروي، تمام اقمارش نيز از بين رفتند. اما كشوري كه در واقع منادي سياست هاي مستقل است ، ادعا نمي كنم كه آسيب نمي بيند اما معتقدم نرخ آسيب پذيري آن در مقايسه با آسيب پذيري كشورهاي عضو قابل مقايسه نخواهد بود.
در حادثه 11 سپتامبر، آمريكا ضرر زيادي كرد كشورهاي ديگر نيز آسيب هاي زيادي ديدند اما ايران چون در اين مجموعه نبود ضرري نكرد. نمي خواهم ادعا كنم چون ايران نپيوسته است، اقتصادي شكوفا دارد. البته من بحثي آسيب شناسانه در مورد ايران خواهم داشت منتهي من به عنوان يك منتقد نظام جهاني و كسي كه يك نگاه اقتصادي دارد معتقدم نرخ آسيب در كشورهاي غير عضو پايين خواهد آمد. حال آيا شما فرصتي را كه سازمان تجارت جهاني برايتان فراهم مي آورد از دست مي دهيد؟ سئوال اين جاست كه آن فرصت چه فرصتي و براي چه كشورهايي است؟ اين فرصت براي كشورهايي است كه قدرت چانه زني اقتصادي بالايي دارند، حال شما با كدام معونه مي خواهيد وارد جهاني شدن شويد؟ اين سئوالاتي است كه بسياري از اقتصاد دانان منتقد مطرح مي كنند و مي پرسند آقاي رئيس جمهور! آقاي وزير بازرگاني! معونه شما چيست؟
اگر چين وارد مي شود به خاطر معونه اي است كه دارد. معونه شما چيست؟ در صورت ورد بدبخت تر مي شويد. روزنامه همشهري در دعواي اخير فولاد نقل قول بسيار جالبي را از يكي از كشورهاي عضو منتشر كرد. يك مقام كره اي (سخنگوي دولت) هشدار داده بود كه اقدامات امريكا موجب خواهد شد كه ديدگاه حفاظت از صنايع داخلي كه يك امر مغاير با ورود به عرصه جهاني شدن است، قوانين WTO را تحت الشعاع قرار دهد. همه حرف و استدلال من اين است كه بايد يك نگاه ويژه به انقلاب اسلامي داشت . واقعاً چشم اميد خيلي از مردم جهان به ايران است. چشم اقتصادي، فرهنگي و سياسي آنها نگاه به وضع موجود نمي كند نگاه آنها به روندي است كه در حال جريان است. نگاه آنها به آن مبنا و مقاومت ايران است. من صرفنظر از مبناي معرفتي معتقدم كه آنها به روح مذهبي كه در جهان بي روح بواسطه انقلاب اسلامي دميده شده است نگاه مي كنند.
من مصاحبه اي با آقاي هايور داشتم . ايشان مي گفتند كه در جهاني كه روز به روز به سمت و سوي نابرابري پيش مي رود چگونه مي توان با قدرت هاي بزرگ مقابله كرد؟ در جهاني كه زماني 20% دارايان، 80% منابع را در اختيار داشتند و اكنون اين نرخ تبديل به 17% و 87% شده و در حدود 200 نفر از جامعه دنيا به اندازه چند برابر 2 ميليارد نفر از ثروت بهره مند هستند، يك نظام اقتصادي نابرابر حاكم است .
سئوال من اين است كه چرا دولتي مانند دولت جمهوري اسلامي با آن فلسفه وجودي و با آن قانون اساسي كه طرحي نو انداخته است مي خواهد به جهاني شدن بپيوندد و با دستانش خود را تضعيف كند؟
متاسفانه به خاطر ناتوانائي ها و كم و كاستي هايي كه در گذشته داشتيم و عمدتاً بعد از دوران جنگ ، ما شاهد عدم استفاده بهينه از نيروي انساني، امكانات و سرمايه هاي كشور بوده ايم. به خاطر عدم استفاده بهينه از امكانات، به اين ديدگاه رسيديم كه ما نمي توانيم. در حاليكه ما در اوج جنگ، در اوج توانايي به سر مي برديم حتي در اول جنگ ما تكنولوژي خوبي داشتيم. مگر تكنولوژي در يك كشور چگونه شكل مي گيرد. آري من هنوز پايبند آن مرام هستم. هنوز معتقدم كه اگر به گفتمان ايراني – اسلامي خودمان برگرديم خيلي چيزها را ثابت مي كنيم. منتهي ما بعد از جنگ سياستهاي اقتصادي اي را دنبال كرديم كه همان سياستهاي شبه مدرنيستي با مولفه هاي شبه مدرنيستي بود. يعني پذيرش يك نگاه تكامل گرايانه. پذيرش اين نكته كه عقب ماندگي ريشه هاي دروني دارد و بايد به سرمايه ها و نيروهاي خارجي اتكا كنيم. اينكه غرب، زماني حالتي مثل ما داشته و ما براي برون رفت از اين عقب ماندگي بايد همان راه را برويم و در واقع از نيروهاي آنها نيز كمك گيريم. برويم از بانك جهاني و صندوق بين المللي پول وام بگيريم. اصلاً ما در فرآيندي رفتيم كه مي خواستند برويم. مي توانستيم در اين فرآيند نرويم. واقعاً سرمايه هاي نفتي كه وارد كشور شده در كجاها خرج شده است تا آن وقت بگويم كه مشكل سرمايه داريم. به من آماري دهيد تا بگويم كه از اين سرمايه ها استفاده درستي شده و صرف سرمايه گذاري هاي كليدي اصولي و استراتژيك گشته است كه اكنون مشكل سرمايه داريم و بايد وارد كنيم؟ اينها را به ما پاسخ گويند تا آنوقت بدانيم كه واقعا مشكل، حيف و ميل نبوده است. مشكل ما سوء استفاده ها نبوده است. آمار اقتصادي بدهند، كدام اقتصاد دان قانع شده كه ما دومي اش باشيم. كدام اقتصاددان قانع شده كه ما توانستيم استفاده بهينه كنيم. بعد مي گويند كه ما استفاده بهينه نكرديم. مطمئن باشيد كه در صورت ورود به چرخه جهاني شدن، اين صنايع نيم بند نيز از بين مي رود.
پس از انقلاب اسلامي تلاسهاي بسياري براي رشد اقتصادي صورت بسته است . پيش از انقلاب ما نمي توانستيم حتي يك سوزن هم توليد كنيم كه شاه همين را مسخره مي كرد و مي گفت كه شما يك آفتابه هم نمي توانيد درست كنيد. ولي ما بعد از چندي بالاخره كارهايي كرديم و مجبور شديم روي پاهاي خودمان بايستيم. اين ظرفيتها با پيوستن به سازمان تجارت جهاني از بين خواهد رفت . چرا مي خواهيد با دست خودتان اين ظرفيتها را از بين ببريد. البته به نظر من همه اينها مانند حلقه هاي بهم پيوسته قابل پيش بيني است.
من پيوستن تجاري يه پروژه جهاني سازي را به معناي پيوستن در تمام ابعاد جهاني شدن دانسته و آن را تهديدي جدي مي دانم. براي ايران ديگر فرصتي نيست چون همين انگيزه هايي كه امروز در اختيار نيروهاي خودي است نيز از بين مي رود. كالاهاي رقيب با مرغوبيت بيشتر، با كيفيت بهتر و قيمت ارزانتر مي آيد و همين صنعت نيم بند را نيز كه به آن خود گرفته ايم از بين مي برد.
پيوستن به شبكه تجارت جهاني، به معناي نفي پيوندهاي منطقه اي نيست. مثلاً شما يورو و اتحاديه اروپا را ببينيد. ما هم بايد به دنبال اتحاديه هاي منطقه اي باشيم و اگر ضعيفيم خودمان را تقويت كنيم. بيائيد ضعف خودمان را ريشه يابي كنيم و ببينيم چرا ضعيفيم. اينقدر سرمايه داري را بزرگ نكنيم. من بر مبناي آن رويكرد انتقادي خودم معتقدم كه خيلي اسير استحكامات به ظاهر فولادين شده ايم. نمي خواهم منكر واقعيت شوم، اما مي گويم كه بايد مقاومت و ايستادگي كرد. بايد از همان حداقل و قدرت متيقن جهاني كه بحث تكنولوژي اطلاعات است خوب استفاده كرده و آگاهي بخشي نمود. بايد روحيه مقاومت را كه در جهان كنوني به آن باور دارند بر روي اينترنت ريخت. جهان كنوني، چنين جهاني است. چرا مي گويند جهان پست مدرن است. نمي خواهم برش يك دفعه اي به اين بحث بزنم ولي واقعيت هاي كنوني جهان اين است كه بنيان اين نظام اقتصادي كه بر مدرنيته استوار مي باشد به چالش كشيده شده و بنيان اقتصاد گرايي، علم گرايي و تكنولوژي گرايي به لحاظ معرفتي و چه به لحاظ روش شناسي به لرزه در آمده است. چرا شما تلاش نمي كنيد تا نقش خودتان را در اين چالش ايفا كنيد. من معقتدم كه پيش بيني ماركس بر جاي خودش استوار باقي مانده است. ماركس نظريه اي را ابراز داشت كه در آن شرايط محقق نشد ولي اين نظريه اكنون محقق مي شود. ماركس، جهاني شدن سرمايه داري را خوب فهميده بود. ماركس معتقد بود كه اقتضائيات نظام سرمايه داري اين است كه مرزهاي خود را پشت سر بگذارد و گرنه دچار تضاد خواهد شد. بنابراين بايد همه چيز را به شكل كالا درآورد. در اين “كالايي شدن” همه چيز حكم كالا پيدا مي كند حتي زمين و فضا نيز كالايي مي شود و اين از لوازم حيات سرمايه داري است چرا كه لزوماً از تضادهاي ذاتي خويش رهايي يابد و به همين دليل ماركس مي گفت كه كارگران جهان عليه سرمايه داري متحد شوند. اما چون سرمايه داري در آن زمان هنوز به يك اتحاد بين المللي دست نيافته بود بنابراين كارگران نيز دغدغه مبارزه فراملي را نداشتند.
اكنون در چه شرايطي هستيم. در شرايطي هستيم كه ويژگي هاي جنبش اجتماعي جديد، فراملي بودن آنهاست. در بعد فرهنگي جنبش سبزها و جنبش محيط زيست ديگر ايران و اروپا نمي شناسد بلكه اتصالات بين المللي يافته است. جنبش فمينسم سازماندهي شهري دارد اما ملي نبوده و در سطح فراملي است و ناظر به قدرت دولتي نيز نمي باشد.
حال به قول واندرفين، بر خلاف پيش بيني ماركس كه كارگران متحد مي شوند، سرمايه داري در بعد جهاني متحد شده و از لوازم اين اتحاد سرمايه داري اختلال در بازار كار است چرا كه سود بيشتر و هزينه كمتري دارد.
شما پيوستن كشورها به جهاني شدن را مي بينيد، اما لطفاً اعتراضات كارگري را نيز ببينيد. تظاهرات در 110 شهر جهان را نيز ببينيد. واقعه 11 سپتامبر را هم ببينيد. هيچ كس و هيچ متفكري چه در ايران و چه در خارج قانع نشده كه اين كار طالبان و بن لادن بوده باشد. التبه خودشان نيز مي دانند. واقعيت اين است كه بن لادن يك مهره آمريكايي است كه كاخ سفيد مي خواهد او را تا 2 سال ديگر داشته باشد تا خود را از تضادهاي سرمايه داري نجات دهد وگرنه همه مي دانند كه اين كار اپوزيسيون داخلي و مربوط به مخالفين جهاني سازي است و البته خودشان هم مي فهمند و متوجه هستند. بسياري از روشنفكران بزرگ نظير چامسكي و ادوارد سعيد نيز قانع نشدند چرا كه مدرك قانع كننده اي نيز ارائه نشده است. وقتي كارگر را بيكار مي كنند و فقط و فقط تكنوكراتها امنيت شغلي دارند، همانطور كه او در سطح جهان مانور مي دهد كارگر هم در سطح جهان اتحاد پيدا مي كند. به نظر من شعار ما در آينده اي نه چندان دور اين است كه تمام كارگران متحد شويد و بنظرم اين امر محقق خواهد شد چرا كه سرمايه داري در سطح جهان اتحاد برقرار مي كند. اين وجه سياسي بحث جهاني شدن بود. اما لازمه كاهش نقش و كنترل دولت – ملت چيست؟ واقعيت اين است كه با كمرنگ شدن نقش دولتهاي ملي، مفاهيمي نظير شهروند، دولت ملي، هويت ملي و منافع ملي نيز دستخوش تحول مي شود. در اين صورت چگونه مي شود كه هم از جامعه و هم از جهاني شدن صحبت به ميان آورد چون كه فقط كسي مي تواند از civil society كه يكي از معاني اش دولت مدني است، حرف بزند كه مفهوم سرزمين و جامعه را نيز پذيرفته باشد در حاليكه اگر جهاني شدن را بپذيريم، در حقيقت تحرك (mobility) و در واقع مفهومي بنام فراجامعه (post society) كه از هيچ روي با جامعه مدني قابل جمع نيست، را نپذيرفته ايم و يكي از سئوالات بنده هم اين است كه چطور مي شود كه دولت ها با دست خويش، خود را تضعيف مي كنند؟ به نظرم اين مسئله ضلع سوم تامل برانگيزي دارد.
يك نظام اجتماعي در صورتي مي تواند استقلال يابد كه به لحاظ فرهنگي، سياسي و اقتصادي همخوان باشد. اين يك واقعيت است در غير اينصورت در چنين جامعه اي از “جا دررفتگي” (dislocation) ايجاد مي شود. اگر فرهنگ، سياست و اقتصاد با يكديگر همخوان نباشند جامعه اي نامتعادل ايجاد خواهد شد.

9-تضادهاي پروژه جهاني شدن
تضادهايي كه باعث مي شوند كه اين پروژه در قالب “شدن” پنهان شود شامل سه دسته تضاد هستند:
1-“تضاد سود و نياز“ كه مهمترين تضاد نظام سرمايه داري است. سود سرمايه دار با نياز مردم قابل جمع نيست. سود سرمايه داري و نياز مدام اقتضائات متفاوتي دارند و اگر در برهه اي از تاريخ سرمايه داري اين نظام به نيازهاي مردم توجه نموده است اين امر نبايد به عنوان مشخصه ذاتي نظام سرمايه داري تلقي شود بلكه اين قضيه در پاسخ به نيازگرايي رقيب روسي پي گيري مي شد. اين امر را شما مي توانيد در آراي بسياري از منتقدان نظير ديويد روي، امانوئول كاستلز و فيلسوف بزرگ فرانسوي رافائل كه در كتاب خود به آن اشاره كرده است كاملاً آشكارا ييينيد.
2- تضاد دوم، “تضاد بنا و مبنا“ ا ست. مبناي نظام سرمايه داري بر دولت حداقل و حقوق شهروندي استوار شده است. جان لاك در باب دولتهاي ملي معتقد است كه يك دولت مدني وجود دارد كه دولتي حداقلي است . اما امروزه اين دولتهاي سرمايه داري اند كه دولت حداقل اند و اساساً نظام جهاني سازي كه با نظام سرمايه داري پيوند خورده حداقل مي باشد و البته اين حديث دايره مربع است كه مرزها را در مي نوردد. در نور ديدن مرزها كجا و مبناي حداقلي دولت كجا!
در پروژه جهاني شدن، مبناي دولت حداقلي، حقوق شهروندي و دولت ملي جان لاك نيز نيست. بلكه صحبت از يكپارچگي عالم است. دولت ملي نيز وجود ندارد بلكه صحبت از دولت جهاني است. نظام نيز به لحاظ اقتصادي، سرمايه داري و به لحاظ فرهنگي بر مبناي حقوق بشر استوار شده است و البته اينكه به سمت اين اصول نيز به پيش مي روند نيز غير قابل انكار است هرچند اين اصول نيز به لحاظ معرفتي سست هستند.
3- تضاد سومي كه نظام سرمايه داري هميشه از آن رنج برده است نوعي “خود ويرانگري خود مختاراست “ كه سرانجام كار دستش خواهد داد. نظام سرمايه داري تا ديروز دشمني به نام شوروي را براي خود تراشيده بود تا تضادهاي خويش را فرا افكند. اما امروزه نمي تواند از اسلام دشمن تراشي كند چرا كه اين مكتب مبناي معرفتي دارد. از سوي ديگر در اسلام و مسيحيت اشتراكات زيادي وجود دارد. نظام كليسا پشتيباني خود را از سرمايه داري پس گرفته است. پاپ بارها موضع گيري كرده و متاسفانه مسلمانان دستش را نمي گيرند.
بهترين فرصت براي گفتگوي اديان كه تنها Version قابل قبول در گفتگوي تمدن هاست مهيا شده و اگر مي خواهيد مقابله اي با جهاني شدن صورت گيرد اين بهترين زمان ممكن است. چرا كه قالب، جوهر و اصل مشتركي وجود دارد.
اصل سخن بنده اين است كه اگر چه فرد خود بين خود ويرانگر بتواند به لحاظ اجتماعي جولاني بدهد اما به لحاظ اينكه بنيادهاي معرفتي سست و متزلزلي دارد با پارادوكس هاي زيادي رودر روي خواهد شد و بنابراين مي بينيم كه در حال ساخت يك هويت فرهنگي جهاني است اما با هويت هاي منطقه اي نيز روبرو است و تنها اديان مي توانند ادعاي جهاني شدن داشته باشند چرا كه به يك حقيقت ارزش غايي و نهايي باور دارند.

10- سخن آخر، راه مقابله
اما سخن آخر؛ راه مقابله با جهاني شدن چيست و ما چه وظيفه اي داريم؟
جهاني شدن، پروژه اي اجتماعي با مباني معرفتي سست بنيه است. به نظر من راهي كه پيش روي ماست استفاده از ابزارهاي هژمونيك جهاني شدن است. اگر سرمايه داري مدرسه، دانشگاه و كليسا مي سازد شما بايد در آنها رخنه كنيد. اگر ابزار هژموني سرمايه داري، ارتباطات جهاني است بايد از اين ارتباطات به نحو احسن استفاده نمود. بسياري از دوستان پاسخ بيانيه 58 نفر استراتژيست را در همان سايتي كه آنها فرستاده بودند اعلام كردند و اين بهترين راه مقابله است.
اما جدي ترين راه مقابله، گفتگوي اديان و نيز گفتگوي بين فرق اسلامي است. اين بهترين راه مقاومت است كه از بين نرفته است. نكته ديگر اينكه بايد درك عميقي از انقلاب اسلامي داشته و اين انقلاب را در شرايط جغرافيايي ايران، محصور نبينيد.
انقلاب اسلامي را به عنوان پروژه اي بشري نگريسته و آن را تئوريزه كنيد و بر اساس اين تئوريزه و ايدئولوژيزه كردن انقلاب اسلامي استراتژي بلند مدت آن را تدوين نماييد در حاليكه از دو پيام بنيادين انقلاب اسلامي غافل نيستيد؛ معنويت گرايي و خداگرايي. معنويت گرايي كه در ساخت روابط اجتماعي و خداگرايي كه در ساخت انديشه و خردورزي بسط يافته است.

مطالب مرتبط