‌‌زن‌ در نگاه‌ علم‌

گزارشي‌ از كتاب:
‌‌زن‌ در نگاه‌ علم‌
منبع: كتاب نقد۱۷-فمينيزم

كتاب، حاصل‌ تحقيقات‌ جمعي‌ از محققان‌ بنياد پژوهش هاي‌ آستان‌ قدس‌ رضوي (گروه‌ زن) تحت‌نظر حجت الاسلام‌ والمسلمين‌ آقاي‌ محمد حكيمي‌ است‌ كه‌ بزودي‌ به‌ بازار تحقيق‌ عرضه‌ خواهد شد.
كتاب‌ با ذكر پيشينة‌ تاريخي‌ مظلوميت‌ زنان، توضيح‌ مي‌دهد كه‌ چگونه‌ در طول‌ تاريخ‌ و در جوامع‌ بشري‌ شرق‌ و غرب، عليرغم‌ تعاليم‌ انبيأ (ع)، ستم‌ و اهانت‌هائي‌ عليه‌ زنان‌ اِ‌عمال‌ شده‌ و برخي‌ از اين‌ موارد برخلاف‌ تصريحات‌ شريعت‌ الاهي، به‌ دين‌ نيز نسبت‌ داده‌ شده‌ است.
يهوديان، زنان‌ را به‌ حد‌ اشيأ و املاك، تنزل‌ مي‌دادند. در جهان‌ مسيحي‌ نيز تا قرن‌ هفتم‌ ميلادي‌ به‌ جدايي‌ زن‌ و مرد در آفرينش، اصرار ورزيده‌ مي‌شد و تصاحب‌ زنان‌ از طريق‌ ربايش، اسارت‌ و خريد و فروش‌ انجام‌ مي‌شد. در چنين‌ شرايطي، زن‌ استقلال‌ اقتصادي‌ و اجازه‌ تصرف‌ در اموال‌ را نداشت. در برخي‌ منابع‌ كهن‌ چين‌ از زن‌ به‌عنوان‌ آب‌ ناپاك، تعبير شده‌ و نزد هندوان، سوزاندن‌ زنان‌ همراه‌ با جسد مردان‌ مورد پذيرش‌ همگان‌ و از هنجارهاي‌ هندوئي‌ به‌شمار مي‌آمد كه‌ پرهيز از آن‌ دشوار بود. در زمان‌ جاهليت، اعراب‌ نيز مقام‌ زن‌ را پايين‌ آورده‌ و دختران‌ را زنده‌به‌گور مي‌كردند. در تمدنهاي‌ كهن‌ و بنحوي‌ در جوامع‌ مدني‌ امروزين، ستم‌ و بيدادگري‌ بر زنان‌ رواج‌ داشته‌ است. در تمدنهاي‌ بين‌النهرين‌ و از جمله‌ در مقررات‌ حمورابي، زن‌ جزء املاك‌ و دارايي‌ مرد به‌شمار مي‌آمد. در يونان‌ باستان‌ نيز زنان‌ همانند حيوانات‌ مورد معامله‌ قرار گرفته‌ و او را سلاله‌ شيطان‌ و پائين‌تر از حيوان‌ هم‌ مي‌خواندند. در جهان‌ مسيحي‌ نيز وضعيت‌ تيره‌ و تار زنان‌ ادامه‌ يافت. چنانچه‌ موضوع‌ كنفرانس‌ برگزار شده‌ در سال‌ 568 م‌ در فرانسه، اين‌ مسأله‌ بود كه‌ آيا زن، انسان‌ است‌ يا خير؟ و پس‌ از مباحثات‌ فراوان، سرانجام‌ نتيجه‌گيري‌ شد كه‌ زن، انسان‌ است‌ اما فلسفة‌ مستقلي‌ براي‌ آفرينش‌ او وجود دارد و تنها فلسفة‌ آفرينش‌ او منحصر در خدمت‌ به‌ مرد است. حتي‌ در قرن‌ 18 و پس‌ از انقلاب‌ كبير فرانسه‌ و در عصر شكوفائي‌ ليبراليزم‌ و اومانيزم‌ نمايندگان‌ مجلس‌ فعاليت‌ زنان‌ را در خارج‌ از خانواده‌ براي‌ نظم‌ عمومي‌ خطرناك‌ شمردند و زنان‌ را از هر فعاليتي‌ در خارج‌ از خانه‌ ممنوع‌ كردند.(1)
در انگلستان‌ نيز زن‌ مملوك‌ مرد و قابل‌ خريد و فروش‌ بود. حتي‌ امروزه‌ هم‌ در فرهنگ‌ انگلوساكسونها گرچه‌ موقعيت‌ زن‌ دگرگون‌ شده‌ اما هنوز در مقايسه‌ با مردان‌ در موقعيتهاي‌ بسيار پايين‌تري‌ قرار دارند.(2) در تمام‌ جوامع‌ اين‌ وضعيت‌ قابل‌ تشخيص‌ است. اينك‌ فصولي‌ از كتاب‌ را به‌ اختصار ذكر مي‌كنيم:

‌1. نفي‌ كرامت‌ انساني‌ زنان‌
در اين‌ فصل، توضيح‌ داده‌ مي‌شود كه‌ نخستين‌ مسأله، تعريف‌ زن‌ است‌ اما در آن‌جا كه‌ «قدرت»، اصل‌ مي‌شود فرد فاقد قدرت‌ هويتي‌ ندارد:
«در بريتانيا زنان‌ متأهل‌ عموماً‌ نام‌ خانوادگي‌ شوهرانشان‌ را مي‌گيرند و اغلب‌ ضميمه‌ شوهران‌ و فرزندانشان‌ محسوب‌ مي‌شوند، بي‌آن‌كه‌ داراي‌ هويت‌ اجتماعي‌ جداگانه‌اي‌ باشند. حتي‌ وقتي‌ زنان‌ متاهل‌ به‌ كارمزدي‌ اشتغال‌ دارند، اغلب‌ همچنان‌ هويت‌ آنان‌ را تبعي، تلقي‌ مي‌كنند… بندرت‌ از زنان‌ مي‌پرسند كه‌ خودشان‌ چه‌ كار مي‌كنند.»(3)
مرد يا جنس‌ نر به‌ دليل‌ برخورداري‌ از قدرت، نيروي‌ محور را تشكيل‌ مي‌دهد. ويژگيهاي‌ وي‌ دربر گيرنده: شجاعت، قدرت، سخاوت، عقلانيت، ابتكار و خلاقيت‌ و… مي‌باشد، اما پيرامونيان‌ افرادي‌ ضعيف، ترسو، حيله‌گر و غيرخلاق‌ پنداشته‌ مي‌شوند. لامحاله‌ آنان‌ كه‌ از ويژگيهاي‌ مردانه‌ برخوردار نيستند از امتياز انسان‌ بودن‌ محروم‌ مي‌شوند و يا در برزخ‌ انسان‌ و حيوان‌ قرار مي‌گيرند و يا انساني‌ معرفي‌ مي‌گردند كه‌ پست‌تر از نوع‌ قدرتمند مي‌باشند(4) در نتيجه، مرد نمونه‌ كامل‌ و برجسته‌ «بشريت‌ عام» تلقي‌ مي‌شود؛ باوري‌ كه‌ در دوره‌هاي‌ مختلف‌ تاريخي‌ بصورت‌ يك‌ انديشه‌ هژموني‌ و مسلط‌ بر افكار انسانها حكومت‌ كرده‌ و مي‌كند.
به‌ همين‌ دليل‌ است‌ كه‌ تمايل‌ به‌ داشتن‌ اولاد ذكور 55 تا 65 درصد بيشتر از دختران‌ است.(5)
آيا چنين‌ رفتاري‌ با زنان، چنان‌كه‌ برخي‌ از مكاتب‌ و جوامع، تبليغ‌ مي‌كنند، ناشي‌ از اراده‌ خداوند است؟ آيا طبيعت‌ چنين‌ نظمي‌ را سامان‌ داده‌ است؟ و يا زيست‌شناسي‌ بايد مسؤ‌ول‌ القاي‌ اين‌گونه‌ تفاوتها پنداشته‌ شود؟ بسياري‌ از پژوهشگران‌ با تكيه‌ بر رفتار متفاوت‌ جوامع‌ با زن‌ و مرد، چنين‌ نتيجه‌ گرفته‌اند كه‌ رفتار اجتماعي، مقصر اصلي‌ به‌شمار مي‌رود.(6) بدون‌ ترديد، رفتار اجتماعي، علت‌العلل‌ همة‌ مسائل‌ نمي‌باشد و ستم‌هاي‌ جنسي، هيچ‌ مبناي‌ فرابشري‌ ندارد بنابراين‌ دور از واقعيت‌ نيست‌ كه‌ گفته‌ شود مسؤ‌ول‌ ستمهاي‌ روا داشته‌ شده‌ بر زنان، خود آن‌ جامعه‌ مي‌باشند.
زنان‌ بگونه‌اي‌ در جوامع‌ باستان، مياني‌ و جديد به‌عنوان‌ موجود فرعي‌ و درجه‌ دو مطرح‌ بوده‌اند. در زمينه‌هاي‌ حق‌ مالكيت، دانش‌اندوزي‌ و موقعيت‌ اجتماعي‌ نيز زنان‌ (بجز از برخي‌ استثناها) فرصت‌ عرض‌ اندام‌ جدي‌ نيافتند. در جوامع‌ باصطلاح‌ توسعه‌ يافته‌ نيز زنان‌ از كرامت‌ انساني‌ خود، برخوردار نيستند.

‌‌2. خشونت‌
كاربرد زور و خشونت، سابقه‌ ديرينه‌ در تاريخ‌ دارد و يكي‌ از نمونه‌هاي‌ مهم‌ آن، خشونت‌ جنسي‌ است. گذشته‌ از روابط‌ همدلانه‌ بين‌ دو جنس، موارد و شواهد بسياري‌ از روابط‌ سلطه‌گرانه‌ و سلطه‌پذير وجود دارد كه‌ در چارچوب‌ آن، زنان‌ مورد ستم‌ و خشونت‌ قرار گرفته‌اند. چنين‌ رفتاري‌ تا آن‌جا شكل‌ پايدار و تكرار شونده‌ به‌ خود گرفته‌ است‌ كه‌ افزون‌ بر شوهر، پدر و برادر شوهر و در مواردي‌ پسر، نسبت‌ به‌ زن، اعمال‌ خشونت‌ كرده‌اند.
خشونت‌ چيست؟ و به‌ شكل‌ ويژه، خشونتهاي‌ اعمال‌ شده‌ بر زنان‌ چيست؟ خشونت‌ تمام‌ رفتارهايي‌ را كه‌ مرد براي‌ ايجاد يا دوام‌ سلطه‌ بر رفتار زن‌ اعمال‌ مي‌كند، دربر مي‌گيرد. رفتارهاي‌ خشونت‌آميز، اشكال‌ و انواع‌ مختلف‌ دارند: فيزيكي، رواني، اقتصادي‌ و جنسي. ضرب‌ و جرح، كشيدن‌ موي‌ سر، سوزاندن، هل‌ دادن‌ و…، خشونتهاي‌ بدني‌اند و تعقيب، تجسس، بدرفتاري‌ كلامي‌ و استهزأ، تهديد به‌ آزار و يا كشتن‌ زن‌ و اطرافيانش، دشنام‌ و ناسزا، اهانت‌ و تحقير و بطور كلي‌ تمام‌ رفتارهايي‌ كه‌ موجب‌ برهم‌ زني‌ تعادل‌ رواني، كاهش‌ اعتماد به‌ نفس‌ و پيدايش‌ روحيه‌ خود نابودسازي‌ مي‌شود، همچنين‌ ممنوعيت‌ بدون‌ دليل‌ ملاقات‌ با دوستان‌ و اقوام، زنداني‌ شدن‌ در منزل‌ و عدم‌ جواز تكاليف‌ اجتماعي، در محدودة‌ خشونت‌ رواني‌ قرار مي‌گيرد. خشونت‌ اقتصادي‌ يعني‌ پرهيز از ادأ نفقه، سوءاستفاده‌هاي‌ مالي‌ از زن، صدمه‌ زدن‌ به‌ اشيأ و لوازم‌ مورد توجه‌ و علاقه‌ زن، اجراي‌ سيستم‌ جيره‌بندي‌ سفت‌ و سخت‌ و پنهان‌ ساختن‌ درآمد واقعي‌ از زن‌ است. خشونت‌ جنسي‌ دربرگيرنده‌ رفتارهاي‌ خشونت‌آميز در روابط‌ جنسي‌ و استفاده‌ قهرآميز و مضر‌ از زن‌ مي‌شود. آزار جنسي‌ از جمله‌ در محل‌ كار توسط‌ افراد داراي‌ اقتدار شغلي‌ صورت‌ مي‌گيرد.
«بر پايه‌ گزارشهاي‌ شخصي، برآورد گرديده‌ است‌ كه‌ در انگلستان‌ از هر ده‌ زن، هفت‌ زن‌ در دورة‌ زندگي‌ شغلي‌ خود به‌ مدت‌ طولاني‌ دچار آزار جنسي‌ مي‌گردند. در مورد تجاوز جنسي‌ نيز بررسي‌ در لندن‌ آشكار ساخت‌ كه‌ از هر شش‌ تن، يك‌ تن‌ مورد تجاوز قرار گرفته‌ بود…»(7)
اين‌ زنان‌ در عرصه‌هاي‌ گسترده‌ فوق‌ مورد ستم‌ قرار گرفته‌ و مي‌گيرند اما بيشتر اوقات‌ به‌ دلايلي‌ مانند ترس‌ و خجالت‌ و يا طبيعي‌ پنداشتن‌ ستم‌پذيري‌ و يا كاستيهاي‌ حقوقي‌ نمي‌توانند از خود دفاع‌ كنند.
«مردان‌ در آن‌ جوامع‌ از هر طبقه‌ اجتماعي، با هر ميزان‌ سواد و تحصيلات‌ و با هر نوع‌ وابستگي‌ قومي‌ زن‌ خود را كتك‌ مي‌زنند و از طرف‌ ديگر زن‌ نيز بدون‌ توجه‌ به‌ طبقه‌بندي‌ اجتماعي‌ خود، سطح‌ سواد و تحصيلات‌ و وابستگيهاي‌ قومي‌ ممكن‌ است‌ از شوهر خود كتك‌ بخورد.»(8)
منشأ استفاده‌ از زور، معمولاً‌ با نوع‌ تلقي‌ و وجود سود و منفعت‌ در روند به‌كارگيري‌ خشونت‌ قابل‌ تحليل‌ است. خصم‌انگاري‌ زن‌ از سوي‌ مرد در برخي‌ جوامع‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد.

‌‌3. استثمار
صرف‌ نظر از برخي‌ موارد استثنايي، جنس‌ مؤ‌نث‌ نمونه‌ آشكار و در عين‌ حال، فراموش‌ شده‌ استثمار و بهره‌كشي‌ در گذشته‌ و حال‌ به‌شمار مي‌رود؛ پديده‌اي‌ كه‌ در فرهنگ‌ الاهي‌ استوار بر پايه‌ فطرت‌ و فارغ‌ از سود و منفعتهاي‌ زودگذر، كاملاً‌ محكوم‌ و نكوهيده‌ است.
استثمار و بهره‌كشي‌ از زنان‌ چه‌ عرصه‌هايي‌ را در بر مي‌گيرد؟ عرصه‌ بسيار گسترده‌اي‌ كه‌ مهمترين‌ آنها عدم‌ بهره‌مندي‌ از فرصت‌ مالكيت، كار بيشتر و مزد كمتر، عدم‌ دريافت‌ امكانات‌ كافي‌ در خانواده، سود تغذيه، كاستيهاي‌ قانوني‌ و… مي‌باشد. مالكيت‌ كه‌ در حيات‌ بشري‌ نقش‌ اساسي‌ بازي‌ مي‌كند از شاخصهاي‌ مهم‌ توزيع‌ درآمد و منابع‌ آن‌ در ميان‌ لايه‌هاي‌ مختلف‌ اجتماعي‌ و از جمله‌ دسته‌هاي‌ جنسيتي‌ است.
«بين‌ دوسوم‌ تا سه‌ چهارم‌ كار در كل‌ دنيا توسط‌ زنان‌ انجام‌ مي‌شود. آنها 45 درصد از غذاي‌ دنيا را نيز فراهم‌ مي‌كنند. در حالي‌ كه‌ فقط‌ 10 درصد از درآمد جهان‌ و يك‌ درصد از دارايي‌ جهان‌ به‌ زنها تعلق‌ مي‌گيرد و قسمتي‌ از اين‌ يك‌ درصد به‌ مرداني‌ تعلق‌ دارد كه‌ براي‌ فرار از دادن‌ ماليات‌ به‌ اسم‌ زنان‌ كرده‌اند.» اين‌ آمار بيشتر بر تجربه‌ كشورهاي‌ غربي‌ استوار است‌ و وضعيت‌ دارايي‌ زنان‌ در كشورهاي‌ ديگر دنيا بهتر نيست.»(9)
ادارة‌ سرشماري‌ امريكا اعلام‌ داشته‌ است، در اين‌ كشور 14 درصد به‌نام‌ زناني‌ كه‌ عنوان‌ رياست‌ خانواده‌ را دارند، ثبت‌ شده‌ است. در آفريقا بيشتر زنان‌ به‌عنوان‌ زن‌ نمي‌توانند زميني‌ را مالك‌ شوند. مگر آنكه‌ شوهران‌ آنها در قيد حيات‌ باشند. زنان‌ مي‌توانند زمينهاي‌ شوهران‌ خود را كه‌ در شهرها مشغول‌ كار هستند، كشت‌ كنند اما اجازه‌ مصرف‌ ندارند.
«تبعيض‌ عليه‌ زنان‌ در زمينه‌ حق‌ تملك، نه‌تنها روي‌ قدرت‌ اقتصادي‌ زن‌ بلكه‌ حقوق‌ اجتماعي، جسم‌ او و فرزندان‌ او تاثير مي‌گذارد.»(10)
با در نظر گرفتن‌ جايگاه‌ والاي‌ زن‌ و خانواده‌ در تربيت‌ و شخصيت‌دهي‌ كودكان‌ سازنده‌ جامعه، براحتي‌ مشخص‌ مي‌گردد كه‌ آثار و پيامدهاي‌ سود و زيانبار محروميت‌ زن‌ از حق‌ تملك‌ دارايي‌ و درآمد به‌ شخص‌ او و كودكانش‌ محدود نمي‌شود بلكه‌ جامعه‌ را نيز متاثر مي‌سازد.
گاهي‌ اوقات، استثمار و بهره‌كشي‌ از زنان‌ در قالب‌ كار زياد و دستمزد اندك، جلوه‌ مي‌كند. سياست‌ استخدامي‌ زنان‌ و كودكان‌ به‌خاطر مزد كم، يك‌ سياست‌ جهاني‌ است‌ كه‌ در گذشته‌ و حال‌ دنبال‌ مي‌شود. سياست‌ پرداخت‌ تبعيضي، چنانچه‌ به‌ دليل‌ ناتواني‌ زنان‌ در برخي‌ از كارها باشد مي‌تواند قابل‌ توجيه‌ باشد حال‌ آنكه، اين‌ تبعيض‌ در مواردي‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد كه‌ زنان‌ مهارت‌ و كارايي‌ مساوي‌ يا حتي‌ بيشتري‌ دارند. در كارخانه‌هاي‌ كرك‌ پاك‌كني، وجين، خياطي‌ و ديگر كارهايي‌ كه‌ با مهارت‌ و سرعت‌ دست‌ ارتباط‌ دارد، زنان‌ همچنان‌ بمراتب‌ كمتر از مردان‌ حقوق‌ و دستمزد دريافت‌ مي‌دارند. براساس‌ برخي‌ از آمارهاي‌ پايان‌ دهه‌ 80 ميلادي، زنان‌ و مردان‌ همسن‌ و سال‌ از لحاظ‌ درآمدي‌ بسيار تفاوت‌ داشتند. مثلاً‌ درآمد زنان‌ 54 – 45 سال‌ تنها به‌ 59 درصد متوسط‌ درآمد مردان‌ در همان‌ سنين‌ بالغ‌ مي‌شد. اين‌ درصورتي‌ است‌ كه‌ در برخي‌ موارد، زنان‌ مدت‌ بيشتري‌ از مردان‌ كار مي‌كنند. چنانچه‌ در برخي‌ از كشورها زنان‌ روزانه‌ تا 4 ساعت‌ بيشتر از مردان‌ كار مي‌كنند. مظلوميت‌ زنان‌ درصورتي‌ بيشتر نمايان‌ مي‌شود كه‌ مرد و زن‌ هر دو شاغل‌ باشند؛ زيرا مردان‌ برحسب‌ عادت‌ ديرينه، با ورود به‌ خانه‌ كار و وظيفه‌ خود را پايان‌ يافته‌ تلقي‌ مي‌كنند اما زنان‌ قبل‌ از رفتن‌ به‌ سر كار يا پس‌ از بازگشتن، كار خانه‌ را هم‌ انجام‌ مي‌دهند.
«طبق‌ برآورد پژوهشگران، در هند مردان‌ 80 درصد از درآمدي‌ را كه‌ به‌دست‌ مي‌آورند صرف‌ خودشان‌ مي‌كنند…. كارگران‌ مهاجر افريقايي‌ فقط‌ 10 درصد از درآمد خود را براي‌ خانواده‌شان‌ مي‌فرستند…. در امريكا هم‌ تعداد بي‌شماري‌ از مردان‌ همسران‌ و فرزندان‌ خود را رها كرده، پي‌ كار خود مي‌روند و پولي‌ را كه‌ درمي‌آورند صرف‌ خود مي‌كنند…»(11).
بدين‌ ترتيب، زنان‌ به‌ دليل‌ مزد كم‌ و همچنين‌ مصرف‌ آن‌ براي‌ بهبودي‌ وضع‌ خانواده، نمي‌توانند پس‌اندازي‌ براي‌ خود دست‌ و پا كنند و بر فرض‌ چنين‌ مسأله‌اي‌ در بيشتر فرهنگها و جوامع، مالك‌ درآمد خود نخواهند بود. از سوي‌ ديگر، اين‌ سرمايه‌داران‌ و كارفرمايان‌اند كه‌ با استفاده‌ از كار ارزانِ‌ زنان، ثروت‌ مي‌اندوزند و زمينه‌ تمركز و گردش‌ ثروت‌ در دست‌ عده‌ اندكي‌ را فراهم‌ مي‌سازند. همان‌ گونه‌ كه‌ هويت‌ زنان‌ مورد بي‌توجهي‌ قرار گرفته‌ است، كار آنان‌ نيز از جهات‌ مختلف‌ كم‌ ارزش‌ شناخته‌ شده‌ است. مهمتر اين‌كه‌ اصلي‌ترين‌ كار زنان‌ كه‌ اكثريت‌ قريب‌ به‌ اتفاق‌ به‌ انجام‌ آن‌ همت‌ مي‌ورزند، يعني‌ تربيت‌ كودكان، نتوانسته‌ است‌ در مقايسه‌ با ساير كارها و مشاغل، جايگاه‌ درخور توجهي‌ را به‌ خود اختصاص‌ دهد. حقيرانگاري‌ تلاش‌ و زحمات‌ زنان، بويژه‌ وظيفه‌ تربيتي‌ آنان‌ مي‌تواند آثار و تبعات‌ ويرانگري‌ بر روح‌ و روان‌ زن‌ و در سلامت‌ جامعه‌ داشته‌ باشد.
«نخست، همانطور كه‌ جوامع‌ امروزي‌ بطور فزاينده‌اي‌ در صدد تعيين‌ پايگاه‌ اجتماعي‌ براي‌ افراد، براساس‌ اشتغال‌ آنها در فعاليتهاي‌ اقتصاديِ‌ به‌ رسميت‌ شناخته‌ شده‌ هستند، زنان‌ به‌خاطر انجام‌ كارهايي‌ از قبيل‌ خانه‌داري، توليدات‌ غيررسمي‌ و داد و ستد كه‌ خارج‌ از استاندارد تعاريف‌ مربوط‌ به‌ فعاليتهاي‌ اقتصادي‌ هستند، مقام‌ پايين‌تري‌ به‌دست‌ آورده‌اند. دوم، براي‌ اشتغال‌ در بخش‌ رسمي‌ و قانوني‌ هم‌ زنان‌ تحت‌ فشار گفتمانهاي‌(Sex-role) هستند.»(12)
اما چرا بسياري‌ فعاليتهاي‌ زنان، كار به‌ حساب‌ نمي‌آيد؟ نه‌تنها از پاداش، مزد و پس‌انداز خبري‌ نيست‌ بلكه‌ پرداخت‌ نفقه‌ و حقوق‌ قانوني‌ زنان‌ نيز با كاستي‌ و تاخير روبه‌رو مي‌شود. در نظر بگيريد زماني‌ را كه‌ مرد، خانواده‌ را رها مي‌كند و زن‌ در ميان‌ رنجهاي‌ بي‌پايانش‌ و نبود كمترين‌ ثروت‌ و سرمايه، مسئوليت‌ را به‌ عهده‌ مي‌گيرد و يا زماني‌ كه‌ با جدايي‌ زن‌ و مرد از يكديگر و مسئوليت‌ حضانت‌ كودك‌ توسط‌ مادر، پدر در پرداخت‌ تكاليف‌ مالي، مسئوليت‌ نپذيرد.

‌‌4. تحقير مدرن‌
با پايان‌ رسيدن‌ قرن‌ بيستم‌ رنج‌ و آلام‌ و ستمهاي‌ اعمال‌ شده‌ در حق‌ زنان‌ پايان‌ نيافته‌ است. درصد افرادي‌ كه‌ هنوز از سوء تغذيه‌ و گرسنگي‌ رنج‌ مي‌برند، در ميان‌ زنان‌ و كودكان‌ بسيار بالا است.
دوران‌ جديد، عليرغم‌ تأمين‌ برخي‌ امتيازات‌ مادي‌ براي‌ زنان، جايگاه‌ اصلي‌ آنان‌ را احيا نكرد. شخصيت‌ انساني‌ زنان‌ بشكل‌ مدرني‌ مورد بي‌حرمتي‌ قرار گرفت؛ امنيت‌ و آرامش‌ زنان‌ از آنها گرفته‌ شد و چيزي‌ جايگزين‌ نشد تا خلأ را جبران‌ كند. زنگرايان‌ افراطي‌ با نام‌ دفاع‌ از زن، به‌ انكار جنسيت‌ و طبيعتِ‌ زن‌ پرداختند. چنانچه‌ درگذشته‌ موجود مؤ‌نث، مطرود و تحميلي‌ بود زنگرايان‌ افراطي‌ براي‌ شخصيت‌ دهي‌ به‌ زن‌ راه‌ چاره‌ را در تغيير جنسيت‌ يافتند. تغيير جنسيت، سقط‌ جنين، تقليد رفتار جنس‌ نر، راههاي‌ رهايي‌ از بحران‌ دامنگير زنان‌ شناخته‌ شدند. به‌ بيان‌ ديگر، در دنياي‌ مدرن‌ دوباره‌ زن‌ به‌ جايگاه‌ باستاني‌ و قرون‌ وسطايي‌ بازگشت‌ و علي‌رغم‌ حضور در ميان‌ مردان، ديگر بار به‌ كناره‌هاي‌ جامعه‌ بشري‌ رانده‌ شد؛ مردان‌ همچنان‌ به‌عنوان‌ محور و اصل‌ باقي‌ ماندند. تفاوت‌ اساسي‌ در وضعيت‌ زنان‌ متمدن‌ امروز با دنياي‌ گذشته‌ در اين‌ است‌ كه‌ در گام‌ نخست، با رانده‌ شدن‌ زن‌ از خانه‌ به‌ بيرون، بهره‌كشي‌ از زن‌ البته‌ تحت‌ عنوان‌ آزادي‌ و رهايي‌ زن‌ از سلطه‌ مرد و استقلال‌ در تصميم‌گيري!! حالتي‌ گسترده‌تر از گذشته‌ گرفته‌ است. در نظامهاي‌ مد‌عي‌ آزادسازي‌ زنان، اين‌ بار به‌نام‌ آزادي‌ زنان، دوباره‌ مورد سوءاستفاده‌هاي‌ اقتصادي‌ و جنسي‌ قرار مي‌گيرند. جداسازي‌ زنان‌ از قيد خانواده‌ و ارزشهاي‌ انساني‌ هيچگاه‌ نمي‌تواند بمعناي‌ حرمت‌گذاري‌ به‌ آنان‌ باشد. بلكه‌ از قضأ، مفهوم‌ صريح‌ چنين‌ رفتاري، قانوني‌ ساختن‌ هرگونه‌ استفاده‌ سوء از زنان‌ براي‌ سوء استفاده‌ چيان‌ مي‌باشد.
«يكي‌ از رسواترين‌ اشكال‌ توسعه، تجارت‌ جديدي‌ به‌نام‌ بهره‌برداري‌ جنسي‌ يا جهانگردي‌ سكس‌ است‌ كه‌ طي‌ آن‌ مردان‌ كشورهاي‌ توسعه‌ يافته!! به‌ روسپي‌ خانه‌هايي‌ كه‌ در جهان‌ سوم‌ صرفا براي‌ آنها برپا شده‌ مي‌روند. اين‌ مراكز فساد مملو از دختران‌ و نوجواناني‌ است‌ كه‌ توسط‌ پدران‌ روستايي‌ فقير به‌ صورت‌ برده‌ فروخته‌ شده‌اند…. تايلند، فيليپين‌ و كره‌ جنوبي‌ برخي‌ از مراكز فعلي‌ جهانگردي‌ سكس‌ هستند. گروهي‌ از تجار ژاپني‌ از طرف‌ شركتهايي‌ كه‌ در آن‌ مشغول‌ كار هستند، به‌عنوان‌ پاداش‌ به‌ اين‌ مراكز فرستاده‌ مي‌شوند. كارگران‌ آمريكايي‌ كه‌ در عربستان‌ سعودي‌ روي‌ پروژه‌هاي‌ ساختماني‌ كار مي‌كنند، هر دو هفته‌ يك‌ بار با هواپيما به‌ بانكوك‌ فرستاده‌ مي‌شوند در سالن‌هاي‌ ماساژ توسط‌ زنان‌ تايلندي‌ پذيرايي‌ شوند. بخش‌ ديگري‌ از صفت‌ سكس، دلا‌ لي‌ ازدواج‌ است: شركتهاي‌ خصوصي‌ كه‌ اكثر آنها در كشورهاي‌ غربي‌ هستند، زنان‌ آسيايي‌ يا امريكاي‌ لاتين‌ را مي‌فروشند و علناً‌ آنها را به‌عنوان‌ زناني‌ مطيع، چشم‌ و گوش‌ بسته‌ و فرمانبردار تبليغ‌ مي‌كنند.»(13)
دوم‌ اين‌كه‌ براساس‌ اصول‌ سوداگرايانه‌ نظام‌ سرمايه‌داري، زنان‌ به‌عنوان‌ ابزار سود رساني، منتها از طريق‌ اعمال‌ و ترويج‌ فرهنگ‌ مصرف‌ گرايانه‌ در خانواده، استثمار شوند. بنابراين، زنان‌ را (حتي‌ بر فرض‌ حضور در خانه) بصورت‌ ابزار مصرف‌ نظام‌ سود اندوزي‌ به‌ بار مي‌آورد. فرهنگ‌ مصرف‌گري‌ و رواج‌ آن‌ در خانواده، در مرحله‌ بعدي‌ باز هم‌ شخصيت‌ زنان‌ را بيشتر از بقيه‌ اعضاي‌ خانواده‌ آسيب‌پذير مي‌سازد. مونا شارن‌ امريكايي‌ مي‌گويد:
«آزادي‌ زنان‌ براي‌ ما افزايش‌ درآمد، سيگار ويژه‌ زنان، حق‌ انتخاب‌ براي‌ تنها زيستن‌ و تشكيل‌ خانواده‌ يك‌ نفره، ايجاد مراكز بحران‌ تجاوز، اعتبارات‌ فردي، عشق‌ آزاد و زنان‌ متخصص‌ بيماريهاي‌ زنان‌ را به‌ ارمغان‌ آورد و ليكن‌ در ازاي‌ آن‌ چيزي‌ را به‌ غارت‌ برده‌ كه‌ خوشبختي‌ بسياري‌ از زنان‌ در گروي‌ آن‌ مي‌باشد و آن‌ وجود همسر و خانواده‌ است.»(14)

‌‌زن‌ در نگاه‌ علم‌
 

‌ ‌زن‌ و خانواده‌
ليبراليزم‌ و فردگرايي‌ با خانواده‌ كه‌ بر گستردگي، همكاري‌ جمعي، مسؤ‌وليت‌ جمعي‌ و اهميت‌ نهاد خانواده‌ و افراد مسن‌ تاكيد داشت، سازگار نبوده‌ است‌ و با ايجاد تقابل‌ بين‌ نهادهاي‌ انساني‌ و اجتماعي‌ به‌ رد و انكار نهاد گرم‌ خانواده‌ تحت‌ عنوان‌ «سنتي» پرداخته‌ شد. در اين‌ گفتمان، خانواده‌ به‌عنوان‌ پديدة‌ سنتي، زير حمله‌ قرار گرفت.
درهم‌ ريختگي‌ اجتماعي‌ و ساخت‌ شكني‌ تقسيم‌بنديهاي‌ رائج‌ براي‌ نظامهاي‌ سرمايه‌داري‌ منافعي‌ فراوان‌ به‌ همراه‌ داشت. فردگرايي‌ مبتني‌ بر ليبراليزم، با تجزية‌ خانواده‌ گسترده‌ به‌ خانواده‌هاي‌ هسته‌اي‌ از يك‌ طرف‌ و ترويج‌ فكر «درآمد هر كس‌ مال‌ خودش» نيروهاي‌ فراواني‌ را وارد بازار كار خود نمود. در اين‌ ميدان، برندگان‌ اصلي، صاحبان‌ سرمايه‌ها و كارخانه‌هاي‌ كلان‌ بودند كه‌ از قرن‌ 19 به‌ بعد به‌عنوان‌ گردانندگان‌ مهم‌ امور بين‌المللي‌ و داخلي‌ نقش‌ بازي‌ كرده‌اند؛ زيرا ورود تمام‌ اعضاي‌ فعال‌ خانواده‌ها به‌ شمول‌ زنان، با تامين‌ نيروي‌ كار فراوان، تعادل‌ بين‌ اشتغال‌ و نيروي‌ كار را بر هم‌ زد. بديهي‌ بود كه‌ وجود نيروي‌ كار فراوان، دستمزدها را بشدت‌ پايين‌ آورد. عدم‌ سامان‌ يافتگي‌ كارگران‌ و نبود مؤ‌سسات‌ تنظيم‌ حقوق‌ و دستمزد، فرايند بي‌تعادلي‌ نيروي‌ كار، اشتغال‌ را به‌ زيان‌ كارگران‌ ادامه‌ مي‌داد. ممكن‌ بود رونق‌ سرمايه‌گذاري‌ به‌ جذب‌ كارگران‌ بيشتري‌ بينجامد تا از طريق‌ آن، تعادل‌ بازار كار برقرار گردد اما نارضايتي‌هاي‌ كارگري‌ در قرن‌ 19 از فقدان‌ چنين‌ تعادلي‌ حكايت‌ دارد. توسعه‌ نظام‌ سرمايه‌داري‌ و تحولات‌ اجتماعي‌ در جهت‌ ليبراليسم‌ و سازمانهاي‌ تأميني، اقتدار خانواده‌ را بشدت‌ كاهش‌ دادند.
«يكي‌ از «علل‌ مهم‌ افت‌ اقتدار خانواده‌ را مي‌توان‌ مربوط‌ به‌ جهان‌بيني‌ سرمايه‌داري‌ دانست‌ كه‌ بطور معمول‌ بيشتر بر اميال‌ فردي‌ تاكيد مي‌ورزند تا بر مسؤ‌وليتهاي‌ گروهي. روند دموكراسي‌ سرمايه‌داري‌ بسان‌ نهادهاي‌ سياسي‌ و اقتصادي‌ و آموزشي، نقش‌ خانواده‌ را نيز تغيير داد. آخرين‌ عامل‌ موثر در اين‌ روند، پديد آمدن‌ امكانات‌ متنوع‌تري‌ است‌ كه‌ در برابر افراد مايل‌ به‌ گسستن‌ از خانواده‌ وجود دارد.»(15)
نگرش‌ اقتصادي‌ به‌ خانواده‌ در مرزهاي‌ غرب‌ محدود نماند و نيروهاي‌ متاثر از غرب‌ از بازسازي‌ خانواده!! در كشورهاي‌ در حال‌ توسعه‌ سخن‌ گفتند. در برخي‌ موارد، هجوم‌ بقدري‌ شديد است‌ كه‌ كليت‌ خانواده‌ به‌عنوان‌ ابزار پس‌ماندگي‌ و ماندن‌ زن‌ در خانه‌ به‌عنوان‌ نگرشي‌ كهنه‌ تلقي‌ مي‌شود. مدافعان‌ چنين‌ ديدگاهي، خانواده‌ را نهاد بردگي‌ مي‌دانند و همان‌گونه‌ كه‌ انسان‌ بايد براي‌ رهايي‌ از بردگي‌ تلاش‌ كنند، به‌ زنان‌ توصيه‌ مي‌شود كه‌ براي‌ دستيابي‌ به‌ آزادي، از «دخمة‌ هولناك‌ خانه» و از جمع‌ بگريزند. بگفته‌ لنسكي‌ها، در قاموس‌ جوامع‌ صنعتي‌ خانواده‌ به‌ صورت‌ نوعي‌ انتخاب‌ درآمده‌ است‌ تا يك‌ ضرورت.(16)
وضعيت‌ زن‌ در ابعاد گوناگون‌ اندامي، موقعيت‌ اجتماعي، مشاغل، پوشش‌ و… مورد هجوم‌ قرار گرفت. در يك‌ قطب، زن‌ سنتي‌ قرار مي‌گرفت‌ كه‌ وضعيت‌ او مورد پذيرش‌ سرمايه‌داران‌ نبود در قطب‌ مخالف، زن‌ روز قرار داشت‌ كه‌ از كار بزرگ‌ زنان‌ يعني‌ مادري، فاصله‌ گرفته‌ بود. چنين‌ زني‌ اداي‌ مردان‌ را درمي‌آورد و برخلاف‌ روحيات‌ فطري‌ خود، به‌ حيات‌ خودخواهانة‌ فردي‌ و تنهايي‌ گام‌ مي‌گذارد. بدين‌ ترتيب، كسي‌ كه‌ در تمام‌ تاريخ‌ بشريت، زايش‌ و تربيت‌ كودكان‌ را به‌عهده‌ داشت، گسست‌ بزرگي‌ را با فطرت‌ خود مشاهده‌ مي‌كند؛ گسستي‌ كه‌ زن‌ را دچار نوعي‌ از خودبيگانگي‌ و خودباختگي‌ مي‌سازد و همة‌ ويژگيهاي‌ بدني‌ و رواني‌ او را زير پا مي‌نهد تا بر رونق‌ تراستهاي‌ خصوصي‌ سرمايه‌داري‌ و ديگر جريانهاي‌ فكري‌ جدا شده‌ از آن‌ بيفزايد.

‌اهميت‌ زن‌ در خانواده‌
چرا زن‌ و جايگاه‌ او اينچنين‌ مورد تهاجم‌ قرار مي‌گيرد؟
«اغلب‌ زنها مادر بوده‌ و فقط‌ زنها مادر هستند. مادر شدن‌ يعني‌ قبول‌ مسئوليت‌ كردن… اين‌ انتخاب‌ زنان‌ است، زنها اين‌ مسئوليت‌ را به‌عهده‌ گرفته‌اند، و اين‌ نه‌ به‌ دليل‌ ژنتيكي‌ يا هورموني‌ است، بلكه‌ به‌ علت‌ لزوم‌ آن‌ است. فقط‌ كافي‌ است‌ به‌ نوزاد تازه‌ متولد شده‌اي‌ نگاه‌ كنيد تا اين‌ الزام‌ را درك‌ كنيد.»(17)
بدين‌ ترتيب، آناني‌ كه‌ زنان‌ را به‌سوي‌ كاركرد خلاف‌ مادري‌ سوق‌ مي‌دهند، ارزش‌ ذاتي‌ و توانايي‌هاي‌ فطري‌ و طبيعي‌ آنان‌ را ناديده‌ مي‌گيرند. امروزه‌ بيشتر دانشمندان‌ خانواده‌ را مهمترين‌ نهادي‌ مي‌دانند كه‌ جامعه‌ و كودك‌ را تغذيه‌ مي‌كند و پرورش‌ مي‌دهد. خانواده‌ در جامعه‌پذيري، سلامت‌ و سازگاري‌ و نابهنجاري‌ كودك‌ نقش‌ اساسي‌ را برعهده‌ دارد.
«كودك‌ نخستين‌ و اساسي‌ترين‌ درسهاي‌ زندگي‌ را در اين‌ نهاد كسب‌ مي‌كند… فداكاري، محبت، عشق، آداب‌ و رسوم، مراسم‌ فرهنگي‌ و ديني، وظايف‌ و مسئوليت‌پذيري‌ را در خانواده‌ مي‌آموزد… محيط‌ خانواده‌ در تشكيل‌ شخصيت‌ كودك‌ و نوجوان‌ مؤ‌ثر مي‌باشد… تامين‌ سلامت‌ فردي‌ و اجتماعي‌ بدون‌ درنظر گرفتن‌ نقش‌ خانواده‌ امكان‌پذير نمي‌باشد. خانواده‌ مي‌تواند عامل‌ سازنده‌ كودك‌ در زمينه‌ جسمي، رواني، عاطفي، ذهني‌ و… باشد و يا عامل‌ نابودي‌ و ويراني‌ او.»(18)
بايد افزود كه‌ خانواده‌ بدون‌ وجود زن‌ مصداق‌ پيدا نمي‌كند و در نهاد خانواده‌ كه‌ نخستين‌ نهاد و كانون‌ ساخته‌ شدن‌ فرد به‌شمار مي‌رود جايگاه‌ مهم‌ و والايي‌ به‌ زن‌ اختصاص‌ دارد. درواقع، در هر اجتماعي‌ زن‌ و مادر، نقش‌ بنيادين‌ و اساسي‌ است.(19) براي‌ از همپاشي‌ كانون‌ خانواده، تهاجم‌ به‌ جايگاه‌ زن‌ و از خود بيگانه‌سازي‌ او از اهداف‌ اصلي‌ مدعيان‌ مدرن‌سازي‌ خانواده‌ به‌شمار مي‌رود.

‌‌كاركردهاي‌ خانواده‌
خانواده‌ كاركردهاي‌ مختلفي‌ دارد كه‌ اهميت‌ والاي‌ اين‌ نهاد مهم، تنها در پرتو توجه‌ به‌ ابعاد مختلف‌ آن‌ هويدا مي‌شود. هرگونه‌ بي‌توجهي‌ به‌ تعدد كاركردهاي‌ خانواده، نوعي‌ بي‌تعادلي‌ ايجاد مي‌كند كه‌ به‌ دنبال‌ آن، خانواده‌ دچار بحران‌ مي‌شود؛ وضعيت‌ خانواده‌ در غرب‌ از برجسته‌سازي‌ جنبه‌ اقتصادي‌ خانواده‌ و زير پا گذاشتن‌ ساير ابعاد مهم‌ آن‌ ناشي‌ مي‌شود.(20)

‌‌1. بهداشت‌ رواني‌
پژوهشگران، افزايش‌ افسردگي‌ را از عوارض‌ سبك‌ زندگي‌ قرن‌ بيستم‌ مي‌دانند:
«… كانون‌ خانوادگي‌ از هم‌ گسسته‌ است؛ اكثر مردم‌ درحالي‌ رشد مي‌كنند كه‌ در كنار خانواده‌ خود نمي‌باشند؛ والدين‌ وقت‌ كافي‌ را صرف‌ فرزندان‌ خود نمي‌كنند. همة‌ اين‌ استرسها بر روي‌ هم‌ جمع‌ شده‌ و افراد را در معرض‌ افسردگي‌ قرار مي‌دهد.»(21)
افسردگي‌ كه‌ از عوارض‌ سبك‌ زندگي‌ قرن‌ بيستم‌ قلمداد شد، در يك‌ رابطه‌ دوسويه‌ از عوامل‌ تهديدكننده‌ بهداشت‌ رواني‌ و همزمان، معلول‌ نبود بهداشت‌ رواني‌ به‌ حساب‌ مي‌آيد. تغيير بنيادين‌ بنيان‌ خانواده‌ و تحت‌الشعاع‌ قرار گرفتن‌ كاركردهاي‌ غيراقتصادي‌ آن‌ موجب‌ تهديد بهداشت‌ رواني‌ اعضاي‌ خانواده‌ شده‌ است. خانواده‌ چنانچه‌ كاركردهاي‌ خود را به‌گونه‌اي‌ پيوسته‌ با يكديگر انجام‌ دهد، پيامدهاي‌ مثبت‌ و ماندگار، از جمله‌ سلامت‌ رواني‌ اعضاي‌ خود را به‌همراه‌ دارد. تاثيرات‌ رواني‌ در گام‌ نخست، كودكان‌ را تحت‌ تاثير قرار مي‌دهد. وظايف‌ و تكاليف‌ والدين‌ در برابر كودكان‌ چنانچه‌ از مجراي‌ طبيعي‌ خود انجام‌ نگيرد و به‌عهدة‌ مؤ‌سسات‌ و نهادهاي‌ غير از خانواده‌ سپرده‌ شود و يا در درون‌ خانواده‌ به‌فراموشي‌ سپرده‌ شود، بدون‌ ترديد، آسيب‌هايي‌ را براي‌ كودكان‌ به‌ دنبال‌ خواهد داشت. اين‌ آسيبها مي‌تواند در هوش، شخصيت، زبان‌ و بهداشت‌ رواني‌ تجلي‌ يابد. كودك‌ در خانواده‌ با رفتار و كنشهاي‌ خود رفتار مناسب‌ متقابل‌ اعضاي‌ خانواده‌ مخصوصاً‌ مادر را به‌ همراه‌ دارد. نوزاد با هر گريه‌اي‌ در آغوش‌ گرفته‌ مي‌شود و با مكيدن‌ شير از پستان‌ مادر اقناع‌ شديدي‌ به‌ او دست‌ مي‌دهد. كودكاني‌ كه‌ در خانه‌ و با شير مادر تغذيه‌ مي‌كنند، در بزرگسالي‌ داراي‌ شخصيت‌ متعادلتر و قوام‌ يافته‌تر مي‌باشند. در مقابل، كودكاني‌ كه‌ به‌ مؤ‌سساتي‌ مانند پرورشگاهها و مهدها سپرده‌ مي‌شوند، از نظر مسائل‌ عاطفي‌ و رشد وابستگيها و كلامي‌ آسيب‌ مي‌بينند. در آن‌جا سخنان‌ آنها چندان‌ مورد توجه‌ بزرگسالان‌ قرار نمي‌گيرد و افراد غير از مادر تا اندازة‌ زيادي‌ از درك‌ مفهوم‌ كنشهاي‌ كودك‌ ناتوانند.
«مطالعات‌ نشان‌ مي‌دهد، نوزاداني‌ كه‌ در اختيار پرورشگاهها قرار مي‌گيرند و از محركهاي‌ لازم‌ به‌دور مي‌مانند كسي‌ با آنها حرف‌ نمي‌زند، دعوا نمي‌كند، محركهاي‌ بينايي، شنوايي، بويايي‌ و لامسه‌ فراهم‌ نمي‌آورد، كمبودهاي‌ زيادي‌ نشان‌ مي‌دهند، از جمله‌ كمبود در ضريب‌ هوشي. بنابراين، اين‌ كودكان‌ از نظر بهداشت‌ رواني‌ نيز آسيب‌ مي‌بينند.»(22)
البته، اين‌گونه‌ تاثيرات‌ متقابل‌ است‌ و افزون‌ بر كودك، والدين‌ بويژه‌ مادر را نيز دربر مي‌گيرد. طي‌ تحقيقات‌ دربارة‌ كودكان‌ پرورشگاهي‌ مشاهده‌ گرديد كه‌ آنها از لحاظ‌ هوشي‌ از همسالان‌ خود در مرحله‌ پايين‌تري‌ قرار دارند. براي‌ درك‌ ارتباط‌ بين‌ عقب‌ماندگي‌ هوشي‌ و محروميت‌ از كانون‌ خانواده‌ يا پايين‌ بودن‌ ميزان‌ ارتباط‌ با خانواده، تعدادي‌ از اين‌ كودكان‌ به‌ مؤ‌سسه‌ ديگري‌ كه‌ مسؤ‌ول‌ نگهداري‌ زناني‌ با عقب‌ماندگي‌ ذهني‌ بودند، انتقال‌ يافتند. در آن‌جا هر كودكي‌ در اختيار زني‌ قرار گرفت‌ تا نقش‌ مادري‌ را در برابر او برعهده‌ گيرد. نتيجه‌ اين‌ نقل‌ و انتقال، تحول‌ دو جانبه‌ بود. از يك‌ طرف، كودكان‌ نشاط‌ و شادابي‌ خود را بازيافتند و پس‌ از مدتي‌ مشخص‌ گرديد كه‌ بهره‌ هوشي‌ آنها افزايش‌ قابل‌ توجه‌ يافته‌ است؛ از سوي‌ ديگر، زناني‌ كه‌ مسؤ‌وليت‌ مادر خواندگي‌ كودكان‌ را پذيرفته‌ بودند به‌ اندازه‌ زيادي‌ نشاط‌ و شادابي‌ خود را بازيافتند.(23) زنها در خانواده‌ با ايفاي‌ نقش‌ مادري‌ و ايجاد ارتباط‌ با ساير اعضاي‌ خانواده‌ و از طريق‌ همصحبتي‌ بر احساسات‌ و مشكلات‌ خود فايق‌ مي‌آيند. از لحاظ‌ رواني‌ زنان‌ دوست‌ دارند تا فرزندي‌ داشته‌ باشند و احساس‌ مادري‌ كنند. چنانچه‌ پدران‌ با احساس‌ رضايت‌ و اقناع‌ و مسؤ‌وليت‌ مي‌كنند.(24) اين‌ شرايط‌ و احساس، تنها در درون‌ خانواده‌ و از طريق‌ ازدواج‌ برآورده‌ مي‌شود.
«زنان‌ جوان‌ متأهل‌ داراي‌ استرس‌ كمتري‌ از دورة‌ تجرد خود هستند. برعكس، مردان‌ جواني‌ كه‌ همسر اختيار كرده، در مقايسه‌ با دورة‌ تجرد خود، استرس‌ بيشتري‌ دارند. ازدواج‌ منبع‌ بسيار مهمي‌ از امنيت‌ خاطر براي‌ زنان‌ و جايگاه‌ مهمي‌ براي‌ احساس‌ مسئوليت‌ بيشتر مردان‌ است. ازدواج‌ براي‌ زنان‌ بيشتر جنبه‌ عاطفي‌ و صميميت‌ و تعلق‌ دارد در حالي‌ كه‌ براي‌ مردان‌ بطور عمده‌ از نظر مراقبت‌ و انجام‌ كارهاي‌ خانه‌ و ارتباط‌ جنسي‌ و همزباني‌ و پرورش‌ فرزندان‌ اهميت‌ دارد. سلامت‌ جسمي‌ و رواني‌ افراد متأهل‌ بيشتر است‌ و عموماً‌ عمر طولاني‌تر و وضعيت‌ اقتصادي‌ بهتري‌ نيز دارند.»(25)
تاثير مثبت‌ خانواده‌ بر بهداشت‌ رواني‌ اعضاي‌ جوان‌ خانواده‌ نيز قابل‌ بحث‌ و تامل‌ است. عدم‌ تشكيل‌ خانواده‌ بويژه‌ در دختران‌ مسن‌ اضطرابهايي‌ مانند پراشتهايي، بي‌اشتهايي، اختلالات‌ خواب‌ و بسياري‌ از اختلالات‌ رواني‌ يا روان‌تني‌ ديگر را پديد مي‌آورد كه‌ از احتياج‌ به‌ ارضاي‌ نيازهاي‌ غريزي‌ و حل‌ تعارضات‌ خود ناشي‌ مي‌شود. احساس‌ تنهايي‌ و نياز به‌ شريك‌ زندگي‌ دختران‌ را دچار اضطرابهاي‌ رواني‌ زيادي‌ مي‌سازد و هرچه‌ بر سن‌ دختران‌ افزوده‌ شود، احساس‌ گناه‌ و كاستي‌ عزت‌ نفس‌ آنان‌ افزايش‌ مي‌يابد. احساس‌ عزت‌ نفس، كه‌ باعث‌ افزايش‌ اعتماد به‌ نفس‌ مي‌شود، مطلوب‌ نوع‌ بشر است. زنان‌ از طريق‌ ازدواج‌ و ارزش‌گذاري‌ شوهر، احساس‌ عزت‌ نفس‌ بيشتري‌ مي‌كنند. عدم‌ ازدواج‌ و بالا رفتن‌ سن، معمولاً‌ در دختران‌ باعث‌ ايجاد نيروي‌ پرخاشگري‌ مي‌شود كه‌ نياز به‌ تخليه‌ دارد. اين‌ تخليه‌ به‌ دو صورت‌ خودآزاري‌ و يا دگرآزادي‌ بروز مي‌كند. چنانچه‌ دختر دريابد كه‌ اطرافيان، منشأ پرخاشگري‌ او را مي‌دانند، آثار و پيامدهاي‌ عدم‌ ازدواج‌ افزايش‌ مي‌يابد و فرد دچار احساس‌ بي‌كفايتي‌ و بي‌لياقتي‌ مي‌شود.(26) مشاهده‌ مي‌شود كه‌ تاثير مثبت‌ ازدواج‌ و خانواده‌ از نظر رواني‌ بر اعضاي‌ خانواده‌ تا چه‌ اندازه‌ است.

‌‌2. كاركرد اقتصادي‌
خانواده‌ در تمام‌ دوره‌هاي‌ تاريخي، كاركرد اقتصادي‌ ايفا كرده‌ است؛ هرچند قبلاً‌ چنين‌ نقشي‌ پررنگتر بوده‌ است. خانواده، واحد زيربنايي‌ سازمان‌ اقتصادي‌ مي‌باشد. معمولاً‌ در آغاز ازدواج، دختران‌ به‌ تشكيل‌ خانواده‌ بيشتر از زاويه‌ اقتصادي‌ نگاه‌ مي‌كنند. آنها به‌ دنبال‌ يافتن‌ تكيه‌گاه‌ مالي‌ مي‌باشند كه‌ از طريق‌ تشكيل‌ خانواده‌ و ازدواج‌ فرزندان‌ و يا تحصيل‌ آنها به‌عنوان‌ يك‌ تكليف‌ از سوي‌ اعضاي‌ ديگر خانواده‌ فراهم‌ مي‌شود.

‌3. كاركرد اجتماعي‌سازي‌ (جامعه‌ پذيري)
در تمام‌ فرهنگها، خانواده‌ عامل‌ اصلي‌ اجتماعي‌ شدن‌ كودك‌ در دوران‌ كودكي‌ است؛ هر چند در مراحل‌ بعد، عوامل‌ ديگري‌ نيز در اين‌ فرايند نقش‌ بازي‌ مي‌كنند. همچنين‌ در همه‌جا مادر مهمترين‌ فرد در روند جامعه‌پذيري‌ كودك‌ در دوران‌ طفوليت‌ به‌ حساب‌ مي‌آيد. فرد براي‌ نخستين‌ بار در خانواده‌ چگونگي‌ ارتباط‌ با گروهها، موسسات‌ و سازمانهاي‌ اجتماعي‌ را فرا مي‌گيرد. جامعه‌ پذيري‌ كه‌ عامل‌ مهمي‌ براي‌ سازگاري‌ اعضاي‌ جامعه‌ و آشنايي‌ آنها با گذشته‌ و آينده‌ خود است، معمولا در چارچوب‌ فرهنگ‌ غالب‌ صورت‌ مي‌گيرد. در واقع، اجتماعي‌ شدن‌ يك‌ فرايند دو سويه‌ است‌ كه‌ جامعه‌پذير شونده‌ و جامعه‌پذير ساز را با هم‌ متاثر مي‌سازد.
«اجتماعي‌ شدن، فرايندي‌ است‌ كه‌ طي‌ آن‌ كودك‌ ناتوان‌ بتدريج‌ به‌ شخص‌ خودآگاه، دانا و ورزيده‌ در شيوه‌هاي‌ فرهنگي‌ كه‌ در آن‌ متولد گرديده‌ است، تبديل‌ مي‌شود. اجتماعي‌ شدن، نوعي‌ «برنامه‌ريزي‌ فرهنگي» نيست‌ كه‌ در آن‌ كودك، تاثيراتي‌ كه‌ با آنها برخورد مي‌كند بطور انفعالي‌ جذب‌ نمايد. حتي‌ كودك‌ نوزاد نيازها يا خواستهايي‌ دارد كه‌ بر رفتار كساني‌ كه‌ مسئول‌ مراقبت‌ از او هستند تاثير مي‌گذارد. اجتماعي‌ شدن‌ نسلهاي‌ مختلف‌ را به‌ يكديگر پيوند مي‌دهد… تولد يك‌ كودك‌ زندگي‌ كساني‌ را كه‌ مسؤ‌ول‌ پرورش‌ او هستند تغيير مي‌دهد و در نتيجه‌ آنها خودشان‌ فرايندهاي‌ يادگيري‌ جديدي‌ را تجربه‌ مي‌كنند. تجربه‌ پدر و مادري‌ معمولاً‌ فعاليتهاي‌ بزرگترها را به‌ كودكان‌ براي‌ بقيه‌ زندگي‌ هر دو پيوند مي‌دهد. بديهي‌ است‌ بزرگترها هنگامي‌ كه‌ پدر بزرگ‌ و مادر بزرگ‌ مي‌شوند، هنوز پدر و مادر باقي‌ مي‌مانند، و بدين‌ سان‌ يك‌ رشته‌ روابط‌ ديگري‌ را به‌وجود مي‌آورند كه‌ نسلهاي‌ مختلف‌ را به‌ هم‌ پيوند مي‌دهد. اگر چه‌ فرايند يادگيري‌ فرهنگي‌ در دوران‌ خردسالي‌ و اوايل‌ كودكي‌ شديدتر از دوره‌هاي‌ بعدي‌ است، يادگيري‌ و سازگاري‌ در سراسر دوران‌ زندگي‌ ادامه‌ مي‌يابد.»(27)
اجتماعي‌ شدن، جنبه‌هاي‌ گوناگوني‌ دارد كه‌ فرد در خانواده، تا حد‌ ممكن‌ با آنها آشنا مي‌شوند. فرد در خانه‌ مي‌آموزد كه‌ چگونه‌ در مسائل‌ سياسي‌ – اجتماعي‌ مشاركت‌ داشته‌ باشد و جايگاه، مصالح‌ و منافع‌ خود و جامعه‌ را دريابد. خانواده‌ در برخي‌ موارد پشتوانه‌ مبارزه‌ و مقاومت‌ در برابر نيروهاي‌ ستمگر مي‌باشد. «سالي‌ وست‌ وو د» و «پارميندر باچو» (1988) اهميت‌ خانواده‌هاي‌ آسيايي‌ ساكن‌ انگلستان‌ را به‌عنوان‌ منشأ قدرت‌ و پايداري‌ و ستيز با نژادپرستي‌ مورد تاكيد قرار داده‌اند.(28)

‌‌4. كاركرد جنسي‌
در جامعه‌ انساني‌ تشكيل‌ خانواده‌ تنها راه‌ مشروع‌ و بهترين‌ راه‌ براي‌ ارضاي‌ نياز جنسي‌ به‌شمار مي‌رود. تشكيل‌ خانواده، افزون‌ بر پاسخگويي‌ به‌ نيازهاي‌ فردي، بقاي‌ نسل‌ بشر را نيز ممكن‌ مي‌سازد.(29) همچنين‌ در خانواده‌ كودك‌ از جنسيت‌ خود، آگاهي‌ پيدا مي‌كند و تربيت‌ و آموزش‌ متناسب‌ با آن‌ را دريافت‌ مي‌كند. آنچه‌ به‌ آن‌ اشاره‌ شد، تمام‌ كاركردهاي‌ خانواده‌ نمي‌باشد و جامعه‌ شناسان‌ نيز كاركردهاي‌ متعددي‌ را در نظر گرفته‌اند.
1. خانواده‌ كانون‌ تربيت‌ اوليه‌ فرزندان‌ است.
2. خانواده‌ كانون‌ پرورش‌ و رشد محبت‌ و عواطف‌ انساني‌ است.
3. خانواده‌ ريشة‌ ايجاد ارتباطهاي‌ انساني‌ است.
4. خانواده‌ كانون‌ پرورش‌ و انتقال‌ ارزشها است.
5. خانواده‌ سرچشمه‌ انتقال‌ اصول‌ وراثتي‌ و ژنتيكي‌ است.
6. نيازهاي‌ بدني‌ و رواني‌ زن‌ براي‌ مادر شدن‌ و زايمان‌ و… در خانواده‌ برآورده‌ مي‌شود.
7. نياز شديد پدر براي‌ پدر شدن‌ و مسؤ‌وليت‌شناسي‌ و خدمتكاري‌ و… در خانواده‌ است.
8. بقاي‌ نسل‌ سالم‌ و يا پشتوانه‌ طبيعي‌ و متعادل‌ در خانواده‌ ممكن‌ است.
9. خانواده‌ ريشه‌ اصلي‌ پرورش‌ حس‌ تعهدشناسي‌ و مسؤ‌وليت‌پذيري‌ و قانون‌گرايي‌ و ضابطه‌پذيري‌ است.
«برخي‌ از حساسترين‌ اين‌ نقشها، از جمله‌ توليد مثل‌ و نخستين‌ مراحل‌ اجتماعي‌ ساختن‌ كودكان، هنوز بر عهدة‌ خانواده‌ هسته‌اي‌ است. بخصوص، از آن‌ جهت‌ كه‌ گروههاي‌ بزرگ‌ خويشاوند و خانواده‌هاي‌ گسترده‌ اهميت‌ خود را از دست‌ داده‌اند، و همچنين‌ بدان‌ جهت‌ كه‌ زندگي‌ اجتماعي‌ بيش‌ از پيش‌ پيچيده‌تر و غير شخصي‌ مي‌شود، شايد بتوان‌ گفت‌ كه‌ مسؤ‌وليتهاي‌ خانواده‌ هسته‌اي‌ از بعضي‌ لحاظ‌ پراهميت‌تر هم‌ شده‌ است. براي‌ مثال، ترديدي‌ نيست‌ كه‌ در حال‌ حاضر مسؤ‌وليت‌ برآوردن‌ نيازهاي‌ رواني‌ و عاطفي‌ افراد در وهله‌ نخست‌ بر عهده‌ خانواده‌ است. در مورد كودكان، خانواده‌ هسته‌اي‌ هنوز عامل‌ عمدة‌ توسعه‌ شخصيت‌ و القاي‌ ارزشهاي‌ بنيادين، و همچنين‌ سرچشمه‌ اصلي‌ عواطف‌ بشري، راهنمايي‌ها، تشويقهاي‌ لازم‌ در زمينه‌ يادگيري‌ انتخاب‌ شغل‌ و حرفه، و بسياري‌ ديگر از آموختنيهاست.»(30)
همان‌گونه‌ كه‌ لنسكي‌ها بر القاي‌ ارزشهاي‌ بنيادين‌ از سوي‌ خانواده‌ تاكيد كردند، جامعه‌شناسان‌ ديگر نيز خانواده‌ را حافظ‌ ارزشهاي‌ ديني‌ و مذهبي‌ مي‌دانند؛ زيرا بگفته‌ باتومور، هيچ‌ گروه‌ ديگري‌ در جامعه‌ به‌ اندازه‌ خانواده‌ تحت‌ نفوذ اصول‌ مذهبي‌ و اخلاقي‌ قرار نمي‌گيرد.(31) اين‌ در حالي‌ است‌ كه‌ خانواده‌ در بخشهائي‌ از جهان‌ در گذار از مرحله‌ هسته‌اي‌ شدن‌ به‌سوي‌ فروپاشي‌ يا را مي‌گذراند.
«ديري‌ نخواهد پاييد كه‌ مفاهيم‌ مربوط‌ به‌ خانواده‌ و مسؤ‌وليتهاي‌ آن‌ در بسياري‌ كشورها درهم‌ خواهد ريخت، وقتي‌ بتوانيم‌ كودكان‌ را در ظروف‌ آزمايشگاهي‌ پرورش‌ بدهيم‌ در مفهوم‌ مادر شدن‌ چه‌ تغييراتي‌ ايجاد مي‌شود؟ و بر سر تصويري‌ كه‌ جنس‌ مؤ‌نث‌ از خود دارد و تمام‌ جوامع‌ وظيفه‌ اصلي‌اش‌ زاد و ولد و پرورش‌ نژاد بشر است‌ چه‌ مي‌آيد؟»(32)
هايمن‌ ويتزن، روان‌ پزشك‌ و رئيس‌ بخش‌ خدمات‌ روان‌ پزشكي‌ عصبي‌ در بيمارستان‌ پلي‌ تكنيك‌ نيويورك، با تاكيد بر افتخارآميز بودن‌ بارداري‌ و زايمان‌ براي‌ زنان‌ و ستايش‌ آن‌ در ادبيات‌ و هنر شرق‌ و غرب، مي‌پرسد:
«اگر «كودكي‌ كه‌ در شكم‌ زن‌ است‌ مال‌ او نباشد بلكه‌ از تخمك‌ ديگر و از زن‌ ديگر، و يا حتي‌ از يك‌ ظرف‌ كوچك‌ مخصوص‌ كشت‌ جنين‌ به‌ رحم‌ او تلقيح‌ شده‌ باشد، كيش‌ و ستايش‌ مادري‌ چه‌ مي‌شود؟»
وي‌ مي‌گويد چنانچه‌ قرار باشد براي‌ زنان‌ اهميتي‌ قايل‌ شد، اهميتشان‌ در اين‌ نخواهد بود كه‌ فقط‌ آنان‌ مي‌توانند كودك‌ به‌ دنيا بياورند. قدر مسلم‌ اين‌ است‌ كه‌ در آينده‌ ما حرمت‌ مادري‌ را از بين‌ مي‌بريم. نه‌تنها حرمت‌ مادري، بلكه‌ مفهوم‌ پدر و مادري‌ نيز مورد تجديد نظر اساسي‌ قرار خواهد گرفت.(33)
آلوين‌ تافلر با اشاره‌ به‌ افزايش‌ آمار زاد و ولد كودكان‌ آزمايشگاهي‌ و باروري‌ جنين‌ در رحم‌ زن‌ ديگر، مي‌گويد:
«چنانچه‌ زن‌ و شوهري‌ واقعاً‌ بتوانند يك‌ جنين‌ خريداري‌ كنند، در اين‌ صورت‌ نقش‌ والدين‌ ديگر جنبه‌ حقوقي‌ پيدا مي‌كند نه‌ جنبه‌ زيستي… بعلاوه‌ اگر جنين، قابل‌ فروش‌ باشد آيا يك‌ شركت‌ هم‌ مي‌تواند آن‌ را بخرد؟ آيا مي‌تواند ده‌ هزار جنين‌ بخرد؟ آيا اين‌ شركت‌ حق‌ دارد آنها را بفروشد؟… آيا اگر ما حق‌ خريد و فروش‌ جنين‌هاي‌ زنده‌ را داشته‌ باشيم‌ به‌ معناي‌ بازگشت‌ به‌ شكل‌ تازه‌اي‌ از دوران‌ برده‌داري‌ است؟»(34)
بگفته‌ تافلر در جامعه‌ فراصنعتي‌ سرعت‌ بيش‌ از حد دور زندگي‌ خانواده‌ را به‌سوي‌ متلاشي‌ شدن‌ هدايت‌ مي‌كند. در شرايطي‌ كه‌ يك‌ مادر مي‌تواند به‌جاي‌ تحمل‌ رنج‌ ايام‌ بارداري‌ 9 ماهه، با ديدار كوتاهي‌ از فروشگاه‌ جنين‌ يا با انتقال‌ جنين‌ از يك‌ رحم‌ به‌ رحم‌ ديگر روند زادوولد را سامان‌ دهد، به‌ يقين‌ استحكام‌ خانواده‌ و تعهد اعضا در مقابل‌ يكديگر از بين‌ مي‌رود. پيامد اين‌ وضع، فروپاشي‌ خانواده‌ و يا ظهور آن‌ به‌ شكل‌ اشتراكي، موقتي‌ و يا حرفه‌اي‌ است. پدر و مادر براي‌ افزايش‌ مطلوبيت‌ زندگي‌ و رفاه‌ فردي‌ فرزندان‌ را به‌ آنچه‌ كه‌ تافلر «خانواده‌ حرفه‌اي» مي‌خواند، مي‌سپارند و با استفاده‌ از آزاديهاي‌ بي‌حد و حصر موجود، زنان‌ و مردان‌ خود را محق‌ مي‌دانند كه‌ پس‌ از مدتي‌ همسر اول‌ را رها سازند و همسر ديگري‌ برگزينند. مطلوبيت‌ «آزاديهاي‌ داده‌ شده»، نبايد مانع‌ توجه‌ به‌ تاوانهاي‌ آن‌ شود. آزادي‌ موجود در جوامع‌ فراصنعتي‌ كه‌ تا اندازه‌ زيادي‌ متاثر از سودگرايي‌ اقتصادي‌ است، افزون‌ بر از هم‌ گسستگي‌ خانواده، جايگاه‌ انسان‌ را تا سرحد كالا و شيء پايين‌ مي‌آورد. همان‌گونه‌ كه‌ مصرف‌ كننده‌ مي‌تواند با مراجعه‌ به‌ سوپرماركتها، كالاهاي‌ مورد نياز خود را خريداري‌ كند و يا از مراكز فروش‌ حيوانات‌ خانگي، حيوان‌ مورد نظر خود را بخرد، مي‌تواند با مراجعه‌ به‌ آزمايشگاهها، جنين‌ مورد خواست‌ خود را تهيه‌ كند. خريد جنين‌ به‌ چه‌ منظوري‌ صورت‌ مي‌گيرد؟ انگيزه‌ اصلي، حفظ‌ خانواده‌ و احياي‌ حس‌ مادري‌ يا پدري‌ نمي‌باشد. در جامعه‌هاي‌ بسيار مدرن، همه‌ زندگي‌ يك‌ انتخاب‌ است: انتخاب‌ ماشين، حيوان‌ خانگي، دانشگاه، منزل، همسر، نوع‌ فرزند و غيره. آيا روي‌آوري‌ به‌ جنين‌ آزمايشگاهي، انتخابي‌ است‌ مدرنتر از كنترل‌ جمعيت‌ در خانواده‌ و يا سقط‌ جنين؟ فرزنداني‌ كه‌ با چنين‌ شخصيتي‌ بار مي‌آيند، چگونه‌ مي‌توانند زماني‌ كه‌ خود پدر و مادر مي‌شوند، حرمت‌ مادري‌ و پدري‌ را حفظ‌ كنند؟ تافلر در «موج‌ سوم»(35)، از احياي‌ مجدد خانواده‌ فروپاشيده‌ موج‌ دوم، و بازگشت‌ اقتدار و احترام‌ خانواده‌ سخن‌ مي‌گويد كه‌ برپايه‌ سود منفعت‌ اقتصادي‌ و تغيير شكل‌ شيوه‌ توليد در موج‌ سوم‌ استوار است. او استدلال‌ مي‌كند كه‌ انجام‌ كار در خانه‌ و عدم‌ حضور افراد در محل‌ و مراكز فعاليت، از طريق‌ صرفه‌جويي‌ در وقت، انرژي‌ و عدم‌ استهلاك‌ وسايل‌ اياب‌ و ذهاب‌ و كوچك‌ شدن‌ تاسيسات، منافعي‌ كلان‌ را براي‌ مؤ‌سسات‌ و افراد دارد. به‌ دنبال‌ آن، كارمندان‌ و كارگران‌ در خانه‌ متمركز مي‌شوند و با استفاده‌ از تلفن، فاكس، كامپيوتر و ساير ابزارهاي‌ ارتباطي، كارها را از آن‌جا هدايت‌ مي‌كنند و نيازمنديهاي‌ خانواده‌ از طريق‌ ارتباط‌ الكترونيكي‌ با مؤ‌سساتي‌ كه‌ پيش‌ از اين‌ جايگاه‌ مراجعه‌ خانواده‌ها بودند، برآورده‌ مي‌شوند. او پيش‌بيني‌ مي‌كند كه‌ ممكن‌ است‌ در آينده‌ ساختمانهاي‌ بزرگ‌ موسسات‌ به‌ خانه‌ اموات‌ و اشباح‌ تبديل‌ شوند.
تافلر حضور طولاني‌تر اعضاي‌ خانواده‌ در خانه‌ را موجب‌ افزايش‌ پيوند عاطفي‌ آنها مي‌داند و چنين‌ نتيجه‌ مي‌گيرد كه‌ با استقرار روابط‌ عاطفي‌ بين‌ اعضأ، پايه‌هاي‌ خانواده‌ استحكام‌ مي‌يابد و دوباره‌ كاركردهاي‌ پيشين‌ به‌ كمك‌ تكنولوژي‌ در درون‌ خانواده‌ ايفا مي‌شوند و قدرت‌ و اعتبار از بين‌ رفته‌ آن، احيأ مي‌گردد. تافلر انديشه‌ سوداگرانه‌ سرمايه‌داري‌ را كه‌ همه‌ چيز را تنها در قالب‌ سود تحليل‌ مي‌كند، ناديده‌ مي‌گيرد؛ هرچند حضور و كار در خانه‌ نيز براساس‌ سود و منفعت‌ تحليل‌ مي‌شود. مسأله‌ اصلي‌ بحران‌ خانواده‌ در غرب‌ اين‌ است‌ كه‌ پديدة‌ فزونخواهي، راحت‌طلبي‌ و فردگرايي، مصرف‌گرايي‌ را از عرصه‌ كالا به‌ عرصه‌ انسان‌ گسترش‌ داده‌ است. مشكل، صنعتي‌ شدن‌ نيست‌ بلكه‌ راحت‌طلبي‌ و فزونخواهي‌ است. زن‌ و به‌دنبال‌ آن، خانواده‌ بسان‌ كالايي‌ در كنار ساير اقلام‌ مصرفي، تلقي‌ مي‌شود كه‌ فرد مي‌تواند در موقع‌ دلخواه‌ آن‌ را ترك‌ كند، تغيير شكل‌ دهد و يا از نو بنيان‌ نهد. آز و حرص، از تكنولوژي‌ بهره‌ گرفته‌ و به‌ جايي‌ رسيده‌ است‌ كه‌ در فرايند زاد و ولد تقلب‌ كند، شايد روزي‌ برسد كه‌ با دستكاري‌ در مغز آدمي، انسان‌ را در كنار حيوانات‌ قرار دهد. درست‌ است‌ كه‌ از طريق‌ «كلبه‌ الكترونيك» مي‌شود با مراكز آموزشي، خدماتي، اداري‌ و اقتصادي‌ تماس‌ گرفت‌ و مشكلات‌ را برطرف‌ كرد اما همين‌ كلبه‌ مي‌تواند گسستگي‌ بيشتر خانواده‌ را دامن‌ بزند. به‌ همين‌ دليل‌ برخي‌ از نويسندگان‌ امريكايي‌ خواهان‌ انقلاب‌ در نظام‌ فكري‌ امريكائيان‌ در زمينه‌ مسائل‌ جنسي‌ و تفاوت‌گذاري‌ ميان‌ عشق‌ و سكس‌ مي‌شوند. از اين‌ زاويه، مشكل‌ جامعه‌ غربي، «بحران‌ اعتماد» در روابط‌ زناشويي‌ و مشكل‌ فكري‌ است.
«من‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيده‌ام‌ كه‌ مسأله‌ اصلي‌ ما [امريكائيان] متلاشي‌ شدن‌ نظام‌ خانوادگي‌ است… تا زماني‌ كه‌ تعهد ازدواج‌ را جدي‌ نگيريم‌ نمي‌توانيم‌ به‌ ساختار زناشويي‌ سالمي‌ برسيم. تعهد است‌ كه‌ اعتماد را امكان‌پذير مي‌سازد… فكر مي‌كنم‌ كاملاً‌ روشن‌ باشد كه‌ يك‌ زندگي‌ به‌دور از تعهد چه‌ زود مي‌تواند درهم‌ فروپاشد.»(36)
اكنون‌ يك‌ بار ديگر اين‌ پرسش‌ مطرح‌ مي‌شود كه‌ اهميت‌ خانواده‌ در چيست؟ و جايگاه‌ زن‌ در آن‌ در كجا قرار مي‌گيرد؟ بطور خلاصه‌ مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ خانواده‌ از نهادهاي‌ پايدار جامعه‌ بشري‌ به‌شمار مي‌رود. خانواده‌ در دوره‌هاي‌ مختلف‌ تاريخ، نقشها و كاركردهاي‌ گوناگوني‌ ايفا كرده‌ است. اهميت‌ اين‌ نقشها زماني‌ بيشتر نمايان‌ مي‌شود كه‌ اين‌ نهاد مهم‌ و مؤ‌ثر از صحنه‌ پرورش‌ و تربيت‌ حذف‌ شود و يا كاركردهاي‌ آن‌ كاستي‌ گيرد؛ آن‌ چيزي‌ كه‌ امروز در غرب‌ پيش‌ آمده‌ و بحران‌ خانواده‌ به‌ مشكل‌ مهم‌ جامعه‌ تبديل‌ شده‌ است.
ارزيابي‌ خانواده‌ با ديد صرفاً‌ سودگرايانه‌ و اقتصادي، كار درستي‌ نيست. درواقع، اهميت‌ خانواده‌ در متغيرهايي‌ است‌ كه‌ بلاواسطه‌ به‌ شاخصهاي‌ كميت‌پذير تبديل‌ نمي‌شود. خانواده‌هايي‌ كه‌ در آن‌ به‌ عواطف‌ انساني‌ حرمت‌ نهاده‌ مي‌شود، بسياري‌ از مشكلات‌ و جرمها كاهش‌ مي‌يابد. خانواده‌ چنانچه‌ كاركرد طبيعي‌ خود را ايفا كند بسياري‌ از آلام‌ بشري‌ در آن‌ التيام‌ مي‌يابد و نياز به‌ مؤ‌سسات‌ ديگر پيدا نمي‌شود. موسسات‌ رقيب‌ خانواده‌ گرچه‌ در ظاهر به‌نام‌ حمايت‌ از انسانهاي‌ نيازمند قد برافراشته‌اند، در نهايت‌ پايگاه‌ نهاد اصلي‌ حامي‌ بشريت‌ را لرزان‌ كرده‌اند. حملات‌ به‌ خانواده‌ در واقع‌ با زير سوال‌ بردن‌ جايگاه‌ فردمحوري‌ آن‌ يعني‌ زن‌ آغاز شده‌ است‌ و تا زماني‌ كه‌ هويت‌ انساني‌ زن‌ اعاده‌ نشود، خانواده‌ نيز نجات‌ نمي‌يابد. راستي‌ انسان‌ در دامان‌ مادر، انسان‌ مي‌شود و زن، محور اصلي‌ خانواده‌ است.

‌عوامل‌ اجتماعي‌ – فرهنگي‌ تفاوتهاي‌ رفتاري‌
رفتار افراد تحت‌ تاثير عوامل‌ بيولوژيك، فرهنگي‌ – اجتماعي‌ و متغيرهاي‌ شخصي‌ شكل‌ مي‌گيرد، اما در تحليلها و تبيينها بيشتر دو ديدگاه‌ مورد توجه‌ قرار گرفته‌ است: ديدگاه‌ زيست‌شناختي‌ و ديدگاه‌ اجتماعي. در ديدگاه‌ نخست، رفتارها از عوامل‌ بيولوژيك‌ ناشي‌ مي‌شوند؛ درحالي‌ كه‌ براساس‌ برداشت‌ دوم، عوامل‌ اجتماعي‌ سازندة‌ رفتار افراد به‌ حساب‌ مي‌آيند. تاكيد بيش‌ از اندازه‌ بر هر كدام، به‌ جبر باوري‌ منجر مي‌شود. كساني‌ كه‌ رفتار را ناشي‌ از ژن‌ مي‌دانند، جبر باورند؛ چنان‌كه‌ فرويد گرايان، رفتارگرايان‌ و ديگران.
پيروان‌ فرويد، تجربه‌ دوران‌ كودكي‌ را تعيين‌ كننده‌ رفتار افراد مي‌دانند و رفتارگرايان، پاداش‌ و جزا را و برخي‌ از جامعه‌شناسان‌ بر اين‌ ديدگاه‌ پاي‌ مي‌فشارند كه‌ رفتار افراد تحت‌ تأثير طبقه‌ اجتماعي‌ شكل‌ مي‌گيرد.
تحقيقات‌ انجام‌ شده‌ طي‌ نيمه‌ دوم‌ دهه‌ 90 توسط‌ ژن‌ شناسان‌ بريتانيايي‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ رفتار افراد تحت‌ تأثير ژن‌ شكل‌ مي‌گيرد. اين‌ برداشت‌ نيز جبر باوراست:
«جبر باوري‌ ژنتيكي‌ تنها شكل‌ عليت‌ است‌ كه‌ صحنه‌ را براي‌ «اختيار»، باز مي‌گذارد؛ زيرا ثابت‌ مي‌كند كه‌ بخشي‌ مهم‌ از شخصيت‌ ما خارج‌ از دسترس‌ ديكتاتورها و ديگر هواداران‌ شستشوي‌ مغزي‌ قرار دارد. به‌ عبارت‌ ديگر، «اختيار» در درون‌ ژنهاي‌ ما خشك‌ شده‌ است.»(37)
ترديدي‌ وجود ندارد كه‌ بخشي‌ از رفتار افراد، ريشه‌ بيولوژيكي‌ دارد اما بخشي‌ از رفتار يا شدت‌ و ضعف‌ آن‌ از عوامل‌ اجتماعي‌ و فرهنگي‌ تاثير مي‌پذيرد؛ هر چند نشان‌ دادن‌ تمايز و تفكيك‌ بين‌ تأثيرات‌ زيست‌شناختي‌ و اجتماعي‌ – فرهنگي‌ كار ساده‌اي‌ نيست‌ و نمي‌توان‌ گفت، كه‌ آن‌ بخشي، ريشه‌ بيولوژيكي‌ دارد و اين‌ بخش، ريشه‌ اجتماعي‌ و فرهنگي؛ زيرا در بسياري‌ از موارد عوامل‌ اجتماعي‌ و فرهنگي‌ به‌ كمك‌ عوامل‌ زيست‌شناختي‌ مي‌آيند و رفتار را شكل‌ مي‌دهند. از تحقيقات‌ بر مي‌آيد كه‌ در تحليل‌ و تبيين‌ رفتار افراد در كنار عوامل‌ بيولوژيك، عوامل‌ ديگري‌ مانند شرايط‌ خانوادگي، مناسبات‌ اجتماعي‌ – فرهنگي(38) و ادراكات‌ فهم‌ فرد بايد در نظر گرفته‌ شوند.

‌‌زن‌ در نگاه‌ علم‌

‌نقش‌ جامعه‌ و فرهنگ‌ در تعيين‌ رفتار
جامعه‌ و مؤ‌لفه‌هاي‌ آن، حامل‌ ارزشها، باورها و فرهنگهايي‌ به‌شمار مي‌روند كه‌ بر رفتار اعضأ و در نهايت، زن‌ و مرد تأثير مي‌گذارد. پذيرش‌ باورهاي‌ عمومي‌ جامعه‌ را مي‌توان‌ به‌ اجتماعي‌ شدن‌ تعبير كرد. اين‌ اجتماعي‌ شدن‌ اثراتي‌ هم‌ بر رفتار مبتني‌ بر جنسيت‌ مي‌گذارد. مطالعه‌ نژادشناسانه‌ «باري‌ – بيكن‌ – شيلد» دربارة‌ اجتماعي‌ شدن‌ در 110 تمدن‌ مختلف‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ ميزان‌ و درجة‌ تفاوت‌ نقشهاي‌ زن‌ و مرد بر حسب‌ عوامل‌ اقتصادي‌ (بويژه‌ عوامل‌ ارزشگذار به‌ نيروي‌ بدني) و نوع‌ سازمان‌ خانوادگي‌ فرق‌ مي‌كند.
«هر چند كه‌ نوعي‌ گرايش‌ به‌ تقليل‌ اختلافات‌ وجود دارد، ولي‌ به‌نظر مي‌رسد كه‌ اختلاف‌ نقشهاي‌ جنسي‌ امري‌ غير قابل‌ اجتناب‌ است.(39)»
اجتماعي‌ شدن‌ تنها عامل‌ تفاوت‌ بين‌ رفتار زن‌ و مرد نيست. «هكسلي» و «هايدن» در بررسي‌ تفاوتهاي‌ ظاهري‌ ميان‌ زن‌ و مرد، نقش‌ تربيت‌ را برجسته‌ مي‌بينند و عوامل‌ ديگر را ناديده‌ نمي‌گيرند.(40)
عوامل‌ فرهنگي‌ و اجتماعي، همان‌گونه‌ كه‌ در ايجاد تفاوتها موثرند، توانايي‌ و توفيق‌ زن‌ و مرد را نيز تحت‌ تاثير قرار مي‌دهند. اين‌ عوامل‌ مي‌تواند با ايجاد مانع، زمينه‌ عقب‌ماندگي‌ جنسيتي‌ را فراهم‌ سازد و يا اين‌كه‌ با پيرايش‌ فرهنگ‌ تاكيد كننده‌ بر تفاوتها، همسطحي‌ موقعيتي‌ و شغلي‌ را به‌ ارمغان‌ آورد.(41)
«قابل‌ توجه‌ است‌ كه‌ از جنس‌ زن‌ كمتر نابغة‌ خلا‌ قي‌ به‌وجود آمده‌ است. هيچ‌ تئوري‌ زيستي، روان‌شناسي‌ يا روانكاوي، اين‌ جريان‌ را به‌ صورت‌ واقعاً‌ قاطعي‌ توجيه‌ و تبيين‌ نمي‌كند. تنها مي‌توان‌ ملاحظه‌ كرد كه‌ شرايط‌ موفقيت‌ مردان‌ را تسهيل‌ مي‌كند. اين‌ شرايط‌ در درجه‌ تاثيرپذيري‌ و انگيزش‌ افراد نيز موثر است.»(42)
رفتار زن‌ و مرد متأثر از ويژگيهاي‌ هيجاني‌ و علايق‌ آنها است، اما در مورد زنان، قبول‌ نقش‌ اجتماعي‌ آنان‌ نيز دخيل‌ است. تحقيقات‌ «لوِندراند» مويد اين‌ مسأله‌ است‌ كه‌ پذيرش‌ نقش‌ اجتماعي‌ زنان‌ در جامعه، آنان‌ را از لحاظ‌ احساس‌ موقعيتي‌ به‌ مردان‌ نزديك‌ مي‌سازد. او دريافت‌ كه‌ دختران‌ دانشجوي‌ جوياي‌ كار و شغل‌ از احساس‌ «مردانگي» بيشتري‌ برخوردارند تا دختراني‌ كه‌ بيشتر به‌ كانون‌ خانواده‌ كشيده‌ مي‌شوند.(43)
در ميان‌ آنان‌ كه‌ اهميت‌ عوامل‌ اجتماعي‌ – فرهنگي‌ را باور دارند، برداشتهاي‌ «ميد»، «دوبوار» و فمينستهاي‌ افراطي‌ قابل‌ يادآوري‌ است. مارگارت‌ ميد از برداشت‌ تاثيرپذيري‌ خلق‌ و خوي‌ افراد از فرهنگ‌ جامعه‌ دفاع‌ و هرگونه‌ برداشت‌ از پيش‌ ساختة‌ مربوط‌ به‌ اختلافات‌ مادرزادي‌ را رد مي‌كند. مطالعه‌ قوم‌شناسانه‌ «ميده» در سه‌ جامعه‌ ابتدايي‌ گينه‌ جديد انجام‌ شد.(44) براساس‌ برداشت‌ عمومي، مردان‌ معمولاً‌ نسبت‌ به‌ زنان‌ خشن‌تر و پرخاشگرند، اما مطالعه‌ او در نمونه‌هاي‌ فوق‌ از تنوع‌ رفتارها و ناسازگاري‌ آنها با برداشت‌ پذيرفته‌ شده‌ عمومي‌ پرده‌ برداشت.

1. در قبيله‌ آراپش‌ زنان‌ و مردان‌ حساس‌ و روحيه‌ ملايم‌ دارند.
2. در قبيله‌ موندو گومور زنان‌ و مردان‌ هر دو خشن‌ و پرخاشگرند.
3. در قبيله‌ شامبولي‌ زنان‌ جنس‌ مسلط، فرمانده، منطقي‌ و مردان‌ عناصر كم‌ مسؤ‌وليت، احساسي‌ و وابسته‌اند.
مارگارت‌ ميد از اين‌ مطالعه‌ چنين‌ نتيجه‌ گرفت‌ كه‌ تفاوتهاي‌ رواني‌ و رفتاري‌ زن‌ و مرد برحسب‌ گروهها مختلف‌ و گوناگون‌ مي‌شود و چنانچه‌ نظريه‌اي‌ ارائه‌ شود اين‌ است‌ كه‌ رفتار از فرهنگها ناشي‌ مي‌شود.

مطالعه‌ «ميد» در عين‌ جالب‌ بودن، قابل‌ انتقاد مي‌باشد. اين‌ مطالعه، «مبتني‌ بر مشاهده‌ فشرده‌ و سريع‌ گروههاي‌ محدود مي‌باشد. و نوعي‌ ارزيابي‌ كاملاً‌ ذهني‌ از اختلافات؛ درحالي‌ كه‌ از لوازم‌ ارائه‌ يك‌ نظريه‌ علمي، مطالعه‌ عيني، عميق‌ و گسترده‌ است.(45) سيمون‌ دوبوار با رد‌ ديدگاه‌ فرويد كه‌ بر حسب‌ آن، زنان‌ به‌ دليل‌ محروميت‌ از آلت‌ تناسلي‌ مردانه، خود را مرد ناقص‌ مي‌خوانند، مشكل‌ زنان‌ را در دو امر مي‌دانند: تحميل‌ موقعيت‌ درجه‌ دومي‌ از سوي‌ مردان‌ و پذيرش‌ اين‌ موقعيت‌ از سوي‌ زنان. دوبوار، نقش‌ تعيين‌ كننده‌ آناتومي‌ در سرنوشت‌ زن‌ را رد كرده‌ و معتقد است‌ كه‌ در جامعه‌ سعي‌ مي‌شود زنان‌ خود را براي‌ ايفاي‌ نقش‌ شيئي‌ آماده‌ كنند نه‌ فرد.(46)
شكل‌ افراطي‌ گرايش‌ به‌ عوامل‌ اجتماعي‌ در بررسي‌ رفتار زن‌ و مرد در برداشت‌ زنگرايان‌ افراطي‌ تجلي‌ مي‌يابد. جامعه‌شناسان‌ فمينيست‌ چنين‌ مي‌پندارند كه‌ عقايد «مردانگي» و «زنانگي» كه‌ پيش‌ از اين‌ مسلم‌ و طبيعي‌ فرض‌ شده‌ بودند، منشأ اجتماعي‌ دارند. «كرستين‌ دلفي» و «مونيك‌ ويتيك» دو تن‌ از معروفترين‌ فمينيستهاي‌ فرانسوي، «زاييدن» را فرايند زيستي‌ و طبيعي‌ نمي‌دانند و در برابر، از آن‌ با نام‌ «توليد اجباري» ناشي‌ از ساختار اجتماعي‌ – تاريخي‌ ياد مي‌كنند. آنان‌ مي‌گويند كه‌ زايمان، امري‌ برنامه‌ريزي‌ شده‌ است‌ كه‌ زنان‌ وادار به‌ اطاعت‌ از آن‌ مي‌شوند. زنان‌ مجبورند كه‌ در عين‌ اطاعت‌ از برنامه‌ اجتماعي‌ (زايمان)، آن‌ را طبيعي‌ قلمداد كنند:
«نظريه‌هاي‌ زيست‌شناختي‌ در مورد تفاوتهاي‌ جنسي، مفاهيم‌ اجتماعي‌اند كه‌ در خدمت‌ منافع‌ گروهِ‌ از لحاظ‌ اجتماعي‌ مسلط‌اند. زنان‌ به‌ خودي‌ خود طبقه‌اي‌ هستند؛ زيرا مقوله‌ «زن» (چنان‌كه‌ مقوله‌ «مرد») نه‌ يك‌ مقولة‌ زيست‌شناختي‌ ثابت، بلكه‌ مقوله‌اي‌ سياسي‌ و اقتصادي‌ است.»(47)
در مراحل‌ بعد، نوع‌ شغل‌ زنان‌ و توانايي‌هاي‌شان‌ را نيز سياستهاي‌ دولت، معين‌ مي‌كنند. ديدگاه‌ زنگرايان‌ افراطي، بويژه‌ «دلفي» و «ويتك» ناديده‌ گرفتن‌ واقعيتها و انكار حقايق‌ زيستي‌ است. با ارائه‌ چنين‌ ديدگاهي، مشكل‌ زنان‌ حل‌ نمي‌شود. ترديدي‌ نيست‌ كه‌ فرهنگها و عوامل‌ اجتماعي، نقش‌ انكارناپذيري‌ در نوع‌ برخورد با مسائل‌ جنسيتي‌ دارد اما با فرض‌ تاسيس‌ جامعه‌ با امكانات‌ مساوي‌ براي‌ زن‌ و مرد، باز هم‌ زن، مرد نمي‌شود و مرد، زن.(48)

‌‌نهادهاي‌ اجتماعي‌ تاثيرگذار بر رفتار
تاثيرگذاري‌ جامعه‌ و فرهنگ‌ بر شكل‌گيري‌ رفتار از طريق‌ مكانيسمها و نهادهاي‌ مختلف‌ انجام‌ مي‌شود. تمام‌ وسائل‌ جامعه‌پذيري‌ بطور عام، در جامعه‌پذيري‌ رفتاري‌ مبتني‌ بر جنسيت، نقش‌ بازي‌ مي‌كند: خانواده، مدرسه، همسالان، وسائل‌ ارتباط‌ جمعي، نهادهاي‌ مذهبي‌ و….

‌‌1. خانواده‌
خانواده، كوچكترين‌ واحد اجتماعي‌ و در عين‌ حال‌ مهمترين‌ و مؤ‌ثرترين‌ نهاد جامعه‌پذيري‌ به‌شمار مي‌رود. انسان‌ در خانواده‌ به‌ دنيا مي‌آيد و در آن‌جا پرورش‌ مي‌يابد و شخصيت‌ او ساخته‌ و پرداخته‌ مي‌شود. دختران‌ و پسران، در خانواده‌ نقش‌ جنسيتي‌ را مي‌آموزند. مرداني‌ با درجة‌ مردانگي‌ زياد، زناني‌ با درجه‌ زنانگي‌ زياد را بيشتر مي‌پسندند.(49)
«والدين‌ با ملاحظه‌ اين‌كه‌ فرزندشان‌ دختر يا پسر است، نوعي‌ جهت‌ در دورة‌ كودكي‌ به‌ آنان‌ مي‌دهند و شاخصهاي‌ بارز آنان‌ را چشمگيرتر مي‌كنند. نوع‌ و طرز پوشاك‌ كودكان، كه‌ در مراحل‌ نخست‌ كاملاً‌ مشابه‌ يكديگر بوده‌ و بتدريج‌ كه‌ بدن‌ رشد مي‌كند، تغيير مي‌يابد. انتخاب‌ اسباب‌ بازيها به‌وسيله‌ والدين، اغلب‌ از همين‌ جا ناشي‌ مي‌شود…. در اين‌جا نوعي‌ تاثيرپذيري‌ واقعي‌ وجود دارد كه‌ از يك‌ لحاظ‌ نوعي‌ الگوي‌ جنسي‌ را از همان‌ دورة‌ اول‌ كودكي‌ ايجاب‌ مي‌كند: «گلدبرگ‌ – لوئيس» نشان‌ داده‌اند كه‌ اين‌ تاثيرپذيري‌ در طول‌ سال‌ اول‌ زندگي‌ آغاز مي‌شود و «وارد» نشان‌ داده‌ است‌ كه‌ نقش‌ جنسي‌ معمولاً‌ قبل‌ از پنجسالگي‌ پذيرفته‌ شده‌ است. در اين‌جا هدف‌ اين‌ نيست‌ كه‌ فعاليت‌ خود به‌ خودي‌ و اختياري‌ كودك‌ در نوعي‌ معيار متغير نتواند چارچوب‌ تحميلي‌ را در هم‌ بشكند ولي‌ در هر حال، تاثير محيط‌ خيلي‌ زود وارد ميدان‌ شده‌ و ادراك‌ اختلاف‌ دو جنس‌ را تحت‌ تاثير قرار مي‌دهد.»(50)
كودكان‌ با توجه‌ به‌ سن‌ و تفاوتهاي‌ جسمي‌ و جنسي، نوع‌ بازي‌ را انتخاب‌ مي‌كنند اما هر چه‌ به‌ دوران‌ بلوغ‌ نزديكتر مي‌شوند، فشارهاي‌ فرهنگي، اجتماعي‌ و اقتصادي‌ در گزينش‌ نوع‌ بازي‌ نمايانتر مي‌شوند.(51) «روبين‌ استابن» طي‌ بررسي‌ تاثير رواني‌ محتواي‌ بازي، يادآور مي‌شود كه‌ دختر خود را با عروسك‌ همسان‌ مي‌گيرد. كودك، عروسك‌ را بر حسب‌ خوب‌ يا بد بودن‌ آن‌ تشويق‌ يا تنبيه‌ مي‌كند. اسباب‌بازيهاي‌ دختران، عروسكها احساسات‌ دارند در حالي‌ كه‌ پسران‌ با اسباب‌بازيهاي‌ بي‌جان‌ بازي‌ مي‌كنند و در نتيجه‌ تحت‌ تاثير رفتار ديگران‌ قرار نمي‌گيرند و تنها هدف‌ و انگيزة‌ آنها بازي‌ است. نزديك‌ به‌ 60% هداياي‌ دختران‌ اسباب‌بازي‌ و بقيه‌ لباس، پول‌ و وسايل‌ تزيين‌ اطاق‌ است‌ اما هداياي‌ پسران‌ را معمولاً‌ وسايلي‌ مانند جعبه‌ شيمي، الكترونيك، ميكروسكوپ‌ و… تشكيل‌ مي‌دهند.(52)
«كوماروفسكي» از مطالعات‌ خود دربارة‌ زندگاني‌ خصوصي‌ عده‌اي‌ از دانشجويان‌ دختر چنين‌ نتيجه‌ گرفت‌ كه‌ در خانواده، با توجه‌ به‌ اهميت‌ نقش‌ مردانه، دختران‌ به‌ «آشتي‌ دادن‌ نقشهاي‌ متعارض» مي‌پردازند. از يك‌ طرف، نقش‌ زنانه‌ را مي‌آموزند تا براساس‌ آن، حساستر و ملايمتر از مردان‌ و كمتر سلطه‌طلب‌ و ستيزه‌جو باشند و بيشتر از طريق‌ دلربايي‌ به‌ جلب‌ و جذب‌ همكاري‌ مرد بپردازند. از سوي‌ ديگر، نقش‌ «جديد» را ياد بگيرند تا رفتار و وضع‌ نفسانيي‌ شبيه‌ مردان‌ داشته‌ باشند.(53) در ديدگاه‌ فمينيستها نيز خانواده‌ كانون‌ انتقال‌ نگرشهاي‌ مردانه‌ و زنانه‌ به‌ كودكان‌ و دروني‌ كردن‌ آن‌ و تحكيم‌ سلطه‌ مردان‌ بر زنان‌ به‌شمار مي‌رود.(54) با توجه‌ به‌ آموخته‌هاي‌ درون‌ خانواده‌ است‌ كه‌ دختران‌ و پسران‌ ياد مي‌گيرند كه‌ رفتار متفاوت‌ از يكديگر داشته‌ باشند.
عوامل‌ اجتماعي‌ – فرهنگي، حتي‌ تعريف‌ از جنسيت‌ را متاثر مي‌سازند. در بيشتر جوامع، مذكر بودن‌ به‌ معناي‌ قاطعيت، استواري، قدرت‌ جسماني، اختيار و منطقي‌ بودن‌ و مونث‌ بودن‌ يعني‌ صميميت، عطوفت، حساسيت‌ و خودآرايي.(55) در خانواده‌ معمولاً‌ پدران، دوست‌ دارند كه‌ پسران‌ را تنبيه‌ بدني‌ نمايند و دختران‌ را نه؛ كج‌ رفتاري‌ پسران‌ را راحت‌تر بپذيرند تا دختران‌ و به‌ ظواهر و لباس‌ دختران‌ حساسيت‌ بيشتري‌ نشان‌ داده‌ مي‌شود. پدران‌ در نگاه‌شان‌ به‌ دختران، محافظه‌كارانه‌ترند تا مادر.(56) صفاتي‌ مانند خودبسندگي‌ و استقلال، در پسران‌ و ويژگيهايي‌ مانند ميل‌ به‌ نزديكي‌ و ارتباط‌ خواهي‌ و مسؤ‌وليت‌پذيري‌ در دختران‌ پديد مي‌آيند.(57)

‌‌2. مدرسه‌
پس‌ از خانواده، مدرسه‌ و همسالان‌ مهمترين‌ كانون‌ تاثيرگذار بر رفتار كودكان‌ محسوب‌ مي‌شود. در مدرسه‌ رفتار آموزگاران، موارد درسي‌ و سازمان‌ مدارس‌ در امر تمايز بين‌ رفتار دختر و پسر نقش‌ مهم‌ بازي‌ مي‌كنند.
الف. سازمان‌ مدارس: مدرسه‌ها در بيشتر جوامع‌ امروزي‌ بشكل‌ مختلط‌ و آموزش‌ همزمان‌ دو جنس‌ فعاليت‌ مي‌كنند. با وجود اين، رشته‌هاي‌ آموزشي‌ همساني‌ ندارند. در رشته‌هاي‌ درسي‌ تفاوت‌ رعايت‌ مي‌شود: بچه‌داري، خانه‌داري، اقتصاد منزل، نقشه‌كشي‌ فني، خياطي، برخي‌ از كارهاي‌ هنري‌ و غيره‌ مناسبتر با زنان‌ دانسته‌ مي‌شوند.
ب. كتب‌ درسي: در بيشتر كشورها، زنان‌ در كتابهاي‌ درسي‌ بيشتر نقش‌ مادر را بازي‌ مي‌كنند، عرصه‌ فعاليت‌ كودكان‌ نيز برحسب‌ جنسيت، مشخص‌ مي‌شود.(58)
ج. آموزگاران: رفتار معلمان‌ و آموزگاران‌ با دانش‌آموزان‌ دو جنس‌ با توجه‌ به‌ جنسيت‌ صورت‌ مي‌گيرد.(59)

‌‌3. نهادهاي‌ مذهبي‌
تمايزگذاري‌ دين، نقش‌ متفاوت‌ زن‌ و مرد را برپايه‌ تفاوتهاي‌ فيزيولوژيكي‌ استوار مي‌سازد.(60)

‌‌4. دروني‌سازي/ پذيرش‌
نهادهاي‌ فرهنگي‌ – آموزشي‌ نوعي‌ تفاوت‌ رفتاري‌ زن‌ و مرد را القا مي‌كنند كه‌ عوامل‌ را مي‌توان‌ عوامل‌ خارجي‌ تفاوت‌گذاري‌اند. در كنار آن، عامل‌ داخلي‌ وجود دارد كه‌ در تحكيم‌ و دوام‌ تمايز قابل‌ توجه‌ است.(61) برخي‌ از يك‌ توافق‌ ضمني‌ بين‌ دو جنس‌ از اوان‌ كودكي‌ ياد كرده‌اند كه‌ يكي‌ را به‌ طرف‌ اشخاص‌ و ديگري‌ را به‌ طرف‌ اشيا مي‌كشاند.(62)

‌‌5. رسانه‌هاي‌ گروهي‌
وسايل‌ ارتباط‌ جمعي‌ مانند راديو، تلويزيون، كتاب، مطبوعات، تاتر و سينما در عصر كنوني‌ از ابزارهاي‌ مهم‌ القاي‌ پيام‌ از مبدأ به‌ مقصد به‌شمار مي‌روند. در زمينه‌ تفاوت‌ يا تشابه‌ رفتاري‌ زن‌ و مرد نيز كارايي‌ بسيار دارند.

‌‌ارزيابي‌
برخي، رفتار و خلق‌ و خوي‌ افراد (دو جنس) را به‌ آناتومي‌ آنان‌ بازمي‌گردانند و برخي‌ نيز با رد و انكار تاثير بعد فيزيكي‌ وجود انساني، فرهنگ‌ و جامعه‌ را سازنده‌ رفتار مي‌دانند. به‌ بيان‌ ديگر، از ديد برخي، تفاوت‌ رفتاري‌ زن‌ و مرد ذاتي‌ است‌ و برخي‌ آن‌ را اكتسابي‌ مي‌دانند.
طرفداران‌ اكتسابي‌ بودن‌ رفتار، تفاوت‌ فيزيكي‌ و اندامي‌ زن‌ و مرد را منكر نيستند بلكه‌ تمام‌ آنها حتي‌ زنگرايان‌ افراطي، تفاوت‌ اندامي‌ و آناتوميك‌ را مي‌پذيرند اما در تحليل‌ رفتار دست‌ به‌ تقليل‌گرايي‌ مي‌زنند و آن‌ دسته‌ از تفاوتها را يا ناديده‌ مي‌گيرند يا به‌ آن‌ اهميت‌ نمي‌دهند. اعتقاد به‌ توليد اجباري، رويارويي‌ با واقعيتها و قواعد حيات‌ جانداران‌ و انسان‌ به‌شمار مي‌رود. افراط‌ گرايان‌ در تاثيرگذاري‌ عوامل‌ اجتماعي، همان‌گونه‌ كه‌ به‌ تقليل‌گرايي‌ دست‌ مي‌زنند در سوي‌ ديگر، عوامل‌ اجتماعي‌ را بزرگ‌ جلوه‌ مي‌دهند.
با توجه‌ به‌ تفاوت‌ زن‌ و مرد از نظر ژن، كروموزوم، هورمون‌ و اندام‌ و با در نظر گرفتن‌ انعطاف‌ پذيري‌ و استعداد و توانايي‌هاي‌ انسان، ممكن‌ است‌ چنين‌ نتيجه‌ گرفته‌ شود كه‌ منشأ تفاوت‌ رفتاري‌ زن‌ و مرد نه‌ در اجتماع‌ بلكه‌ در وجود هر يك‌ نهفته‌ است؛ منتهي‌ اين‌ پتانسيل‌ دروني‌ بدون‌ نقش‌ پرورشي‌ و تربيتي‌ جامعه‌ به‌ ظهور نمي‌رسد و يا به‌ شكل‌ ناقص‌ نمايان‌ مي‌شود. جامعه‌ با پذيرش‌ جنس‌ بيولوژيك‌ كودك، نوعي‌ جنس‌ رواني‌ – اجتماعي‌ به‌ وي‌ تحميل‌ مي‌شود.(63) با توجه‌ به‌ تفاوتها و تنوع‌ وجودي، زني‌ كه‌ رفتار خود را نوعي‌ كاستي‌ و ناشي‌ از جامعه‌ بداند و براي‌ جبران‌ كاستي‌ و زدايش‌ آن، «حريصانه‌ به‌ دنبال‌ تكاليف‌ مردانه‌ برود، او در واقع‌ خود و اهميت‌ نقش‌ خود را نمي‌شناسد و لذا خويشتن‌ را موجودي‌ حقير مي‌داند و براي‌ جبران‌ اين‌ حقارت‌ كاذب‌ پا در جاي‌ مردان‌ مي‌گذارد.(64) گذشته‌ از آن، انسان‌ (زن‌ و مرد)، موجود مختار است‌ كه‌ در اسارت‌ جامعه‌ و بدن‌ قرار نمي‌گيرد. چنان‌كه‌ ياد شد، همة‌ عوامل‌ فيزيكي‌ و فشارهاي‌ اجتماعي‌ از زمينه‌هاي‌ رفتاري‌ است‌ نه‌ علل‌ آن‌ و اگر در سلسله‌ علل‌ رفتاري‌ قرار دارد از علل‌ تامه‌ نيستند بلكه‌ اين‌ انتخاب‌ و اراده‌ انسان‌ است‌ كه‌ پس‌ از همه‌ زمينه‌ها و انگيزشها، راهي‌ را برمي‌گزيند و يا رها مي‌كند.

جنسيت، ذهن‌ و روانشناختي‌
پژوهشهاي‌ انجام‌ شده‌ در زمينه‌ تحصيل‌ و آموزش‌ دختران‌ و پسران، زنان‌ و مردان‌ بيانگر اين‌ است‌ كه‌ تفاوتهاي‌ مهمي‌ بين‌ آنها در عرصة‌ توانايي‌ و استعداد، علائق‌ تحصيلي‌ و رشته‌هاي‌ مورد علاقه، رفتار و كنش‌ در كلاس، موضوعات‌ مورد مطالعه‌ وجود دارد. نحوه‌ و نوع‌ آموزش‌ همواره‌ بر پيش‌ فرض‌ وجود تفاوتهاي‌ اساسي‌ بين‌ دو جنس‌ استوار بوده‌ است. در غرب‌ در دهه‌هاي‌ 1920 و 1930 ديدگاههاي‌ تاكيد كننده‌ بر تفاوت‌ برنامه‌هاي‌ آموزشي‌ دختران‌ و پسران‌ در مباحث‌ آموزش‌ و پرورش‌ بر دلائل‌ زيست‌شناختي‌ استوار بود. به‌ بيان‌ ديگر، بدليل‌ وجود تفاوتهاي‌ زيست‌شناختي‌ بين‌ دو جنس‌ چنين‌ نتيجه‌گيري‌ شد كه‌ زن‌ و مرد يا دختران‌ و پسران، هر كدام‌ استعداد و توانايي‌ خاص‌ خود را دارد كه‌ ناديده‌ گرفتن‌ آن، در فرايند آموزشي‌ و تحصيلي‌ مي‌تواند مشكلاتي‌ را به‌ همراه‌ داشته‌ باشد. بنابراين، برنامه‌هاي‌ آموزشي‌ بايستي‌ با توجه‌ به‌ آن‌ تفاوتها متفاوت‌ باشند. غربيان‌ در قرن‌ 19 و اوائل‌ قرن‌ 20 به‌ پسران‌ باغباني‌ و نجاري‌ مي‌آموختند و به‌ دختران‌ آشپزي، خياطي‌ و مهارتهاي‌ خانه‌داري. هدف‌ از اين‌ نوع‌ آموزش، تربيت‌ مردان‌ ماهر و سربراه‌ و زنان‌ خانه‌دارتر و مادران‌ آماده‌تر براي‌ پرورش‌ فرزندان‌ جامعه‌پذيرتر و مفيدتر بود. حتي‌ نروود(nor wood) در سال‌ 1943 طي‌ گزارشي‌ موفقيت‌ علمي‌ و داشتن‌ اشتغال‌ را قسمت‌ پسران‌ و ازدواج‌ و مادري‌ را قسمت‌ دختران‌ خواند و چنين‌ نتيجه‌ گرفت‌ كه‌ «دختر به‌ موفقيت‌ علمي‌ نياز ندارد.»(65)

‌‌ذهن‌ علمي‌ و حسابگر
برخي‌ مطالعات، موفقيت‌ تحصيلي‌ دختران‌ نسبت‌ به‌ پسران‌ را در سالهاي‌ آغازين‌ نشان‌ مي‌دهند. در اين‌ دوره‌ بندرت‌ اتفاق‌ مي‌افتد كه‌ دختران‌ به‌ تكرار كلاس‌ مجبور شوند؛ در حالي‌ كه‌ در مورد پسران‌ گهگاهي‌ چنين‌ حادثه‌ رخ‌ مي‌نمايد.(66) اين‌ گزارش‌ بسيار كلي‌ است‌ و رد و پذيرش‌ آن، هر دو دشوار است؛ هر چند برتري‌ كلامي‌ دختران‌ از دوران‌ كودكي‌ مورد تاييد قرار گرفته‌ است، چنان‌كه‌ در برخي‌ موضوعات‌ درسي، مانند رياضي، از برتري‌ پسران‌ سخن‌ به‌ ميان‌ مي‌آيد. روان‌شناسان‌ تفاوت‌ پسران‌ و دختران‌ در اعداد و رياضي‌ در سن‌ قبل‌ از دبستان‌ را، اندك‌ مي‌دانند (گاهي‌ از عملكرد يكسان‌ دو جنس‌ در دورة‌ ابتدايي‌ صحبت‌ مي‌شود) اما از دورة‌ ابتدايي‌ و پس‌ از آن‌ معمولاً‌ برتري‌ پسران‌ در استدلالات‌ عددي‌ و رياضي‌ ظاهر مي‌شود؛ گرچه‌ اين‌ برتري‌ در بازي‌ با اعداد و حل‌ مسائل‌ به‌ يك‌ اندازه‌ نيست(67). علاوه‌ بر رياضي‌ و اعداد، موفقيت‌ و علاقمندي‌ پسران‌ در درس‌هاي‌ علوم، تاريخ، جغرافيا و ورزش‌ از دورة‌ ابتدايي‌ نمايان‌ مي‌باشد. در مقابل، دختران‌ در زبان‌ مادري‌ و بويژه‌ قرائت، نسبت‌ به‌ پسران‌ برترند و به‌ درسهايي‌ مانند زبان‌ خارجي، نقاشي، نمونه‌سازي، موسيقي، و سرود علاقمندي‌ بيشتري‌ نشان‌ مي‌دهند. اين‌ پژوهش‌ كه‌ توسط‌ «نورمن» انجام‌ شد، مورد تاييد تحقيقات‌ ديگري‌ در اروپا و امريكا قرار گرفته‌ است.(68) علي‌رغم‌ برخي‌ اختلافهاي‌ جزئي‌ در زمان‌ ظهور برتري‌ پسران‌ در استدلال‌ رياضي، در دوران‌ راهنمايي، دبيرستان‌ و دانشگاه‌ وفاق‌ بيشتري‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد. پسران‌ از ابتداي‌ دوازده‌ سالگي‌ در رياضيات‌ برتري‌ پيدا مي‌كنند و در اين‌ زمينه‌ از استعدادهاي‌ ويژه‌اي‌ برخوردار مي‌شوند.(69) به‌ گفته‌ «هيلمند»، «اين‌ بزرگترين‌ استعداد تجريدي‌ پسران‌ است‌ كه‌ آنها را برتر از دختران‌ مي‌كند.(70)
پسران‌ در توانايي‌ بصري‌ – فضايي‌ از حدود 10 سالگي‌ نسبت‌ به‌ دختران‌ برتري‌ فراواني‌ دارند.(71) در هر سه‌ نوع‌ توانايي‌ فضايي، مردان‌ نسبت‌ به‌ زنان‌ موفقترند. در نوع‌ نخست، يا تجسم‌ فضايي، كه‌ شخص‌ بايد شيء پنهان‌ شده‌ را از ميان‌ اشكال‌ پيچيده‌ پيدا كند، تفاوت‌ اندك‌ است. در نوع‌ دوم‌ يا درك‌ فضايي‌ كه‌ شخص‌ بايد خط‌ عمودي‌ يا افقي‌ را در برابر اطلاعات‌ گمراه‌ كننده‌ تشخيص‌ دهد، مردان‌ موفقترند. در نوع‌ سوم‌ يا چرخش، كه‌ براي‌ دستيابي‌ به‌ جواب‌ درست‌ بايد شيئي‌ در ذهن‌ چرخانده‌ شود، تفاوت‌ دركي‌ زياد است‌ و مردان‌ برترند. از لحاظ‌ استعدادهاي‌ حركتي‌ و مكانيكي، آزمونهاي‌ ساختماني‌ و دهليزها نيز نتيجه‌ آزمايش‌ مربوط‌ به‌ مردان‌ وضع‌ بهتري‌ دارند.(72) در ريشه‌يابي‌ برتري‌ مردان‌ و پسران‌ در رياضي، هندسه، فيزيك، مكانيك، معماري‌ و نقاشي‌ به‌ برتري‌ آنها در تجسم، درك‌ و استعداد فضايي‌ استناد شده‌ است؛ زيرا علوم‌ فوق‌ مستلزم‌ استفاده‌ از توانايي‌ فضايي‌ است‌ كه‌ پسران‌ در آن‌ نوعي‌ برتري‌ دارند. افزون‌ بر آن، پسران‌ تمايل‌ بيشتري‌ به‌ انديشه‌هاي‌ انتزاعي‌ دارند و هم‌ تجربه‌ بيشتر.
ممكن‌ است‌ در ريشه‌يابي‌ اين‌ تفاوتها به‌ امكانات‌ خانواده‌ها و تامين‌ نيازمنديهاي‌ آزمايشگاهي‌ پسران‌ در رشته‌هاي‌ فني‌ تاكيد شود. به‌ عبارت‌ ديگر، امكان‌ دارد خانواده‌ براي‌ رشد استعداد پسران‌ خود وسايل‌ مورد نياز آنها را تامين‌ كند، اما چنين‌ تسهيلاتي‌ را در اختيار دختران‌ نگذارند. در نتيجه‌ رشد استعداد فني‌ و علمي‌ پسران‌ و فروماندگي‌ دختران‌ از چنين‌ شرايطي‌ ناشي‌ مي‌شود. برخي‌ از محققان، برداشت‌ فوق‌ را موثر مي‌دانند اما اين‌ مسأله‌ «براي‌ تعيين‌ اختلافات‌ مشهوري‌ كه‌ ريشه‌ آن‌ خيلي‌ عميقتر به‌نظر مي‌رسد، كافي‌ نيست.»(73) تفوق‌ و علاقمندي‌ هر يك‌ از دو جنس‌ در برخي‌ موارد گاهي‌ از آغاز سن‌ آموزش‌ ظهور مي‌يابد و گاهي‌ در مراحل‌ بالاتر آموزشي‌ نمايان‌ مي‌شود. در هر صورت، چنين‌ وضعيتي‌ دوام‌ مي‌يابد و در مراحل‌ بعد در انتخاب‌ رشته‌ها و علاقمندي‌ آنان‌ تاثير مي‌گذارد.

‌‌درك‌ كلامي؛ برتري‌ زنان‌
«ثوراندايك» دريافت‌ كه‌ در دورة‌ متوسطه، پسران‌ به‌ رشته‌هاي‌ علمي‌ و دختران‌ به‌ رشته‌هاي‌ ادبي‌ گرايش‌ پيدا مي‌كنند. «ژوردان» با كنترل‌ و بررسي‌ معلومات‌ علمي‌ و 19000 دانش‌آموز (8 هزار پسر و 11 هزار دختر) متوجه‌ شد كه‌ پسران‌ نوعي‌ برتري‌ را نشان‌ مي‌دهند. در رشته‌هاي‌ انساني‌ در همين‌ دوره‌ پسران‌ در درس‌ تاريخ، جغرافيا و علوم‌ و دختران‌ در زبان‌ انگليسي‌ از جنس‌ مخالف‌ خود برتر بوده‌اند. برتري‌ دختران‌ در رشته‌هايي‌ مسلم‌ است‌ كه‌ عامل‌ كلامي‌ در آن‌ نقش‌ بازي‌ مي‌كند. ثوروندايك‌ بر علاقمندي‌ دختران‌ به‌ تحصيلات‌ بازرگاني‌ نيز تاكيد كرده‌ است!(74)
در انگليس‌ در سال‌ تحصيلي‌ 87 – 1986 در دورة‌ پيش‌ دانشگاهي، دختران‌ در درسهاي‌ زبان‌ انگليسي‌ و فرانسه، زيست‌شناسي، تاريخ‌ و يا هنرهاي‌ خلاق‌ رتبه‌هاي‌ اول‌ تا سوم‌ را به‌دست‌ آوردند و تعداد كمي‌ از پسران‌ در مطالعات‌ بازرگاني‌ و خانه‌داري‌ نمرة‌ قبولي‌ گرفتند؛ در حالي‌ كه‌ در درس‌ فيزيك‌ 22 درصد پسران‌ و تنها 9 درصد دختران‌ نمرة‌ بالاتر از قبولي‌ آوردند. اين‌ مطالعات‌ نشان‌ داد كه‌ پسران‌ رشته‌هاي‌ رياضي، علمي‌ و فني‌ و دختران‌ ادبيات‌ و علوم‌ انساني‌ و خانه‌داري‌ را بيشتر انتخاب‌ و در آن‌ قبول‌ مي‌شوند.(75)
چنانچه‌ به‌ برتري‌ كلامي‌ دختران‌ در دورة‌ كودكي‌ و ابتدايي‌ اشاره‌ شد، اين‌ برتري‌ ضمن‌ ادامه‌ در مراحل‌ بعدي‌ حتي‌ در دورة‌ دبيرستان‌ افزايش‌ مي‌يابد. برتري‌ كلامي‌ دختران‌ در برگيرنده‌ ميزان‌ واژگان، درك‌ مطلب‌ و خلاقيت‌ كلامي‌ مي‌باشد. زنان‌ در حفظ‌ ارقام‌ و اشكال‌ هندسي‌ بدون‌ استدلال، بررسي‌ و محاسبه‌ برتر از مردان‌ شمرده‌ شده‌اند. بنابر اين، برتري‌ زنان‌ يا جنس‌ مؤ‌نث‌ در سيالي‌ كلام، حافظه‌ و سرعت‌ ادراك‌ نمايان‌ مي‌شود.(76) تحقيقات‌ ديگري، ضمن‌ تاييد برتري‌ رواني‌ كلامي‌ زنان، پسران‌ را در ادراك‌ كلامي‌ برتر دانسته‌اند.(77) گزارش‌ هَدُو(Hadow) در سال‌ 1927، مانند برخي‌ از برداشتهاي‌ پيشين، علاقمندي‌ دختران‌ به‌ هنر را به‌ انفعال، احساسات، شهودي‌ بودن‌ و خمودگي‌ بيشتر آنان‌ ارجاع‌ داد.(78)

‌‌تاثير علمي‌ تفاوتها
تفاوتها و برتريهاي‌ خاص‌ دو جنس‌ كه‌ از اواخر دورة‌ ابتدايي‌ بيشتر نمايان‌ مي‌شوند، پيامدهاي‌ عملي‌ به‌ همراه‌ دارد كه‌ بيشتر در وضعيت‌ و نوع‌ كار و اشتغال‌ بروز مي‌كند. پژوهشي‌ كه‌ روي‌ 39000 نفر انجام‌ شده، نشان‌ مي‌دهد كه‌ در كاريابي‌ و شغل‌گزيني‌ پسران‌ به‌ كشاورزي، صنعت‌ و تجارت‌ گرايش‌ داشتند؛ درحالي‌ كه‌ دختران‌ تدريس، كارهاي‌ هنري، دفتري‌ و مشاغل‌ اجتماعي‌ را ترجيح‌ داده‌اند.(79) «موريس‌ دابس» نيز يادآور مي‌شود كه‌ دختران‌ بدون‌ توجه‌ به‌ مسؤ‌وليتها و حوادث‌ به‌ مشاغلي‌ روي‌ مي‌آورند كه‌ با عنصر كلامي‌ و تماس‌ انساني‌ مانند پرستاري‌ بيماران، بويژه‌ كودكان، ارتباط‌ دارند. او برخلاف‌ برداشت‌ بالا زنان‌ را علاقمند به‌ تجارت‌ مي‌داند.(80) شكلتون‌ و فلتچر، موفقيت‌ دختران‌ و خانمها را در مشاغلي‌ مانند منشيگري‌ به‌ گنجايش‌ حافظه‌ كلامي‌ و ويژگي‌ حفظ‌ مطالب‌ غير مرتبط‌ بهم‌ در حافظه‌ باز مي‌گردانند. زنان‌ و دختران‌ مي‌توانند مطالبي‌ را كه‌ هيچگونه‌ ارتباطي‌ با هم‌ ندارند و يا به‌ خود آنان‌ مربوط‌ نمي‌شوند، براي‌ مدت‌ كوتاهي‌ در حافظه‌ خود نگهدارند؛ در حالي‌ كه‌ مردها و پسران‌ تنها مطالبي‌ را مي‌توانند براي‌ مدت‌ كوتاه‌ حفظ‌ كنند كه‌ از ويژگي‌ ارتباط‌ برخوردارند. اين‌ ويژگي‌ يك‌ استعداد عملي‌ پنداشته‌ نمي‌شود؛ هرچند در اجراي‌ اعمال‌ ياري‌ مي‌رساند.(81) اكنون‌ مجدداً‌ اين‌ سؤ‌ال‌ مطرح‌ مي‌شود كه‌ آيا اين‌ تفاوتها با همان‌ شدت‌ وجود دارد؟ پاسخ‌ به‌ اين‌ پرسش‌ دشوار است. مطالعات‌ انجام‌ شده‌ و نيز انتظارات‌ از دو جنس، از شكاف‌ موجود مي‌كاهند.
1. «ترمن» در روند مطالعات‌ متوجه‌ شد كه‌ علائق‌ تحصيلي‌ پسران‌ بمراتب‌ كمتر از علائق‌ تحصيلي‌ دختران، به‌ درجه‌ هوشي‌ آنان‌ بستگي‌ دارد. هفتادودو درصد پسران‌ خيلي‌ باهوش، به‌ رشته‌هايي‌ علاقه‌ نشان‌ مي‌دهند كه‌ پسران‌ عادي؛ يعني‌ 72% پسران‌ عادي‌ رشته‌هايي‌ را انتخاب‌ مي‌كنند كه‌ پسران‌ خيلي‌ باهوش‌ برمي‌گزينند و با درجه‌ هوشي‌ پسران‌ عادي‌ تناسب‌ ندارند. دربرابر، ضريب‌ همبستگي‌ بين‌ علايق‌ تحصيلي‌ دختران‌ خيلي‌ باهوش‌ و دختران‌ عادي‌ نزديك‌ به‌ 17% است. از سوي‌ ديگر، اختلاف‌ در علائق‌ تحصيلي‌ بين‌ دختران‌ و پسران‌ مستعد از افراد عادي‌ كمتر است.(82) بنابراين، مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ شاخص‌ علائق‌ تحصيلي‌ براي‌ تبيين‌ وجود تفاوتهاي‌ دو جنس‌ از كارايي‌ بالا برخوردار نيست‌ و نمي‌تواند حقايق‌ را با درصد اطمينان‌ بيشتر بيان‌ كند.
2. انتظارات‌ و توقعات‌ خانواده‌ در روند پيشرفت‌ پسران‌ و دختران‌ و علائق‌ تحصيلي‌ آنها تاثير مي‌گذارند. از ديد والدين، پسرها براي‌ رشته‌هاي‌ رياضيات‌ و علمي‌ و فني‌ مناسبت‌ بيشتري‌ دارند تا دختران.(83)
فمينيستها چنين‌ انتظارات‌ را مورد حمله‌ قرار مي‌دهند و بر اين‌ نكته‌ انگشت‌ مي‌فشارند كه‌ انتظارات‌ تبعيض‌آميز والدين، كارفرمايان‌ و مدرسه‌ نه‌تنها زنان‌ را از كارهاي‌ علمي‌ بازمي‌دارد؛ بلكه‌ از هر نوع‌ درس‌ مانع‌ مي‌گردد.
«بسياري‌ از والدين، آموزگاران‌ و كارفرمايان‌ مي‌پرسند وقتي‌كه‌ در آينده‌ دختران‌ ازدواج‌ مي‌كنند پس‌ فايدة‌ تلاش‌شان‌ براي‌ موفقيت‌ در مدرسه‌ چيست؟»(84)
3. وضعيت‌ رواني‌ دختران‌ نيز در تداوم‌ موفقيت‌ تحصيلي‌ آنان‌ اثر مي‌گذارد:
«دختران‌ پس‌ از كسب‌ موفقيتهاي‌ تحصيلي‌ اعتماد به‌ نفس‌ خود را در توانايي‌هاي‌ هوشي‌ از دست‌ مي‌دهند. پسران‌ پس‌ از كسب‌ موفقيتهاي‌ تحصيلي‌ از اعتماد به‌ نفس‌ بهتري‌ برخوردار مي‌شوند در صورتي‌ كه‌ دختران‌ موفق‌ دچار پريشاني‌ و افسردگي‌ مي‌گردند.»(85)
4. پرداختن‌ زنان‌ به‌ كارهاي‌ علمي، تحقيقاتي‌ و آزمايشگاهي‌ به‌ معناي‌ نفي‌ استعداد علمي‌ نيست. عدم‌ حضور فعال‌ زنان‌ در چنين‌ كارها را تنها مي‌توان‌ بازتاب‌ عدم‌ علاقه‌ زنان‌ به‌ مسائل‌ علمي‌ و تحقيقاتي‌ يا تمايل‌ كمتر آنها به‌ آن‌گونه‌ مسائل‌ دانست. بمرور زمان، كه‌ زنان‌ ضرورت‌ حضور خود را در كارهاي‌ علمي‌ بيشتر احساس‌ مي‌كنند و امكانات‌ بيشتر نيز در اختيار آنها قرار مي‌گيرد، آمار زنان‌ شاغل‌ در پروژه‌هاي‌ علمي‌ و تحقيقي‌ افزايش‌ مي‌يابد.(86)

‌‌نظم‌پذيري‌ و سازگاري‌
آنچه‌ تا كنون‌ بيان‌ شد، مبين‌ برتري‌ يك‌ جنس‌ بر ديگري‌ نبود؛ برتري‌ يك‌ جنس‌ در يك‌ مورد با برتري‌ جنس‌ ديگر در مورد ديگر جبران‌ مي‌شود. رفتار دانش‌آموزان‌ دختر و پسر در كلاس‌ نيز از مطالعه‌ پژوهشگران‌ – به‌دور نمانده‌ است. در كلاس‌ انواع‌ متفاوتي‌ از كنشهاي‌ متقابل‌ و رفتار وجود دارد كه‌ به‌ دو جنس‌ متفاوت‌ مربوط‌ است. اين‌ مطلب‌ كه‌ رفتار دختران‌ در كلاس‌ متفاوت‌ از پسران‌ است، همزمان‌ مورد تاييد زن‌گرايان‌ و روان‌شناسان‌ قرار دارد. زنگرايان‌ كه‌ به‌ اهميت‌ زبان‌ در كلاس‌ درس‌ توجه‌ دارند، مي‌پندارند كه‌ پسران‌ در كلاس‌ بيشتر حرف‌ مي‌زنند و در عين‌ حال‌ اجازه‌ دارند تا بر رفتار متقابل‌ در كلاس‌ استيلا يابند. در مقابل، زنان‌ كمتر صحبت‌ مي‌كنند و در امر مشاركت‌ دچار ترديد مي‌شوند.(87) روان‌شناسان‌ به‌ سكوت‌ و آرامش‌ بيشتر كلاسهاي‌ دخترانه‌ با ديد مثبت‌ نگاه‌ مي‌كنند. دختران‌ با وجود احتمال‌ پرحرفي، اطاعت‌پذير و نظم‌پذيرند؛ درحالي‌ كه‌ در پسران‌ تمايل‌ به‌ زورگويي‌ و گريز از كار به‌ چشم‌ مي‌خورد و سرزنشها به‌ واكنشهاي‌ خشم‌آلود تبديل‌ مي‌شود. درسهاي‌ مطلوب‌ پسران، درسهاي‌ مبارزه‌آميز است‌ ولي‌ دختران، منفعلانه‌ به‌ درسها گوش‌ مي‌كنند و تا از آنها خواسته‌ نشود در فعاليتها مشاركت‌ نمي‌كنند.(88) مطالعاتي‌ كه‌ در دانشگاههاي‌ هلند و امريكا به‌ عمل‌ آمده‌اند بر اطاعت، نظم‌ و ترتيب‌ حضور دختران‌ دانشجو در كلاس‌ درس، صحه‌ مي‌گذارند. برجستگي‌ ويژگي‌هاي‌ فوق‌ در دختران، در مجموع، موفقيت‌ و برتري‌ دختران‌ با در امر تحصيل‌ نمايان‌ مي‌سازد؛ زيرا ويژگيهايي‌ مانند فرمانبرداري‌ و نظم‌پذيري، روابط‌ ميان‌ استاد و شاگرد را تسهيل‌ مي‌كند كه‌ راندمان‌ تحصيلي‌ را بالا مي‌برد. همچنين، رواني‌ كلام‌ دختران‌ فرصت‌ بيشتر برخورداري‌ از اصطلاحات‌ مورد نظر ميسر مي‌سازد. در عين‌ حال، نبايد از ياد برد كه‌ دختران‌ بيش‌ از پسران‌ براي‌ مطالعه، وقت‌ صرف‌ مي‌كنند.(89)

‌مواد مطالعه‌
دختران‌ از دوران‌ مدرسه‌ كتب‌ تاريخي‌ و يا آثاري‌ را كه‌ با احساسات‌ و هيجانات‌شان‌ دمساز باشد، مطالعه‌ مي‌كنند و پسران‌ در پي‌ كشف‌ عجايب‌ و مسائل‌ اعجاب‌انگيز مي‌باشند، اغلب‌ اين‌ اعجاب‌ و شگفتي‌ را در حوادث‌ پر جنب‌ و جوش، در سياحتها، مسافرتها و تفسيرهاي‌ ورزشي‌ جستجو مي‌كنند و جستجوي‌ امر فوق‌العاده، بعضي‌ را به‌سوي‌ رمانهاي‌ پليسي، جاسوسي‌ يا خرابكاري‌ مي‌كشاند.(90) بيوگرافي‌ مردان، مقالات‌ علمي‌ و اخبار عمومي‌ توجه‌ پسران‌ را جلب‌ مي‌كند؛ درحالي‌ كه‌ دختران‌ به‌ بيوگرافي‌ زنان، مطالب‌ مربوط‌ به‌ كودكان، رمانهاي‌ عاشقانه‌ نوعي‌ علاقه‌ و امتياز قايلند. تحقيقات‌ پرسشنامه‌اي‌ «ژوردان» بر روي‌ 3500 كودك‌ و نوجوان‌ 11 تا 18 ساله‌ نيز اين‌ مطلب‌ را تاييد كرد كه‌ پسران‌ كتابهاي، پرحادثه‌ و دختران، رمان‌ مي‌خوانند. پسران‌ مجلات‌ پرماجرا، علمي‌ و فني‌ را دوست‌ دارند و دختران‌ مجلاتي‌ با محتواي‌ فعاليتهاي‌ زنانه‌ را ترجيح‌ مي‌دادند.(91)
آزمايش‌ «مادام‌ بوم‌گارتن» نيز با تاييد نتايج‌ فوق، نشان‌ مي‌دهد كه‌ اختلاف‌ در موضوعات‌ مورد مطالعه، در دورة‌ ابتدايي‌ چشمگيرتر از دوره‌ متوسطه‌ است. او همچنين‌ نتيجه‌ مي‌گيرد كه‌ دختران‌ طبقات‌ پايين‌ از لحاظ‌ اولويتهاي‌ مورد مطالعه‌ بيشتر به‌ پسران‌ نزديك‌ مي‌شوند تا همجنس‌هاي‌ خود در طبقات‌ ديگر. در دورة‌ بزرگسالي‌ نيز مردان‌ بيشتر از زنان‌ به‌ موضوعات‌ سياسي، اقتصادي‌ و ورزش‌ علاقه‌ نشان‌ مي‌دهند و زنان‌ به‌ مطالعه‌ مطالب‌ متنوع، آگهي‌ها و عناوين‌ مختلف‌ كه‌ از لحاظ‌ اهميت‌ در مرتبه‌ دوم‌ قرار دارند اقدام‌ مي‌كنند.(92)

‌‌فيلم‌ و موسيقي‌
مطالعات‌ «ميچل» بر روي‌ ده‌هزار كودك، علاقة‌ پسران‌ به‌ فيلمهاي‌ پرماجرا و جنگي‌ و خنده‌دار و كميك‌ را نمايان‌ مي‌سازد؛ درحالي‌ كه‌ فيلمهاي‌ مطلوب‌ دختران‌ از نوع‌ فيلمهاي‌ غمگين‌ و عاشقانه‌ بوده‌ است. «بيانكا – زازو» بررسي‌ مشابهي‌ را در فرانسه‌ روي‌ افراد بزرگسال‌ از دو جنس، زن‌ و مرد، انجام‌ دادند كه‌ نتايج‌ مشابه‌ به‌ دست‌ آمد. در آن‌جا مردان‌ به‌ فيلمهاي‌ خشن، بويژه‌ پليسي، گرايش‌ داشتند و زنان‌ به‌ فيلمهاي‌ موزيكال‌ و احساساتي.(93)
در مورد تفاوتهاي‌ موجود بين‌ زن‌ و مرد در تمايل‌ فراگيري‌ موسيقي‌ مطالبي‌ تاكنون‌ به‌دست‌ نرسيده‌ است. مدارك‌ موجود، بر رعايت‌ احتياط‌ در آموزش‌ موسيقي‌ به‌ دختران‌ تاكيد دارد؛ زيرا ممكن‌ است‌ موسيقي‌ در برخي‌ از دختران‌ موجب‌ آشوبهاي‌ عصبي‌ و بلوغ‌ زودرس‌ گردد(94). و اين‌ مسأله‌ تاثيرپذيري‌ بيشتر زنان‌ را نشان‌ مي‌دهد.

‌جنسيت‌ و رفتار اجتماعي‌
‌1. تاثيرپذيري/ تاثيرگذاري‌
زنان‌ در مقايسه‌ با مردان‌ از ميزان‌ تاثيرپذيري‌ بيشتري‌ برخودارند. اين‌ مسأله‌ اختصاص‌ به‌ بزرگسالي‌ ندارد، بلكه‌ از دوران‌ كودكي‌ و جواني‌ خود را نشان‌ مي‌دهد. دختران‌ زودتر و سريعتر از پسران‌ تحت‌ تاثير برنامه‌هاي‌ آموزشي‌ و اصلاحي‌ قرار مي‌گيرند.(95) تاثيرپذيري‌ و احساس‌ همدلي‌ جنس‌ مؤ‌نث، ريشه‌ در عواطف‌ و احساس‌ رقيق‌ آن‌ دارد. به‌ همين‌ دليل، زنان‌ معمولاً‌ بيشتر از مردان‌ مي‌توانند به‌ احساس‌ عواطف‌ ديگران‌ بپردازند و خود را در جايگاه‌ آنان‌ قرار دهند و به‌ دنبال‌ آن، ابراز همدلي‌ كنند. ميزان‌ همدلي‌ زنان‌ با ديگران‌ با ميزان‌ شدت‌ رنجها و سختيهاي‌ افراد آسيب‌ ديده‌ همبستگي‌ مستقيم‌ دارد. «اگلي» و «كارلي» طي‌ مطالعه‌شان‌ دريافتند كه‌ سرعت‌ تاثيرپذيري‌ زنان‌ در مقايسه‌ با مردان، بيشتر است‌ و چنانچه‌ پيامهاي‌ انتقال‌ يافته‌ و فشارها بر زنان، حالت‌ گروهي‌ و جمعي‌ داشته‌ باشند، ميزان‌ اثرپذيري‌ و تغيير راي‌ در آنها شدت‌ مي‌گيرد.(96) برخورداري‌ زنان‌ از چنين‌ ويژگي‌ و انجام‌ رفتار بر حسب‌ آن، زنان‌ را در مقابل‌ برخي‌ از مشاغل‌ كه‌ با شدائد و يا القائات‌ زياد توأم‌ است، آسيب‌پذير مي‌سازد.

‌‌2. اعتماد به‌ نفس‌
مردان‌ در مقايسه‌ با جنس‌ مؤ‌نث‌ از اعتماد بيشتري‌ برخوردارند و روان‌شناسان‌ نيز اين‌ مسأله‌ را مورد تاييد قرار داده‌اند.(97) ممكن‌ است‌ به‌ همين‌ دليل‌ باشد كه‌ دختران، عموماً‌ به‌ همراهي‌ ديگران‌ بيشتر تاكيد مي‌ورزند.(98) زناني‌ كه‌ از ويژگيهاي‌ مانند قاطعيت، استقلال، سلطه‌جويي‌ و برتري‌طلبي‌ بر ديگران‌ برخوردارند، از الگوهاي‌ رفتاري‌ مردانه‌ تبعيت‌ مي‌كنند.(99)

‌‌3. دروغگويي‌
زنان، بيشتر از مردان‌ به‌ دروغ‌ توسل‌ مي‌جويند؛ چون‌ قوة‌ تخيل‌ آنان‌ با پوشاندن‌ پوشش‌ جذاب، دروغ‌ را به‌ راست‌ و كذب‌ را به‌ حقيقت‌ نزديك‌ مي‌سازد.(100)

‌4. بازي‌ گروهي/ فعاليت‌ گروهي‌
پژوهشهاي‌ «اندرسون»، و «بلن‌ كارد» (1982) نشان‌ مي‌دهند كه‌ زنان، اجتماعي‌تر از مردان‌ هستند و در برابر، مردان‌ از مسئوليت‌پذيري‌ بيشتري‌ برخوردارند. «اَگلي» و «كارلي» در سال‌ 1991 به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيدند كه‌ مردان‌ بيش‌ از زنان‌ به‌ رهبري‌ علاقه‌ نشان‌ مي‌دهند.(101) دختران‌ بيش‌ از پسران‌ گروه‌گرا و مشتاق‌ كارهاي‌ جمعي‌ هستند؛ هرچند پسران‌ زودتر از دختران‌ گروه‌سازي‌ مي‌كنند. تمايل‌ هر دو جنس‌ به‌ گروه‌سازي‌ در اوايل‌ دورة‌ بزرگسالي‌ در حد چشمگيري‌ كاهش‌ مي‌يابد. بگفته‌ «آولسن»، دختران‌ از طريق‌ گروهها به‌ مبادله‌ تجارب‌ مي‌پردازند و مسايل‌ مربوط‌ به‌ جنسيت‌ را فرا مي‌گيرند. در عين‌ حال، گروههاي‌ تشكيل‌ يافته‌ از دختران‌ از ويژگيهاي‌ سازمانيافتگي، استبداد بيشتر و سختگيري‌ در پذيرش‌ عضو جديد، برخوردارند.(102) بازيهاي‌ خيالي‌ دختران‌ را بيش‌ از پسران‌ به‌سوي‌ خود جلب‌ مي‌كند، چنان‌كه‌ كودكان‌ باهوش‌ بيشتر از كودكان‌ متوسط‌ به‌ آن‌ رو مي‌آورند.(103) با توجه‌ به‌ ويژگيهاي‌ جنس‌ مذكر، بازيهاي‌ مورد توجه‌ پسران، بازيهاي‌ خشن، پرتحرك‌ و پرخاشگرانه‌اند؛ درحالي‌ كه‌ دختران، بازيهايي‌ را ترجيح‌ مي‌دهند كه‌ با فعاليت، تحرك‌ و خشونت‌ كمتر همراه‌ است.(104) تفاوت‌ در بازيها كه‌ از حدود سنين‌ 7 تا 9 سالگي‌ شروع‌ مي‌شود، مي‌تواند تحت‌ فشار اجتماعي‌ بروز يابد كه‌ از طريق‌ والدين‌ براي‌ ايفاي‌ نقش‌ جنسي‌ از سوي‌ كودك، انجام‌ مي‌شود.(105) زماني‌ كه‌ پسران‌ به‌ تحرك‌ و رقابت‌ مي‌پردازند، دختران‌ دنبال‌ صميميت‌ هستند. دختران‌ كودكستاني‌ با ديگران‌ رفتار ملايمتر از پسران‌ دارند و در برابر بزرگترها تسليم‌ پذيرند البته، حالت‌ تسليمي‌ آنها بيشتر در برابر پسران‌ نمايان‌ مي‌شود تا دختران‌ همجنس.(106) پسران‌ تعداد بيشتري‌ را وارد بازي‌ مي‌سازند تا شمار بازيگران‌ افزايش‌ يابند اما دختران‌ مي‌كوشند آمار همبازيها را كاهش‌ دهند تا به‌ خواست‌ اصلي‌ يعني‌ صميميت‌ دستيابند. در بازي، دختران‌ بيش‌ از پسران‌ به‌ دوستان‌ خود اعتماد مي‌كنند و هواي‌ يكديگر را دارند و براي‌ ايجاد روابط‌ اجتماعي‌ بهتر حرف‌ مي‌زنند، از هم‌ صحبتي‌ با يكديگر لذت‌ مي‌برند؛ به‌ افراد كوچكتر از خود ياري‌ مي‌رسانند. چنانچه‌ در كودكستانها مشاهده‌ شده‌ است‌ كه‌ دختران‌ به‌ مدد يكديگر مي‌روند و در حمل‌ اشياي‌ سنگين، پوشيدن‌ لباس، كفش‌ و بستن‌ دگمه‌ها به‌ كوچكترها كمك‌ مي‌كنند و توجه‌ مادرانه‌ نشان‌ مي‌دهند، تازه‌ آمده‌ها را دلداري‌ مي‌دهند، نوازش‌ مي‌كنند، در آغوش‌ مي‌گيرند و مي‌بوسند؛ درحالي‌ كه‌ پسران‌ دوست‌ دارند با بزرگترها معاشرت‌ نمايند و از كنار افراد كوچكتر و تازه‌ وارد با بي‌تفاوتي‌ مي‌گذرند.(107)

‌5. ديگرخواهي/ خودخواهي‌
از جمله‌ تفاوتهاي‌ رفتاري‌ دو جنس‌ در نحوة‌ نگرش‌ به‌ «خود – ديگر» است. روان‌شناسان‌ زيادي‌ بر اين‌ نكته‌ تاكيد دارند كه‌ زنان، بيشتر «ديگرخواهند» و مردان‌ خودخواه. يعني‌ زنان، هستي‌ خود را براي‌ ديگران‌ مي‌خواهند و خوشيها و آرزوهاي‌ خود را بر مدار هستي‌ كساني‌ استوار مي‌سازند كه‌ دوست‌ دارند: همسر، فرزند، پدر و مادر و…؛ در حالي‌ كه‌ مردان، ديگران‌ را براي‌ خود مي‌خواهند و خود و مصالح‌ خود را محور روابط‌ با ديگران‌ قرار مي‌دهند.(108) زنان‌ در زمينه‌ همكاري‌ و همدردي‌ از حساسيت‌ بيشتري‌ برخوردارند و گويا به‌ همين‌ دليل، همكاري‌ را بر رقابت‌ ترجيح‌ مي‌دهند(109) و به‌ گفته‌ «كوهن»، اصلا، زنان‌ توانايي‌ بيشتري‌ براي‌ درك‌ و فهم‌ افكار 0و احساسات‌ ديگران‌ دارند و مي‌توانند واكنشهاي‌ عاطفي‌ افراد را نسبت‌ به‌ موضوعات‌ گوناگون‌ تقليد كنند.(110)
البته، اين‌ مطلب‌ كه‌ مردان‌ خود را محور قرار مي‌دهند و همه‌ چيز را براي‌ خود مي‌خواهند و احساس‌ ياري‌گري‌ ندارند، بيانگر تمام‌ مسأله‌ نيست‌ و احساس‌ ديگرخواهي‌ و ياري‌رساني‌ در مردان‌ را انكار مي‌كند. خودگرايي‌ زنان‌ به‌ شكل‌ ديگر، يعني‌ خودآرايي‌ بروز مي‌كند. دختران‌ و زنان‌ بيشتر از پسران‌ و مردان‌ به‌ قد و قامت‌ و زيبايي‌ خود عشق‌ مي‌ورزند و زمان‌ بيشتري‌ براي‌ رسيدگي‌ به‌ اين‌ امور اختصاص‌ مي‌دهند.(111) زنان‌ در موقعيتهاي‌ احساسات‌ برانگيز براي‌ ياري‌ رساني‌ فعال‌ مي‌شوند، اما مردان‌ در موقعيتهايي‌ تمايل‌ به‌ ياري‌ نشان‌ مي‌دهند كه‌ احساس‌ قهرماني‌ كنند. براساس‌ تحقيقات‌ «كرولي»، «مردان‌ بيشتر در موقعيتهاي‌ خطرآفرين، ايفاي‌ نقش‌ مي‌كنند. به‌ علاوه‌ بررسيها نشان‌ مي‌دهند كه‌ فعاليتهاي‌ ياري‌ رساني‌ مردان‌ تابع‌ حضور ديگران‌ مي‌باشد، به‌ اين‌ معنا كه‌ چنانچه‌ ديگران‌ شاهد ياري‌گري‌ فرد ياري‌ رسان‌ باشند، احتمال‌ نقش‌آفريني‌ مردان‌ بيشتر مي‌شود. ياري‌ رساني‌اي‌ كه‌ مستلزم‌ خطر بوده‌ و همراه‌ با مشاهده‌ كنندگان‌ باشد جزء نقشهاي‌ اجتماعي‌ مردان‌ محسوب‌ مي‌شود.»(112) دست‌ زدن‌ به‌ اعمال‌ مخاطره‌آميز تا سن‌ 10 سالگي‌ ظاهراً‌ ارتباطي‌ با جنسيت‌ كودكان‌ ندارد و از سن‌ 11 سالگي‌ تمايل‌ به‌ مخاطره‌جويي‌ در پسران‌ در مقايسه‌ با دختران‌ بيشتر مي‌شود.(113) لازم‌ به‌ يادآوري‌ است‌ كه‌ رفتار افراد تحت‌ تاثير ديگران‌ و نقش‌ آفريني‌ تابع‌ حضور ديگران، يك‌ قاعده‌ كلي‌ نيست‌ و از فرهنگ‌ جامعه‌ اثر مي‌پذيرد.

‌‌6. استقلال/ وابستگي‌
بيشتر از مردان‌ به‌عنوان‌ موجود مستقل‌ و از زنان‌ به‌عنوان‌ موجودات‌ ديگرگرا، منعطف‌ و وابسته‌ ياد مي‌شود؛ هر چند دربارة‌ شروع‌ چنين‌ رفتاري‌ همسويي‌ بين‌ پژوهشگران‌ و كارشناسان‌ ديده‌ نمي‌شود. بعضي‌ اين‌ وضعيت‌ را در دوران‌ كودكي‌ تاييد مي‌كنند؛(114) در حالي‌ كه‌ برخي، مساله‌ روحيه‌ وابستگي‌ يا چنين‌ تفاوتي‌ را در كودكان‌ خردسال‌ مورد ترديد قرار مي‌دهند و بر اين‌ باورند كه‌ چنين‌ جهت‌گيري‌ در اوايل‌ دوران‌ بلوغ‌ شروع‌ و بتدريج، تثبيت‌ مي‌شود.(115) به‌ هر حال، زنان‌ ترجيح‌ مي‌دهند كه‌ به‌جاي‌ ايفاي‌ نقش‌ مستقل، بيشتر سازگار شونده‌ باشد و مورد توجه‌ و احترام‌ مردان‌ قرار گيرند؛ بگونه‌اي‌ كه‌ بين‌ افزايش‌ سازگاري‌ و انعطاف‌پذيري‌ زنان‌ و ميزان‌ حرمت‌گذاري‌ مردان‌ به‌ زنان‌ همبستگي‌ مستقيم‌ وجود دارد. حتي‌ گفته‌ مي‌شود كه‌ اهميت‌ دادن‌ زنان‌ به‌ توجه‌ و تحسين‌ مردان‌ بيشتر از بها دهي‌ به‌ مسائل‌ و لذات‌ جنسي‌ مي‌باشد.
ريشه‌ چنين‌ تفاوتي‌ (استقلال‌طلبي‌ مرد/ وابستگي‌ زن) را به‌ عاطفي‌ بودن‌ شديد، ضعف‌ جسماني، عدم‌ رشد عقلاني‌ و سلامت‌ فطري‌ و اخلاقي‌ زنان‌ باز مي‌گرداند. اين‌ ويژگيها كه‌ بيشتر ريشه‌ فيزيولوژيكي‌ دارند، زنان‌ را وا مي‌دارند كه‌ تحت‌ نظر پدر يا شوهر خود زندگي‌ كنند. بگفته‌ «كليودالسون»، زنان‌ از مرئوس‌ بودن، بيشتر لذت‌ مي‌برند تا رئيس‌ بودن.(116) زنان، مرداني‌ با صلابت، شجاعت‌ و تدبير را بيشتر مي‌پسندند و احساس‌ نشاط‌ مي‌كنند. زن‌ و مرد از نظر آفرينش‌ داراي‌ وحدت‌ نوعي‌ مي‌باشند و از لحاظ‌ استعداد و از جمله‌ نيروي‌ عقل‌ هماننديهاي‌ بسيار دارند، اما رشد عقلاني‌ و يا به‌ كارگيري‌ نيروي‌ عقل‌ زنان‌ همسطح‌ مردان‌ نمي‌باشد؛ زيرا شدت‌ عاطفه‌ و احساساتي‌ بودن، زمينه‌ شكوفايي‌ عقل‌ را در زنان‌ محدود مي‌سازد. خانم‌ «لامبر» نيز هنگام‌ سخن‌ از نقصان‌ عقلاني‌ زنان، به‌ «شدت‌ عاطفه»، اشاره‌ دارد:
«در زن‌ قدرت‌ عقل‌ ناقص‌ است؛ زيرا عاطفه‌ قدرتمندش‌ او را بازي‌ مي‌دهد. ما زنان‌ در عين‌ تيزهوشي‌ و ادراك‌ سريع، افكارمان‌ در مسائل‌ اجتماعي‌ ارتباط‌ و پيوستگي‌ ندارند.»(117)
بنابراين، عدم‌ توازن‌ عواطف‌ و عقل‌ و رشد سريعتر عواطف‌ در زنان، مردان‌ را خودگراتر به‌ بار مي‌آورد. در همان‌ حال، چنين‌ بي‌تعادلي‌ در مردان‌ نيز وجود دارد: كاستي‌ عاطفه. ديدگاهي‌ كه‌ به‌ وحدت‌ نوعي‌ زن‌ و مرد و تساوي‌ استعدادها قائل‌ است، نابرابري‌ در رشد عقل‌ و عاطفه‌ در زن‌ و مرد را با وظايف‌ تكويني‌ آنها سازگارتر مي‌داند. زنان‌ با قدرت‌ عواطف‌ و مردان‌ با قدرت‌ عقل‌ به‌ حفظ، جذب‌ و تداوم‌ خانواده‌ و نسل‌ انساني‌ كمك‌ مي‌كند و در نهايت‌ هر دو يك‌ واحد كامل‌ را مي‌سازد.

‌‌7. لبخند زدن‌
زنان‌ بيشتر از مردان، لبخند به‌ لب‌ دارند و تبسم‌ مي‌كنند. «كورنر»، چنين‌ تفاوت‌ را به‌ دورة‌ اوليه‌ نوزادي‌ باز مي‌گرداند و ريشه‌ آن‌ را به‌ تفاوتهاي‌ جنسيتي‌ مي‌رساند. دخترها بيشتر از پسران‌ لبخند مي‌زنند و اين‌ عمل‌ بشكل‌ خود بخودي‌ انجام‌ مي‌شود.(118) زنان‌ بيش‌ از دوبرابر مردان‌ لبخند مي‌زنند ولي‌ اين‌ عمل‌ بيانگر شادكامي، خوشحالي‌ و نشاط‌ آنان‌ نيست.(119) صاحب‌ نظران، اين‌ حركت‌ زنان‌ را حركتي‌ صلح‌طلبانه‌ مي‌دانند.

‌‌8. رازداري‌
برخي‌ از تحقيقات، برتري‌ دختران‌ را بر پسران‌ در امر رازداري‌ نشان‌ مي‌دهد. در فعاليتهاي‌ سياسي‌ نيز مشخص‌ شده‌ است‌ كه‌ پسران‌ زودتر از دختران، اسرار را لو مي‌دهند.(120)

‌‌9. حسادت‌
پديده‌ حسادت‌ در روابط‌ ميان‌ دختران‌ بيشتر به‌ چشم‌ مي‌خورد تا روابط‌ ميان‌ پسران.(121)

‌10. تعصب‌
روان‌ شناسان‌ بر اين‌ نكته‌ تاكيد دارند كه‌ پسران‌ نسبت‌ به‌ دختران‌ متعصب‌ترند.(122)

‌‌11. پرخاشگري/ ملايمت‌
پرخاشگري‌ جنس‌ نر در ميان‌ حيوانات‌ و انسانها فراوان‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد. اين‌ ويژگي‌ از تفاوتهاي‌ مهم‌ زن‌ و مرد را از نظر رفتاري‌ تشكيل‌ مي‌دهد. گرايش‌ به‌ پرخاشگري‌ تقريبا از سن‌ دو سالگي‌ بين‌ كودك‌ دختر و پسر تمايز ايجاد مي‌كند. خشونت‌ رفتاري‌ در ميان‌ كودكان‌ مذكر، رايجتر از دختران‌ است. بگفته‌ «ترمن»، پسران‌ از اوايل‌ كودكي‌ در مقايسه‌ با دختران، پرخاشگري‌ و بدخلقي‌ زيادتري‌ از خود نمايان‌ مي‌سازند. دختران‌ مهربانتر، رامتر و متمايل‌ به‌ همرنگي‌ اجتماعي‌ بيشتر هستند.(123) در دوران‌ بلوغ‌ نيز پسران‌ در انجام‌ اعمال‌ خود بكارانه‌ و جسورانه‌ جرئت‌ بيشتري‌ از خود نشان‌ مي‌دهند. در برابر، دختران‌ بيشتر داراي‌ صفات‌ اطاعت‌پذيري، انفعالي‌ و تلقين‌پذيري‌ هستند و در برابر تاثيرات‌ محيطي، زمينه‌ تاثيرپذيري‌ بيشتري‌ دارند. با فرض‌ وجود پرخاشگري‌ در زنان، از لحاظ‌ شدت‌ به‌ شكل‌ خفيفتري‌ ظاهر مي‌شود. در بزرگسالي‌ نيز مردان‌ بشكل‌ مستقيم‌ و غير مستقيم‌ بيش‌ از زنان‌ جسارت‌ و ستيزه‌جويي‌ از خود نشان‌ مي‌دهند. البته، پرخاشگري‌ زنانه‌ بيشتر به‌ صورت‌ خشونت‌ كلامي‌ ظاهر مي‌شود در حالي‌ كه‌ پرخاشگري‌ مردانه‌ به‌ اشكال‌ بدني‌ و كلامي‌ بروز مي‌كند.
ريشه‌ پرخاشگري‌ مردان‌ و ملايمت‌ رفتاري‌ زنان‌ در دو چيز نهفته‌ است: عوامل‌ زيستي‌ و اجتماعي. از لحاظ‌ زيستي‌ مي‌توان‌ به‌ ترشح‌ هورمون‌ تستوسترون‌ و بيضه‌ها در مردان‌ اشاره‌ كرد. افزايش‌ اين‌ هورمون‌ در مردان، با افزايش‌ پرخاشگري‌ رابطه‌ مستقيم‌ دارد؛ در حالي‌ كه‌ تزريق‌ چنين‌ هورموني‌ در زنان‌ اثر معكوس‌ به‌جا مي‌گذارد.

«اليوت» از تحقيقات‌ (1992) خود نتيجه‌ مي‌گيرد كه‌ نيمكره‌هاي‌ مغز و هيپوتالاموس‌ نيز در پرخاشگري‌ نقش‌ دارد. در كنار عوامل‌ زيستي، بايد از نقش‌ فرهنگ‌ و جامعه‌ ياد كرد. تمام‌ نهادهاي‌ موثر در جامعه‌پذيري‌ ضمن‌ قبول‌ جنس‌ بيولوژيك‌ افراد، از دوران‌ كودكي‌ رفتار متفاوتي‌ را از جنس‌ مذكر و مؤ‌نث‌ مي‌طلبند: پسران‌ و مردان‌ رفتار آمرانه‌ داشته‌ باشند و زنان، شيوه‌ ملايم‌ در پيش‌ گيرند.(124)

‌‌12. رفتارگرايي/ گفتارگرايي‌
عملگرايي‌ و قولگرايي‌ به‌ ترتيب‌ از ويژگيهاي‌ نسبتاً‌ پذيرفته‌ شده‌ مرد و زن‌ به‌شمار مي‌آيند. هر يك‌ از دو جنس‌ در رويارويي‌ با مشكلات‌ به‌ اشكال‌ متفاوت‌ برخورد مي‌كند. پسران‌ احساسات‌ خود را از طريق‌ رفتار و عمل‌ بيان‌ مي‌كنند؛ در حالي‌ كه‌ دختران‌ شفاهاً‌ ابراز احساسات‌ مي‌كنند. البته‌ از اين‌ جهت‌ كه‌ رفتار ممكن‌ است‌ بر پايه‌ تفكر استوار نباشد، هر دو جنس‌ با هم‌ تفاوتي‌ ندارند، به‌ بيان‌ ديگر، يك‌ دختر ممكن‌ است‌ بدون‌ تفكر به‌ صحبت‌ كردن‌ بپردازد و يك‌ پسر به‌ عمل. همچنين، يك‌ مرد از طريق‌ حل‌ كردن‌ جزئيات‌ مبهم‌ يك‌ مسأله‌ به‌ كمال‌ مي‌رسد، زن‌ نيز از طريق‌ صحبت‌ كردن‌ با جزئيات‌ بيشتر راجع‌ به‌ مشكلاتش‌ به‌ تعالي‌ مي‌رسد.(125) زنان‌ براي‌ حل‌ مشكلات‌ حال‌ و آينده‌اش‌ با ديگران‌ صحبت‌ مي‌كنند و هرچه‌ بيشتر صحبت‌ كنند به‌ آرامش‌ بيشتري‌ دست‌ مي‌يابند. براي‌ زنان، مشاركت‌ دادن‌ ديگران‌ در مشكل‌ خود و طرح‌ مسأله‌ با ديگران، نشانه‌اي‌ از عشق‌ و اطمينان‌ است‌ نه‌ مزاحمت‌ و تحميل(126) زنان‌ زماني‌ كه‌ با مشكل‌ روبه‌رو شوند، به‌ دنبال‌ جستجوي‌ راه‌ حل‌ فوري‌ برنمي‌آيند بلكه‌ تلاش‌ مي‌كنند تا به‌ آرامش‌ برسند كه‌ دستيابي‌ به‌ چنين‌ هدفي‌ را از طريق‌ صحبت‌ با ديگران‌ ميسر مي‌سازند(127).
تفاوتهاي‌ رواني‌ ميان‌ زن‌ و مرد، امري‌ پذيرفته‌ شده‌ است‌ اما اين‌ پذيرش‌ بدان‌ معنا نيست‌ كه‌ چنين‌ تفاوتهايي‌ بطور مطلق‌ واقعيت‌ دارد. پژوهشهاي‌ موجود تنها بطور كلي‌ و در حد اندازة‌ ميانگين‌ صادق‌ است. زناني‌ با ويژگيهاي‌ مردانه‌ و مرداني‌ با صفات‌ زنانه‌ وجود دارند. مطالعات‌ نشان‌ مي‌دهند دختراني‌ كه‌ از شرايط‌ تربيتي، آموزشي‌ و اجتماعي‌ همسطح‌ با پسران‌ برخوردار باشند، از لحاظ‌ منطقي‌ بودن، اجتماعي‌ بودن، قدرت‌ تحليلگري‌ و تمايل‌ به‌ پيشرفت، تفاوت‌ زيادي‌ با پسران‌ ندارند. در محيط‌هاي‌ روشنفكري‌ كه‌ زمينه‌ بهره‌گيري‌ از امكانات‌ مساوي‌ براي‌ دو جنس‌ بيشتر از محيط‌ كارگري‌ فراهم‌ است‌ و حتي‌ دختران‌ دبيرستاني‌ و دانشسراها تا حد زيادي‌ به‌ الگوي‌ ثابت‌ مردانه‌ نزديك‌ مي‌شوند.(128) علي‌رغم‌ چنين‌ همساني‌ها، اصل‌ تفاوت‌ انكارناشدني‌ است‌ كه‌ به‌ گفتة‌ «گزل» مبناي‌ عضوي‌ و سرشتي‌ دارد و تشويقها و ممنوعيتهاي‌ فرهنگي‌ آنها را به‌وجود نمي‌آورد بلكه‌ تنها تقويت‌ مي‌كند.(129)
«اختلافات‌ موجود، آنقدر به‌ نسبت‌ افراد تغيير كرده‌ و متفاوت‌ است‌ كه‌ علم‌ روان‌شناسي‌ بايد هر نوع‌ تصوري‌ را دربارة‌ طبقه‌بندي‌ سفت‌ و سخت‌ ويژگيها را برحسب‌ جنس‌ افراد بكلي‌ فراموش‌ كند. به‌ عبارت‌ ديگر، روان‌شناسي‌ نمي‌تواند در اين‌ مورد به‌ «آري» يا «نه» اكتفا كند بلكه‌ مي‌تواند بين‌ «بيشتر» و «كمتر» يكي‌ را انتخاب‌ كند. «جنس»، مسأله‌ «همه‌ يا هيچ» نيست: هر فردي‌ كم‌ و بيش‌ «مرد» و كم‌ و بيش‌ «زن» است، زيرا به‌ درجات‌ مختلف‌ از مقداري‌ ويژگيهای‌ روانی‌ «مردانه» و «زنانه» برخوردار است… . بدون‌ شك، بين‌ زنان‌ و مردان، اختلافات‌ قابل‌ توجهي‌ به‌عنوان‌ گروههاي‌ انساني‌ وجود دارد ولي‌ تنوع‌ زياد بين‌ افراد، تداخل‌ چشمگير طبقه‌بنديها را ايجاب‌ مي‌كند.(130)»

جنسيت‌ و اشتغال‌
‌‌پايه‌هاي‌ اختلاف‌
زن‌ و مرد در طول‌ تاريخ‌ حيات‌ بشري، همدم‌ و همكار و ياور همديگر بوده‌اند. اصولاً‌ تاريخ‌ بدون‌ اين‌ همكاري‌ شكل‌ ديگري‌ به‌ خود مي‌گرفت، اگر نگوئيم‌ كه‌ در فرايند حركت‌ خود دچار ايست‌ مي‌گرديد. در ميان‌ انواع‌ همكاري، مي‌توان‌ از تقسيم‌ كار نانوشته‌اي‌ نام‌ برد. چنين‌ تقسيم‌ كاري‌ هيچگاه‌ به‌ تعارض‌ و جنگ‌ ميان‌ مردان‌ و زنان‌ نينجاميد؛ هرچند با گذشت‌ زمان، منتقداني‌ پيدا كرد. شناخته‌ شده‌ترين‌ نوع‌ تقسيم‌ كار، دسته‌بندي‌ مشاغل‌ و كارها به‌ دروني‌ و بيروني‌ بوده‌ است‌ كه‌ در آن، كارهاي‌ بيرون‌ از منزل‌ را مردان‌ و درون‌ خانه‌ را زنان‌ هدايت‌ و رهبري‌ مي‌كردند. در يك‌ تقسيم‌بندي‌ ديگر، مردان‌ معمولاً‌ كارهاي‌ سخت‌ و نيازمند فيزيك‌ قوي‌ را انجام‌ مي‌دادند و زنان‌ به‌ كارهاي‌ ظريفتر مي‌پرداختند (در برخي‌ موارد چنين‌ دسته‌بندي‌ رعايت‌ نشده‌ است). اكنون‌ اين‌ سوال‌ مطرح‌ مي‌شود كه‌ چنين‌ تقسيم‌ كاري‌ بر چه‌ پايه‌اي‌ استوار است؟ آيا مي‌توان‌ آن‌ را ناديده‌ گرفت؟ قدرت‌ بدني‌ و رواني، فرهنگ‌ و ارزشهاي‌ جامعه‌ و شأن‌ و مقام‌ از عوامل‌ اثرگذار بر پيدايش‌ و تداوم‌ تقسيم‌ كار بين‌ دو جنس‌ به‌ حساب‌ مي‌آيند.
‌‌1. قدرت‌ فطري‌
اين‌ برداشت‌ كه‌ از لحاظ‌ آفرينشي، بدن‌ مردان، قوي‌تر است‌ از رهيافتهاي‌ ديرينه‌ و پرسابقه‌اي‌ در توجيه‌ اختلاف‌ زن‌ و مرد در نوع‌ مشاغل‌ به‌شمار مي‌رود.(131) بعلت‌ تفاوت‌ در نيروي‌ جسماني، كارهايي‌ مانند شكار، كشاورزي، آهنگري، حمل‌ و نقل‌ و جنگ‌ به‌عنوان‌ كارهاي‌ دشوار بر دوش‌ مردان‌ بود و پخت‌ و پز، نظافت، شستشو و رسيدگي‌ به‌ فرزندان‌ وظيفه‌ زنان.

‌‌2. ظرافت‌ جنس‌ مؤ‌نث‌
زنان‌ بنابه‌ ظرافت‌ رواني‌ و عصبي‌ نبايد به‌ كارهايي‌ گمارده‌ شوند كه‌ خشن‌ و درهم‌ كوبنده‌ است. در دنيا هنوز به‌ دختران‌ سفارش‌ مي‌شود كه‌ به‌ دليل‌ وجود صحنه‌هاي‌ دردناك‌ و فشار عصبي، از انتخاب‌ شغل‌ پزشكي‌ خودداري‌ ورزند و به‌ كارهايي‌ رو آورند كه‌ نه‌تنها با صحنه‌هاي‌ دردآور توأم‌ نباشند بلكه‌ آرامش‌بخش‌ نيز باشند، مانند پرستاري‌ و مامايي. البته‌ در اين‌ مرحله‌ يك‌ گام‌ به‌ جلو گذاشته‌ شده‌ است‌ و مشاغلي‌ مانند پرستاري‌ و مامايي‌ براي‌ زنان‌ دانسته‌ مي‌شود.(132) زنان‌ با توجه‌ به‌ ويژگيهاي‌ رواني‌ خود از انجام‌ چنين‌ كارهايي‌ لذت‌ مي‌برند.

‌‌3. مقام‌ والاي‌ مادري‌
تلقي‌ ناسازگاري‌ بين‌ كارها برون‌ از خانه‌ و مقام‌ مادري، به‌عنوان‌ يك‌ برداشت، فعاليت‌ زنان‌ را در مشاغل‌ متعارض‌ با وظيفه‌ مادري‌ نادرست‌ مي‌انگارد. «ژان‌ السون»، مورخ‌ نامور، در كتاب‌ «دنيا از آن‌ زنان‌ است»(1870 م)، تصور قاضي‌ شدن‌ يا وكيل‌ شدن‌ زنان‌ را رد مي‌كند و چنين‌ كارهايي‌ را مخالف‌ شأن‌ و مقام‌ والاي‌ مادري‌ مي‌داند؛ و از ديد او آن‌گونه‌ كارها «مضحك‌ و مسخره» شمرده‌ مي‌شد. «ژول‌ ليمون» و «الكساندر دوما»، اشتغال‌ زنان‌ به‌ كارهاي‌ دفتري‌ يا اداري‌ را «خروج‌ از زنانگي» دانسته‌اند.(133) مخالفان‌ برداشتهاي‌ فوق‌ از اشتغال‌ زنان‌ در كلية‌ مشاغل‌ طرفداري‌ مي‌كنند و نتيجه‌ مي‌گيرند كه‌ با اشتغال‌ زنان‌ در كارهاي‌ مردانه، نه‌ مخشان‌ تركيد و نه‌ تخمدانشان‌ خشكيد.»(134)
در همان‌ حال‌ بايد يادآور شد كه‌ اشتغال‌ و توفيق‌ زنان‌ در مشاغل‌ پزشكي، تساوي‌ توانايي‌هاي‌ عصبي‌ و رواني‌ مردان‌ و زنان‌ را با درصد بالا منعكس‌ نمي‌كند. امروزه‌ ادعاي‌ تساوي‌ زن‌ و مرد در انجام‌ شغل‌ پزشكي‌ از سوي‌ زن‌ گرايان‌ عمدتاً‌ در كشورهايي‌ اتفاق‌ مي‌افتد كه‌ مشاغل‌ از لحاظ‌ دشواري‌ يا سهولت‌ انجام‌ به‌ هم‌ نزديك‌ شده‌اند. از باب‌ نمونه، پيشرفت‌ تكنولوژي‌ و استفاده‌ از آن‌ در پزشكي‌ بسياري‌ از درد و رنجها و صحنه‌هاي‌ دردناك‌ عمل‌ را از بين‌ برده‌ است‌ و در نتيجه‌ زن‌ و مرد پزشك‌ با به‌ كارگيري‌ امكانات‌ مي‌توانند كارها را انجام‌ دهند. در عين‌ حال، تفاوتهاي‌ روانيِ‌ (مانند تفاوتهاي‌ فيزيكي) دو جنسِ، غيرقابل‌ انكار است. اگر مردان‌ به‌ كار و تكنولوژي‌ و مظاهر تمدني‌ بسيار بها مي‌دهند، زنان‌ ترجيح‌ مي‌دهند كه‌ با حفظ‌ روابط‌ دوستانه، با هماهنگي‌ و تعاون‌ زندگي‌ كنند.(135) با وجود نيازمندي‌ به‌ هر دو جنس‌ در قاموس‌ آفرينش‌ و مكمل‌ بودن‌ زن‌ و مرد، براي‌ هر يك‌ (با وجود وظايف‌ مشترك) كاركردهاي‌ خاصي‌ در نظر گرفته‌ شده‌ است‌ كه‌ تنها فرد مؤ‌ظف‌ مي‌تواند بنحو احسن‌ از عهدة‌ انجام‌ آن‌ برآيد. به‌ بيان‌ ديگر، زن‌ و مرد، سنگربانان‌ دو سنگرند و چنانچه‌ هر يك، سنگر خود را رها كند، جامعه‌ از آن‌ ناحيه‌ آسيب‌پذير مي‌شود. زني‌ كه‌ وظايف‌ خود را فراموش‌ كرده‌ و حريصانه‌ به‌ دنبال‌ تكاليف‌ مردانه‌ برود، در واقع‌ خود و اهميت‌ نقش‌ خود را نمي‌شناسد و لذا خويشتن‌ را موجودي‌ حقير مي‌داند و براي‌ جبران‌ اين‌ حقارت‌ كاذب‌ پا در جاي‌ مردان‌ مي‌گذارد.(136)
با پذيرش‌ وجود تفاوت‌ در توانايي‌هاي‌ زن‌ و مرد در انجام‌ كار، مفهوم‌ تقسيم‌ كار استوار بر پايه‌ جنسيت، مسؤ‌وليت‌ مراقبت‌ از كودكان‌ و كار خانگي‌ را برعهدة‌ زنان‌ مي‌گذارد.(137) از سوي‌ ديگر، مطالعات‌ و تحقيقات‌ گستردة‌ «مردوك» دربارة‌ توزيع‌ فعاليتهاي‌ اقتصادي‌ ميان‌ زن‌ و مرد در ميان‌ 224 جامعه‌ در سراسر جهان، چنين‌ مي‌نمايد كه‌ در 168 مودر يا 75% آنها كارهاي‌ زير جزء وظايف‌ ويژه‌ زنان‌ به‌ حساب‌ مي‌آمد: آسياب‌ كردن، تهيه‌ آب، آشپزي، تامين‌ مواد سوختي‌ و جمع‌آوري‌ محصولات‌ گياهي، كنسرو گوشت‌ و ماهي، خياطي‌ و وصله‌ البسه، بافتن‌ حصير و ساختن‌ ظروف‌ سفالي. در اين‌ كارها، حيطه‌ فعاليت‌ زنان‌ گسترده‌ و فراتر از خانه‌ بود اما خيلي‌ دور از آن‌ نبود. در برابر، در 75% جوامع‌ فوق‌ كارهايي‌ كه‌ مردان‌ انجام‌ مي‌دادند عبارت‌ بودند از: شباني‌ 84% صيد ماهي‌ 86%، صيد پستانداران‌ دريايي‌ 98%، قطع‌ درختان‌ 92%، دامگذاري‌ 95%، كار در معادن‌ فلزات‌ و سنگ‌ 95%، شكار 98% و جنگ. در تمام‌ اين‌ موارد، مردان‌ ناگزير بودند از خانه‌ خود دور شوند و محيط‌ و اطراف‌ خود را بشناسند.(138)
بدين‌ ترتيب، امروزه‌ در جوامع‌ صنعتي‌ و غيرصنعتي‌ عرصة‌ فعاليت‌ زنان‌ گسترش‌ فراوان‌ يافته‌ است. نمونه‌هاي‌ متعددي‌ در ميان‌ كشورها ديده‌ مي‌شود كه‌ حاكي‌ از فعاليت‌ زنان‌ در خانه‌ و مزرعه‌ باشند. چنانچه‌ در ساحل‌ عاج‌ ميزان‌ كار زنان‌ به‌ دوبرابر مردان‌ مي‌رسد و در بوركينافاسو زنان‌ افزون‌ بر كليه‌ كارهاي‌ منزل، در مزرعه‌ 82% بيشتر از مردان‌ كار مي‌كنند. در مالاوي‌ زنان‌ در كشت‌ پنبه‌ به‌ اندازة‌ مردان‌ كار مي‌كنند و در كشت‌ و جمع‌آوري‌ غلات‌ دوبرابر مردان. در كل‌ افريقا زنان‌ در كنار نگهداري‌ از كودكان، آشپزي، جمع‌آوري‌ هيزم، تهيه‌ آب‌ و نظافت، 75% كارهاي‌ كشاورزي‌ را انجام‌ مي‌دهند. آنان‌ علاوه‌بر تهيه‌ مواد غذايي‌ جامعه، بيشتر كالاهايي‌ را كه‌ در تجارت‌ داخلي‌ و خارجي‌ كاربرد دارد، توليد مي‌كنند. در هندوستان‌ نيز زنان‌ روزانه‌ طي‌ 10 تا 15 ساعت‌ كارهاي‌ گوناگوني‌ را انجام‌ مي‌دهند.(139)
علي‌رغم‌ گستردگي‌ دامنه‌ فعاليت‌ زنان‌ در برخي‌ از جوامع‌ و همچنين‌ افزايش‌ ساعات‌ كار، هنوز اين‌ سوال‌ مطرح‌ است‌ كه‌ آيا اين‌ گستردگي‌ و افزايش‌ مي‌تواند همساني‌ توانايي‌ زنان‌ و مردان‌ را منعكس‌ كند. ممكن‌ است‌ با وجود برتري‌ مردان‌ در انجام‌ برخي‌ از كارها، آداب‌ و رسوم‌ يك‌ جامعه‌ زنان‌ را به‌ كار و تلاش‌ بيشتر وادارد، چنان‌كه‌ در برخي‌ جوامع‌ ديگر، مردان‌ به‌ كار بيشتر واداشته‌ مي‌شوند.

‌ويژگيها و انگيزه‌ انتخاب‌ نوع‌ شغل‌
تصور، ذهنيت‌ و واقعيت‌ توانايي‌ زن‌ و مرد براي‌ كارهاي‌ خاص، ويژگيهايي‌ براي‌ كارهاي‌ آنان‌ همراه‌ مي‌سازد. براساس‌ ادعاي‌ زنگرايان، زنان‌ عموماً‌ به‌ كارهايي‌ واداشته‌ مي‌شوند كه‌ «تكراري» و «ضروري» هستند و بايد «بطور منظم» و «ثابت» انجام‌ شوند؛ درحالي‌ كه‌ مردان‌ مسؤ‌ول‌ كارهاي‌ خلاق‌اند كه‌ مي‌توانند در زمان‌ «مناسب» انجام‌ دهند.(140) مطالعات‌ انجام‌ شده‌ در اروپا و امريكا نشان‌ مي‌دهد كه‌ در دوران‌ جواني، پسران‌ كارهاي‌ رقابتي‌ را ترجيح‌ مي‌دهند مانند: دوچرخه‌ سواري، فوتبال، استفاده‌ از ابزار آلات‌ و كارهاي‌ مكانيكي، علمي‌ و سياسي، نظامي‌ و بازرگاني. اما فعاليتهاي‌ دختران‌ را كارهاي‌ ظريف‌ هنري‌ و توأم‌ با آرامش‌ تشكيل‌ مي‌دهند: صنايع‌ دستي، لباس، كارهاي‌ هنري، كارهاي‌ خانه‌ و كارهاي‌ همراه‌ با نشستن،(141) موزيكال، كارهاي‌ دفتري‌ و مشاغل‌ اجتماعي‌ مرتبط‌ با عنصر كلامي‌ بويژه‌ پرستاري‌ و تربيت‌ كودكان.(142)
«براساس‌ پژوهش‌ بودن، نزديك‌ به‌ نصف‌ تعداد دختراني‌ كه‌ به‌ درجه‌ دكتري‌ نائل‌ مي‌شوند به‌ كارهاي‌ تدريس‌ و معلمي‌ مي‌پردازند و آنهايي‌ هم‌ كه‌ خود را وقف‌ تحقيقات‌ مي‌كنند مخصوصاً‌ در زمينه‌هاي‌ علوم‌ زيستي‌ و انساني‌ كار مي‌كنند. مطالعاتي‌ كه‌ فول‌ انجام‌ داده‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيده‌ است‌ كه‌ زنان‌ مخصوصا علاقه‌ خاصي‌ نسبت‌ به‌ اين‌ علوم‌ دارند. در نتيجه‌ بخشهاي‌ عظيم‌ تكنيك‌ و اقتصاد- بدون‌ صحبت‌ از سياست‌ – در اختيار مردان‌ و در دست‌ آنان‌ باقي‌ مي‌ماند. تعداد زنان‌ در اين‌ بخشها، لااقل‌ در كارهاي‌ عالي، اقليت‌ محدودي‌ را تشكيل‌ مي‌دهند.»(143)
البته‌ زنگرايان، مشاركت‌ نسبتاً‌ كم‌ زنان‌ در فعاليتهاي‌ سياسي‌ را نشانه‌ پايين‌ بودن‌ آگاهي‌ سياسي‌ زنان‌ نسبت‌ به‌ مردان‌ يا عدم‌ توانايي‌ آنان‌ در چنين‌ فعاليتهايي‌ نمي‌دانند. به‌نظر آنان‌ احزاب‌ سياسي، اتحاديه‌هاي‌ كارگري‌ و مقررات‌ مربوط‌ به‌ مشاركت‌ سياسي‌ بازتاب‌ كنند علايق‌ و خواسته‌هاي‌ زنان‌ نيست‌ و شرايط‌ مناسب‌ حضور زنان‌ را فراهم‌ نمي‌سازند. مثلا، زمان‌ برگزاري‌ نشستهاي‌ احزاب‌ سياسي‌ و اتحاديه‌هاي‌ كارگري‌ با ساعت‌كار زنان‌ در خانه‌ تصادم‌ مي‌كند و با توجه‌ به‌ مسؤ‌وليت‌ خانگي‌ زنان، آنها از شركت‌ در جلسات‌ باز مي‌مانند و يا اين‌كه‌ زمان‌ طرح‌ مسائل‌ مهم‌ در جلسات‌ مناسب‌ نيست؛ چنان‌كه‌ مسائل‌ حياتي‌ معمولاً‌ در نشستهاي‌ پس‌ از جلسات‌ مطرح‌ مي‌شود كه‌ با پذيرايي‌ توام‌ است‌ اما زنان‌ حضور در چنين‌ نشستها را دشوار مي‌يابند.(144)
تفاوتهاي‌ موجود در انتخاب‌ مشاغل‌ بين‌ دو جنس، برتري‌ هر كدام‌ را در آن‌ مورد منعكس‌ مي‌كند. چنان‌كه‌ زنان‌ كارهاي‌ مرتبط‌ با عنصر كلامي‌ را بيشتر ترجيح‌ مي‌دهند و اين‌ اولويت‌ دهي‌ حاكي‌ از برتري‌ زنان‌ در آن‌ موارد است. علاوه‌بر اين‌ تفاوت، در انگيزة‌ انتخاب‌ شغل‌ نيز تفاوتهايي‌ ديده‌ مي‌شود.
1. سودجويي/ عشق: مطالعاتي‌ كه‌ در امريكا و اروپا انجام‌ شده‌ است، نشان‌ مي‌دهد كه‌ پسران‌ در انتخاب‌ شغل، جنبه‌ سود دهي‌ آن‌ و دختران، مطلوبيتهاي‌ معنوي‌ آنرا در نظر مي‌گيرند. در امريكا در دورة‌ متوسطه‌ روي‌ دانش‌آموزان‌ دختر و پسر و در انگليس‌ دربارة‌ 400 دانشجوي‌ خواستار شغل‌ معلمي، مطالعاتي‌ انجام‌ شد كه‌ به‌ دنبال‌ آن‌ معلوم‌ گرديد پسران‌ 3 برابر دختران‌ مسائل‌ پولي‌ و امتيازات‌ مادي‌ مانند تامين‌ هزينه‌ معالجه، خورد و خوراك، تعطيلات‌ و… را در نظر مي‌گيرند، اما دختران‌ بيشتر «جذابيت‌ – تحصيلات‌ و شغل‌ و عشق‌ به‌ كودكان» را. در عين‌ حال، نبايد از ياد برد كه‌ چه‌ بسيار زناني‌ كه‌ واقعاً‌ براي‌ كسب‌ درآمد كار مي‌كنند و چه‌ بسيار مردان‌ كه‌ علاقه‌ و جاذبه‌هاي‌ يك‌ شغل‌ در آنان‌ تاثير بسياري‌ دارد. بعلاوه، از آن‌ جايي‌ كه‌ در بيشتر جوامع، مرد وظيفه‌ تامين‌ اقتصادي‌ خانواده‌ را به‌ عهده‌ دارد، طبيعي‌ مي‌نمايد كه‌ مردان‌ به‌ درآمد توجه‌ ويژه‌ كنند.
2. تاثيرپذيري‌ در گزينش: در موارد ديگر بارها به‌ تاثيرپذيري‌ جنس‌ مؤ‌نث‌ به‌ تفصيل‌ بحث‌ شده‌ است. در فرايند انتخاب‌ شغل‌ نيز اين‌ ويژگي‌ رواني‌ زنان، خود را نشان‌ مي‌دهد. تحقيقات‌ انجام‌ شده‌ توسط‌ «لوگو» اختلافات‌ جالبي‌ را بين‌ دختران‌ و پسران‌ نشان‌ مي‌دهد. طبق‌ اين‌ مطالعه، پسران‌ در انتخاب‌ شغل‌ كمتر تحت‌ تاثير ديگران‌ قرار مي‌گيرند اما دختران‌ در برابر عوامل‌ اجتماعي‌ مانند توصيه‌ والدين، معلمان‌ و مراكز راهنمايي‌ حرفه‌اي‌ بيش‌ از پسران‌ حساسيت‌ نشان‌ مي‌دهند و اثر مي‌پذيرند.(145)

‌‌تاثير اشتغال‌ زنان‌
اشتغال‌ زنان‌ كه‌ از سوي‌ برخي‌ به‌عنوان‌ رهايي‌ از اسارت‌ زنجيرهاي‌ كهن‌ تعبير شده‌ است،(146) تاثيرات‌ نسبتاً‌ گسترده‌ به‌ همراه‌ دارد. اين‌ تاثيرات‌ شخص‌ كارگر، همسر، فرزندان‌ و مدرسه‌ و بطور غيرمستقيم، جامعه‌ را دربر مي‌گيرد. برخي‌ از پيامدهاي‌ اشتغال‌ زنان‌ مي‌تواند مفيد باشد؛ درحالي‌ كه‌ پيامدهاي‌ منفي‌ نيز دارد. باتوجه‌ به‌ پيامدهاي‌ منفي‌ آن، مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ مردانه‌سازي‌ زنان، اسارت‌ جديدي‌ براي‌ زنان‌ به‌ ارمغان‌ مي‌آورد كه‌ در برخي‌ موارد بدتر از اسارت‌ زنجيرهاي‌ كهن‌ مي‌باشد. براي‌ بررسي‌ پيامدهاي‌ اشتغال‌ زنان‌ مي‌توان‌ از دسته‌بندي‌ آنها به‌ اقتصادي، آموزشي‌ و رواني‌ بهره‌ جست‌ و افرادي‌ را كه‌ در عرصه‌ تاثيرات‌ قرار مي‌گيرند مورد ارزيابي‌ قرار داد.

‌‌1. پيامد اقتصادي‌
نخستين‌ كسي‌ كه‌ از اشتغال‌ زن‌ متاثر مي‌شود، خود زن‌ است. با اشتغال‌ وي‌ وابستگي‌ او به‌ خانواده‌ از بين‌ مي‌رود. در مرحله‌ بعد اين‌ خانواده‌ و كودكان‌ هستند كه‌ از لحاظ‌ سطح‌ تغذيه‌ و رفاه‌ پيشرفت‌ مي‌كند. ضرب‌المثل‌ هندي‌ «يك‌ پني‌ براي‌ يك‌ زن، مثل‌ يك‌ پني‌ براي‌ خانواده‌ است. و يك‌ پني‌ براي‌ مرد، يك‌ پني‌ براي‌ خودش‌ است»(147)، بخوبي‌ ديگرخواهي‌ زنان‌ را نشان‌ مي‌دهد. اين‌ ديگرخواهي‌ موجب‌ مي‌شود كه‌ زنان‌ درآمد خود يا بخشي‌ از آن‌ را صرف‌ بالا بردن‌ سطح‌ تغذيه‌ كودكان‌ خود كنند. چنانچه‌ زنان‌ هندي، برخلاف‌ مردان، 95 درصد درآمد خود را در اين‌ راه‌ صرف‌ مي‌كنند. بنابر اين، از لحاظ‌ اقتصادي، اشتغال‌ زنان‌ براي‌ خانواده‌ مفيد است‌ اما اثرات‌ ديگري‌ را بر جنبه‌هاي‌ ديگر خانواده‌ و بخصوص‌ خود زن‌ به‌جا مي‌گذارد.

‌‌2. پيامدهاي‌ رواني‌ – خانوادگي‌
افزايش‌ فعاليتهاي‌ شغلي‌ زنان، الگوي‌ خانواده‌ را دچار دگرگوني‌ مي‌سازد. زنان‌ با احساس‌ بي‌نيازي‌ كامل، ممكن‌ است‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ برسد كه‌ اصولاً‌ چه‌ نيازي‌ است‌ به‌ مرد؟! و سپس‌ اينكه‌ يافتن‌ و انتخاب‌ مرد، مشكلاتي‌ دارد و به‌ فايده‌اش‌ نمي‌ارزد(148). ايجاد چنين‌ نتيجه‌اي‌ در ذهن‌ زنان، اثرات‌ سوء رواني‌ بر خانواده‌ به‌جا مي‌گذارد و چه‌ بسا آن‌ را متلاشي‌ سازد. بنابراين، به‌نظر مي‌رسد كه‌ اشتغال‌ زنان‌ در مرحله‌ نخست‌ احساس‌ استقلال‌ ايجاد مي‌كند و در مرحله‌ بعد نوعي‌ تعلق‌ خاص‌ كه‌ در هر دو صورت، شرايط‌ جديدي‌ را در درون‌ خانواده‌ پديد مي‌آورد. برخي‌ از زنان‌ با رسيدن‌ به‌ مرحله‌ نخست، توقف‌ مي‌كنند و احساس‌ استقلالشان‌ به‌ نيروي‌ گريز از مركز (خانواده) تبديل‌ مي‌شود. آناني‌ كه‌ پس‌ از استقلال‌ مالي‌ به‌ نياز عاطفي‌ خود به‌ مرد، آگاهي‌ مي‌يابند درصورت‌ عدم‌ حمايت‌ احساسي‌ يا عاطفي‌ مرد به‌ مرحله‌ اول‌ بازمي‌گردند و خانواده‌ دچار مشكل‌ مي‌گردد.
اشتغال‌ زنان، بر كودكان‌ تاثيراتي‌ به‌جا مي‌گذارد كه‌ با توجه‌ به‌ جنسيت‌ آنان‌ متفاوت‌ مي‌شود. فعاليت‌ شغلي‌ مادران‌ بر دختران‌ و پسران، تاثيرات‌ همانند به‌جا نمي‌گذارند. برخي‌ از اين‌ تاثيرات‌ مثبت‌ و برخي‌ منفي‌ هستند و كودكان‌ با توجه‌ به‌ جنس‌شان‌ اثرات‌ مثبت‌ و منفي‌ مشابه‌ نمي‌پذيرند. پسران‌ در كوچكي‌ دچار تاثيرات‌ منفي‌ مي‌شوند و مهارتهاي‌ شناختي‌ و تحصيلي‌ آنان‌ آسيب‌ مي‌بينند؛ درعين‌ حال، اين‌ اثرات‌ خيلي‌ زياد و پايدار نيستند. در دوران‌ نوجواني‌ و بلوغ‌ اين‌گونه‌ تاثيرات‌ كمتر مي‌شود كه‌ در صورت‌ اثرپذيري‌ به‌ اشكال‌ استقلال‌ زود هنگام، ناسازگاري‌ و كناره‌گيري‌ از خانواده‌ بروز مي‌كند. در صورت‌ توفيق‌ مادران‌ شاغل‌ در وظايف‌ خانگي‌ و كارهاي‌ بيرون‌ از خانه، تاثير مثبت‌ آن‌ بر دختران‌ بيشتر نمايان‌ مي‌شود. دختران‌ در دوران‌ نوجواني‌ و بلوغ‌ در غياب‌ مادر كه‌ فرصت‌ بازي‌ و تفريح‌ نمي‌يابند، سهم‌ بيشتري‌ در مسؤ‌وليتهاي‌ خانه‌ به‌عهده‌ مي‌گيرند.(149)

‌3. تاثيرات‌ آموزشي‌
چنانچه‌ اشاره‌ شد، اشتغال‌ زنان‌ مي‌تواند كودكان‌ آنها را از نظر تحصيلي‌ و مهارتهاي‌ شناختي‌ دچار آسيب‌ سازد. چنانچه‌ شغل‌ زنان‌ معلمي‌ و آموزگاري‌ باشد، فرزندان‌ ديگر و دانش‌آموزان‌ را متاثر مي‌سازد. معمولاً‌ در دورة‌ ابتدايي، معلمان‌ زن‌ به‌ كار گرفته‌ مي‌شوند و در دورة‌ دبيرستان‌ مرد. با توجه‌ به‌ برتري‌ زنان‌ در مشاغل‌ و رشته‌هاي‌ مرتبط‌ با عنصر كلامي، آنان‌ زبان‌ و دروس‌ اجتماعي‌ تدريس‌ مي‌كنند و به‌ مردان‌ غالباً‌ رياضي‌ و علوم؛ اما در دوره‌ ابتدايي‌ زنان‌ تمام‌ دروس‌ را تدريس‌ مي‌كنند.
«پسرها در سالهاي‌ اوليه‌ مدرسه‌ با مشكلاتي‌ روبه‌رو مي‌شوند، چون‌ محيط‌ مدرسه‌ ابتدايي‌ محيطي‌ زنانه‌ است. در حقيقت‌ كودكان‌ بسياري‌ از جنبه‌هاي‌ مدرسه‌ ابتداي‌ را زنانه‌ مي‌دانند و اين‌گونه‌ قالبهاي‌ جنسيتي‌ مي‌تواند در انگيزش‌ و پيشرفت‌ كودكان‌ تاثير گذارد.(150)»

‌‌ارزيابي‌
مسأله‌ اشتغال‌ زنان‌ به‌ مسأله‌ پردامنه‌ و جنجالي‌ سياسي‌ و اقتصادي‌ و اجتماعي‌ تبديل‌ شده‌ است. اين‌كه‌ زنان‌ نيمي‌ از جامعه‌ بشري‌ را تشكيل‌ مي‌دهند و نيز با توجه‌ به‌ توانايي‌هاي‌ آنان، دليل‌ موجهي‌ براي‌ عدم‌ اشتغال‌ و محروميت‌ زنان‌ از كار وجود ندارد. درواقع‌ محروميت‌ زنان‌ از كار به‌معناي‌ محروميت‌ جامعه‌ از نيمي‌ از توانايي‌ها و استعدادهاي‌ خود است. از سوي‌ ديگر، فقر و تهيدستي‌ زنان‌ و عدم‌ تعلق‌ مزد در برابر كارهاي‌ خانگي، آنان‌ را آسيب‌پذير ساخته‌ است. اشتغال‌ مي‌تواند جايگاه‌ او را تغيير دهد و به‌ استقلال‌ مالي‌ برساند كه‌ در نهايت‌ به‌ نفع‌ خانواده‌ تمام‌ مي‌شود.
آنچه‌ در اين‌جا آورده‌ مي‌شود به‌ معناي‌ رد‌ اشتغال‌ نيست، بلكه‌ ارزيابي‌ آن‌ با توجه‌ به‌ روحيات‌ مختلف‌ زن‌ و مرد است‌ كه‌ به‌ آنها اشاره‌ شد. هيچ‌ عقل‌ سليم‌ نمي‌تواند قبول‌ كند كه‌ كار خانگي‌ كار نيست. با ايجاد تغييرات‌ در اين‌ بينش‌ و پرداخت‌ حقوق‌ مادي‌ زن، مسأله‌ اشتغال‌ زن‌ به‌ شكل‌ بهتري‌ حل‌ مي‌شود.
مسأله‌ مورد تعمق، اين‌ است‌ كه‌ اشتغال‌ زنان‌ در خارج‌ از خانه‌ بايد حد‌ و اندازه‌ داشته‌ باشد. رعايت‌ حد و اندازه‌ در كار باتوجه‌ به‌ روحيات‌ و طبيعت‌ ظريف‌ و صميمانه‌ زن‌ لازم‌ است. به‌ بيان‌ ديگر، روحيات‌ و طبيعت‌ مرد با روحيات‌ و طبيعت‌ زن‌ تفاوت‌ دارد و اگر بپذيريم‌ كه‌ زن، مرد نيست‌ و بالعكس، آنگاه‌ خيلي‌ از مشاغل‌ مردانه‌ با طبيعت‌ زنان، ناسازگار خواهد بود. شايد چنين‌ بي‌توجهي‌ باعث‌ شده‌ است‌ كه‌ علي‌رغم‌ اشتغال‌ بالاي‌ زنان‌ در كشورهاي‌ صنعتي، بحث‌ و جنجال‌ آن‌ به‌ پايان‌ نرسيده‌ است. كار زياد و تمام‌ وقت‌ براي‌ مردان، يك‌ اعتياد مثبت‌ است‌ اما چنين‌ تمركز و اعتيادي‌ براي‌ زنان‌ مثبت‌ نيست؛ زيرا زنان‌ از فرصتهاي‌ حرف‌ زدن‌ و همكاري‌ با ديگران‌ محروم‌ مي‌شوند و خيلي‌ زود با طبيعت‌ ظريف‌ و صميمي‌ زنانه‌ قطع‌ رابطه‌ مي‌كنند. در آن‌ صورت، زن‌ دچار از خود بيگانگي‌ جديد مي‌شود و بازگشت‌ به‌ طبيعت‌ اوليه‌اش‌ بدون‌ تلاش‌ آگاهانه‌ و موزون‌ براي‌ تغيير اين‌ گرايش‌ و فرايند التيام‌بخشي‌ با مشكل‌ روبه‌رو مي‌شود. زن‌ براي‌ حفظ‌ شادماني، نياز به‌ روحيه‌ زنانه‌ دارد. بعلاوه، تمام‌ مطلوبيتها را نمي‌توان‌ از طريق‌ درآمد مالي‌ و پول، تبيين‌ كرد.
‌‌پي‌نوشت‌ها:

1. ملكم‌ هميلتون، جامعه‌شناسي‌ دين، ترجمه‌ محسن‌ ثلاثي، (تهران، موسسه‌ فرهنگي‌ – انتشاراتي‌ بيان، 1377)، ص‌ 28
2. براي‌ اطلاع‌ بيشتر، ر.ك: زنان‌ از ديد مردان، ص‌ ص‌ 8 – 3
3. پاملا ايوت/ كلر والاس، درآمدي‌ بر جامعه‌شناسي‌ نگرشهاي‌ فمنيستي، ترجمه‌ مريم‌ خراساني/ حميد احمدي، (تهران، دنياي‌ مادر، 1376)، ص‌ 168
4. در زبانهاي‌ انگليسي‌ و فرانسه‌ از ضمايري‌ كه‌ براي‌ مردان‌ به‌ كار مي‌رود، He (در انگليسي) و Homme (در فرانسوي) مي‌باشد. اين‌ ضماير و واژه‌ «Man» مترادف‌ با انسان‌ و آدم، استعمال‌ مي‌شوند، اما ضماير ويژة‌ زنان‌ چنين‌ كاربردي‌ ندارند. در زبان‌ ژرمن‌ و رومن‌ نيز واژگان‌ «مرد» و «انسان» مترادفند. براي‌ اطلاع‌ بيشتر، ر.ك:
– بادانتر اليزابت، زن‌ و مرد، ترجمه‌ سرور شيوا رضوي، (انتشارات‌ دستان‌ و هاشمي، 1377)، ص‌ص‌ 18 – 17، 2 – 21
– نوشين‌ احمدي‌ خراساني، جنس‌ دوم‌ (مجموعه‌ مقالات)، (تهران، نشر توسعه، 1377)، ص‌ 8
5. ديويد ام‌ ارويك‌ (با همكاري‌ لاندر و م. بي‌ شتلز)، انتخاب‌ جنسيت‌ فرزند، ترجمه‌ عبدالخليل‌ حاجتي، (تهران، موسسه‌ خدمات‌ فرهنگي‌ رسا، 1376)، ص‌ 122
6. پيكار با تبعيض‌ جنسي، ص‌ 17
7. آنتوني‌ گيدنز، جامعه‌شناسي، ترجمه‌ منوچهر صبوري، (تهران، نشر ني، 1373)، ص‌ص‌ 2 – 201
8. شهلا اعزازي، جامعه‌شناسي‌ خانواده، (تهران، انتشارات‌ روشنگران‌ و مطالعات‌ زنان، 1376)، ص‌ص‌ 9 – 207؛ همچنين:
– زنان‌ از ديد مردان، ص‌ 12
– ماراين‌ فرنچ، جنگ‌ عليه‌ زنان، ترجمه‌ توراندخت‌ تمدن‌ (مالكي)، (تهران، انتشارات‌ علمي، 1373)، ص‌ص‌ 7 – 36
9. جنگ‌ عليه‌ زنان، ص‌ص‌ 53-4؛ پيكار با تبعيض‌ جنسي، ص‌ 33
10. جنگ‌ عليه‌ زنان، ص‌ص‌ -9 38، 54، 62
11. جنگ‌ عليه‌ زنان، ص‌ 64 و 53، 9 – 58، 61، 74
– زن‌ و رهايي‌ نيروهاي‌ توليد، ص‌ص‌ 15 – 214
– اسلون‌ فيدر شرلي، بار سنگين‌ زنان‌ شاغل، ترجمه‌ مينا اعظامي، (تهران، نشر البرز، 1377)، ص‌ص‌ 4 – 3 و 7
12. بلور كريمي‌ [مترجم]، «نقش‌ زنان‌ آسيا در اقتصاد»، گزيده‌ مسائل‌ اقتصادي‌ – اجتماعي، شماره‌ 38، (1/2/1364)، ص‌ 37
13. جنگ‌ عليه‌ زنان، ص‌ص‌ 65-6
14. به‌نقل‌ از؛ دكتر مرضيه‌ صديقي، «نگاهي‌ به‌ روند جهاني‌ جنبش‌ زنان‌ و موقعيت‌ زن‌ در جمهوري‌ اسلامي‌ ايران»، در: كتاب‌ نقد، شماره‌ 12، پاييز 1378، ص‌ 69
15. گرهارد لنسكي/ جيق‌ لنسكي، سير جوامع‌ بشري، ترجمه‌ ناصر موفقيان، (تهران، سازمان‌ انتشارات‌ و آموزش‌ انقلاب‌ اسلامي، 1369)، ص‌ص‌ 470-1
16. عليرضا افشارنيا:ژ، زن‌ و رهايي‌ نيروهاي‌ توليد، (تهران، انتشارات‌ پيشگام، 1357)، ص‌ص‌ -14 213، -30 229
17. ماراين‌ فرنچ، جنگ‌ عليه‌ زنان، ترجمه‌ توراندخت‌ تمدن‌ (مالكي)، (تهران، انتشارات‌ علمي، 1373)، ص‌ 3 – 22 و 6 – 45؛ بادانتز اليزابت، زن‌ و مرد، ترجمه‌ سرور شيوارضوي، (تهران، انتشارات‌ دستان‌ و هاشمي، 1377)، ص‌ 34
18. حسين‌ نجاتي، روان‌شناسي‌ رشد (از كودكي‌ تا نوجواني)، (مهشاد، 1371)، ص‌ 67
19. محمدعلي‌ سادات، خصوصيات‌ روح‌ زن، (نهضت‌ زنان‌ مسلمان، 1361)، ص‌ 22
20. ر.ك. نيل‌ كلارك‌ وارن، در جستجوي‌ عشق‌ زندگي، ترجمه‌ مهدي‌ قراچه‌داغي، (نشر اوحدي، 1377)، ص‌ 169؛ حسين‌ نجاتي، روان‌شناسي‌ زناشويي، (انتشارات‌ بيكران، 1376)، ص‌ص‌ 25، 23 و 21
21. اسكات‌ كي. وگبرگ، مداواي‌ روان، ترجمه‌ بهزاد بسيجي، (نشر اوحدي، 1376)، ص‌ص‌ 6 – 105
22. حمزه‌ گنجي، بهداشت‌ رواني، (نشر ارسباران، 1376)، ص‌ص‌ 2 – 121؛ روان‌شناسي‌ رشد (از كودكي‌ تا نوجواني)، ص‌ 159؛ ديويد روبن‌ – جورج‌ رايلي‌ اسكات‌ – اريك‌ و. جانسون، دانستنيهاي‌ زناشويي، ترجمه‌ كيومرث‌ دانشور، (انتشارات‌ كوشش، 1377 – چاپ‌ دوم)، ص‌ 82؛ سعيد شاملو، بهداشت‌ رواني، (انتشارات‌ رشد، 1366)، ص‌ص‌ 75 و 149
23. سيامك‌ رضامهجور، روان‌شناسي‌ بازي، (نشر راهگشا، 1370)، ص‌ 223
24. جان‌گري، روشهاي‌ پيشرفته‌ روابط‌ زناشويي، ترجمه‌ فرشته‌ صالحي، (انتشارات‌ آبتين، 1375)، ص‌ 95؛ دكتر حسين‌ لطف‌آبادي، روانشناسي‌ رشد(2): نوجواني، جواني‌ و بزرگسالي، (تهران، سمت، 1378)، ص‌ 245
25. روانشناسي‌ رشد(2): نوجواني، جواني‌ و بزرگسالي، ص‌ص‌ 5 – 234
26. سيامك‌ خدارحيمي‌ و همكاران، روان‌شناسي‌ زنان، (نشر مردمك، 1377)، ص‌ص‌ 5 – 164، 167، 70 – 169، 172، 176
27. آنتوني‌ گيدنز، جامعه‌شناسي، ترجمه‌ منوچهر صبوري، (تهران، نشرني، 1373)، ص‌ 67؛ شهلا اعزازي، جامعه‌شناسي‌ خانواده، (تهران، انتشارات‌ روشنگران‌ و مطالعات‌ زنان، 1376)، ص‌ص‌ 173-4؛ روان‌شناسي‌ زناشويي، ص‌ص‌ -2 21
28. پاملاابوت/ كلروالاس، درآمدي‌ بر جامعه‌شناسي‌ نگرشيهاي‌ فمينيستي، ترجمه‌ مريم‌ خراساني/ حميد احمدي، (تهران، دنياي‌ مادر، 1376)، ص‌ص‌ 186-7
29. روان‌شناسي‌ زنان، ص‌ 175؛ آن‌ ديكسون، قدرت‌ زن‌ موثرترين‌ شكردهاي‌ قاطعيت، ترجمه‌ توران‌ تمدن‌ (مالكي)، (تهران، نشر البرز، 1373)، ص‌ص‌ 17 – 216
30. سير جوامع‌ بشري، ص‌ص‌ 468-9
31. تي. بي‌ باتومور، جامعه‌شناسي، ترجمه‌ منصور و حسيني‌ كلجاهي، (اميركبير، 1370، چ‌ چهارم)، ص‌ 202
32. آلوين‌ تافلر، شوك‌ آينده، ترجمه‌ حشمت‌ا كامراني، (تهران، مترجم، 1372)، ص‌ص‌ 240-1
33. شوك‌ آينده، ص‌ 241
34. همان، ص‌ 242
35. الوين‌ تافلر، موج‌ سوم، ترجمه‌ شهيندخت‌ خوارزمي، (تهران، نشر نو، 1370)، چاپ‌ پنجم، ص‌ص‌ 311 – 269
36. نيل‌ كلارك‌ وارن، در جستجوي‌ عشق‌ زندگي، ترجمه‌ مهدي‌ قراچه‌ داغي، (نشر اوحدي، 1377)، ص‌ص‌ 110، 163
37. ديلي‌ تلگراف، «رفتار متفاوت‌ زن‌ و مرد؛ ذاتي‌ يا اكتسابي؟»، صفحه‌ اول، سال‌ هفتم، شماره‌ 51، اسفند 1376، ص‌ 65
38. روژه‌ پيره، روان‌شناسي‌ اختلافي‌ زن‌ و مرد، ترجمه‌ دكتر محمد حسين‌ سروري، (بي‌جا، انتشارات‌ جانزاده، 1370)، ص‌ 107؛ دكتر حسين‌ لطف‌آبادي، روانشناسي‌ رشد (2): نوجواني، جواني‌ و بزرگسالي، (تهران، سمت، 1378)، ص‌ 70
39. روان‌شناسي‌ اختلافي‌ زن‌ و مرد، ص‌ 23
40. اتو كلاين‌ برگ، روان‌شناسي‌ اجتماعي، ترجمه‌ دكتر علي‌محمد كاردان، (تهران، نشر انديشه، 1368 – چاپ‌ نهم)، ج‌ 1، ص‌ 313
41. دكتر سوسن‌ سيف‌ – پروين‌ كديور – رضا كرمي‌ – حسين‌ لطف‌آبادي، روان‌شناسي‌ رشد(1)، (سمت، 1373)، ص‌ 344
42. روان‌شناسي‌ اختلافي‌ زن‌ و مرد، ص‌ 105
43. همان، ص‌ 20
44. همان، ص‌ 22؛ روان‌شناسي‌ اجتماعي، ج‌ 1، ص‌ص‌ 314، 324
45. روان‌شناسي‌ اختلافي‌ زن‌ و مرد، ص‌ 22؛ عليرضا افشارنيا، زن‌ و رهايي‌ نيروهاي‌ توليد، (پيشگام، 1357)، ص‌ 211
46. روان‌شناسي‌ اختلافي‌ زن‌ و مرد، ص‌ 22؛ ريك‌ ويلفور، «فمينيسم» در: يان‌ مكنزي‌ و ديگران، مقدمه‌اي‌ بر ايدئولوژيهاي‌ سياسي، ترجمه‌ م. قائد، (تهران، نشر مركز، 1375)، ص‌ 367
47. پاملا ايوت/ كلر والاس، درآمدي‌ بر جامعه‌شناسي‌ نگرشهاي‌ فمينيستي، ترجمه‌ مريم‌ خراساني/ حميد احمدي، (تهران، دنياي‌ مادر، 1376)، ص‌ص‌ 142، 8 – 257
48. همان، ص‌ 222، روان‌شناسي‌ اختلافي‌ زن‌ و مرد، ص‌ 25
49. روان‌شناسي‌ اختلافي‌ زن‌ و مرد، ص‌ص‌ 24، 20
50. همان، ص‌ص‌ 4 – 23
51. سيامك‌ رضا مهجور، روان‌شناسي‌ بازي، (نشر راهگشا، 1370)، ص‌ 244
52. شهلا اغرازي، جامعه‌شناسي‌ خانواده، (تهران، انتشارات‌ روشنگران‌ و مطالعات‌ زنان، 1376)، ص‌ 193
53. روان‌شناسي‌ اجتمامعي، ج‌ 2، ص‌ 421
54. همان، ج‌ 2، ص‌ 157
55. ديويد و رايلي‌ اسكات‌ روبن‌ – اريك‌ جورج‌ جانسون، دانستنيهاي‌ زناشويي، ترجمه‌ كيومرث‌ دانشور، 1377، ص‌ 231
56. ويليام‌ سيرز، نقش‌ پدر در مراقبت‌ و تربيت‌ كودك، ترجمه‌ شرف‌الدين‌ شرفي، (انتشارات‌ صابرين، 1377)، ص‌ص‌ 100 – 99؛ جامعه‌شناسي‌ خانواده، ص‌ص‌ 193-4
57. وناكرولي، روان‌شناسي‌ افسردگي‌ زنان، ترجمه‌ بهزاد رحيمي، (انتشارات‌ زرياف، 1375)، ص‌ص‌ 7 – 26
58. جامعه‌شناسي‌ خانواده، ص‌ 194
59. درآمدي‌ بر جامعه‌شناسي‌ نگرشهاي‌ فمينيستي، ص‌ص‌ 2 – 120
60. روان‌شناسي‌ اختلافي‌ زن‌ و مرد، ص‌ 26
61. موريس‌ دوبس‌ – هانري‌ پيرون، روان‌شناسي‌ اختلافي، ترجمه‌ دكتر محمدحسين‌ سروري، (بي‌جا، مترجم، 1362)، ص‌ 149
62. دوان‌ شولتر و اِلن‌ سيدني‌ شولتر، نظريه‌هاي‌ شخصيت، ترجمه‌ يحيي‌ سيدمحمدي، (انتشارات‌ هما، 1377)، ص‌ 181
63. روان‌شناسي‌ اختلافي‌ زن‌ و مرد، ص‌ 23
64. محمدعلي‌ سادات، خصوصيات‌ روح‌ زن، (نهضت‌ زنان‌ مسلمان، 1361)، ص‌ص‌ 9 – 28
65. پاملا ابوت/ كلرودلاس، درآمدي‌ بر جامعه‌شناسي‌ نگرشهاي‌ فمينيستي، ترجمه‌ خراساني/ احمدي، ص‌ص‌ 16 – 114
66. ژانت‌ هايد، روان‌شناسي‌ زنان، ترجمه‌ بهزاد رحمتي، (انتشارات‌ لادن، 1377)، ص‌ 163
67. پاول‌ هنري‌ ماسن‌ و همكاران، رشد و شخصيت‌ كودك، ترجمه‌ مهشيد ياسايي، (تهران، نشر مركز، 1370)، ص‌ 324؛ روان‌شناسي‌ اختلافي‌ زن‌ و مرد، ص‌ 52
68. روان‌شناسي‌ اختلافي‌ زن‌ و مرد، ص‌ص‌ 75، 59؛ موريس‌ روبس‌ – هانري‌ پيرون، روان‌شناسي‌ اختلافي، ترجمه‌ دكتر محمد حسين‌ سروري، (بي‌جا، مترجم، 1362)، ص‌ 148؛ دكتر حسين‌ لطف‌آبادي، روان‌شناسي‌ رشد (2): نوجواني، جواني‌ و بزرگسالي، (تهران، سمت، 1378)؛ ص‌ 84
69. سوسن‌ سيف‌ – پروين‌ كديور- رضا كرمي‌ – حسين‌ لطف‌آبادي، روان‌شناسي‌ رشد (1)، (سمت، 1373)، ص‌ 340
70. روان‌شناسي‌ اختلافي‌ زن‌ و مرد، ص‌ 52
71. روان‌شناسي‌ رشد (1)، ص‌ 340
72. روان‌شناسي‌ زنان، ص‌ 154؛ روان‌شناسي‌ رشد (2): نوجواني، جواني‌ و بزرگسالي، ص‌ 84؛ پويان‌ شكلِتون، و فلچر، ترجمه‌ يوسف‌ كريمي‌ و فرهاد جمهري، (تهران، وزارت‌ فرهنگ‌ و ارشاد، 1371)، ص‌ص‌ 142 – 139؛ اتوكلاين‌ برگ، روان‌شناسي‌ اجتماعي، ترجمه‌ دكتر علي‌ محمد كاردان، (تهران، نشر انديشه، 1368 – چاپ‌ نهم)، ص‌ص‌ 16 – 315
73. روان‌شناسي‌ اختلافي، ص‌ 147؛ روان‌شناسي‌ رشد(2): نوجواني، جواني‌ و بزرگسالي، ص‌ 110؛ تفاوتهاي‌ فردي، ص‌ 139
74. روان‌شناسي‌ اختلافي‌ زن‌ و مرد، 79، 75؛ روان‌شناسي‌ اختلافي، ص‌ 147
75. درآمدي‌ بر جامعه‌شناسي‌ نگرشهاي‌ فمينيستي، ص‌ 110
76. علي‌ قائمي، دنياي‌ نوجواني‌ دختران، ص‌ص‌ 180، 58؛ تفاوتهاي‌ فردي، ص‌ 142؛ هرينگتون‌ و پاركر، روان‌شناسي‌ كودك‌ از ديدگاه‌ معاصر، ترجمه‌ جواد طهوريان‌ و همكاران، ج‌ 2، ص‌ 317
77. روان‌شناسي‌ اختلافي‌ زن‌ و مرد، ص‌ 50
78. درآمدي‌ بر جامعه‌شناسي‌ نگرشهاي‌ فمينيستي، ص‌ 116
79. روان‌شناسي‌ اختلافي‌ زن‌ و مرد، ص‌ص‌ 6 – 75
80. سيدمجتبي‌ هاشمي‌ ركاوندي، مقدمه‌اي‌ بر روان‌شناسي‌ زن‌ (با نگرش‌ علمي‌ و اسلامي)، (شفق، 1370)، ص‌ص‌ 7 – 206
81. سيامك‌ خدارحيمي‌ و همكاران، روان‌شناسي‌ زنان، (انتشارات‌ مردمك، 1377)، ص‌ 107
82. روان‌شناسي‌ اختلافي‌ زن‌ و مرد، ص‌ 75
83. همان‌جا، روان‌شناسي‌ كودك‌ از ديدگاه‌ معاصر، ج‌ 2، ص‌ 71
84. درآمدي‌ بر جامعه‌شناسي‌ نگرشهاي‌ فمينيستي، ص‌ 112
85. وندر زندن‌ و همكاران، روان‌شناسي‌ رشد، ترجمه‌ حمزه‌ گنجي، (تهران، بعثت، 1376)، ص‌ 223
86. روان‌شناسي‌ اختلافي‌ زن‌ و مرد، ص‌ 61
87. درآمدي‌ بر جامعه‌شناسي‌ نگرشهاي‌ فمينيستي، ص‌ص‌ 4 – 123
88. روان‌شناسي‌ اختلافي، ص‌ 154
89. روان‌شناسي‌ اختلافي‌ زن‌ و مرد، ص‌ص‌ 5 – 104، 60
90. روان‌شناسي‌ اختلافي، ص‌ص‌ 50 – 149
91. روان‌شناسي‌ اختلافي‌ زن‌ و مرد، ص‌ص‌ 4 – 73
92. همان‌جا
93. همان، ص‌ 74
94. بنوات‌ گري، زنان‌ از ديد مردان، ترجمه‌ محمدجعفر پوينده، (تهران، جامي، 1377)، ص‌ 95
95. علي‌ قائمي، دنياي‌ نوجواني‌ دختران، (انتشارات‌ اميري، 1370)، ص‌ 386
96. لئونارد بركوروتينر، روان‌شناسي‌ اجتماعي، ترجمه‌ محمد حسين‌ فرجاد و همكار، (انتشارات‌ اساطير، 1372)، ص‌ص‌ 525، 520 و 518
97. ژانت‌ هايد، روان‌شناسي‌ زنان، ترجمه‌ بهزاد رحمتي، (لادن، 1377)، ص‌ص‌ 9 – 88
98. محمد حسين‌ سروري، تفاوتهاي‌ فردي، (سخن، 1374)، ص‌ 223
99. هرينگتون‌ و پاركر، روان‌شناسي‌ كودك‌ از ديدگاه‌ معاصر، ترجمه‌ جواد طهوريان‌ و همكاران، (مشهد، معاونت‌ فرهنگي‌ آستان‌ قدس‌ رضوي، 1373)، ج‌ 2، ص‌ 78
100. حبينا لمبروز، روح‌ زن، ترجمه‌ پري‌ حسام، (انتشارات‌ دانش،؟)، ص‌ 119
101. سيامك‌ خدارحيمي‌ و همكاران، روان‌شناسي‌ زنان، (انتشارات‌ مردمك، 1377)، ص‌ 110
102. ژانت‌ هايد، روان‌شناسي‌ زنان، ص‌ 134؛ حسن‌ احدي‌ – شكوه‌السادات‌ بني‌جمالي، روان‌شناسي‌ رشد (مفاهيم‌ بنيادي‌ در روان‌شناسي‌ كودكان)، (نشر بنياد، 1373 – هفتم)، ص‌ 251
103. روان‌شناسي‌ رشد (مفاهيم‌ بنيادي‌ در روان‌شناسي‌ كودكان)، ص‌ 257
104. پاول‌ هنري‌ ماسن‌ و همكاران، رشد شخصيت‌ كودك، ترجمه‌ مهشيد ياسايي، (تهران، نشر مركز، 1370)، ص‌ 186
105. سيامك‌ رضامهجور، روان‌شناسي‌ بازي، (نشر راهگشا، 1370)، ص‌ 241
106. روان‌شناسي‌ كودك‌ از ديدگاه‌ معاصر، ج‌ 2، ص‌ 318
107. روان‌شناسي‌ زنان، ص‌ 129؛ وندر زندن‌ و همكار، روان‌شناسي‌ رشد، ترجمه‌ حمزه‌ گنجي، (بعثت‌ ، 1376)، ص‌ 197
108. روح‌ زن، ص‌ص‌ 5 – 4
109. تفاوتهاي‌ فردي، ص‌ 224
110. روان‌شناسي‌ زنان، ص‌ 113
111. همان، ص‌ 130
112. ژانت‌ هايد، روان‌شناسي‌ زنان، ص‌ص‌ 2 – 91
113. روان‌شناسي‌ زنان، ص‌ 127
114. همان، ص‌ 119
115. روان‌شناسي‌ كودك‌ از ديدگاه‌ معاصر، ج‌ 2، ص‌ 318
116. هاشمي‌ ركاوندي، مقدمه‌اي‌ بر روان‌شناسي‌ زن‌ (با نگرش‌ علمي‌ و اسلامي)، ص‌ص‌ 3 – 62، 66-7 و 93
117. به‌نقل‌ از: مقدمه‌اي‌ بر روان‌شناسي‌ زن‌ (با نگرش‌ علمي‌ و اسلامي)، ص‌ 130
118. روان‌شناسي‌ كودك‌ از ديدگاه‌ معاصر، ج‌ 1، ص‌ 380
119. روان‌شناسي‌ اجتماعي، ص‌ 514
120. دنياي‌ نوجواني‌ دختران، ص‌ 211
121. روان‌شناسي‌ رشد (مفاهمي‌ بنيادي‌ در روان‌شناسي‌ كودكان)، ص‌ 225
122. همان، ص‌ 253
123. مارك‌ آندره‌ بلويش، رشد رواني‌ – عاطفي‌ كودك، ترجمه‌ فرشته‌ توكلي، 1377، ص‌ 185
124. دكتر حسين‌ لطف‌آبادي، روان‌شناسي‌ رشد(2): نوجواني، جواني‌ و بزرگسالي، (تهران، سمت، 1378)، ص‌ 175
125. جان‌گري، مردان‌ مريخي‌ زنان‌ ونوسي، ترجمه‌ لوئيز عندليب‌ و اشرف‌ عديلي، (نشر سيمرغ، 1376)، ص‌ص، 29 و 36
126. همان، ص‌ 39
127. علي‌اكبر شعاري‌ نژاد، روان‌شناسي‌ بزرگسالان‌ در فراخناي‌ زندگي، (انتشارات‌ پيام‌ آزادي، 1373)، ص‌ 35؛ جان‌گري، روشهاي‌ پيشرفته‌ روابط‌ زناشويي، ترجمه‌ فرشته‌ صالحي، (انتشارات‌ آبتين، 1375)، ص‌ص‌ 96 و 100
128. روان‌شناسي‌ اختلافي‌ زن‌ و مرد، ص‌ 79؛ روان‌شناسي‌ رشد(2): نوجواني، جواني‌ و بزرگسالي، ص‌ 410
129. رشد رواني‌ – عاطفي‌ كودك، ص‌ 186
130. روان‌شناسي‌ اختلافي‌ زن‌ و مرد، ص‌ص‌ 7 – 6
131. بنوات‌گري، زنان‌ از ديد مردان، ترجمه‌ محمدجعفر پوينده، (تهران، انتشارات‌ جامي، 1377)، ص‌ 30
132. همان، ص‌ص‌ 4 – 33
133. همان، ص‌ص‌ 4 – 32
134. همان، ص‌ 30
135. جان‌ گري، مردان‌ مريخي‌ زنان‌ ونوسي، ترجمه‌ لوئيز عندليب‌ – اشرف‌ عديلي، (نشر سيمرغ، 1376)، ص‌ 13
136. محمدعلي‌ سادات، خصوصيات‌ روح‌ زن، (نهضت‌ زنان‌ مسلمان، 1361)، ص‌ص‌ 9 – 28
137. پاملا ابوت/ كلر والاس، درآمدي‌ بر جامعه‌شناسي‌ نگرشهاي‌ فمينيستي، ترجمه‌ مريم‌ خراساني/ حميد احمدي، (تهران، دنياي‌ مادر، 1376)، ص‌ 167
138. اتو كلاين‌ برگ، روان‌شناسي‌ اجتماعي، ترجمه‌ علي‌محمد كاردان، (تهران، نشر انديشه، 1368 – چاپ‌ نهم)، ج‌ 1، ص‌ 322؛ روژه‌ پيره، روان‌شناسي‌ اختلافي‌ زن‌ و مرد، ترجمه‌ دكتر محمدحسين‌ سروري، (بي‌جا، مترجم، 1362)، ص‌ص‌ 7 – 26
139. ماراين‌ فرنچ، جنگ‌ عليه‌ زنان، ترجمه‌ توراندخت‌ تمدن‌ (مالكي)، (تهران، انتشارات‌ علمي، 1373)، ص‌ص‌ 56، 2 – 60
140. درآمدي‌ بر جامعه‌شناسي‌ نگرشهاي‌ فمينيستي، ص‌ 178
141. دكتر سوسن‌ سيف‌ – دكتر پروين‌ كديور- دكتر رضا كرمي‌ نوري‌ – دكتر حسين‌ لطف‌آبادي، روان‌شناسي‌ رشد(1)، (تهران، سمت‌ 1373)، ص‌ 348
142. روان‌شناسي‌ اختلافي‌ زن‌ و مرد، ص‌ 76؛ موريس‌ دوبس‌ – هانري‌ پيرن، روان‌شناسي‌ اختلافي، ترجمه‌ دكتر محمد حسين‌ سروري، (بي‌جا، مترجم، 1362)، ص‌ 149
143. روان‌شناسي‌ اختلافي‌ زن‌ و مرد، ص‌ 76
144. درآمدي‌ بر جامعه‌شناسي‌ نگرشهاي‌ فمينيستي، ص‌ 194
145. روان‌شناسي‌ اختلافي‌ زن‌ و مرد، ص‌ 77
146. عليرضا افشارنيا، زن‌ و رهايي‌ نيروهاي‌ توليد (انتشارات‌ پيشگام، 1357)، ص‌ 114
147. جنگ‌ عليه‌ زنان، ص‌ 64
148. جان‌ گري، مريخيها و ونوسيها شروع‌ دوباره، ترجمه‌ مهدي‌ قراچه‌داغي، (انتشارات‌ البرز، 1377)، ص‌ص‌ 16 – 14؛ زن‌ و رهايي‌ نيروهاي‌ توليد، ص‌ 237
149. مريخيها و ونوسيها شروع‌ دوباره، ص‌ص‌ 16 – 15؛ مردان‌ مريخي‌ زنان‌ ونوسي، ص‌ 154
150. سياوش‌ خليلي‌ شوريني، روان‌شناسي‌ نوجواني‌ (رشد، رفتار، مسائل‌ و ارائه‌ راهكارها)، يادوارة‌ كتاب، 1377)، ص‌ 104؛ سن‌ و همكاران، رشد شخصيت‌ كودك، ترجمه‌ مهشيد ياسايي، (تهران، نشر مركز، 1370)، ص‌ 473

 

مطالب مرتبط