پديده جهانی شدن

در مباحثي که حول پديده جهاني شدن بحث ميکند. بيش از هر چيز به تعاريف و مفاهيم جهاني شدن پرداخته شده است. شايد علت اين امر بدان سبب است که براي انسانها هنوز به طور دقيق و روشن ابعاد جهاني شدن واضح و آشکار نگرديده است و يا شايد کارشناسان ابعاد جهاني شدن را براي هر کس آنگونه که احساس ميکنند که او درک ميکند بيان داشته اند ويا شايد به دليل گستردکي ابعاد فرايند جهاني شدن است که هنوز تعريف جامع و کاملي از آن بدست نيامده است.ما در اينجا سعي داريم که با زباني ساده و بسيار روشن و واضح پديده جهاني شدن را تعريف نموده تا مخاطبين بتوانند با آشنائي با مفاهيم آن بدنبال ابعاد گسترده تر آن رفته و در اين زمينه کنکاش بيشتري را بنمايند.
آنچه در آغاز موضوع جهاني شدن به ذهن متبادر ميگردد به هم ريختن نظام بين المللي فعلي . يعني مجموعه تعاملات و مناسبات ميان دولت ها و ملت ها به شکل کنوني آن است.
بعضي معتقدند:
در هم ادغام شدن بازارهاي جهان در زمينه تجارت و سرمايه گذاري مستقيم و جابجائي و انتقال سرمايه – نيروي کار و فرهنگ در چارچوب سرمايه داري و آزادي بازار و نهايتا سر فرود آوردن جهان در مقابل قدرت جهاني باز منجر به شکافته شدن مرزهاي ملي و کاسته شدن از حاکميت دولت خواهد شد و عنصر اصلي و اساسي در اين پديده شرکت هاي بزرگ چند مليتي و فرا ملي هستند.
برخي گفته اند :
جهاني شدن اقتصاد را ميتوان به شرائطي اطلاق کرد که در آن حدود مرزهاي جغرافيائي در فعاليت هاي اقتصادي از قبيل تجارت – سرمايه گذاري – توليد و نقل و انتقالات مالي کمترين نقش را داراست.
بسياري ديگر از صاحب نظران موضوع را فراتر از محورهاي اقتصادي و همچنين عملکرد مرزها ميدانند و معتقدند:
جهاني شدن به صورت موثري سرشت دولت ملي را در هم ميشکند و جهشي به سمت ساختارهاي اصيل جهاني است.
نظر گروهي ديگر از کارشناسان بر اين است که در پديده جهاني شدن :
نيروهاي سياسي و فرهنگي بسرعت کره زمين را زير نفوذ قرار ميدهند و به خلق يک بازار نوين جهاني – سازمانهاي سياسي فرا ملي جديد و فرهنگ نوين جهاني مي پردازند.
با وجود همه تعاريف و برداشتهائي که از موضوع جهاني شدن مطرح است و همه ويزه گيهاي آن 
از جمله سامان اقتصادي – سياسي – فرهنگي – نظامي و تقسيم کار نوين جهاني و اينکه آيندهاي نوين را در نظام جهاني و بلکه در نظامهاي جهاني نويد ميدهد. ريشه هاي آن را بايد در نظام سرمايه داري جهاني که سابقه آن به دهه ي 60 ميلادي بر ميگردد جستجو کرد.
جهان گرائي به نحوي که از آن بحث ميشود – رشد انفجار آميز بيست تا بيست و پنج سال گذشته 
شرکت هاي چند مليتي غول پيکر و ذخائر انبوه سرمايه اشاره دارد که از مرزهاي ملي گذر کرده ودر همه جا رخنه نموده است . و به تعبير ديگر :
جهاني شدن از پيامدهاي سر بر آوردن دولت هاي نيرومند ملي و عاليترين مرحله روابط سلطه گري و سلطه پذيري امپرياليستي است. 
جهاني شدن اوج پيروي سرمايه داري جهاني در عالم است و از بطن دولت ملي که همچنان به توليد خود در درون و بيرون مرزهايش يکسان ادامه ميدهد زاده شده است .
با جنين منطقي که ريشه هاي جهاني شدن را در غرب و نظام سرمايه داري غربي اثبات ميکند
برخي از صاحب نظران نتيجه ميگيرند که جهان گرائي در شرائط کنوني تنها در بعد اقتصادي 
خلاصه نشده بلکه ابعاد فرهنگي وسيعي را بدنبال دارد و بطور عمده حامل فرهنگ و تمدن ايالات متحده آمريکاست.
يعني :
جهان گرائي داراي يک نظام جهاني است. نظامي که زمينه هاي مختلفي چون سرمايه داري – بازرگاني – مبادلات – ارتباطات – سياست – انديشه و ايدئولوزي را شامل ميشود . همچنين جهان گرائي در حيطه و محدوده سياست – نوعي ابزار زئوپولتيکي است که در راه تعميم يک روش و گسترش يک تمدن و انتقال آن به ساير کشورها به کار برده ميشود و بويزه در مباحث کنوني –
منظور از جهان گرائي بسط و گسترش و انتقال تمدن و فرهنگ امريکا به ساير کشورهاي جهان است .
در اين که لايه هاي جديد فرهنکي بر اساس وابستگي هاي بيشتر قومي در سطح جهان و چه در
هويت هاي فرهنگي نويني که بواسطه مشاغل – افکار و تمايلات مشترک بوجود مي آيد ترديدي نيست اما اين مسئله که يک فرهنگ کلي به نام فرهنگ جهاني جايگزين فرهنگ ها و خرده فرهنگهاي کنوني ميگردد. جاي بحث بسيار دارد . 
به هر حال اين ادعا مطرح است که منشاء هويت انسانها محل تامين کننده کالاهاي فرهنگي آنهاست و هويت از آنجائي کسب مي شود که تامين کننده ي کالاهاي فرهنگي است وهر فرد -کالاي فرهنگي اش را از آنجا کسب مي کند.
همچنين اين ادعا که شکل دهي فرهنگ جهاني توسط دنياي غرب به ويزه امريکا امکان پذير است مورد سوال و چالش است و اين انديشه را بر ذهن متبادر ميکند که چنين برداشتي از فرهنگ جهاني بيشتر به يک آمال و آرزو مشابهت دارد تا به يک حقيقت.
اين برداشت نه تنها به دليل غناي فرهنگي ساير ملل بلکه به واسطه خلاءها و حفره هاي عميق در فرهنگ امريکائي بويزه فرهنگ غالب فعلي ناشي از نئو ليبراليسم دهه ي 60 است.
با اين حال اگر جهاني شدن را به باز انديشي تعبير کنيم .يعني کنش انساني که رويه هاي اجتماعي را در معرض بررسي و اصلاح مداوم قرار مي دهد و موجب دگرگوني بنيادي سرشت آنها ميشود
وبر اين باور بمانيم که جهاني شدن همراه است با سنت زدائي از فرهنگ ها و فرايندي که در راه تبديل خصوصيات فرهنگي به بخشي از نظم فرهنگي جهان گستر پيش ميرود.آنگاه ميتوان تعريف 
و ماهيتي از فرهنگ را به غير از آنچه در فرهنگ آمريکائي سراغ داريم براي بشريت نويد داد.

   

مطالب مرتبط