عليه نمادسازی

مسعود فراستي

‹‹ فقط آدمهاي سطحي اندكه بر مبناي ظواهر داوري نمي كنند . راز جهان در آن چيزي است كه آشكار است ، نه آنچه به چشم نمي آيد.›› اسكار وايلد

نماد سازي از امراض شايع سينماي ماست . اين آسيب از خصلت نا معيني و بي هويتي روشنفكر نمايان ما نشات مي گيرد ؛ و از بي اعتنايي به مخاطب .
بسياري از نو آموختگان هنر را تصور بر اين است كه هنر – و سينما- ‹‹وسيله ›› اي است براي آنكه آنچه را كه نمي دانند ، يا باور ندارند ،‌يا قادر به بيانش نيستند ، يا هر سه ، از طريق موعظه در فيلم و بيرون فيلم – با مصاحبه ها – به ديگران حقنه كنند .دوربين فيلمبرداري براي اين عده با ميكروفن عوضي گرفته مي شود. براي توضيح يك نماي چند ثانيه اي مجبورند ساعتها سفسطه كنند،‌در ناتواني- وناباوري- خود هزار توجيه بياورند و سرانجام نيز از بيان و درك گفته هاي خود مهجورتر شوند.
هنر واقعي، خود بيان و گواه خويشتن است. مساله در اين است كه شبه هنرمند، حيطه كارش را درك نمي كند و خارج از دانش خود مي گويد و مي سازد . از اين رو چاره اي ندارد جز آسمان و ريسمان را به هم بافتن و در آخر، خواسته و ناخواسته توهين به مخاطب؛‌كه بله ‹‹شما نمي فهميد››، اينها نشانه است، نماد است ، نمايه است، استعاره است و كنايه، تمثيل و … معنا و تفاوت اينها را هم نمي داند. اما از هوچيگري و مرعوب ساختن مخاطب طرفي نمي توان بست، چرا كه مخاطب عام با روشنفكر نمايان غير معمول – اگر نگوييم نابهنجار – به كلي تفاوت دارد . و ارعاب در او اثري ندارد.
نگاه حاكم بر اينگونه آثار پر مدعا و متفرعن آنچنان بي هويت است و شرمگين،‌كه هيچ توجيهي از جمله نماد سازي، يا نماد بازي هاي ابتر، كه به كد و پازل شبيه ترند تا نماد، كار ساز كه نيست هيچ، كار را خرابتر هم مي كند. نفد هاي سترون كننده ‹‹نماد ياب ››نيز بر مشكلات فيلم مي افزايد.
تكليف عشق زن و مرد معين است و همينطور با لكنت دربيان، نه آسماني مي شود، نه نمادين . اصولا عشق آسماني بين زن و مرد ، بي معناست. اين رابطه، براي بقاي انسان است و تكامل او ؛ مگر اينكه آن را غير اخلاقي ببينيم – همچون عاشقي هاي نوبتي مد روز – و لاجرم شرمگين. كه آنوقت هر چه فلسفه بافي كنيم كه ‹‹ زن››، نماد وطن است، و مرد نماد گذشته آرماني و عشق هم زميني نيست ، مثالي است و … چيزي حل نمي سود و نمادي ساخته نمي شود. در سينما از طريق عشق پاك و منزه زميني بين دو عاشق در يك قصه عاشقانه، ميشود تا اندازه اي به مفهوم عشق –و عشق آرماني – نزديك شد.
در سينما كه اساسا مديوم تصوير است – تصوير متحرك – به مانند نقاشي و مجسمه سازي، و بر خلاف ادبيات و موسيقي، هيچ‹‹ معنا›› يي به طور مجرد ساخته نمي شود . همه چيز عيني است و نمايشي. در سينما مفهوم شجاعت ، ايثار ، محبت و… از طريق آدمهاي شجاع ، فداكار و عاشق به تصوير در مي آيد . و مفهوم قهرماني ، از طريق يك قهرمان .وقتي در فيلمي يك قهرمان را به درستي و تمام و كمال در قصه اي جذاب با فرمي بهينه تصوير كرديم، و مخاطب با او همدلي كرد ، مي توان تا حدي به مفهوم قهرماني رسيد.در سينما از فيزيك ،به متافيزيك مي رسيم. واصل ، فيزيك است.اگر بخواهيم مثلا مرگ را به تصوير بكشيم – كه بسيار مشكل است – بايد آن را عيني كنيم – ديدني -.به ياد بياوريد مرگ را در ‹‹مهر هفتم›› بر گمان ، كه به هيبت انساني تصوير شده ؛ يا فرشته را؛يا روح را در آثار بسياري سينماگران بزرگ.
نماد در سينما، وقتي معنا مي يابد و نماد مي شود، كه مفهوم اوليه به تصوير برگردانده، نمايشي شده و منتقل شود. چرا كه هر چيزي – و هر كسي – اعم از اينكه نماد باشديا نمايه، يا تمثيل، در درجه اول خودش است.نماد، رويه دوم است كه پس از رويه اول مي تواند ظاهر شود، نه قبل از آن.اگر تصاوير قادر باشند مفهوم اوليه را منتقل سازند و در چارچوب مضمون – و فرهنگ و هويت خود – و با فرم اندازه به كار روند، و تماشاگر هم آن را باور كند، آنوقت قادر است اثر را كه لياقت دارد فهم كند و تفسير، و حتي تاويل .
مخاطبين عام ، آدمهاي ساده اند .اما از پيچيدگي به سادگي رسيده اند؛ چرا كه با چشم باز زندگي كرده اند . پس كلاه سرشان نمي رود و مرعوب روشنفكران و ادا و اصولشان نمي شوند. مخاطب خاص هم در شكل سالمش، مخاطب عام است.
شبه هنرمنداني كه چيزي براي گفتن – به تماشاگر- ندارند، سعي مي كنند حرفهاي پيش پا افتاده و ناچيزشان را اصيل، عميق، نمادين و ‹‹هنري›› جلوه دهند، اما نبض فيلمهايشان ضربان ندارد . حال آنكه نشانه يك هنرمند راستين آن است كه سعي نمي كند شواهدي از وجودش را روي پرده متظاهرانه به رخ بكشد . اصالت و عمق دنيايش در آثارش ، پيش پا افتاده مي نمايد؛ اما معمولي ترين اثرش داراي انرژي است و حس حيات، و احترام به مخاطب.
هنرمند راستين هميشه سعي در باوراندن قصه اش دارد – و سرگرم ساختن ما- و در پس آن القاي آرام پيامش.
‹‹واقعيت›› در سينما با ‹‹روايت›› و چگونگي آن –گره خورده .اگر درك نكنيم يك تصوير چه نشان مي دهد، و چه نشان نمي دهد و حد و رسم تصوير را نشناسيم ، به سرعت به آشفتگي كشانده مي شويم و به سر گرداني. اگر تفاوت مضمون و نماد را ندانيم و اهميت فرم را در نيابيم، هيچگاه نه قادر به خلق اثرهنري مي شويم ، و نه حتي قادر به درك آن.
اگر به موضوع ‹‹روح›› مثلا آنچنان كه شكسپير پرداخته توجه كنيم، در مي يابيم كه شكسپير در هملت، روح را باور پذير مي سازدو زنده تر از زنده – چه اصولا به روح باور داشته باشيم و چه نداشته باشيم، و از اين طريق آن را نمادين مي كند. يا حتي جادوگرها را –در مكبث-. انسانها تصورات معيني از جادوگران دارند. در هر عصري نيز اين تصورات تا حدي تغير ميكند. تصور كلي، كه با خرافات نيز در هم آميخته، بر اين است كه جادوگران كارهاي مافوق انساني مي كنند . جادوگر به گربه تشبيه شده . كيمياگر، جادوگر، و گربه در كنار هم آمده اند. يك مفهوم استلزامي نيز از كلمه جادوگر و ساحر استنباط مي شود: وقتي مي گوييم كه فلان كس در كارش جادوگر است ، يعني زبردستي بسيار دارد. اين تعريف است و تمجيد و تشبيه ، كه پذيرفته شده است. اين پذيرفتنها – و قراردادها – نه يك شبه حادث شده ، نه به سادگي با اراده اين يا آن هنرمند؛ و نه خارج از فرهنگ است.اين قراردادهاي اجتماعي- و فرهنگي –و سنتي همچون قراردادهاي رياضي است . علامت+ در رياضيات ، معني معين دارد . به عنوان نشانه و حتي نماد جمع به كار مي رود.اين علامت در كليسا ، به معناي مسيحيت است و تصليب.اما بالاي يك گلدان گل به كل بي معناست . و با خواست ما نيز به نماد بدل نمي شود. نماد فقط در يك چارچوب و قالب معين جواب مي دهد. علامت صليب شكسته كه هم به نشانه جمع شبيه است و هم به صليب، در تاريخ به بهاي راه انداختن جنگ خانمانسوز جهاني توسط هيتلر و كشتار دسته جمعي ملتها ، سر انجام به نماد فاشيسم بدل شد.حال آنكه در قبل نماينده قوم رومن بود.اين، يعني تعين مكاني داشتن . و اين مبتني است بر تعين زماني .يك مكان معين ، يك نماد مشخص را مشروط مي كند و كاري هم از دست ما بر نمي آيد.چرا كه بر زمان و فضا حاكم است.
لئو ناردو داوينچي ، در طرح تابلوي‹‹بشارت جبرئيل به مريم›› با آوردن يك گل ، نماد سازي مي كند. معمولا در آن زمان گل سوسن يا نيلوفر آبي در كنار جبرئيل آورده مي شد. اما لئوناردو با گذاشتن يك زنبق سفيد در تابلو ، زمان را در مي يابد. پاپ هم آن را به پادشاه فرانسه پيشكش مي كند، به نشانه قبول حكمفرمايي او بر ايتاليا. زنبق، نماد قوم‹‹گل›› است. همين نماد ساده در تابلو باعث جلوگيري از ويراني واتيكان مي شود.
در اثر ديگر اين استاد، ‹‹ژوكوند›› نيز چنين هنرمندي ديده مي شود، كه اوج هنر است . در اين اثر ماندني ظاهرا تاكيد روي حالت نگاه موناليزا است و لبخند خاص او.حالت كلي چهره – و كل اثر – به ما نمي گويد كه آيا او ، مادر لئوناردو است يا حتي خود لئوناردو . اما لبخند جادويي و جاودانه او براي هميشه در خاطر مخاطب- و همه مخاطبين جهان – مي ماند و نمادين مي شود، به همراه چهره او .نماد زن، مادر. لئوناردو با دميدن يك روح قدسي در آن ، چنين كرده است. لئوناردو در اين اثر بي بديل يك واقعيت مهم چهره را حذف كرده، و چهره را زيباتر آفريده. موناليزا ابرو ندارد . و گويي نقاش با سايه روشن هايش در كنار چشمها ، به آن حذف تاكيد دارد.هر ابرويي در اين چهره اضافي مي نمايد. اين است تسلط كامل به هنر، كه با حذف يك عنصر اساسي ، باز كامل است. چه بسا كه اصلا همين حذف، يكي از مهمترين دلايل ماندگاري آن باشد، و ‹‹راز›› آن.
شكسپير نيز چنين مي كند . روح پدر هملت، واقعي تر از زندگان مي شود. آن حذف- موناليزا – و اين القا- روح- هر دو چنان واقعي مي شوندو قابل پذيرش، كه از هر واقعيتي جاندارترندو ملموس تر. و آثار كاملند و غايي. چرا كه واقعيت ابزاري است در دست هنرمند براي ارائه واقعيتي بزرگتر و اصلي تر، كه او قصد بيان و انتقالش را دارد.
اهميت نمادها در اين است كه بخشهايي از اخلاقيات ، باورها، سنن و آداب انسانها هستند، كه از لحاظ مليت، مذهب و فرهنگ پذيرفته شده و غير قابل تغييرند.
نماد چيزي است كه نشود فراموشش كرد. سابقه و تاريخ پشتش باشد. نماد انطباق ظاهر و باطن است؛ جسم و جان؛ واقعيت و حقيقت.
كار نماد سازي در هنر و خلق يك مفهوم تازه با استفاده از نمادهايي كه پذيرفته شده اند و مفهوم معيني دارند ، كار بس مشكلي است و جا انداختن آن مشكلتر. به همين راحتي ها نمي شود گفت بله، اين‹‹بهشت››است و آن، ‹‹عشق آسماني››، اين نماد‹‹نفس›› است و آن، نماد گذشته. مين، نماد‹‹خطرو گناه و وسوسه›› و… است. و زن، نماد‹‹زمين، مادر›› و ‹‹خود››. و ديگري، نماد‹‹فراخود›› و… و از اين دست ترهات ادبي بي ربط با سينما.
در درجه اول اثر هنري بايد معنا داشته باشد و منطق؛ به عنوان شيئي در خود. تا بعد باورپذير شده،‌موثر افتد. و بر مخاطبان عام در زمانهاي مختلف تاثير بگذارد. براي تاثير گذاري بر مخاطب، شخصيتها مي بايستي به نوعي شبيه مخاطب باشند، تا مسائلشان، مسائل و دغدغه مخاطب شود. و مخاطب بتواند با آنها رابطه برقرار كرده، اينهماني كند؛ برايشان دل بسوزاند و نگرانشان شود و خلاصه، شفقت مخاطب برانگيخته شود. راه جلب مخاطب جهاني نيز، از خانه خود و مخاطب بومي- و ملي- مي گذرد. در تحليل آخر، اين مخاطب است كه اثري را ماندگار مي كند و پيروز. و آن را سينه به سينه به آيندگان منتقل مي كند، لاجرم هر نمادي بايد مقبول مخاطبش باشد. هنر- و بخصوص سينما – يا براي مردم وجود دارد، يا اصلا وجود ندارد. بدون مخاطب، هنري در كار نيست.
فردوسي اگر مانده، و خواهد ماند، از اينروست كه نداي هويت فرهنگ ماست و روح عرفان ستيزنده ما در هنر. شاهنامه او نيز از ماندني ترين سو گنامه هاي بشر است. خود داستان رستم و سهراب، نماد است و فراتر، اسطوره. و اين، در چارچوب معين گفتن- و خلق كردن- فقط هنر است. اگر نماد از چار چوب كار خارج شود، ديگر نه تنها نمادي در كار نيست، كه معنايي نيز. در ضمن نماد، نبايداز اثر بيرون بزند و به چشم بيايد. بايد با اثر، عجين شود و وحدت بيابد، وحدتي ارگانيك.
اگر حافظ و هم عصرانش در دوراني زندگي كردند كه چندين پادشاه قداره بندحكمفرمايي مي كردند، نماد بسيار معنا داشت. از يك طرف نمادهاي عارفانه حافظ بجا ماند. و از طرف ديگر‹‹مطايبات››عبيد زاكاني كه هم عصر او بود. كمتر كسي ‹‹عشاق نامه ›› او را به ياد مي آورد؛ حال آنكه ‹‹موش و گربه›› او را همه مي شناسند. موش و گربه را هم مردم هم عصر هنرمند مي فهمند و هم ما. موش و گربه، نمادين است؛ با استفاده از تمام نمادهاي پذيرفته شده. چيزهايي- و صفاتي- كه به موش و گربه نسبت داده شده، همه قابل پذيرش اند. عبيد از طريق نماد توانسته در قالبي جديد حرف قديمي و هميشگي بزند- در چارچوب معين-. ظالم و مظلوم را در قالب خودش آورده. در اين قالب است كه گربه مي شود‹‹عابدو مسلمانا››. بگذريم كه روشنفكر نمايان ما آنچنان از دانش و هويت تهي اند كه موش و گربه، آنها را به ياد ‹‹ميكي ماوس›› يا ‹‹تام و جري ›› مي اندازد. اما محال است كه مردم عادي كه عميق تر از روشنفكر نمايانند ، چنين بينديشند. و ما چرا از آنها نمي آموزيم؟‌و به جاي لاطائلاتي از اين دست:‹‹اگر افغاني و ترك و عرب با هم ازدواج كنند، فرزندان آينده آنها به هيچيك از اين كشورها حمله نخواهند كرد›› ! و اين، يعني پز ‹‹ضد جنگ››و صلح طلبي و انساندوستي و گفتگوي تمدنها و… ؟ از فردوسي مان نياموزيم كه :

از ايران و از ترك و از تازيان/ نژادي همه اندر آيد ميان

نه دهقان، نه ترك و نه تازي بود / سخنها به كردار بازي بود

هنرمند براي ماندن بايد خودش را در اثرش باقي بگذارد- اما نه آنچنان كه خود شيفته وار خود را به رخ بكشد. بايد با مخاطب خود تعامل پيوسته داشته باشد. آنهم در نهايت سلامت،‌سادگي، رواني و هنرمندي: تعامل روحي و فكري. اگر زندگي و اثر هنرمند با هم همخواني نداشته باشند، اثر نمي ماند. و اين را هنرمندان بزرگ به خوبي مي دانند.
به سادگي رسيدن و از پيچيدگي گذر كردن در اثر هنري، شرط ديگر ماندن است. پيچيده كردن و مغلق گويي و نماد تحميلي ساختن،‌كار هنرمند نيست. ساختن و به رخ كشيدن تمثيلها و نمادهاي بي شمار در اثر
بي نتيجه است. چرا كه آنها با ما گفتگو نمي كنند و تعاملي ايجاد نمي شود؛‌ براحتي پس زده مي شوند. فقط ايجاد اختلال مي كنند و اغتشاش . اغتشاشي كه اثر را از هر معنايي تهي مي سازد.
براي ساختن نماد كه پيشينه و قداستي دارد، بزرگان كهن به افسانه هاي كهن استناد مي جويند، به چيزي كه در مردم ريشه دارد. و اينگونه است كه هم اثر مي ماند و هم نماد.
هر مفهوم پيچيده اي با زبان ساده – با زبان مردم – است كه اثر مي كند و مي ماند. به قولي اگر از سادگي ما را به تعجب نيندازد، نمي ماند.
مردم هر زمانه اي –هم عصر هنرمند- بايد آنچنان به كار هنري نياز مبرم داشته باشند كه آن را با دل و جان به فرزندان خود منتقل كنند. و فرزندانشان نيز به آيندگان.
ِ

مطالب مرتبط